پرشان.12
-
كجايي خانم خانما ؟ نمي خواي با من حرف بزني ؟-
بهروز چند روزي مرخصي گرفته ، پري اين مدت يه توجهايي به من كرد كه داشتم باور مي كردم اونم دوسم داره ولي چند روزپيش نگار با يه عالمه فيس و افاده گفت قراره با دكتر بهرامي نامزد كنند الانم رفته سفر تا كارهاش و روبه راه كنه ، پري وقتي اينو
شنيدم داغون شدم كاش هيچ وقت نمي ديدمش
.-
فدات شم گريه نكنيا ، خوب شايد قسمت اين بوده ، تازه شايد اين دختره عقده اي از خودش اين حرف و درآورده مگه نميگيبهروز نيست پس از كجا معلوم كه راست بگه
.-
راست ميگه پري راست ميگه وگرنه مگه مريض خودشو بندازه سر زبونا و براي خوش دردسر جور كنه .-
غصه نخور شايد اينجوري برات بهتره حالا تو رو خدا امشب رو ضدحال نزن بلند شو بريم خوش باشيم تازه قيافه ي فري حالاديدنيه
.مونا با شنيدن اسن فرحناز گفت
:-
راستي اون كجاست ؟با چشم و ابرو به سمتي كه فرحناز و پدرام نشسته بودند اشاره كردم و هردو از قيافه ي فرحناز زديم زير خنده صورتش مثل لبو
سرخ شده بود حالا از حرص يا چيز ديگه اي معلوم نبود ولي چشماي پدرام كه از اين فاصله هم برق سيطنت و ميزد
.-
بهتره بريم پيش اونا وگرنه مي ترسم تا چند دقيقه ي ديگه همو بكشند .هردو خنديديم و به سمت اونا رفتيم
.پدرام با ديدن ما ساكت شد
.-
مزاحم كه نيستيم .پدرام از جاش بلند شد و گفت
:-
نه ديگه فكر كنم اين خانمم يادشون اومد كه همو مي شناسيم درسته فرحناز خانم .فرحناز از ميون دندوناي بهم كليد شدش گفت
:-
آره فقط جون عمت برو .پدرام از اين حرف فري خنديد و از كنارمون رفت ما دوتا هم با خنده كنارش نشستيم و من گفتم
:-
خوب خوش گذشت ؟فزي يه نيشگون از پام گرفت كه اگه توي جمع نبوديم يه جيغ بنفش مي كشيدم
.-
چته ديوونه گوشت پام و كندي .-
حقته براي چي منو با لين داداش ديوونه تر از خودت تنها گذاشتي ؟-
اي بابا نديدي داداشم چه محترمانه ازم خواهش كرد .مونا با شيطنت گفت
:-
حالا مگه چي بهت گفت :فري پشت چشمي نازك كرد و گفت
:-
خصوصي بود .من و مونا با هم گفتيم
:-
ااااااااااااااااااااااااا اا-
زهرمااااااااااااااااااااا ر .ولي من و مونا زديم زير خنده
.-
زشته دختر توي جمع نيششو تا آخر باز كنه !هر سه به فرهود و مازيار و پدرام نگاه كرديم و من گفتم
:-
به به آقايون فاميل بالاخره چشم ما به جمال شما روشن شد كجا تشريف داشتيد .مازيار گفت
:-
حالا كه مارو ديديد مي تونيد ازمون امضا بگيريد .-
نه بابا اعتماد بنفس كاذبم خوب نيستا .مازيار دوباره خواست يه چيزي بگه كه گوشيش زنگ زد با ديدن شماره اش يكدفعه گفت
:-
واي نداست ، اين منو ميكشه !وقتي ديد هممون زوم شديم روش گفت
:-
اههههم يعني اين آقاي ندايي منو ميكشه .و به يه جهش رفت تو حياط
. از اين حرفش همه خنديديم و فرهود گفت :-
اين آدم بشو نيست .-
ميگم فرهود رفتارت بابا بزرگانه شده !-
خوب آدم نبايد از اين كارا بكنه چه معني ميده آدم با دختر مردم دوست بشه .همون موقع موبايل خودش زنگ خورد تا شمارش و ديد خنديد و گفت
:-
البته در بعضي مواقع اشكال نداره .-
به به بهار خانم .و اونم رفت توي حياط
. رو به فرحناز گفتم :-
اين داداش تو چقدر قشنگ نصيحت ميكنه .-
ولش كن بعضي مواقع آب روغن قاطي ميكنه .-
خوب آقا پدرام شما نمي خوايد نصيحتي چيزي بكنيد .پدرام نگاهي به مونا و فرحناز كرد و گفت
:-
نه بابا منو چه به اين كارا من پسر به اين خوبي اصلا اين كارا به قيافه ي من مياد .تا صداي زنگ موبايل پدرام بلند شد هرسه خيره شديم به گوشيش ، پدرام به صفحه ي گوشيش نگاه كرد و با خنده خيلي راحت
جلوي ما جواب داد ، از حرفاش معلوم شد كه دوستش علي
. با تموم شدن حرفاش گوشيش و گذاشت تو جيبشو گفت .من كه گفتم اين حرفا به من نميخوره
.فرحناز با شك گفت
:-
معلوم ميشه .-
پرشان مامان جون يه لحظه ميشه بياي .همراه مامان رفتم تا ببينم با من چه كار دارد
.-
عزيزم ايشون آقاي طاهري هستند يكي از دوستاي قديمي خانوادگي ايشونم خانمشون و ايشونم پسرشون كه البته امسال ازخارج برگشته
.به خانم و آقاي طاهري سلام كردم ولي پسرشون بيشتر ميومد از جنگل اومده باشه تا از خارج اه اه حالم بد شد قيافش بد نبود ولي
خوب اونقدر كار دست صورتش داده بود كه ازش خوشم نميومد
.دستش و به سمتم دراز كرد و گفت
:-
خوشبختم خانم ، زيبايي شما قابل ستودن .دستش و ناديده گرفتم و فقط به گفتن مرسي اكتفا كردم و ازشون با يه عذرخواهي دور شدم
.بعد از شام احساس كردم به هواي آزاد نياز دارم روي تراس رفتم و درحاليكه به ديوار تكيه دادم به ستاره ها خيره شدم
.-
از اول جشن تا حالا مدام از من فرار ميكني !با وحشت به طرف پسر آقاي طاهري چرخيدم و گفتم
:-
شما اينجا چيكار ميكنيد ؟-
شما اومديد اينجا نفسي تازه كنيد و من اومدم نفسم و با نفس شما تازه كنم .-
مثل اينكه طرفدار فيلماي عاشقونه ايد .-
نه ولي حالا عاشق شدم .پوزخندي زدم و گفتم
:-
شوخي بامزه اي بود .-
از غرور توي چشمات خوشم مياد يه برق خاصي داره .-
من ميرم داخل .-
توهم بايد مال من بشي !انگار يه جريان برق
220 ولتي بهم وصل كردند جوري نگاش كردم كه خنديد و گفت :-
باور كن راست ميگم تو اولين دختري هستي كه منو جذب خودش كرد ازت خوشم مياد مطمئن باش بدستت ميارم به هر قيمتي.
قيافه ي خونسرد خودمو دوباره بدست آوردم و درحاليكه از كنارش رد مي شدم با پاشنه ي كفشم كوبيدم روي پاش كه خم شد ،
پوزخند ديگه اي زدم و گفتم
:-
من قيمت ندارم .خواستم از تراس برم بيرون كه شنيدم گفت
:-
تو هم مال من ميشي !از هرچي پسر بود متنفر بودم ، من پرشان بودم و خيال نداشتم حالا حالا ها كسي رو وارد قلبم كنم نمي خواستم بشم كسي مثل
مونا و غصه ي عشق و بخورم
.بالاخره ساعت
1 بود كه كم كم مهمونا خونمون و ترك كردند . مهرداد وقتي مي خواست بره با صداي آرومي گفت :-
منتظر اولين حركت من باش .مهرداد رفت و خودش و اسم و حرف و هرچيزي كه مربوط به خودش بود و با خودش برد و من وقتي روي رخت خوابم دراز
كشيدم دلم مي خواست حالا حالا بخوابم
.ماشين و كه پدرام برده ، مامانم كه توي آشپزخونه درحال تدارك يه صبحانه ي شاهانه اس تا اول صبحي به خورد من بده در
نتيجه تا كسي متوجه نشده بايد جيم شم
.كتونيامو برداشتم و آروم آروم به سمت در رفتم وقتي به در رسيدم اونا رو پوشيدم و از خونه پريدم بيرون
. اوه چه سوز پاييزيه !زيپ سويي شرتم و كشيدم بالا و شروع كردم پياده به سمت دانشگاه راه رفتن
.با ترمز
2سانتي ماشيني جلوي پام قبض روح شدم ، نمي دونستم بايد چيكار كنم ؟ دلم مي خواست اين راننده ي احمق و بكشم .-
چي شد خانمي از ذوق ديدن من خشكت زد .اه اينكه صداي چندش اين جنگلي
! يه جوري بهش نگاه كردم كه خنداش قطع شد .-
نخير داره دلم مي سوزه كه روزمو بايد با ديدن آدم نحسي مثل تو شروع كنم .-
نه مي بينم كه براي بدست آوردن تو وقت بيشتري بزارم ، ولي اين حركت اولم و علي الحساب يادتبشه تا بعديا .بعدم سوار ماشينش شد و با تموم سرعت گازش و گرفت و رفت
. همونطور كه داشتم مسيري كه از خودش به جا گذاشته بود ونگاه مي كردم پوزخندي زدم و گفتم
:-
من دختر مبارزه ام مطمئن باش شكست مي خوري .***********
-
بچه ها با دربند چطوريد ؟همه ي دخترا هورا كشيدند و دنبال هم از كلاس خارج شديم
. توي دلم دعا دعا مي كردم ديگه امروز خبري از اون گلاي رز لعنتينباشه وگرنه حسابي مي شدم سوژه توي دانشگاه
.-
اوووووووووووووو بچه ها اينجا رو .-
اولالا مردم چه عاشقاي سينه چاكي دارند .-
نه بابا براي مردم گل رز سرخ هديه ميزارند .سوسن يادداشت كنار گل برداشت و با صداي بلند شروع كرد خواندن
:...............
تا ابد در قلب مني ستاره ي شب هاي من منتظر تماست هستم 09 I LOVE YOU --
من جاي شما بودم يادداشتي كه مال ديگرونه رو نمي خوندم .همه ساكت شدند و به طرف مهرداد برگشتند
. با يه ژست جنتلمني به ديوار تكيه داده بود و وقتي ديد چشم اون همه دختر بهشهاز ديوار جدا شد و دسته گلي كه پشت برف پاكن گذاشته بود و به سمت من گرفت و گفت
:-
تقديم با عشق .از عصبانيت تموم صورتم قرمز شد قشنگ با يه كلمه ي ديگه مرز انفجارم
.-
بابا بگيرش ديگه دست اين عاشق دلخسته شكست .يه نگاه به جمع بچه ها انداختم و دسته گل توي دست مهرداد و به يه حركت پرپر كردم ، چشماي بچه ها از حدقه زد بيرون ،
مهرداد م كه انگار اين حركت منو از پيش پيش بيني كرده بود تعظيم كوچيكي كرد و گفت
:-
ميگند تا سه نشه بازي نشه منتظر كيش شدنت باش .-
مطمئن باش با باختن تو من اين بازي رو تموم مي كنم .-
ببينم بعد از حركت سوم من بازم اين حرف و ميزني اينا فقط يه پيش بازي بود .و رو به بچه ها گفت
:-
با اجازه ي خانما .با رفتن مهرداد سيل سوال بود كه روي سرم هوار شد
.-
اين كي بود ؟-
بابا دس مريزاد زير آبي نداشتيما .-
اين يكي رو توي آب نمك خوابونده بودي ؟!با كلافكي دستم و تكون دادم و گفتم
:-
اه بچه ها ول كنيد ديگه حرف ديگه اي نداريد بزنيد ، اصلا حس دربندشم ديگه نيست همه بريم همين پارك بستني مهمونجيب باباهاتون
.-
نه بابا خسته ميشي .-
چيكار كنيم ديگه خراب رفيقياييم .نشستيم و توي راه كلي خنديديم
. mp حدود ده نفري بوديم سوار دو تا ماشين به صورت 3-
خوب بچه ها همه با بستني موافقيد ديگه .ساناز كه يكم اوا ماماني بود با يه لحني گفت
:-
واي نه پرشان جون من نمي تونم توي هواي به اين سردي بستني بخورم لطفا برام شير كاكائو بگير .آيلار و آنيتا هم كه انگار منتظر يه بهونه اي بودند گفتند اونا هم شير كاكائو ميخواند
.-
هي سوسن خانم نك دماغت و پاك كن مطمئن باش كسي بستنيت و ازت نمي گيره .همه از ديدن نوك دماغ سوسن زدند زير خنده ، همون موقع يه تيكه بستني افتاد روي مانتوي مهتاب
.-
ااااا مامان جون چقدر گفتم پيش بندت و ببند ديدي لباست و كثيف كردي .-
بميري پرشان ! بچه ها كي دستمال داره / واي مانتوم نو بود .يه ليس به بستنيم زدم و با يه لحن خنده داري گفتم
:-
واااااااي مامانم اينا .يهو تلپي از روي نيمكت افتادم پايين
. افتادن من همانا و تركيدن بچه ها همان .-
زهرمار چتونه يهورم مي كنيد .-
عزيزم تو مواظب باش شصت پات نره تو جيب بغليت نميخواد بقيه رو نصيحت كني !-
آخ اي بميريد همتون كمرم شكست .يدفعه همشون باهم گفتند
:-
حقته .**********
-
بابايي پس اجازه هست برم .-
نخير نميشه .با اعتراض برگشتم سمت مامان و گفتم
:-
ا مامان خوب همه ي بچه ها هستند خوب بزاريد برم ديگه .بابا روي مبل جابه جا شد و گفت
:-
خوب باباجون بگو ببينم ماجراي اين جشن چيه ؟ كيا هستند ؟انگار دنيا رو بهم دادند با ذوق گفتم
:-
هيچي بابايي يكي از بچه ها سامان پناهي بخاطر يه مشكلاتي مي خواد برگرده شهرشون حالا بچه ها براش گودباي پارتي گرفتندمنم دعوتم تو رو خدا بزاريد برم
.-
نگفتي كيا هستند ؟-
خوب بچه هاي كلاس ديگه تازه آرامم هست ! بابايي تو رو خدا بزار برم .بابا چند لحظه نگام كرد و گفت
:-
مي توني بري .-
هورااااااااااا قربونت برم كه اينقدر ماهي .-
اما شرط داره .-
هرچي باشه قبوله .-
لباسات مناسب باشه ، مواظب رفتارت باشي ، پدرام مي برتون بعدم زنگ ميزني خودش بياد دنبالتون .-
چشم .دوباره مامان گفت
:-
اما سينا خودت كه ميدوني امشب خونه ي مامانتيم زشته پرشان بره يه جاي ديگه .-
اشكالي نداره خونه ي مامان كه هميشه هست اشكالي نداره امشب با دوستاش باشه .صورت بابا رو بوسيدم و شيرجه زدم تو اتاقم
.-
الو آرام .-
سلام چه خبره اينقدر شارژي ؟-
بالاخره اجازه رو گرفتم .-
خوب به سلامتي ! ميگم پرشان ميشه من نيام ؟-
تو غلط مي كني نياي تازه يادت كه نرفته آقا آيدينتونم هستند . من ساعت 8 ميام دنبالت ، كجا بيام ؟-
تا 7 كه شركتم ، لباسام و مي پوشم نزديكاي شركت منتظرتم .-
پس تا بعد .-
باشه .اونقدر لباسام و زيرو رو كردم تا يه چيزي پسنديدم كه مامان خانمم موافقت كنه
.-
مامان اين خوبه ؟مامان يه نگاهي به كت و شلوار مشكيم كه زيرش يه تاپ زرشكي بود انداخت و گفت
:-
خوبه فقط يقه اش .-
واي مامان اين كه يقه اش خوبه تو رو خدا ديگه نگو اينم بده بخدا تموم لباساي كمدم و نشونت دادم .-
خيلي خوب همينو بپوش .-
الهي فدات شم .-
پدرام بدو ديگه آرام بيچاره گناه داره معطل ميشه .-
واي حالا براي يه بار زودتر از من آماده شده آ ببين كچلم كردي .-
بدو ديگه .-
چقدر غر ميزني اومدم .بالاخره قبل از ساعت
8 رفتيم سر قرار با آرام .-
خوب خانما كجا برم .-
بيا اين آدرسشه چون خودش خوابگاه بوده خونه ي يكي از بچه ها جشنه .-
ببينم پرشان جشنش كه مورد نداره ؟-
نه بابا هممون مثل بچه هاي خوب دور هم ميشينيم به هم نگاه مي كنيم .-
مطمئن ؟-
من تا حالا بهت دروغ گفتم ؟-
نه اصلااااااااااا .
وبلاگ رمان