پرشان.9
به سمت در رفتم ، ولي هرچي دستگيره رو پايين و بالا مي كردم در باز نمي شد . - آهاي كسي اينجا نيست ؟ كممممممممك ! تو رو خدا اين در و باز كنيد ! ولي هرچي من بيشتر داد و بيداد مي كردم سكوت اونطرف در شديد تر ميشد . به سمت پنجره رفتم ، لعنتي اينا هم كه حفاظ داره !! عجب حياط خوشگلي ولي توي اين موقعيت ؛ تاريكي هوا ، سكوت خونه و صداي پرنده اي كه مي خوند موهاي بدنم و سيخ كرده بود . با چرخيدن كليد توي قفل چند قدم به سمت اون برداشتم ولي با ديدن كسي كه وارد شد همون چند قدمم برگشتم . - كثافت آشغال براي چي منو آوردي اينجا ؟ سپهر ساندويجي رو كه دستش بود و روي تخت گذاشت و گفت : - مي بينم كه از آخرين روزي كه هم ديگه رو ملاقات كرديم رشد زبونت بيشتر شده ولي من امشب كوتاهش مي كنم مطمئن باش . - از مادر زاده نشده ، توي خواب ببيني . - ولي من امشب كاري مي كنم كه قبل از خواب ببينم ، حالا هم بهتره بياي شامت و بخوري چون امشب بايد انرژي داشته باشي . و بعد از اين حرفش زد زير خنده ، مردشور خندات و ببرند ، الهي جلوم پرپر بزني ، بميييرييييي! - چيه خشكت زده ، بيا چون خيلي وقته منتظر اين لحظه ام . روي زمين نشستم و گفتم : - من اون آشغالا رو نمي خورم . - چرا تو كه عاشق ساندويچ كباب تركي هستي ، پرشان پويان دانشجوي ترم 3 مديريت فرزند سينا پويان و فرنوش سامان راستي حال آقا پدرام داداش گردن كلفت چطوره ؟ - تو .... تو اينا رو از كجا ميدوني ؟ - من خيلي چيزاي ديگه هم مي دونم ! مثل اينكه عادت داري هفته اي دوبار بري كلاس شنا بهترين دوستت دختري بنام آرام ، ساندويچ كباب تركي خيلي دوست داري ، عاشق خريد كردني .... و بازم بگم يا كافيه . از داشتن اين همه اطلاعات داشتم شاخ در مي آوردم درسته اين مسائل خيلي خصوصي نبود ولي چيزي هم نبود كه هر كسي از اون خبر داشته باشه . - بهتره زياد بهش فكر نكني ميدونم گشنته پس بيا غذات و بخور ! - نميخوام . راست مي گفت داشتم از گرسنگي مي مردم ، صبح كه چيزي نخورده بودم ، ظهر توي سلفم كه به اميد غذاي مامان هيچي نخوردم و حالا هم كه شب بود ، واي مامان ! با بياد آوردن خانوادم اشك توي چشمام جمع شد حتما نگرانم شده بودند ولي اونا از كجا مي دونستند من كجام و دارم چه ساعت هايي رو مي گذرونم . - ببين اگه مي خواي گريه كني يا درست گريه كن يا اصلاا گريه نكن اين طوري كه اشك توي چشمات جمع شده بدجور قيافت و مظلوم كرده و دل آدم و به رحم مياره ولي مطمئن باش فعلا رفتني دركار نيست ولي شايد اگه گريه كني من يكم دلم به رحم بياد . آشغال عوضي فقط مي خواست منو خورد كنه ولي كور خواندي !!! - ببينم چي فكر كردي ؟ اينكه منو مي دزدي بعد ازم سوء استفاده مي كني و تموم ! نه اين تازه اول ماجراست مطمئن باش ازت شكايت مي كنم ، كاري مي كنم كه تا آخر عمرت ......... - استپ استپ آبجي ، ببينم فيلم پليسي زياد مي بيني ! ببينم با كدوم مدرك ؟ در ضمن اگه بگيم تو اين كار هارو مي كني بايد پليس توي آمريكا دنبال من بگرده نه توي ايران شير فهم شد . ميدوني من به خاطر اينكه تلافي اون سيلي رو در بيارم با پدر و مادرم آمريكا نرفتم و گفتم بعدا بهشون ملحق ميشم چند هفته بود كه دنبالت بودم سايه به سايه همه جا ، البته بايد بگم دست فرمونت حرف نداره چون چندبار گمت كردم ولي خوب مهم آخر بازي بود نه ؟ درضمن هيچ وقت اينجا دستت بهم نميرسه ما همه چيزمون و پول كرديم و رفتيم اونطرف آب اين خونه اي هم كه الآن توشيم خونه ي يكي از دوستامه كه فعلا رفتند سفر ! پس وقتي كار من با تو تموم شد تا تو به خودت بجنبي سوووووووت من اونطرفم . خوب بسه ديگه . بعد پوسته ي ساندويچ خودشو با ساندويچ دست نخورده ي من برداشت و همينطور كه داشت از اتاق خارج مي شد ادامه داد : - خودت و آماده كن مي خوام برات بهتري شب زندگيت و بسازم . وقتي در و پشت سرش بست دوست داشتم در باز بود و منم از اينجا خارج مي شدم خدايا ! دنبال يه چيزي مي گشتم از شايد بتونم از اتاق خارج شم ولي توي اتاق لعنتي هيچي پيدا نمي شد . فقط چندتا مجسمه كه اونا هم خيلي كوچيك بود . مجسمه ها رو برداشتم و محكم به طرف پنجره پرت كردم ، شيشه مثل ترسي كه توي دلم بود شكست و هزار تيكه شد ، نزديك پنجره رفتم و داد زدم : - كممممممك ..... تو رو خدا يكي كمك كنه ....... كممممممممك . - بيخودي داد نزن و اون گلوي قشنكت و خراب نكن . از صداي سپهر برگشتم و دستم و به حفاظ پنجره گرفتم ، دستم سوخت و خون گرمي روي زمين چكيد اي كاش خودمم مثل اين خون تحليل مي رفتم . دورتا دور اتاق مي چرخيديم و بدون پلك زدن بهم خيره شده بوديم نگاش مثل روباهي بود كه در كمي شكار خرگوش بود . - ميدوني نگات مثل نگاه دختري كه چند روز پيش فرامرز كشيدش توي اين خونه ، اسمش چي بود قلي .... ملي ... گل من گلي ...... يه همچين چيزي ، چقدر التماس كرد ولي خوب بد لحظه اي رسيده بود سه تا آقا پسر مست و يه دختر خانم خوشگل و ترگل ورگل . از شنيدن صداي قه قه اش حالت تهوع پيدا كردم ، بيشعور عوضي پس گلي دوست عزيزم بدست اين كثافتا پرپر شده بود . سپهر خيزي برداشت و مانتوم و با وحشي گري از بدنم درآورد مقنعهمم جوري برداشت كه گل سرم از موهام باز شده و موهام از زندونشون راحت شدند . با يه حركت انداختم روي تخت و شروع كرد به بوسيدنم . با دستام سعي مي كردم كنارش بزنم و فقط داد مي زدم و كمك مي خواستم . اشكايي كه تا اون موقع اسير كرده بودم حالا پشت سر هم روي گونم مي ريخت و من هيچ كاري نمي تونستم انجام بدم . با گذاشتن لباش روي لبام فريادم توي گلوم خفه شد ، لبهاي اون داغ بود و لب هاي من دوتا تيكه يخ كه احساس مي كردم از گرماي لب اون داره مي سوزه ، داشتم زجر مي كشيدم و نمي تونستم هيچ كاري انجام بدم ، بالاخره رفت سراغ گردنمو شروع كرد به بوسيدن گردنم ، بلوز خوشگلم كه هديه ي پدرام بود و با يه حركت در آورد و به كارش مشغول شد ، حالا به جاي سكوت ، صداي من توي خونه بود و هو هوي باد كه از لابه لاي شيشه ي شكسته به داخل سرك مي كشيد و شاهد ما بود . آنقدر جيغ زدم و دست و پا زدم كه يكدفعه سيلي برق آساي سپهر ساكتم كرد . - بهتره خفه شي وگرنه كاري مي كنم كه نتوني حتي نفس بكشي ! - تو رو خدا بزار برم ! اگه به خاطر اون سيلي بيا صورت من آماده ولي فقط بزار برم خواهش مي كنم ........ تو رو خدا ... بزار برم . - نه من عادت دارم اگه كاري رو شروع كردم تا آخرش برم . و بعد دوباره لبش و روي لبم گذاشت و دستش و به سمت دكمه ي شلوارم برد ، كم كم صحنه هايي كه يكبار گلي تجربه كرده بود جلوي چشمام رژه مي رفت و من داشتم امشب تجربه ي گلي و هزارتا دختر ديگه برام تكرار مي شد . اون قدر گردن و لبا و بدن سفيد مو محكم بوسيده بود كه درد مي كرد رواني . ديگه آخرين لحظات بود شمارش معكوس تا بدبختي ! چشمام و بسته بودم و بي صدا هق هق مي كردم ديگه حتي ناي مقاومتم نداشتم . يكدفعه احساس كردم سنگيني اي كه تا اون لحظه داشت خفه ام مي كرد از روم كنار رفت ، چشمام و باز كردم يه نفر داشت سپهر و مي زد و سپهر حتي فرصت مقاومت هم نداشت ، ضعفي كه داشتم چشمام و داشت مي بست ، حالا صداي ناله هاي سپهر توي خونه مي پيچيد و هو هوي باد و بدن عريان و دردناك من بر روي تخت افتاده بود و من چشمانم را بستم تا شايد وقتي دوباره بيدار ميشم همه چيز خواب باشد . ********** با كشيده شدن آرام دست كسي در ميان موهايم مي خواستم چشمام و باز كنم ولي ديگه قدرت هيچ كاري رو نداشتم . - پرستار ..... پرستار ...... پلكاش تكون خورد ...... بخدا تكون خورد . اين صداي بغضدار پدرام بود ، واي پدرام كجا بودي تا بتوني مثل هميشه ازم دفاع كني . - آآآ......ب . دستمالي لبهام و نمدار كرد و من تونستم كمي چشمام و باز كنم . اولين چيزي كه ديدم چهره ي غمگين پدرام بود چهره اي كه تنها شادي اش لبخندش بود . - بيدار شدي قربونت برم ! تو كه منو كشتي ! و بعد از اين حرف چشماش باروني شد و از اتاق خارج شد . ********* - پرشان ، نمي خواي حرف بزني ، مادر جون چندتا پليس اومدند مي خواند ازت چندتا سوال بپرسند . با شنيدن اسم پليس دوباره حوادث اون شب برام زنده شد . - نمي خوام ببينمشون ، بهشون بگو برند ، مي خوام تنها باشم ، تنهااااااااااا. از صداي فرياد من دكتر و چندپرستار به داخل اتاق دويدند و آمپولي كه اين چند روز همدم من شده بود در دستم فرو شد . ********* حاضر به ديدن هيچ كس نبودم البته اگر هم كسي مي آمد چيزي نمي گفتم ، شبها ديگر نمي توانستم راحت بخوابم در خواب مي « . من همه جا هستم سايه به سايه ي تو » : ديدم سپهر مدام مي خواهد به من نزديك شود و مي گويد روزها برام تكراري شده بود ، پدرام و مامان و بابا لحظه اي تنهام نمي گذارندمخصوصا پدرام كه سعي مي كنه با حرفاش يه بار ديگه خنده رو روي لبهام بياره اما نمي دونه توي اون شب باد لبخنده و خنده ي منو با خودش برد و لحظه لحظه ي اون اتفاق پرشان و كشت . امروز وقتي براي اولين بار توي زمستان امسال برف اومد ديگه اون پرشان سال قبل نبودم كه برف بازي مي كرد و صداي خندش همه جا مي پيچيد تنها عكس العملم اين بود كه برف ها رو توي مشتم فشار دادم و زير گريه زدم ..... با صداي جيغي كه كشيدم ، پدرام اولين كسي بود كه خودشو به من رسوند و بعد مامان و بابا . مي لرزيدم و توي بغل پدرام گريه مي كردم ، صداي گريه ي مادر با صداي گريه ام قاطي شده بود و ثانيه هاي سختي را برامون بوجود آورده بود . - بابا ، مامان و ببريد پايين حالش خوب نيست من پيش پرشان مي مونم ! درم پشت سرتون ببنديد . با بسته شدن در پدرام صورتم و بوسيد و گفت : - چي شده عزيزم ؟ دوباره كابوس ديدي ؟ - پدرام چرا اون لعنتي دست از سرم بر ميداره ! از ترس اون جرات ندارم ديگه بخوابم ، هرشب بخوابم مياد و نميزاره از دستش فرار كنم . پدرام روي تخت كنارم دراز كشيد و همونطور كه توي بغلش بودم كنار گوشم گفت : - هيييسسس آروم ، حالا راحت بخواب من پيشت مي مونم .از هيچي نترس . سرم و توي سينه ي پدرام پنهان كردم و سعي كردم بخوابم . ******* - همين كه گفتم بلند ميشي تا با هم بريم دانشگاه ، ميدوني چند روزه نيومدي دانشگاه ، كلي از درسات عقب موندي . بخاطر داروهايي كه مصرف مي كردم صدام كشدار شده بود و بيشتر مي خوابيدم . پتو رو روي سرم كشيدم و گفتم : - ولم كن آرام خوابم مياد اذيتم نكن . آرام پتو رو از روي سرم كشيد و گفت : - بلند ميشي يا با كتك ببرمت دانشگاه . و به سمت كمدم رفت و لباسام و توي صورتم پرت كرد . - نكن آرام من دانشگاه بيا نيستم . - غلط كردي ، دختره ي لوس حالا انگار براش چه اتفاقي افتاده ، يه اتفاقي مي خواست بيافته كه اون پسره ي خر ديوونه نتونست تمومش كنه حالا مثل اين خاك برسرا عزا گرفتي بلند شو . اونقدر حرف زد و داد و بيداد كرد كه مجبور شدم همراهش به دانشگاه برم ، توي راه همونطور كه سرم و به صندلي تكيه داده بودم گفتم : - آرام كسي از ماجراي من چيزي ميدونه . - نه به همه گفتم مريض شدي ، البته با اين قيافه اي كه تو داري فكر نكنم كسي هم شك كنه چشماشو نگاه كن اندازه ي دو تا تخمه خربزه شده . صورتمو توي آيينه ي جيبيم نگاه كردم ، حق با آرام بود قيافه ي ضايعي پيدا كرده بودم البته از ضايعم اونطرف تر . تا پامو توي كلاس گذاشتم سيل بچه ها به سمتم سرازير شد . - كجايي دختر ؟ - حالا ديگه رفتي حاجي حاجي مكه ؟ - تو آنفولانزا گرفته بودي يا داشتي ميمردي ؟ حالا وقت اومدنه ؟ - مريضيتم مثل آدم نيست ! - اي بابا چه خبرتونه بريد اونطرف ما دو تا نفس كم آورديم . همه ي بچه ها با اين حرف آرام ساكت شدند و ما يه راهي پيدا كرديم تا بلكه بريم بشينيم . نوشين يكي از دختراي كلاس كه به فضولي معروف بود كنار گوشم گفت : - راستش و بگو پرشان خانم اين چند روز كجا بودي كه وقت دانشگاه اومدنم نداشتي . من كه همينجوري حال اين بشر و نداشتم حالا اينم وقت فضوليش گل كرده بود گفتم : - ميدوني به يه فضول گفتند اگه نصف دنيا رو بهت بديم چيكار ميكني ميدوني فضوله چي گفت گفت اون نصفشو مي خوايد به كي بديد . نوشين دهنش و كج كرد و گفت : - وااااااا ! - واالله . تا نوشين سر جاش نشست ، طرف آرام برگشتم و گفتم : - هي بهت ميگم حوصله ي دانشگاه و ندارم ميگه نخير بايد بياي ، راحت شدي حالا ديگه اين خاله زنكا ديگه ول كن نيستند . - آخه تو كه خبر از دل بعضيا نداري كه داشتند از غصه ي دوري بعضيا دق مي كردند . مشكوك نگاش كردم و گفتم : - كي ؟ - آ ...... ق.......ا .......ر......ض.......ا ! - غلط كرد با دلش . - ااا اين چه طرز برخورد با يه عاشق دلخسته اس . - بره بميره ، از هرچي مرده متنفرم . - اي بگم اون پسره رو خدا چيكارش كنه كه تو همينجوري گوش تلخ بودي ديگه يكباره كردت ظرف زهرمار . - بخدا آرام بخواي چرت و پرت بگي اونقدر ميزنمت كه مثل بادمجون سياه و كبود شيا . - جنابعالي بيجا ميكني مگه من صاحب ندارم ؟ مظلوم گير آوردي ؟ - همينه كه هست . - واي آرام اينقدر حرف نزن سرم رفت . - حقته يادته چقدر منو ميچزوندي حالا نوبت منه . - تو خواب ببيني . - حالا كه دارم مي بينم ، تازه خبر نداري از فردا به مدت 4 روز دانشگاه تعطيل مي خوام ببرمت ددردودور . - من با تو جهنمم نميام . - مگه دست خودته مي برمت ، اه اين استاد پس چرا نمياد . - سق سياه استاد اومد . استاد يزدان يكي از استاداي جوون دانشگاه بود و طبق شايعه كه البته رفتار تابلوتر از خودش خاطر آرام و خيلي مي خواست . خوب آخه آرام واقعا خواستني بود پوستش گندمي بود و موهاش خرمايي چشماشم قهوه اي خيلي تيره لباشم كه صورتي و همچين آدم و وسوسه مي كرد . - هووووووي كجايي ؟ - هوي تو كلات بي ادب در ضمن تو نخ عاشق سينه چاك تو بودم استاد يزدان . آرام با كلافكي استاد و كه داشت از كلاس بيرون مي رفت و نگاه كرد و گفت : - اعصابمو بهم ريخته از اول تا حالا خيره شده تو جفت چشماي منو درس و توضيح ميده يكي نيست بگه نوشته ها رو توي چشماي من نوشته شده . - حالا چرا اينقدر حرص مي خوري فردا جنازت با من مياد كرمونا . آرام با اين حرف من يه جيغ كوچولو زدو گفت : - قربونت برم پس باهام مياي ؟ الهي من فدات شم . حركات و حرفاي آرام بعد از چند روز يه لبخند كج و كوله رو روي لبام نشوند . ******** - پرشان مادر ديگه سفارش نكنما مواظب خودت باش ، نكنه بي احتياطي كنيا . - آره بابا جون 24 ساعته موبايلت روشن باشه . - چششششششم بخدا همه رو از حفظ شدم حالا اجازه مي ديد من برم ؟ - آره برو مادر برو خدا پشت و پناهت . براي آخرين بار همه رو بوسيدم و يكم بيشتر تو بغل پدرام موندم و آروم گفتم : - ببخشيد داداشي اين مدت حسابي اذيتت كردم . - تو خوب بشو زلزله همه ي اينا فداي سرت ، حالا هم برو مواظب خودتم باش واي به حالت اگه همون پرشان سابق برنگردي خودم مي كشمت . - اي بابا چه داداش خشني شديا . - خيلي خوب ديگه برو ، دوستت خسته شد تو اون ماشين . با دو خودمو به آرام رسوندمو سوار ماشين شدم . - ا عجبي پيدات شد زير چرخاي اين راننده ي بدبخت علف سبز شد . - ببين حقته من چقدر گفتم از مسافرت رفتن با اتوبوس بدم مياد البته بغير از مواقعي كه با بچه هاي دانشگاهيم كه اون موقع حال ميده . آرام با شيطنت گفت : - نگران نباش حالا هم بچه هاي دانشگاه هستند ميشه بازم حال كني . توي چشماي آرام خيره شدمو شروع به فكر كردن كردم ، يعني چي ؟ منظورش چيه ؟ آخه كدوم بچه هاي دانشگاه البته به جزء ....... - آرام خفه ات مي كنم من خيلي از اين بشر خوشم مياد حالا تلك و تلك تا كرمونم تحملش كنم عمرا حاضرم پياده بيام ولي با اون نه . - به هر حال من بليط خريدم و كاري نمي توني بكني . - الهي بميري ! - از دعاي گربه سياه بارون نمياد . تا به ترمينال رسيديم ديدم نيش رضا تا بنا گوش باز شد ولي اون دوستش با ديدنمون يه جوري نگامون كرد كه آروم به آرام گفتم : - چرا نگفتي ارث بابابزرگ آيدين و بيارم تو رو خدا نگاش كن با يه من عسلم نميشه خوردش . - هيس ميشنوه ، سلام . - به به خانما ، 2 دقيقه ي ديگه دير اومده بوديد ما رفته بوديما . زير لب گفتم : - شانس نداريم كه ! - چيزي گفتيد خانم پويان . نگاهي به آيدين كردم و گفتم : - بله گفتم بهتره بريم تا هر 4 نفرمون جا نمونديم . خلاصه سوار ماشين شديم و من و آرام كنار هم و آيدين و رضا هم پشت سرمون . تا اتوبوس حركت كرد ، چشمم و به تلويزيونش دوختم و مشغول ديدن فيلمش شدم آخه تعريفش و قبل از اين اتفاقا ار بچه ها شنيده بودم . - ميگم آرام اين پسره ........... يكدفعه يه دست از ميون صندلي جلوي صورت من گرفته شد و رضا گفت : - تخمه . اخمام و كشيدم توي هم و گفتم : - نخير ممنون . - آرام خانم شما ؟ آرام يه مشت برداشت گفت : - مرسي . - خواهش مي كنم . - خوب بيا تخمه بخور ، ديدن فيلم مهيج تر ميشه آ . - آخه احمق جون اين فيلم هيجان داره ؟! تازه تو كه ميدوني من اگه تخمه بخورم سرم درد ميگيره . - باشه خودم مي خورم . با بطري توي كيفم قرصايي كه دكتر داده بود و خوردم و وسطاي فيلم بود كه بيهوش شدم . - د بلند شو به قول اون داداشت خرس قطبي ، بابا رسيديم . چشمامو باز كردم و صاف روي صندلي نشستم . - ساعت چنده ؟ - با اجازه ي شما 7 بدنمو تا حد ممكن كشيدم و گفتم : - واي بدنم چقدر درد ميكنه . - درد بگيري بلند شو ديگه بايد بريم . ساكم و از آرام گرفتم و از پله هاي اتوبوس اومدم پايين . - خانما بريم ؟ - ديگه مزاحم شما نميشيم خودمون ميريم . آيدين يه نگاه جديد به آرام كرد و گفت :
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 23:58 توسط مریم
|
وبلاگ رمان