دست هايش را بر هم ساييد و لبخند شيطنت آميزي بر لبش نشست.هميشه وقتي فكر پليدي در سرش بود چشمانش به طرز عجيبي رنگ عوض مي كرد و برق مي زد.آهسته گام هايش را بلند كرد.درست پشت ديواري كه به پله ها منتهي مي شد ايستاد و نفس كشيد و دستش را روي سينه اش گذاشت و لبخند زد.تنش پشت ديوار پنهان ماند‍‍،اما سرش با زيركي جلو رفت و درست كنار نرده هاي طلايي،برشام را ديد كه با هيجان دستان سارا را مي فشارد و خودش را به او نزديك مي كند.تن سارا روي نرده ها خم شد و برشام به او نزديك تر،حالا برشام كاملا به او چسبيده بود و نوك بيني او و سارا به هم ساييده مي شد.خنده پهناي صورتش را گرفت و با شتاب از كنج ديوار بيرون پريد و در حالي كه سوت مي كشيد پله ها را پايين رفت،آنقدر سريع كه فرصت هيچ عكس العملي را به آنان نداد.سارا و برشام تنها توانستند سر بلند كنند و با وحشت او را تماشا كنند.وقتي مقابل آن دو رسيد،ايستاد و دست هايش را داخل جيب شلوارش كرد و گفت:      

_چيه!چرا ترسيدين؟من كه چيزي نديدم....

برشام حالا كاملا از سارا فاصله گرفته بود و با دقت و كمي خشم پنهاني به چهره ي خواهرش خيره شد.نگاه خواهرش مثل هميشه پر برق و خيره كننده بود.چشمان او در زمينه ي شفاف و يك دست سفيد سفيد پوستش چون نگين مي درخشيد.برشام در آن لحظه هم نتوانست زيبايي خواهرش را درك كند.با اخم گفت:

_يه ذره ادب چيزه خوبيه خواهر من!...

باران ابروهاي نازك و خوش حالتش را بالا برد و لب گشود:

_با مني؟

برشام آشفته سرتكان داد و گفت:

_شد من يه جايي برم و تو پيدام نكني؟

باران خنديد و رديف دندان هاي ريز و درخشانش نمايان شد.

به چشمان كشيده و رنگي برادرش خيره شد و گفت:

_من داشتم مي رفتم توي حياط و اصلا نمي دونستم تو و اين دخنره ي ابله،هيچ كجاي ديگه اي غير از راه پله ها ندارين...

باران با سرعت از او دور شد،اما صداي برشام تمام گوشش را پر كرد:

_باران؟

برگشت و به او خيره شد،سارا هنوز هم آرام و سربه زير بود.باران سرش را تكان داد و پرسيد:

_چيه؟اگه خيال داري كه به من بگي من چيزي نديدم و يا به بابا حرفي نزنم سخت در اشتباهي،چون من قصد دارم همين كه بابا اومد بهش بگم تا هم تو و هم اين دختره ي بي ادب كمي ادب بشين،آخه احمق حون آدم با كلفت خونشون اين همه رابطه برقرار مي كنه؟....اونم با اين بور و بي نمك!

برشام عصباني بود و باران اين را از چهره ي ملتهبش مي فهميد،برشام به خوبي خواهرش را مي شناخت و مي دانست كه خواهرش نه اهل دروغ است و نه اهل بلوف زدن،اگر نخواهد حتي تا ابد نمي گويد،اما اگر هم بخواهد بگويد تا ته آن را مي گويد....برشام دستي به پيشاني اش كشيد و گفت:

_باران؟يعني تو....!

باران دست بلند كرد و بي اعتنا پله ها را پايين رفت،همان طور كه پايين مي رفت،صداي برشام را شنيد:

_باران صبر كن....يعني راهي نداره كه....

باران خنديد و دوباره ايستاد،به نرده ها چسبيد و گفت:

_مگر اينكه....

سكوت كرد،برشام لبخند زد،خواهرش اهل باج گرفتن بود،هميشه و همه وقت و برشام از اين بابت خدا را شكر مي كرد،وگرنه معلوم نبود با آن همه كارهاي غير اخلاقي كه انجام مي داد چه سرانجامي داشت.باران اگر باج مي گرفت تا ابد دهان كوچك و صورتي رنگش را مي بست.

_چه قدر مي خواهي؟چند دلار؟

باران به سارا خيره شد،هنوز پيش بندش را باز نكرده بود.گفت:

به اين بگو بره پي كارش،حيف كه زبون منو نمي فهمه وگرنه حاليش مي كردم!

برشام رو به سارا كرد و به زبان ايتاليايي چيزي گفت.سارا سريع بالا رفت.برشام

پايين آمد و مقابل باران ايستاد،باران به قد بلند و هيكل باريك برادرش خيره شد،برادرش جز يكي از شيك پوش ترين جوان هايي بود كه تا به حال ديده بود.دستش را روي شانه باران گذاشت و گفت:

_بگو!؟

باران براي چيزي كه مي خواست بگويد كمي مكث كرد،مدتي بعد آهسته،اما محكم گفت:

_خوب...فردا شب كه مسابقه...

برشام عقب رفت و عصباني فرياد زد:

_امكان نداره!

باران شانه هايش را بالا انداخت و رو از او برگرداند.برشام گفت:

_لعنت به تو باران يه چيز ديگه بگو...

باران بي اعتنا گفت:

_نه!

مي دانست كه باران هر كاري مي كند تا او را ادب كند،اما براي فردا هم امكان نداشت بتواند خواهر چون عروسكش را بين آن همه مرد ببرد،زمزمه كرد:

_اگه فردا شب رو بي خيال بشي،عوضش...

باران خنديد و خندهي او موجب شد كه برشام حرفش را قطع كند، باران گفت :

-نظر من عوض نمي شه، يا من و مي بري بدون اينكه كسي بفهمه يا اينكه من همه چيز  رو  مي گم!

.برشام به ديوار تكيه داد و بعد عصبي روي پله نشست. دلش مي خواست گردن بلند وسفيد خواهرش را همان لحظه بشكند تا چنين عاجزانه مقابلش سكوت نكند، در آن لحظه به خودش لعنت فرستاد، باران لبش را تر كرد و به برشام خيره ماند. برشام سر بلند كرد و به چشمان خواهرش خيره شد و گفت :

_آخه لعنتي اونجا كه جاي تو نيست...

باران هنوز مقابل برشام ايستاده بود. محكم و بي ترس گفت:

_به درك، من همين الان توي حياط منتظر بابا مي شينم و اون وقت به محض ورودش كاري مي كنم كه هم تو  و هم اون دختر رو ، توي خيابون پرت كنه، من خيلي چيزاي ديگه هم مي دونم كه گذاشته بودم براي يه وقت مناسب... مثلا۫ اون شيشه هاي سرخ رنگ با اون بوي گندي كه توي كمدت، طبقه ي دوم پنهان كردي، پنجشنبه ها كلاس رقص ميري و خيلي چيزاي ديگه كه بايد برم فكر كنم تا يادم بياد!

برشام ايستاد ومستاٴصل و درمانده به چهره ي باران خيره شد، چه قدر حيف، كه باران با آنهمه زيبايي و ملوس بودن اين همه بدجنس بود.

برشام ناليد:

_با شه لعنتي، باشه!

باران خنديد و به موها ي سيخ شده ي برشام خيره ماند وگفت:

_هي وقتي با سارا هستي مرقب باش اون موهات چشماش رو در نياره.

برشام به باران كه حالا از او دور شده بود خيره ماند وگفت:

_خيلي پر رويي!

باران خنديد و به حياط رفت. حياط سبز و پر طراوت،مثل هميشه او را به وجد آورد.حياط در سكوت فرو رفته بود و سگ آنها داخل كلبه اش خوابيده بود،چه قدر باران از سگ ها بدش مي آمد.مدتي كه دويد خسته شد و روي نيمكت نشست.

هنوز نگاهش به اطراف بود كه ماشين زيبا و قرمز رنگ پدرش وارد حياط شد.ايستاد و خودش را تا جاي پارك ماشين رساند.راننده پياده شد و با احترام و تعظيم در را براي پدرش گشود.باران بلند گفت:

_سلام بابا!

پدرش با خنده دست دراز كرد و مهربان و صميمي گفت:

_سلام.خوبي؟

باران به راننده ي پدرش خيره شد.راننده مردي تنومند و بلند قامت و كاملا سياه بود.با هيبتي ترسناك،اما كاملا شيك پوش و آرام به نظر مي رسيد.راننده سرش را خم كرد و آرام گفت:

_هاي ميسيز باران.

باران هميشه از لهجه او وقتي باران را تلفظ مي كرد خنده اش مي گرفت،دستش را بالا برد و با خنده گفت:

_هاي مايك.

پدرش موهاي اورا نوازش كرد و دست او را كشيد و با خود برد.باران پشت پدرش ايستاد و مثل هميشه از كول او آويزان شد.پدرش با قدرت او را مثل يك پر كاه بلند كرد.شايد اگر غريبه اي اين منظره را مي ديد تعجب مي كرد،اما مايك تعجب نكرد و فقط خنديد و كيف اربابش را برداشت و پشت سر آن دو به جلو رفت.مايك هم به شادي آنها،خنده ها و سر و صداي باران عادت كرده بود و يك جورايي او را دوست داشت.مي دانست رييس اخمو پر جذبه اش با آن همه اعتبار و شهرت در مقابل دختر چون عروسكش مثل موم نرم است.نگاه مايك به پاهاي باران بود كه همچنان تاب مي داد و حرف مي زد و او چيزي نمي فه ميد،چون زبان آن ها را نمي فهميد.جاي پاهاي او روي كت و شلوار گران قيمت و مارك دار اربابش جا گذاشته بود.مادرش با ديدن باران اخم كرد و گفت:

_باران اين چه كاريه؟

باران خودش را روي مبل رها كرد و گفت:

_مامان!اينجا كه ديگه ايران خودمون نيست كه بگي همسايه ها ما رو مي بينن،زشته،اين جا رو كاليفرنيا مي گن....يه كشور به اصطلاح مدرن و پيشرفته و من متاسفانه اينجا رو دوست دارم!ايالت زرين ماماني!

مادرش با تاسف سر تكان داد،اما باران همچنان به چهره ي گرفته ي مادرش خيره ماند.مادرش زني چهل ساله كه جوانتر مي نمود با ظاهري آراسته،با پوستي سبزه و چشماني قخوه اي يك بيني نوك تيز و لبهاي كوچك و باريك،مادرش اگرچه زيبا نبود،اما بسيار آراسته و منظم بود و به اين كه دو فرزندش بايد درست تربيت شوند اهميت زيادي مي داد.جايي كه آنها زندگي مي كردند يكي از خلوت ترين مناطق بود.با خانه اي كانلا بزرگ و زيبا و كليه ي امكانات رفاهي عالي،شيك و گران قيمت،خانه اي دو طبقه و بسيار مجلل و نه چندان گرم،با شغلي كه پدر باران داشت و پول روي پول مي آورد.زهره مادر باران اگرچه ايراني بود،اما باران به وضوح و با تاسف به تغييرات او نگاه مي كرد.زهره ديگر يك زن شرقي نشان نمي داد،به گرانترين فروشگاه هاي لباس مي رفت،به اكثر شو مدها،به سالن هاي رقص و

ميهماني هاي با شكوه مي رفت و فقط لباس هاي مارك دار خريداري مي كرد.با ثروتمندان و سياستمداران رفت و آمد مي كرد و از اين كه با آنها شام بخورد افتخار مي كرد،هرگز رابطه اي صميمي با تنها دخترش نداشت.

خانواده ي 4 نفري مهراد يكي از خانواده هاي ثروتمند بود. تارخ پدر باران علاوه بر 42 سال سن در تجارت بسيار موفق بود . يكي از كساني بود كه با فكر دقيق و پشتكار، خودش را به بالاترين نقطه ها ميرساند. او اگرچه در ايران يكي از بزرگترين تجار كه در كار صادرات بود فعاليت مي كرد، اما حالا در امريكا ساكن شده بود بخاطر تحصيل پسرش برشام براي مدتي نا معلوم، اينجا هم فعاليت خود را با شم اقتصادي و تجربه ودوستان موفقي كه داشت شروع كرده وبا گذشت يكسال از آمدنش جاي خود را باز كرده بود. تارخ يك تاجر موفق و يك سهامدار بود. دوران كالج را در لندن گذرانده و در دانشگاه لندن ليسانس خود را گرفته و به ايران بازگشته و ازدواج كرده بود. دخترش باران را به حد پرستش دوست داشت. باران فقط 14 سال داشت اما فوق العاده باهوش و با استعداد بود و توانسته بود 2 سال زودتر از هم سن و سالانش ديپلم بگيرد. بي پرده و صادق حرف مي زد و اهل دوز و كلك نبود. تيراندازي را نزد بهترين استادان تير اندازي آموخته بود. عاشق خانواده اش بود و تمام وقت خود را به شادي وشيطنت مي گذراند، هنوز پدرش اجازه ي رفتن به كالج را به او نداده بود. به پرنده ها علاقه ي فراواني داشت و بعد از  مطالعات وتحقيق بالاخره يك جفت عقاب خريداري كرده و از  آنها نگهداري مي كرد.  بنا بر گفته ي پدرش 1سال ديگر وقت داشت تا خودش را براي رفتن آماده كند.

باران بلند قد وباريك بود، با پوستي شفاف و روشن،بيني كوتاه و ظريف و خوش تراش و چشماني طوسيِ درشت و كشيده و لب هايي كاملاً صورتي، باران زيبا و دوست داشتني و مورد اعتماد وعلاقه ي پدرش، تارخ بود. با برشام برادرش علاوه بر اينكه صميمي بود، اما بازهم هميشه باهم دعوا داشتند.باران به او علاقه داشت اما نمي تواست شيطنت هايش را كنترل كند. برشام تازه 19 بود و براي ادامه تحصيل او به اين كشور آمده بودند.