چشمهايت مال من.2
برشام تازه نوزده ساله بود و براي ادامه تحصيل او به اين كشور آمده بودند.....
باران پاهايش را روي ميز گذاشت و تكيه داد.سارا خدمتكار ايتاليايي شان با دو ، فنجان قهوه وارد شد.مقابل تارخ خم شد.پدر باران به خوبي زبان سارا را مي دانست و همچنين دو زبان ديگر،اما باران به سختي مي توانست زبان ايتاليايي را بفهمد.علاوه بر هوش سرشارش كه با اولين نگاه همه چيز را ياد مي گرفت،علاقه اي به آموختن زبان هاي ديگر نداشت.هميشه ايراني صحبت مي كرد و اين دستور تارخ بود كه در خانه همه بايد ايراني حرف بزنند.علاوه بر سارا،جسيكا كه آمريكايي بود و يك آشپز ايراني هم در خانه آنها كار مي كرد و دستپخت او به نظر باران بي نظير بود.
سارا مقابل باران خم شد.باران با خنده فنجان قهوه را برداشت و تكيه داد.وقتي سارا رفت نگاه باران به پدرش خيره ماند.پدرش خسته چشمانش را روي هم قرار داده بود و آرام نفس مي كشيد.پدر باران مرد جذابي بود،البته به نظر باران پدرش زيبا،جذاب و خوش لباس بود،صدايش را نرم كرد و گفت:
_بابايي!
پدرش چشم باز كرد و به چشمان خاكستري و پر آب او خيره شد.نگاه ياران آنقدر معصوم و پاك بود كه لبخند زد و پرسيد:
_چيه؟
باران به جلو خم شد،دستي به موهايش كشيد و گفت:
_خسته هستس؟
پدرش سرش را تكان داد.فنجان قهوه خود را برداشت و رو به همسرش كرد و گفت:
_برشام كجاست؟
زهره سرش را تكان داد و گفت:
_بيرون،به من كه نمي گه...!
باران خنديد و گفت:
_يه دوست سياه پوست داره،با اون باشگاه مي ره...اسمش جان...محراب هم هست!
پدر باران خنديد و گفت:
_امروز چه خبر؟
باران شانه بالا انداخت و گفت:
_هيچ،صبح كه آقاي حشام اومد و يه عالمه درس خسته كننده داد،ظهر هم پيش كوچولو هاي خوشگلم رفتم.عصرم به بطالت گذشته تا حالا...حوصلم هم سر رفته،امشب بريم بيرون؟
زهره مادرش خم شد و مجله ي روي ميز را برداشت همانطور لب گشود:
_تو خسته نمي شي هرشب هرشب...پدرت خسته است!مي خواي با مايك بري؟
باران اخم كرد و گفت:
_مايك؟من از اون كمي مي ترسم،بعدش وقتي با اون هستم همه به ما نگاه مي كنن...اون هفته وقتي رفتيم سينما يه عالمه به ما خنديدن...
پدرش با لحن شوخي گفت:
_لابد مردم تو دلشون گفتن عجب پدر و دختري،دختره به اين زشتي پدر به اين خوشگلي!
باران خنديد و گفت:
_پدر و دختر چيه؟خيال كردن ما زن و شوهريم!
زهره با حيرت سر بلند كرد.هيچ فكر نمي كرد باران چنين حرفي را در حضور پدرش بگويد،اخم كرد و با تشر گفت:
_باران؟
باران تكيه داد و پا روي پا انداخت:
_خوب چيه؟راست گفتم ديگه...
زهره باز لب گشود:
_تو كه گفتي اين جا مثل ايران نيست و كسي كاري به كسي نداره....!
باران پاهايش را تكان داد و با شيطنت گفت:
_منظورم دو تا آشنا يا دو تا دوست بودند،كه همه مايك رو مي شناسن آخه راننده قحط بود بابايي؟
پدرش فقط خنديد و باران ادامه داد:
_نه زبان ما رو بلده،نه چهره ي دلنشيني داره و نه...اما من دوستش دارم!
زهره مجله را بست و دوباره روي ميز گذاشت:
_اون مرد خيلي خوبيه،توي اين يك سال كه اين جا هستيم هميشه كنار ما بوده،اون فوقالعاده به كارش و قوانين اهميت مي ده،مهربونه و مثل يك دوست درجه يك به ما نزديكه و از ما حمايت مي كنه و تو و برشام رو هم خيلي دوست داره!
باران با سادگي گفت:
_خوب منم دوستش دارم،فقط حيف كه نمي فهمم بايد به اون چي بگم.
زهره با لحن ملامت گري سرش را تكان داد و لب باز كرد:
_اگه اين همه كه به فكر تفريح هستي به فكر زبان بودي الان پنج تا زبان رو به راحتي صحبت مي كردي،برشام رو ببين خيلي راحت سه تا زبان روياد گرفت و الان كلي به دردش مي خوره و پدرت فكر مي كني اگه زبان بلد نبود اونم چند تا زبان تا اين اندازه موفق بود؟
باران خنديد و ايستاد،شلوارك جين خوش دوختش با مارك معرف و زيبا،بسيار به تنش مي آمد.وقتي به سمت در خروجي مي رفت دستش را تكان داد و آرام گفت:
_چشم ماما جون سعي مي كنم بيست و چهار زبان رو ظرف مدت كوتاهي ياد بگيرم!ببخشيد كه الان برشام خان دو،نه سه ساله اينجاست و ما فقط دوازده ماهه كه اينجا هستيم!
زهره در جواب او فقط سرش را تكان داد و به تارخ خيره شد كه داشت با محبت و عشق باران را تماشا مي كرد و لبخند مي زد.
باران به اتاقش رفت.اتاق باران يكي از بزرگترين و دلبازترين اتاق هاي آن خانه ويلايي بود كه با مجهز ترين و پيشرفته ترين وسايل موجود،با گران قيمت ترين
و با با سليقه ترين دكور ها كه زير دست دكوراتوران و طراحان معروف آمريكايي دكور شده بود.فرش هاي ابريشمي ايراني درجه يك،تخت آبي،تابلو هاي فرش ايراني اثر كار استاد فرشچيان،كمال الملك و چند تابلو اثر كار لئوناردو داوينچي،كتابخانه مجهز،بهترين مبلمان راحتي و كمد لباس كه بهترين جاي اتاق باان محسوب مي شدباران تنها به آن كمد علاقمند بود.لباس هاي باران همگي از فروشگاه هاي معروف فرانسوي خريداري شده بود و يا لباس هايي بود كه به وسيله فروشگاه هاي لباس عرضه مي شد.
باران لب تختش نشست،كش موهايش را باز كرد و سرش را تكان داد.موج موها روي شانه و گردن و پشت او رها شدند.مشكي،براق و لخت،وقتي موها باز مي شدند باران زيباتر و دلنشين تر از هر زمان ديگري مي شد.روي تخت،خودش را رها كرد و چشمانش را روي هم گذاشت.هنوز چشمانش گرم نشده بود كه در اتاق كوده شد.باران بي آنكه چشم باز كند گفت:
_بله!
در باز شد و سارا وارد اتاق شد.باران چشم باز كرد و بعد و وقتي سارا را ديد بلند گفت:
_تو اينجا چي كار مي كني دختره ي پررو؟
سارا نمي فهميد،فقط نگاه كرد و بعد سيني حاوي آبميوه و كيك را روي ميز كنــــار تخت گذاشت،كمي خم شد و بي آنكه به باران نگاه كند از در خارج شد.باران لبخند زد و نبم خيز شد.آبميوه را ته خورد و دوباره دراز كشيد وچشـــمـــانش را روي هــم گذاشت و تاموقع شام از اتاق بيرون نرفت.
سر ميز شام، برشام باران در يك سوي ميز و در آنــطر ف پدر ومادر نشسته بـودند. پيشخمدمت ها مشغول پذيرايي بودند. باران به برشام خيره شد. برشام مشغـــول خوردن سالاد بود و بـاران به خوبي مي دانـست كه بـرشام عاشــق سالاد اســـت. وقتي نگاه خيره ي باران را حـــس كرد، سربـــلند كرد و به چشمـــان او خيــره شد. چشمان بارا زير نور چراغ ها براقتر از هميشه بود ومثل يك چشـمه زلال بود كه نــور روي آن مي رقصيد. حالا رنگ چشمـان باران روشنتر از هميشه شده بــود. برشــام اخم كرد پرسيد:
_چيه؟
باران خنديد،مثل هميشه كه مي خنديد. انگار كه هيچ كاري جز خنده بلد نبود.گفت
_بليط واسم گرفتي؟
برشام ترجيح داد سكوت كند.وقتي دوباره سربلند كرد ونگاه خيره ي باران را ديـد، با سرزنش گفت:
_مي ذاري يك لقمه شام كوفت كنيم؟
باران داشت با چنگالش بازي مي كرد. حركات خونسرد و ارام باران هميشه ديگران را عصبي مي كرد دوباره تكرار كرد:
_پرسيدم بليط واسم گرفتي يا اينكه...
برشام خيره نگاهش را در نگاه او فرو كرد و گفت:
_آره!
باران خنديد و با خيال آسوده مشغول خوردن شد، با اشتهايي وافر غذا مي خورد و هميشه پدرش او را سرزنش مي كرد كه مبـادا پرخوري در پيـش گيــرد و انـدامــش خراب شود، اما باران بي توجه به حرف اطرافيان هرچه دوست داشت و هر چه قدر مي خواست مي خورد. انقدر از صبح تاشب بالا پايين مي پريد و تحرك داشــت كه به نظرش هرگز چاق نمي شد. به خاطر اينكه زياد ميخورد و همه چـــيز مي خـورد بدني قوي و سالم داشت و هرگز اتفاق نيفتاده بود كه در طي اين مدت عمــــرش بيمار شود. علي رغم اندام تكيده و كشيده اش بدني قوي داشت و بسيار با نشاط و شاد بود و اين شادابي او،همه را به وجد مي آورد و هركس با ديدنش احساس شادي مي كرد.
باران وقتي كاملا سير شد،تكيه داد و با دستمال گوشه ي لبش را پاك كرد.برشام خيلي وقت بود كه دست از غذا كشيده بود.زهره وقتي از پشت ميز بلند شد،رو به باران كرد و گفت:
_باران،من و پدرت فردا نيستيم...
باران ذوق زده اجازه نداد او حرفش را تمام كند و پرسيد:
_شب؟
مادرش نزديك تر آمد،دستش را روي موهاي سيخ برشام كشيد.سعي كرد موها را صاف كند،اما آنقدر ژل و روغن به موها خورده بود كه هيچ چيز تكانش نمي داد.به باران خيره شد و زمزمه كرد:
_آره!فردا شب.
باران هم بلند شد.تيشرت مشكي با حروف نقره اي روي آن،پوست باران را روشن تر نشان مي داد.باران خنديد و به برشام نگاه كرد.برشام حرفي نزد و از جا بلند شد و بالا رفت.اتاق برشام طبقه دوم،كنار باران قرار داشت.مدتي بعد وقتي آماده بيرون رفتن شده بود،پايين آمد.تارخ سر بلند كرد و پرسيد:
_كجا؟
برشام يك شلوار جين خاكستري با پيراهن چهارخانه ي تنگ به تن داشت.دستي به موهايش كشيد و گفت:
_خونه ي محراب دعوت دارم.
تارخ تكيه داد،سرتاپاي برشام را تماشا كرد،برشام حالا يك جوان بود و سه سال تنها ماندن در اين كشور كاملا او را عوض كرده بود.اما تارخ خوشحال بود كه برشام درس خوان و سالم است.پرسيد:
_كجاست؟
برشام عصبي دستي به صورتش كشيد و گفت:
_بابا باز شروع كردي؟خيابانradeo derive،محراب رو كه مي شناسي؟
باران به جاي تارخ پاسخ داد:
_همون گنده...آدم مي ترسه!برشام حرفي نزد،تارخ هنوز منتظر نگاهش مي كرد.برشام سر تكان داد و گفت:
_محراب بهترين دوستمه،خودتون كه مي دونيد،پدرش از بهترين استادان دانشگاه اينجاست،قراره امشب بريم بيرون!
تارخ كمي مكث كرد و بعد ادامه داد:
_با مايك مي ري و با مايك برميگردي!
برشام ناراحت دست تكان داد:
_شايد طول بشه بابا!
تارخ پر جذبه و قاطع حرف مي زد:
_يا نمي ري يا با مايك مي ري،من نمي دونم اگه طي اين سه سال مايك كنارت نبود،الان سالم مونده بودي؟
برشام دلخور به سمت در خروجي رفت و هنوز در را نبسه بود كه تارخ ادامه داد:
__سعي نكن اونو جا بذاري و سرش رو گرم كني.
برشام محكم در را بست.باران بلند خنديد و خنده ي بلند او موجب شد كه تارخ هم بخندد.سيبي را محكم به سمت باران پرتاب كرد.باران سيب را بين هوا گرفت و گفت:
_چي خيال كردي جناب مهراد؟
باران باز به صحفه ي تلويزيون خيره شد.يك فيلم كاملا ترسناك پخش مي شد.تارخ گفت:
_باران صدبار گفتم اين فيلم ها رو نبين روي ر.حت اثر بد مي گذاره!
باران بالشتك نقره اي را در آغوش فشرد و بي آنكه تكان بخورد گفت:
_بابا من اين فيلم ها رو دوست دارم.توقع دارين بشينم هندي ببينم؟شش ساعت رقص داره و نيم ساعت چيزاي ديگه يا سريال هاي بيخود و تكراري ببينم؟اينا رو اصلا آخرش حدس نمي زني،آخه چيه اون فيلم هاي هندي،يا توي آب يا توي خورشيد يا...بالاي كوه مي رقصن،نه اون فيلم هاي ايراني كه آخرش همه چي به خير و خوشي تموم مي شه!اين فيلم ها رو هيچ وقت نمي شه حدس زد.
زهره به باران كه پر هيجان در جايش وول مي خورد خيره شد:
_تارخ جان حريف زبون ان دختر نمي شي.
باران بي توجه به صحبت مادرش به ادامه فيلم خيره شد.پدر و مادرش داشتند راجع به ايران و اقوام صحبت مي كردن و باران بي آنكه متوجه ي آنها شود به درون فيلم رفت و مدتي بعد چنان جيغ بلندي كشيد كه پدرو مادرش يك ان هردو با هم از جا پريدند و سيخ نشستند.جسيكا و سارا هم با هم وارد نشيمن شدند،اما باران بي خيال هنوز هم به صحفه خيره بود.وقتي چند ثانيه بعد،تير نگاه چند جفت چشم را حس كرد آرام سرش را چرخاند و آنها را ديد كه همه بر جا ايستاده و او را تماشا مي كنند،لبخند زد و با دست نوك بيني اش را لمس كرد:
_ترسيدين؟گفتم كه فيلمش خيلي جاله...
زهره كه سعي مي كرد خشم خود را در مقابل مستخدم ها پنهان كند،محكم گفت:
_ما از صداي جيغ جنابعالي ترسيديم.
باران خنديد و ايستاد:
_راستي؟مگه من جيغ زدم؟
تارخ از آن همه خونسردي و بي خيالي دخترش خنديد و سرش را پايين انداخت.زهره عصباني شد و ديگر كنترلش را از داد:
_خجالت بكش!من و پدرت دو متر از جا پريديم اون وقت تو مي خندي؟
باران هنوز هم خنده اس مي آمد،اما وقتي چهره ي اخم آلود و عصبي مادرش را ديد،سعي كرد لبش را گاز بگيرد تا خنده اش نگيرد.
_يك بار ديگه ببينم پاي اين فيلم هاي مسخره و خالي بندي بشيني من مي دونم و تو،اون وقت كله ي تمام اون پرنده هاي زشتت رو مي كنم!
باران چهره اش رنگ عوض كرد،هيچ فكر نمي كرد مادرش تا اين حد از عقاب هاي او متنفر باشد.اما از اين كه كسي حتي فكر كندن كله پرنده هاي او را بكند،خون را به صورت باران مي آورد.با صدايي كه محكم و قاطع بود گفت:
_مامان؟
زهره اين بار كوتاه نيامد و ادامه داد:
_مامان بي مامان....اگه الان سكته مي كردم چي؟قلبم از جا كنده شد...دختره ي بي فكر!
تارخ كه ناراحتي باران را ديد،رو به همسرش كرد و گفت:
_بس كن.!
و آنقدر لحن او قاطع و پر جذبه بود زهره سكوت كرد و به سمت در خروجي رفت.باران هنوز استاده بود.تارخ جلو رفت و دستش را روي سر او گذاشت و گفت:
_اونو ترسوندي!
باران با چشمان درشت و پر جذبه به پدرش خيره شد و خنديد.تارخ متحير سر او را
در آغوش فشرد و خم شد و پيشاني او را چندين بار بوسيد و گفت:
_مي خواي برم كله ي اون عقاب هات رو هم بوس كنم تا راضي بشي؟
باران خنديد و بالا پريد و خودش را به گردن تارخ آويزان كرد.تارخ داشت تعادلش را از دست مي داد،با دست او را بالا كشيد و گفت:
_داري سنگين مي شي ها...
باران صورت پدرش را غرق بوسه كرد.او پدرش را هميشه از مكادرش بيشتر دوست داشت.با پدرش صميمي تر بود و با او مثل يك دوست رفتار مي كرد و عاشق حرف زدن با او بود.
_بابايي يقه ي پيراهن خوشگلت خراب شد!تارخ او را روي مبل گذاشت و گفت:
_تا وقتي يه دختر شيطون دارم سر و وضع من همينه!
باران به جسيكا و سارا خيره شد و بلند گفت:
_go.
آن دو به سرعت به داخل آشپز خانه رفتند.تارخ خنديد و گفت:
_ديگران رو اذيت نكن.
باران دست پدرش را در دست داشت و با آن بازي مي كرد:
_من از اينا خوشم نمياد صدبار گفتم.
تارخ چانه ي ظريف و سفيد دخترش را در فشرد و گفت:
_به خاطر موقعيت شغلي من بايد كسايي رو بيارم توي خونه كه از زندگي ما چيزي نفهمن و اينا چون فارسي رو بلد نيستن خيلي خوبن دخترم!
باران با خنده و شيطنت گفت:
_شما خيلي مهم هستين؟
تارخ خنديد و گفت:
_من مي رم بخوابم خيلي خستموشب بخير باران من.
صورت باران را بوسيد و از او دور شد.باران بلند و بي خجالت فرياد زد:
_خيلي دوست دارم بابا!
وبلاگ رمان