خاله فوري گفت :

- آرمان از حالا گفته باشم همسايه ها خواب دارندا من فردا حوصله ي اختر خانم و ندارم هي جلوم كوتاه و بلند شه بگه انگار

ديشب خونتون استياديوم بوده آ .

- نه خاله من مواظبشم .

آرام كه انگار منتظر اين حرف من بود گفت :

- تو از اين بدتر تا يه گول زده ميشه چنان داد ميزنه همه فكر مي كنند زلزله شده يادت نمياد اون دفعه خونتون بودم تا تيمت

گول زد چنان بالش توي بغلت و پرت كردي كه خورد به گلدون شكست .

- نه بابا اون كه تصادفي بود .

- به هرحال مامان من گفته باشم از دست اين دوتا امشب همه چيت و جمع كن وگرنه بابا دوباره بايد بره برات جهاز بخره .

از اين حرف آرام همه خنديديم .

*******

- پرشان بيا بريم من حوصله ي فوتبال ندارم .

- اي بابا تو چيكار به من داري تو برو بخواب و بزار منم برم به فوتبالم برسم .

- نه من وجدانم آروم نميگيره دوستم و تنها بزارم .

- آه چه وجدان موقع نشناسي داريا و بهش بگو بره بكپه تو رو هم بزاره بخوابي .

- پرشان جون شروع شد .

با داد آرمان خودمو از دست اين دوست سيريش نجات دادم و پريدم رفتم روي مبل جلوي تلويزيون نشستم . پشت سرمن آرام

هم اومد و كنارم نشست .

با آرمان تخمه مي شكستيم و با سرو صدا بازي رو دنبال مي كرديم آرام بيچاره هم كنارمون چرت ميزد با هربار جيغ و فرياد ما

دو تا از مبل مي افتاد پايين .

- آرام عزيزم برو تو اتاقت راحت بخواب .

يكدفعه با گولي كه رئال مادريد زد پريدم هوا و با آرمان دستامون و كوبيديم بهم .

- هيس چتونه ديوونه ها يواشتر همه رو بيدار كرديد . اه آرمان پوسته تخمه هات و چرا ريختي زمين يالا جمعشون كن .

ولي انگار داشت با ديوار حرف ميزد من و آرمان كه تو كف بازي بوديم ، آرامم كه ديد اينجوريه راحت تر نشست تا به ادامه ي

چرتش برسه .

0 به نفع رئال مادريد بازي تموم شد . - بالاخره با نتيجه ي 1

- از اول معلوم بود رئال ميبره .

- آره بابا سوسكشون كردند .

آرام كه ديد ما دو تا هنوز داريم بحث فوتبالي مي كنيم من و هل داد تو اتاق و در و بست .

- بگير بخواب از دست شما دوتا ديوونه شدم اه مثلا اومديم يكم نفس بكشيم خير سرمون .

- ولي ميگم آرام خوب شد اين گول و .......

آرام كه ديد نخير من ول كن نيستم چنان با بالش زد كه مثل آدم همون موقع خوابم برد .

*********

- آرام بيا اين مسئله رو برام بتوضيح من هرچي مي خونم نمي فهمم .

آرام با اون عينك بامزه اي كه زده بود گفت :

- خوب عزيزم اين كه چيز تازه اي نيست .

- حناق من دوباره به تو رو دادم تو پررو شدي .

آرام با خنده كنارم نشست و شروع كرد توضيح دادن .

- خوب اينو كه خودم بلد بودم .

با اين حرف من آرام يه نگاهي كرد كه به خنده افتادم .

- خوب باشه مرسي خانم معلم خوب ياد گرفتم .

- خواهش مي كنم 5 تومن ميشه .

- نرخا بالا رفته آره ؟

- همينه جانم وگرنه يه بار ديگه برات توضيح نميدم .

با شيطنت گفتم :

- اشكال نداره ميرم از آيدين جون مي پرسم .

با اين حرف من آرامجزوه اش و به سمتم پرت كرد و من قه قه ام رفت هوا .

واي واي كه داره چشمام ميافته رو كتاب و جزوه هام ، فقط 2 صفحه ي ديگه مونده تا درس امتحان پس فردا رو تموم كنم .

يكدفعه در با شدت تموم باز شد و آرمان با يه توپ پريد تو .

- پرشان جون مياي بريم فوتبال ؟

جزوه مو پرت كردم گوشه ي اتاق و گفتم :

- دمت گرم بزن بريم .

- پرشان خوب بشين اين چند صفحه رو بخون بعد برو ديگه حيف .

- ولش كن 2 صفحه اس بعدا مي خونم .

با آرمان رفتيم تو حياط و شروع كرديم با سروصدا بازي كردن .

هردو نفس نفس مي زديم كه ديدم آرام روي ايوان ايستاده و تو فضا داره حرف ميزنه ، با شيطنت توپ و به طرفش شوت كردم

كه خورد تو شكمش و دلش و گرفت و خم شد .

- آي بيشعور ميكشمت ......واي نه با تو نبودم كه با پرشانم با توپ زد تو دلم .

نميدونم آيدين اون طرف چي گفت كه بچه داشت اين طرف از دست مي رفت .

- پرشان آيدا ميگه حيف كه جلو دستم نيستي وگرنه خودت تا حالا توپ شده بودي .

با آرام اسم مستار آيدين و گذاشته بوديم آيدا و البته كه چقدر من خنديدم .

- بهش بگو آيدا خانم زشته دختر كاراي بزن بزن بكنه .

آرام يه چشم غره بهم رفت و راه افتاد و رفت يه گوشه ي ديگه ي حياط ايستاد و بماند كه توي اين مدت آرمان خيلي مشكوك

فقط بهمون نگاه مي كرد .

*********

- الوووووووو.

- ببخشيد بيدارتون كردم . سلام .

صداي شخصي كه بهم زنگ زده رو نشناختم براي همين گفتم :

- شما ؟

- رضا هستم .

- رضا ... رضا كيه ؟ ........ آخ سلام .

ميون رخت خواب نشستم و توي شوك بودم كه رضا اين موقع صبح چيكار داره .

- راستش مي خواستم ببينمتون .

- ببخشيدا ولي قبلش مي خواستم ازتون بپرسم شماره ي منو از كجا گير آورديد ؟

- شماره ي شما ؟ خوب از .... ولش كنيد ميشه همديگه رو ببينيم ؟ مي خواستم يه چيزي بهتون بگم .

- خوب همين حالا بگيد .

- نميشه بايد حضوري بگم البته آرام خانم و آيدين هستند .

- خيلي خوب كجا ؟

- همون پارك قبلي يك ساعت ديگه .

- پس تا يك ساعت ديگه . خداحافظ .

- به اميد ديدار .

- آرام پاشو بايد بريم يه جايي .

آرام پتو رو كشيد رو سرش و دوباره خوابيد .

**********

- ميدوني نمي دونم چطوري بهتون بگم ؟

اينم كه تكليفش با خودش معلوم نيست يه بار تو ميگه يه بار شما خدا شفاش بده ، اه بگو ديگه حوصلم سر رفت . معلوم نيست

اون دوتا كجا غيبشون زد .

- ميشه زودتر حرفتون و بزنيد ؟!!!!

- بله . ... راستش اينكه ....... من مي خواستم باهاتون بيشتر آشنا بشم تا اگه شما موافق بوديد براي امر خير مزاحم بشم .

انگار برق 220 ولتي بهم وصل كردند ، هيچ كسم نه رضا من هميشه مي گفتم اين به خون من تشنه اس حالا داره ازم خواستگاري

ميكنه !!!!!!!!

- متاسفم آقا رضا شما فقط براي من يه همكلاسي هستيد كه البته اينبار يه همسفر و دوست خوب هم بوديد نه بيشتر نه كمتر .

- ولي ما مي تونيم بيشتر باهم آشنا بشيم .

- ولي من هيچ اشتياقي براي آشنايي بيشتر نمي بينم .

و اين حرفم و از ته دل مي زدم من به رضا هيچ احساسي نداشتم .

رضا به همان نيمكتي كه دفعه ي پيش نشسته بوديم سرش و تكيه داد و به آسمان خيره شد ، فهميدم ناراحت است ولي خوب من

هم نمي توانستم بخاطر اينكه او ناراحت نشود آينده ام را خراب كنم .

- از دست من ناراحت شدي ؟

رضا به من نگاه كرد و يه لبخند زد هرچند مي توانستم ناراحتي را در چشمانش ببينم .

- نه شايد حق باتو باشه ولي هميشه مي توني مثل يه دوست روي من حساب كني منم از همين حالا فكر مي كنم صاحب يه خواهر

شدم .

- راستي شما خواهر برادر داريد ؟

- نه من پسر يكي هستم .

وقتي آيدين و آرام آمدند من و رضا در حال خنده بوديم .

- خوب اوضاع چطور پيش ميره ؟

رضا دستش و دور گردن آيدين انداخت و گفت :

- هيچي دلت بسوزه منم مثل تو صاحب يه خواهر شدم .

هر دو با تعجب و گيجي بهمون نگاه كردند كه رضا با خنده گفت :

- اي بابا چرا اينطوري نگاه مي كنيد خوب پرشان از اين به بعد فقط براي من خواهر و بس .

نگاه آيدين هم مثل رضا غمگين شد حالا چرا نمي دانم ؟ ولي مطمئنم اين براي هردويمان بهتر است .

**********

- مادرجون بازم بيا پيشمون نري دوباره 3 ماه ديگه بيايا .

- چشم قربونت برم اگه شركت مرخصي داد و درسا اجازه داد زودي ميام پيشتون ! خوب بابا جون من ديگه ميرم موظب خودتون

باشيد ، هي اين داداشي رو نگاه مطمئن باش دفعه ي بعد هم برات سوغاتي ميارم .

آرمان خودشو انداخت تو بغل آرام و با صداي بغض آلودي گفت :

- دلم برات تنگ ميشه .

بالاخره اشكاي آرامم سرازير شد آرمان و بوسيد و گفت :

- من بيشتر . دوست دارم .

آرمان اشكاش و پاك كرد و با همون لحن شيطونش گفت :

- خوب بيا برو ديگه تا من حكومت خودمو در غياب تو ادامه بدم با بودن تو كه كاسبي من كساده!

- اي حسود خان .

از همه خداحافظي كرديم و دوباره با دو نفر همسفرمان به تهران بازگشتيم ، و با اين تفاوت كه اين سفر مرا به همان پرشان سابق

بازگرداند و اينبار با آن دو نفر خيلي صميم تر بوديم .

شو تند تند داشتم روي اونا رو مي روي پنجه ي پا وارد اتاق پدرام شدم ، وقتي ديدم چشماش بسته اس آروم رفتم سمت كيف

خوندم كه با صداي پدرام 2 متر پريدم بالا .

- جنابعالي احيانا دنبال اينكه نمي گشتيد ؟

به طرف پدرام که CD

رو توي دستش تكون ميداد و با شيطنت بهم نگاه مي كرد برگشتم و گفتم :

- داداشيييييييييييييي!!!!!!!!!

نههههه بهت نميدم .

به چه درد تو مي خوره ؟ CD - تو رو خدا آخه اين

- اووه خيلي بدردم ميخوره مثلا ميشه بدم به همسر آيندتون كلي باهم بخنديم .

- هردوتون رو آب بخنديد ، تو رو خدا بده من !

- شرط داره !

- هرچي بگي قبول .

- اون گوي خوشگلت و بدي به من .

عاشق اون گوي بودم آخه كلي ازش خاطره داشتم و سال آخر دبيرستان كه با بچه ها رفته بوديم اردو اونو خريدم و پدرامم ازش

خيلي خوشش ميومد !

- حاضرم هرچي ديگه اي كه بگي بهت بدم ولي اون نه .

- پس منم بهت نميدم .

- خيلي نامردي پدرام .

- نامرد نه بامزه .

- اگه خودت بگي .

پدرام روي تختش نشست و اشاره كرد كه كنارش بشينم . وقتي كنارش نشستم دستش و دور شونم حلقه كرد و گفت :

- توي اين مدتي كه حالت بد بود هر موقع دلم برات تنگ ميشد همين فيلم باعث ميشد دلتنگيم كمتر بشه حالا تو كه نمي خواي

اين خاطره ها رو از من بگيري !

- آخه من اين همه فيلم خوشگل از خودم دارم نمي دونم تو چرا اين فيلم و اينقدر دوست داري !

- چون تموم لحظه لحظه هاي اين فيلم و خودم گرفتم ، واي پري نميدوني وقتي 2 سالته و داري با تموم صورتت اون كيك شكلاتي

رو مي خوري من چقدر مي خندم ، حتي وقتي سوار تابي و با تموم وجودت مي خندي ، نمي دوني چقدر دلم براي خنده و شيطنتات

تنگ شده بود .

صداي پدرام مي لرزيد ، سرم و سينه اش تكيه دادم و دوباره اون اتفاقا جلوي چشمام جون گرفت !نه ..........نه .....نه من بايد

فراموش كنم .

رو از دستش بكشم كه خنديد و اونو در كرد و گفت : CD براي اينكه پدرام و از اون حال و هوا دربيارم دستمو بردم جلو تا

- او او شيطوني نداشتيم حالا هم بلند شو برو كه بايد براي امشب حسابي آماده بشي .

- خيلي بدي پدرام خوب اگه به من نميدي به كس ديگه اي هم نده .

- نوچ نميشه شوهر جنابعالي كه كسي نيست شوهر خواهرمه .

كتاب كنار تختشو زدم تو سرش و از اتاق اومدم بيرون . اون فيلم از 2 سالگيم شروع شده بود و همش از تموم لحظاتي بود كه من

يا داشتم شيطوني مي كردم يا يه كار بامزه و خنده دار كه البته تا 13 امسال بود تموم اون صحنه ها رو خود پدرام فيلم برداري

كرده بود و ديشب بهم گفت كه مي خواد يه چيزي بهم نشون بده با ديدن اون فيلم گذشته دوباره برام زنده شد .

- پرشان مادر يادت نره آ فرحناز گفت با مونا ساعت 4 مياند دنبالت تا بريد آرايشگاه .

گازي به سيب زدم و گفتم :

- واي اين فري هم حوصله داره آ من بهش ميگم بيا موهام و درست كن ميگه نه 3 ساعت بريم زير دست آرايشگر .

- خوب عزيزم باهاش برو براي روحيه تم خوبه .

صورت مامان و بوسيدم و گفتم :

- چشم هرچي مامان جونم بگه .

به خاطر اينكه دوباره حالم خوب شده بود مامان يه مهموني گرفته بود كه البته همه فكر مي كردند يه مهموني دوره اي .

3 روز از برگشتنم از كرمان گذشته بود ، ماجراهاي تلخ اين چندماه و به فراموشي سپردم و تصميم گرفتم بشم همون پرشان

سابق ، درباره ي اينكه چطوري نجات پيدا كردم يا چه اتفاقي افتاد هچي نپرسيدم تنها چيزي كه فهميدم اين بود كه سپهر بخاطر

آدم ربايي و آزارواذيت دختراي جوون يه چندسالي بايد آب خنك بخوره كه البته ميدونم پولاي اون باباجونش كه خارج

منتظرشند نميزاره زياد بهش بدبگذره .

*********

- واااي ماشالا دختر تو چقدر عجله مي كني به خدا اين همه عجله خوب نيستا .

- اه چقدر غر ميزني فري خوب سرويس جواهرم و پيدا نمي كردم .

فري دنده رو عوض كرد و با حرص به گوشيش كه زنگ مي خورد نگاه كرد و گفت :

- نه به تو نه به اين مونا كلمو خورد از بس به گوشيم زنگ زد ، بردار ببين چي ميگه .

- الو .

- شما دو تا كدوم گوري هستيد ، تلف شديد .

- عزيزم يه نفس بكش ! نخير داريم ميايم .

- كجا داريد ميايد يكدفعه بيايد آرايشگاه من ديدم دير كرديد خودم اومدم .

فوري به سمت فري كه مي خواست بپيچه توي خيابان مونا اينا گفتم :

- برو آرايشگاه مونا اونجاست .

با يه حركت تغير جهت داد كه هرچي ماشين بود شروع كرد به بوق زدن و هركدوم كه از كنارمون رد مي شد يه چيزي مي گفت ،

فري هم از اين طرف صداي پخش و زياد كرد .

- چي ميگي مونا ؟

- ميگم زودبيايد اين آرايشگر ميگه ساعت 7 جايي كار داره بايد زود بره .

منم كه صداي مونا رو به سختي مي شنيدم داد زدم .

- باشه تا 5 بشه خودمون و رسونديم .

- باشه فعلا .

- باي .

صداي پخش و كم كردم و گفتم :

- اين بي صاحب و چرا زياد ميكني گوشام كر شد .

- هيييييس تمركز رانندگيم بهم مي خوره .

- آره مي بينم داشتيم مي رفتيم تو دل اون ماشينه با اين دست فرمونت .

همونجور كه گفته بودم سر ساعت 5 رسيديم آرايشگاه ، حالا اين آرايشگر هي چپ چپ نگاه مي كرد ما خودمون و مي زديم

كوچه ي علي چپ .

فرحناز يه ماكسي قرمز چسبون و خوشگل پوشيد با يه آرايش خيلي خوشگل ، مونا هم يه كت و شلوار خيلي شيك آبي زنگاري كه

خيلي بهش ميومد . منم يه پيراهن سبز كه تا كمر تنگ و پايينش كلوش يقه اش دلبر و آستيناي حريرش كلوش ميشد خيلي ناز

شده بودم خودم كه كلي با ديدن خودم توي آيينه خود شيفتگي پيدا كردم .

7 بود كه از آرايشگاه اومديم بيرون و بيچاره آرايشگر رو چقدر حرصش داديم . / ديگه حدود ساعت 30

- بچه ها من چطور شدم .

نگاهي به فرحناز كه مانتو و شالش و درآورده بود و جلوم ايستاده بود كردم و گفتم :

- اي بد نيستي ميشه تحملت كرد .

- غلط كردي از تو كه بهتر شدم ميمون خانم خودم امشب مجلس و مي تركونم .

- بپا خودت نتركي !

- بس كنيد بچه ها بهتره بريم بيرون همه اومده بودند .

مونا رو محكم بغل كردم و گفتم :

- پس كي مياد اين آقا دكي ما ؟ ولي كوفتش بشه تو به اين نازي و خانمي !

يه دفعه صورت مونا غمگين شد و گفت :

- همه چي تموم شده ! حالا بهتره بريم .

- يعني چي وايسا ببينم .

مونا همونطور كه سعي مي كرد گريه نكنه گفت :

- پري خواهش مي كنم الان وقتش نيست بعدا همه چي رو برات تعريف مي كنم خوب ؟!

- خيلي خوب بريم .

اوه ما اين همه فاميل داشتيم و خودم خبر نداشتم ، البته دوستاي مامان بابا هم بودند ولي انگار تا پسرخاله ي نوه ي مامان مامان

بزرگم دعوت شده بود .

فري با بي حالي خودشو روي مبل پرت كرد و گفت :

- اوه پدرم در اومد چقدر آدم اينجاست تا ميومدم در برم يهو يكي جلوم سبز مي شد .

- آره ،

نگاهي به مونا كه داشت وارد آشپزخونه ميشد كردم و گفتم :

- راستي فري تو ميدوني مونا چشه ؟

- نه به منم چيزي نگفت ولي يدفعه بهم ريخت نمي دونم چي فهميده كه داره داغون ميشه !

- من امشب بايد سروته اين ماجرا رو دربيارم .

- آخ كه نميدوني منم 1 هفته اس دارم از فضولي مي ميرم .

- ببخشيد خانم قيافه ي شما براي من خيلي آشناست ميشه خودتون و معرفي كنيد .

به پدرام كه داشت اينا رو به فرحناز مي گفت نگاه كردم و خنديدم ، فرحنازم يه قري به گردنش داد و گفت :

- نخير آقا من شما رو نمي شناسم لطفا مزاحم نشيد .

پدرام به من نگاه كرد ، يه چشمك زد و گفت :

- خانم شما ميشه ما رو تنها بزاريد شايد من بتونم ياد اين خانم بيارم كه همو مي شناسيم يا نه !

فرحناز يه نگاه به من كرد كه يعني اگه از جات تكون خوردي و من و با اين داداش دلقكت تنها گذاشتي با دستاي خودم خفت مي

كنم .

كه البته منم خيلي توجه كردم و همينجور كه مي خنديدم گفتم :

- من ميرم پيش مونا .

مونا مثل فرشته ها روي دور ترين مبل نشسته بود البته توي تاريكي و روشني اتاق بود كه البته اگه كسي دقت مي كرد متوجه اش مي شد .