چشمهايت مال من.3
تارخ لبخند بر لب از آن جا خارج شد.باران نشست و مجله ي روي ميز را برداشت و شروع به ورق زدن كرد.مجله ي مد بود و باران ي دانست كه مادرش جديدترين مد هاي روز را دنبال مي كند.به عكس روي جلد خيره شد.زني با قدي بلند و پاهايي كشيده به ديواري تكيه داده و يك پيراهن حرير سرخ بدن نما،بي لباس زير بر تن داشت.چشمان زن آبي روشن بود باران از رنگ چشمان او خوشش آمد.
وقتي براي خواب اماده مي شد،برشام و مايك به خانه برگشتند.باران از بالاي پنجره آن دو را ديد و حال خراب برشام كه مايك او را همراهي مي كرد.شانه بالا انداخت و به سوي تخت برگشت.آهنگي ملايم در فضاي اتاقش پخش مي شد و يك نور ملايم اتاق را آبي كرده بود.باران خودش را روي تخت رها كرد و چشمانش را روي هم گذاشت.
نيمه شب از خواب پريد،خواب وحشتناكي ديده بود و خودش مي دانست اثر ان فيلم ترسناك است.در خواب ديده بودكه فردي سياه پوش و ترسناك سر همه ي افراد خانواده اش را در مقابل او مي برد و خون به صورت او مي پاشد.بلند شد و تمام چراغ هاي اتاقش را روشن كرد،پنجره ها را بست و از اتاق خارج شد.خانه در سكوت وهم انگيزي فرو رفته بود.باران به اتاق برشام نزديك شد و در اتاق را آهسته گشود.برشام با يك شلوارك راحتي روي تخت مثل جنازه افتاده بود.در اتاق را بست و از پله هاي سمت راست بالا رفت.اتاق پدر و مادرش ان جا قرار داشت.در اتاق را باز كرد،پدر و مادرش هر دو با لباس هاي خواب روي تخت بودند.پدرش پشت به مادرش داشت و دست مادرش روي گردن پدرش قرار گرفته بود.باران در را بست و با يك لبخند پايين رفت.
وقتي داخل حياط ايستاد،هواي مطبوع بهار،روحش را آرام كرد و عطر گل ها مشامش را قلقلك داد.نفس عميقي كشيد و لبخند زد.وقتي قدم ميزد صداي پارس سگهاي نگهبان تمام فصا را پر كرد.مايك را ديد كه به سرعت مي دود.وقتي باران را ديد با حيرت پرسيد:
_ميسيز باران؟
باران خنديد و با انگليسي و لحن آرامي كه خوب بلد بود گفت،مي خواهد كمي هوا بخورد.
مايك به اين دختر نترس با حيرت نگاه كرد و از او دور شد.مايك طي ساليان سال در هر كجايي كه بادي گارد يا راننده ي شخصي كسي شده بود،هرگز پيش نيامده كه دختري به اين سن و سال را تا ايين اندازه نترس ببيند.او باران را دوست مي داشت
اما هرگز نمي گذاشت كسي باخبر شود.صداي سگها خاموش شد.باران از سگها متنفر بود.مدتي نشست و به نرده هاي در الكترونيكي خيره شد.از ان فاصله نمي توانست به خوبي بيرون را ببيند و به آسمان خيره شد.ستاره ها مثل نگين هاي نقره اي بر زمينه ي سياه آسمان مي درخشيدند.لبخند زد و از جا بلند شد.از ترس چند لحظه پيش هيچ نشاني در چهره ي باران نبود.
صبح وقتي پايين آمد،پدر و مادرش مشغول خوردن يك صبحانه ي مفصل بودند كه روي ميز چيده شده بود.باران هنوز خواب آلود بود.صبح بخير گفت و نشست.سارا فنجان چاي او را پر كرد و عقب رفت.تارخ پرسيد:
_خوابي؟
باران جرعه اي چاي نوشيد و گفت:
_آره،ديشب خوابم نبرد.
زهره بي آنكه به باران نگاه كند لب باز كرد:
_منم اگه تا نيمه شب اون فيلم هاي خون آشامي و وحشي رو مي ديدم،تا صبح گريه مي كردم!
باران بي اعتنا به طعنه ي مادرش لبخند زد:
_اما من گريه نكردم!
زهره سر بلند كرد و به چهره ي زيبا و دوست داشتني باران خيره شد.چشمان باران پر از جاذبه و حرف بود،رنگش عوض مي شد و دوباره چشمه اي پر از نور مي شد.زهره خودش هم نمي دانست چرا باران اين همه نترس،خونسرد و شيطان است.
_اما ترسيدي ،نترسيدي؟
باران شانه بالا انداخت و گفت:
_مامان!صبح اول صبحي شروع نكن،چرا هميشه قصد جنگ با من رو داري؟
بعد رو به پدرش كرد و گفت:
_بابايي مي شه برام يه معلم درست و حسابي زبان بگيري؟بايد زبان انگليسي ام با لهجه آمريكايي رو خيلي قوي كنم!
تارخ سرش را تكان داد،در حالي كه مدام تلفن همراهش زنگ مي زد و او پاسخي نمي داد،از جا بلند شد و گفت:
_حتما همين امروز ترتيبش رو مي دم.
باران ايستاد و پدرش را بوسيد،تارخ از آن جا خارج شد.باران به سمت رد خروجي رفت.اما صداي مادرش را شنيد:
_پس بقيه ي صبحانه ات چي مي شه؟
باران بي آنكه برگردد پاسخ داد:
_الان آقاي حشام مي آد و من بايد يه امتحان بدم.
زهره خنديد،مي دانست كه اگر باران به هيچ چيز اهميت نمي دهد به درسش اهميت مي دهد و هميشه با بالاترين نمرات قبول مي شود.او استعداد هاي نهفته ي دخترش را مي دانست و مي دانست هوش بالا و استعداد بي نظير ي دارد و نسبت به هم سن و سالان چند سال جلوتر گام برمي دارد و كم كم خودش را براي رفتن به دانشگاه آماده مي كند!
دوساعت كلاس هاي خسته كننده و پرسوال آقاي حشام تمام شد و باران نفس راحتي كشيد و تكيه داد و به حشام خيره شد.او داشت وسايلش را داخل كيف سامسونتش مي گذاشت.باران به موهاي جوگندمي او خيره شد و گفت:
_فردا نتيجه رو مي دين آقاي حشام؟
حشام به باران نگاه كرد و گفت:
_البته،مطمئنم كه مثل هروقت ديگه عاليه!
حشام هم به خوبي مي دانست كه باران از تمامي شاگرداني كه در مدارس ايراني و آمريكا داشته باهوش تر و با ذوق تر است.باران هرچيزي را كه يك بار مي شنيد ياد مي گرفت و حشام او را دوست داشت،چون جز يكي از حرف گوش كن ترين شاگردانش بود و به خاطر پول كلاني كه از پدر باران گرفته بود تمام سعي و تلاشش را مي كرد.
از عصر آرايشگر مخصوص مادرش آمده بود و داشت او را آماده ي مهماني شب مي كرد.باران چند لحظه يك بار به اتاق مادرش سر مي زد و او را از نزديك تماشا مي كرد.براي باران هميشه حيرت آور بود كه مادرش ظرف مدت يك سال يك امريكايي
شده باشد.مادري كه در ايران داشت يك زن خانه دار،البته همان زمان هم آنان چند كلفت داشتند،اما مادرش هميشه به وضع خانه رسيدگي مي كرد.با روسري و مانتو دذ حضور ديگران حاضر مي شد،اما حالا او كاملا عوض شده بود و با سر و وضعي مشابه خارجي ها بيرون مي رفت و از برهنه بودن لباسش هيچ ابايي نداشت.نامش را در مجالس و مهماني ها و بين دوست و آشنا ها،اليزا گذاشته بود و باران در دل به او مي خنديد.
باران به دستان با مهارت مينا خيره شد و گفت:
_شما خيلي پر حوصله كار مي كنيد مينا خانوم!
مينا زني جوان و بلند قد بود،با موهايي به رنگ بلوند و چشماني قهوه اي،با پوستي كه سفيد بود اما كك و مك زيادي داشت و زير پوشش ضخيم كرم پودر پنهان مي ماند.مينا هنوز ساكت و پر حوصله مشغول كارش بود كه باران نزديكتر رفت،خم شد و به چهره ي مادرش دقيق شد و گفت:
_اين چشمت انگار قشنگتر شده...
مينا در حالي كه سعي مي كرد خشم خود را پنهان كند،سر بلند كرد و به چهره ي زيباي باران خيره شد.باران با يك لبخند ساده گفت:
_اين سايه ي اين طرف كمي پهن تر شده دقت كنيد...
مينا چرخيد و مقابل مادر باران خم شد و با دقت به چهره ي او نگاه كرد.زهره گفت:
_اون آيينه رو بده به من ببينم.
باران آيينه را به دستش داد مادر باران مدتي به مينا خيره شد و گفت:
_راست مي گه نه؟!
مينا سرش را تكان داد و براي اين كه كم نياورد،با خونسردي آشكاري گفت:
_آخر سر همه رو چك مي كنم،اينا آرايش اوليه است خانم اليزا!
باران برعكس روي صندلي نشست و با صدايي كه پر از شيطنت بود،ادامه داد:
_چهار ساعته تازه آرايش اوليه است؟
زهره چپ چپ نگاهش كرد و پرسيد:
_درست تموم شد؟
باران خنديد و سرش را تكان داد.مادرش باز پرسيد:
_به پرنده هات سر زدي؟
باران باز هم خنديد و سكوت كرد،اين بار مادرش با لحن كاملا جدي گفت:
_برو ببين جسيكا چيكار مي كنه!!
باران به سمت صندوق چوبي و براق مادرش كه روي ميز توالتش قرار داشت رفت و به جواهرات زياد داخل آن خيره شد.گردنبندي را مقابل گردن گردن كشيده و سفيدش گرفت و لبخند زد.بعد به سمت تخت مادرش رفت روي تخت لباس زيباي مادرش پهن شده بود.باران خم شد و روي لباس دست كشبد و گفت:
_اينو ديگه چند دلار خريدي؟
مادرش با عصبانيت گفت:
_باران مي شه بري بيرون؟
باران به سمت در خروجي رفت و بلند گفت:
_شرط مي بندم از هميشه آرايشت خرابتر مي شه.
سريع بيرون رفت و در را محكم پشت سرش بست.
وبلاگ رمان