- بيا سوار شو اول شما رو مي رسونيم بعد خودمون ميريم .

آرام بي حرف سوار شد و منم با دو تا شاخ كنارش نشستم .

- اينم همون غيرت همشهري و اينا بود ؟

- خفه بعدا به حسابت ميرسم .

اين آيدينم عجب جذبه اي داشتا وقتي اين حرف آرام زد يه نگاهي كرد كه حرف توي دهنش خشك شد .

پارسال هم به اصرار آرام يكبار به كرمان اومده بودم شهر جالبي بود مخصوصا داداش كوچيكه ي آرام

- ممنون آقايون ، تشكر با اجازه .

- بفرماييد تو .

- ممنون به خانواده سلام برسونيد خداحافظ .

آيفون زنگ در و زد و صداي هميشه شاد آمان توي آيفون پيچيد .

- كيه ؟

- منم باز كن .

- مامانم گفته درو رو غريبه ها باز نكنم منم جون .

- مسخره بازي در نيار دلقك گفتم درو باز كن .

صداي مادر آرام اومد كه داد زد :

- كيه آرمان .

- هيشكي مامان ميگه منم .

- درو باز كن آتيش پاره خواهرته نميگي خستس باز كن در و .

- اه آبجي آرام پس كي اسمش و عوض كرده گذاشته منم .

آرام با حرص گفت :

- حالا باز كن تا بهت بگم .

در با صداي تيكي باز شد ، عاشق حياط خونشون بودم يه حياط فندوقي و كوچيك كه پر از گل و سبزي بود .

- سلام مامان جون .

- سلام عزيزم ، خوش اومدي خوب ديگه دير به دير مياي نميگي ما هم دلتنگتيما .

آرمان ساك آرام و ازش گرفت و گفت :

- آره آبجي جون اين ساكت و بده به من دستت خسته ميشه .

- خدا خيرت بده اين دفعه لباس چركام زياد بود داشت دستم كنده ميشد .

آرمان ساك و پرت كرد تو صورت آرام و گفت :

- پررو كيف سوغاتياي من كو ؟ حالا ديگه براي تنها برادرتم خرج نمي كني كنكس .

- سلام خاله جون ، سلام آقا آرمان .

- سلام عزيزم ، خوش آمدي اين پسر اونقدر شلوغ ميكنه كه حواس آدم پرت ميشه بفرما تو .

- به به دوست شفيق و بدربخور آبجي خانم راستش اين چندين سال كه دوستاي آبجي من كلا از دم بدرد نخور بودن مثل خودش

فقط تو پرشان جون يكم اهل حالي .

آرام گوش آرمان و پيچوند و گفت :

- تو از من سوغاتي مي خواي بهت ميگم كي بدرد نخوره .

- معلومه بقالي سر كوچه .

حرفها و شيطنت هاي آرمان منو ياد پدرام مي انداخت ، پدرامي كه دلم خيلي براي خودش و حرفاش تنگ شده .

********

- اي بابا دختر تو كمبود خواب داري بلند شو ديگه مي خوام بريم بيرون .

- تو برو من نميام .

- بيخود پس من به چه بهونه اي برم نميشه بلند شو بريم من قرار دارم !

با اين حرفش توي رخت خواب نشستم و گفتم :

- چشمم روشن با كي ؟ حالا ديگه اينقدر آب زيركار شدي كه بدون هماهنگي با من قرار ميزاري ؟ يالا اسم طرف و بگو ببينم .

- اي بابا يكم نفس بكش ، خوب فرصت نشد برات تعريف كنم .

- خيلي خوب حالا بگو ببينم طرف كيه ؟

- آيدين .

ديگه چشمام گرد شد و گفتم :

- غلط كردي دروغ تو روز روشن ، هيشكي هم نه اون ديوار .

- ديوار و زهر مار ، يالا زودباش ناهارم با اوناييم .

- پس من بيام چيكار خودت برو ديگه من بيام بشم لولوي سر خرمن .

- نترس اون دوست دو قلوشم هست رضا .

- ا پس پت و مت با همند ، حالا نمي شد بزاري فردا آخه ديروز همديگه رو ديديم .

- د همين يادته گفتم اين يزدان گور به گور شده سركلاس مدام تو چشم من بود آيدينم از اون موقع تا حالا بهش برخورده از

دست من ناراحته حالا داريم ميريم بلكه من از دلش در بيارم .

- خاك بر سرت يكم ناز كن بزار اون از حسادت بميره بعدم اون بياد منت كشي .

- ميشه تو نصيحت نكني بلند شو ديگه .

- بابا من حوصله ي اون پت و ندارم .

- بخاطر من بلند شو ديگه الآن آرمان مياد ول كنمون نيستا .

- خيلي خوب چون گريه ميكني من ميام .

از بس آرام غر زد لباسام و زود عوض كردم و يه آرايش مختصر كردم و به خاطر خاله هم يه ليوان چاي خوردمو به سمت جايي

كه آيدين و رضا بودند براه افتاديم .

- خاك بر سر بي سليقه ات كنند البته سليقه تو با انتخاب آيدين نشون دادي ديگه آخه من نمي دونم اين پسر بجزء قيافه گرفتن

ديگه چي داشت كه عاشقش شدي ! اينم از انتخاب پاركت براي قرار كلاغ پر نميزنه ، آخه اينجا هم جاست ؟

- واااااااي پري از دم خونه تا اينجا كلمو خوردي نه به اون مدتي كه لال موني گرفته بودي نه به حالا كه مثل راديو پيام

ررررررررررر فقط حرف ميزني .

- آخه هنوز تو شوك اين عاشقي تو ام ؟

- پس تو رو خدا از شوك بيا بيرون كه رسيديم اونهانشون روي اون نيمكته نشستند .

- آرام يعني تو مي خواي من و با اين پت تنها بزاري ؟

- آره نترس نمي خوردت .

- اگه خورد چي ؟

- اميدوارم اين اتفاق نيافته چون اون موقع با يه بشكه ي 20 ليتري آبم نمي تونه تو رو برگردونه .

- برو گمشو .

اوه اوه چه هردوشونم تيپ زدند آيدين كه از اين تيپاي آرام كشي زده بود يكي بايد اين آرام و جمع ي كرد ، رضا هم كه يه تيپي

زده بود با اون نگاه شيطون و لبخند مرموزش آدم ياد پسر بچه هاي 5 ساله مي افتاد .

- سلام

هردو جواب سوالمون و دادند و از اونجايي كه جاي چهار دختر پسر نا محرم روي نيمكت فقط توي بغل هم مي شد آيدين فوري

گفت :

- من و آرام مي ريم يه چيزي بگيريما بيايم .

اين چه زود پسرخاله شد ، شيطونه ميگه آرام و از دست اين فرصت طلب نجات بدم .

- چرا نمي شيني ؟

اين يكي هم كه از همون روز اول تكليفش مشخص بود چاي نخورده پسر خاله شد .

- بازم كرمان اومدي ؟

- آره پارسال هم يكبار اومدم .

- خيلي وقته با آرام خانم دوستي ؟

- تقريبا از روزاي اول دانشگاه ، شما چي خيلي وقته با آقا آيدين دوستيد ؟

- ببخشيدا مگه من چندنفرم اين همه جمع مي بندي ، راحت باش نترس سوء استفاده نمي كنم .

«. معلومه » : توي دلم گفتم

- من راحتم .

- پووووف نميشه به حرف يكي گوش بدي نه !؟ خيلي خوب آره دوستي من و آيدين خيلي وقته تقريبا از دوره ي راهنمايي .

به توپي كه به پايم خورد نگاه كردم و از روي زمين برش داشتم . با نگاهم به دنبال صاحبش مي گشتم كه ديدم يه دختربچه با

موهاي خرگوشي بهم خيره شده .

- توپ توئه ؟

با اين حرفم دختربچه با اون دامن چين چينيش دويد سمتم و دستش و به سمتم دراز كرد .

واي لپاي سرخ و خوشگلي داره ، دلم نيومد بدون اينكه بوسش كنم بزارم بره ، بغلش كردم و روي پام نشوندمش و گفتم :

- اسمش چيه خوشگله ؟

- مهتاب .

- اسمتم مثل خودت خوشگله .

- خودم ميدونم خانم .

از اين حاضر جوابي مهتاب من و رضا زديم زير خنده و رضا گفت :

- خوب ديگه چي ميدوني خانم كوچولو ؟

مهتاب لب برچيد و گفت :

- من كوچولو نيستم سال ديگه ميرم مهد كودك ، تازشم تو خيلي بزرگي .

- پس مشكل از من .

در كيفم و باز كردم و يكي از اون شكلاتاي خوشمزه اي كه مامان برام گذاشته بود و به مهتاب دادم ، با خوشحالي صورتم و بوسيد

و در حاليكه از بغلم بيرون مي پريد توپشم گرفت و خواست بره كه صداش زدم . وقتي دوباره پيشم برگشت يه ماچ آبدارش

روي لپش نشوندم كه با يه صداي قشنگي خنديد و همينطور كه ازمون دور ميشد باي باي كرد .

- بچه ي خوشگل و نازي بود .

- آره كلا بچه ها خيلي دوست داشتني اند .

اه اين آرام و ايناهم معلوم نيست رفتند چيكار كنند . اي بابا بيايد ديگه ! اين پتم كه دست بردار نيست هي حرف ميزنه ، اه دو

دقيقه سكوت يكم من نفس بكشم .

- ببخشيد دير شد .

- عجبا شما رويت شديد .

آرام لپاش گل انداخت و سرش و انداخت پايين اما آيدين خنديد و گفت :

- آخه توي راه حرفمون گل انداخت راه يادمون رفت ، خوب براي شما دوتا هم كه بد نشد حالا بيايد اين آبميوه ها رو بگيريد كه

دستمون خسته شد .

ديگه چشمام داشت مي افتاد كف پارك اين آيدين مگه خنديدنم بلد بود اين آرامم مارمولكيه آ .

- خوب خانما شما با يه گردش تا وقت ناهار موافقيد ؟

دستامو بهم كوبيدم و گفتم :

- بريم قلعه ي دختر من اوندفعه هم مي خواستم برم ولي نشد ولي اين دفعه نمي گذرم .

رضا آبميوشو يك نفس رفت بالا و ليوانش و شوت كرد تو سطل زباله و گفت :

- پس من ميرم ماشين و ميارم دم ورودي پارك .

- باشه ما هم ميايم .

با دور شدن رضا ما هم توي سكوت آبميومون و خورديم هوس كردم مثل اونموقع ها منم ليوانم و پرت كنم تو سطل زباله كه البته

اصلا اين كارم به تقليد از رضا نبود . با افتادن ليوانم توي سطل هورايي كشيدم كه اون دو تا هم همين كار رو كردند آيدينم به

هدف خورد ولي آرام افتاد كنار سطل .

- عزيزم نشونه گيريت افتضاح !

- زهرمار .

آيدين از اين حرف ما دو تا خنديد و رو به آرام گفت :

- خودم يادت ميدم خانمم .

منم كه خيلي تو اين فازاي عاشقي كنار گوش آرام گفتم :

- اوووووووقققققققق .

- درد به حسابت ميرسم .

همگي سوار ماشين شديم و به طرف قلعه ي دختر براه افتاديم . آرام و آيدين و رضا كه با هم ميومدند و منم هي با دوربينم عكس

مي گرفتم و جلو جلو مي رفتم يكي هم نبود بگه اگه گم شدي چيكار ميكني ؟

- آرام بيا من مي خوام عكس بگيرم .

- آخه جا قحطه وايسادي اين زير خاك ميريزه رو سرت و .

- حرف نزن بيا عكس و ازم بگير .

كلي ژست گرفتم و ايستادم تا عكس بگيرم ، تا آرام دكمه ي فلش و زد يه عالمه خاك از هوا ريخت رو سر من .

- اي بميري كي بود ؟

اون سه تا كه مثل سه احمق ايستاده بودند هرهر به من مي خنديدند .

- چقدر بهت گفتم اون زير واينسا خاك ميريزه رو سرت بيا اين نتيجه اش .

- بسه ديگه مگه داريد فيلم كمدي مي بينيد .

به كمك آرام مانتو ام را تكاندم و بعد از كلي از اين طرف به اون طرف رفتن به سمت رستوراني كه آيدين و رضا كلي تعريف

كردند رفتيم .

- خوب خانما چي مي خوريد ؟

- من چلو كباب .

آيدين با لبخند گفت :

- آرام خانمم كه خودم ميدونم مثل هميشه .

بله بله مگه اينا چندبار باهم رفتند بيرون كه از سليقه ي هم خبر دارند ، شيطونه ميگه كاسه كوزه ي اين دو كبوتر عاشق و بهم

بريزما .

- خوب منم كه شيشليك و شما دو تا هم جوجه كباب .

بعد از سفارش غذا نشسته بوديم درو ديوار و نگاه مي كرديم خجالتم نمي كشيديم چهارتا آدم گنده بلد نبوديم حرف بزنيم ،

يكدفعه آرام يه جيغ كوچولو كه البته فقط ما سه تا رو ترسوند كشيد و گفت :

- واي پرشان 5 روز ديگه امتحان داريم .

- درد امتحانم جيغ كشيدن .....

واي 4 روز كه اينجا افتاديم روز 5 امتحان داريم ؟ نههههههه.

- اون موقع تو حالا بهم بگي !

- خوب يادم نبود كه آخه تو فكر اين چند روز تعطيلي بودم .

- خوب غذاهم اومد لطفا ديگه حرف درس و ولش كنيد كه به ما هم بچسبه .

اين آيدين جون چه با نمك شده امروز .

اونقدر رضا جك تعريف كرد كه ما سه تا فقط خنديديم كه البته خنديدن من بعد از اون همه مدت واقعا تعجب داشت .

ديگه حدود ساعت سه بود كه اون دو تا ما رو رسوندند و رفتند .

- به به خانماي ددري تا حالا كجا بوديد ؟

- برو اونطرف خفه شدم همين مونده كه تو برام غيرت بازي دربياري ، سلام بابايي .

آرمان مثل اين پنچر شده ها به آرام كه به سمت باباش رفت نگاه كرد ، با خنده به سمتش رفتم و گفتم :

- چطوري مرد خونه ، اين آبجيت خيلي دختر بدي شده بايد مواظبش باشي .

- اي پرشان جون بلكه تو من و درك كني .

خنديدم و آروم گفتم :

- از حرف آرام ناراحت نشو اون كلا درك نداره هيچي حاليش نيست فعلا تو فضاس .

از اين حرف من آرمان بلند زد زير خنده و من به سمت پدر آرام رفتم .

- سلام عمو .

- سلام دخترم ، خوش گذشت .

- جاي شما حسابي خالي رفتيم كلي گشتيم .

- ايشاا... دفعه ي ديگه با هم ميريم .

- دخترا ناهار خورديد .

- سلام مامان بله خورديم .

- سلام خاله جون دستتون درد نكنه .

با آرام به سمت اتاقش رفتيم تا لباسمون و عوض كنيم .

- خيلي موزماري از كي تا حالا با اين آقا آيديني كه اينقدر همو خوب ميشناسيد ؟

- تقريباً 2 هفته بعد از اينكه براي اولين بار همو ديديم .

با حالت قهر صورتمو برگردوندم و گفتم :

- بعد تو حالا بايد به من بگي ؟

آرام صورتم و بوسيد و گفت :

- راستش اولا چيز خاصي نبود البته فقط اون اولا براي آشنايي بود ولي خوب توي اين چند روزي كه حال تو خيلي بد بود حال منم

بد شد خودت كه ميدوني خيلي دوست دارم جاتم حسابي خالي بود توي اين چند روز من و آيدين بيشتر بوديم وگرنه اگه آيدين

نبود كه منم مي شدم كنار تو .

- پس خوبه اين مريضي من به درد شما دو تا خورد !

- مريضيت كه مريضي بود اگه يه چيزي بگن شاخ در مياري ؟

- يالا بگو ببينم چي ؟

- آيدين امروز بهم گفت توي اين چند روزه با خانوادش مي خواهند بياند خواستگاري!

با هيجان گفتم :

- آخ جون پس يه مراسم خواستگاري توي اين مدت افتاديم خوب تو هم حتما گفتي آره؟!

- نه من گفتم نه .

بهت زده نگاش كردم و با تعجب گفتم :

- واسه چي ديوونه ؟

آرام همينطور كه داشت با ناخناش ور مي رفت گفت :

- پرشان من هنوز آيدين و نمي شناسم ! چطور پسريه البته موافقم كه اين چند روز كه باهم بوديم بالاخره يه چيزايي ازش

فهميدم ولي برام كافي نيست من مي خوام وقتي ازش مطمئن شدم مسئلمون جدي شه .

- خوب باشه ول كن اين ناخن بدبختت و كنديش ! پس اين آقا آيدين بايد از هفت خان رستم بگذره .

- اي يه همچين چيزايي .

- بيچاره آيدين خبر نداره چه نقشه هاي خبيثانه اي براش كشيدي .

*******

- خوب چه خبر آرمان جون ؟

آرمان يه قاشق غذا گذاشت دهنش و گفت :

- سلامتي پرشان جون .

و يه نگاه شيطنت آميز به آرام انداخت . آرامم كه متوجه ي نگاه آرمان شد لقمشو قورت داد و گفت :

- كوفت .

آرمان زد زير خنده و گفت :

- من كه هنوز نگفتم امشب فوتبال .

آرام يه ليمو ترش به طرف داداشش پرت كرد و گفت :

- الآن گفتي دهن لق موز مار .

آرمان با شيطنت خنديد و گفت :

- از دهنم در رفت .

- خيلي نامردي آرام من نمي دونم تو چه پدر كشتگي با اين فوتبال داري كه خودت كه نمي بيني جهنم منم نميزاري ببينم .

- آخه 90 دقيقه مي شينيد يه توپ و دنبال مي كنيد كه آيا گل ميشه يا نه يه تخته تون كمه !

- نخير جنابعالي فهم ورزشي نداري .

آرمانم كه داشت خودشو با غذا خفه مي كرد گفت :

- با اين مورد موافقم .

آرام چنگال و بطرفش گرفت و گفت :

- جنابعالي ساكت نخود هر آش ، در ضمن صدبار بهت گفتم با دهن پر حرف نزن حالم بد شد .

آرمان با همون دهان پرش گفت :

- پس چطوري جواب تو رو بدم .

آرام صورتشو برگردوند و خواست دوباره يه چيزي بگه كه عمو گفت :

- بچه بس كنيد حرمت سفره ي غذا رو نگه داريد !

- والا حق با پدرتونه شما چيز ديگه اي پيدا نمي كنيد كه سر فوتبال بحث مي كنيد غذا يخ كرد .

آرام با همون لحن پر حرصش گفت :

- فعلا كه عزيز دردونه داره خودشو خفه مي كنه .

- خوب آرمان جون نگفتي امشب كيا بازي دارند ؟

- تاتنهام و رئال مادريد .

- ساعت چند ؟

11/15 -