پرشان.8
-
نه عزيزم نمي خواد شلوارش فقط يكم خيس شده اشكال نداره الآن خودش خشك ميشه .جلوي خندمو زوركي گرفتم و با يه لبخند خانومانه وارد سالن شدم بيچاره پسره از ترس دسته هاي مبل و چسبيده بود و ماده بود
كه اگه سيني از دستم ول شد در بره ، ولي من خيلي خوشگل چايي رو به مامان ملي تعارف كردم و بعد هم بقيه و خيلي مظلوم
پيش پدرام نشستم .
- خوب عروس خوشگلم بهتره شما بريد و با اين شادوماد حرفاتون و بزنيد تا ما هم تاريخ عقد و عروسي رو مشخص كنيم .
بابا اين ديگه كيه ، خوبه نگفت همين الآن عاقد خبر كنيم .
مامان ملي كه ديد خانم مقدم انگار خيلي سريع داره پيش ميره با صداي محكمي گفت :
- لطفا صبر كنيد خانم مقدم بهتره اول پسرتون به سوالاي من جواب بده و اگه جواب پرشان جان و ما مثبت بود اين شاخ شمشاد و
دخترما برند و صحبت كنند .
- البته بفرماييد .
هرچند خانم مقدم اين حرف و زد ولي مطمئنم بدش نميومد عصاي خوش دست مامان ملي و تو سرش خورد كنه كه جلوي اين
وصلت به نظر خودش فرخنده رو بگيره .
از اينجاي خواستگاري به بعد كه به من اصلا مربوط نمي شد پام و روي پام انداختم و با خيال راحت نشسته بودم ميوه پوست مي
كندم و مي خوردم كه البته با شريك هميشه همرام آقا پدرام .
- خوب خانم بزرگ با اجازه .
ا چه زود تموم شد ، بشقاب ميوهمو گذاشتم روي ميز و بلند شدم .
- پس ايشاا... ما كي زنگ بزنيم براي گرفتن جواب مثبت ؟
- شما دو روز ديگه تماس بگيريد و جوابش و بگيريد .
خانم مقدم چنان منو تو بغلش گرفت كه ميون چربيا و گوشتاش گم شدم و با اون صداي نازكش گفت :
- خداحافظ عروس گلم ، ايشاا... جلسه ي بعد ميري با پسرم حرف ميزني ميفهمي چه پسري !
مطئنم دو دقيقه ي ديگه منو اينطوري تو بغلش گرفته بود و به اصطلاح در گوشم هرچند ميدونم پدرامم شنيد حرف ميزد خفه
ميشدم .
تا خانواده ي مزاحم آقاي مقدم درو پشت سرشون بستند جيغ مامان بلند شد .
- آبرومو بردي دختره ي لا اله الله لا ، اون از اومدنت ، اون از چايي كپه كردنت روي پسره ...
يكدفعه پريدم وسط حرف مامان و گفتم :
- اون كه اتفاقي بود .
با اين حرفم انگار هيزم زير آتيش مامان و بيشتر كردم .
- آرههه منم كه باور كردم ، پسره همچين سوخت كه نگو ولي از آقاييش هيچي نگفت حتي نرفت عوض كنه ......
يكدفعه پدرام زد زير خنده و گفت :
- مامان جون ببخشيدا ولي اگه مي خواستم نمي شد آخه شما فكر مي كنيد شلواراي من اندازه ي اين آقا ميشد كه اين پيشنهاد و
داديد !
- به هر حال ، بعدم كه خانم پاشو انداخته رو پاش و نشسه ميوه ميخوره بابا حداقل گوش ميدادي ميفهميدي پسره كيه ؟ چيكارس
.......؟
- راستي مامان من نفهميدم آخرش اسم اين گوريل چي بود ؟
به جان خودم حكم قتلم حتمي بود با اون نگاهي كه مامان به من كرد پدرام در رفت ديگه من كه جاي خودم و دارم ، ولي خدارو
شكر بابا دوباره بدادم رسيد و با آرامش رو به مامان گفت :
- خانم عزيزم ، منم با اين ازدواج موافق نيستم و پرشان موقعيت هاي بهتري هم پيش رو داره پس بهتره زياد حرص نخوري و
وقتي هم زنگ زدند بهشون جواب منفي بدي .
با خوشحالي كنار بابا نشستم و صورتش و بوسيدم و گفتم :
- قربون بابايي خودم برم كه اين همه ماهه ، آخه يكي بگه منه جوجه رو چه به شوهر من تازه وقت شيطونيامه .
- و شما خانم خانما امشب مامانتو حسابي حرص دادي براي همين تا يك هفته وظيفه ي ظرف شستن به عهده ي شماست .
- ولي .......
- همين كه گفتم .
از اين حرف بابا چنان لب و لوچم آويزون شد و قيافم خنده دار كه حتي مامان كه تا اون لحظه تا مرز انفجار رفته بود زد زير خنده
.
- اه چه غروب جمعه ي دلگيره ي تا حالا جمعه به اين گندي نداشتم آخه يعني چي ؟ نه يه پاركي نه يه كوهي نه يه مهموني اي !
همه چپيديم تو خونه ! اي كوفتت بشه اين گردشي كه رفتي آقا پدرام .
وسط اتاق راه مي رفتم و غر غر مي كردم از صبح هركار كرده بودم اين جمعه تموم نمي شد ، روي تختم نشستم و با يه حالت
غمزده اي تركاي ديوار و مي شمردم كه يكدفعه چشمم افتاد به لب تاپم ! خودشه چرا به فكر خودم نرسيد ، گلي اون حتما هستش
.
مي خواستم بال در بيارم . on به يه پرش نشستم پشت لب تاپ و اونو روشن كردم و وارد چت روم شدم وقتي ديدم گلي
. salam goli mangoli dost aziz khodam
? salam ! chrtori dokhtare hamishe sharzh -
? eiiiiii manam bad nistam khob chikara mikoni -
. manam hich -
از اين حرف گلي نزديك بود شاخ دربيارم چطور ممكن بود ، دختري كه حداقلش صدتا خبر هميشه آماده داشت الآن هيچي خبر
نداشته باشه .
? goli halet khobe ? az agha faramarzeton che khabar -
. pari badbakht shodam -
با خوندن اين جمله نزديك بود كپ كنم ! منظورش چي ؟
. goli dorost harf bezan bebinam ! yaani chi badbakht shodam -
وقتي گلي شروع به حرف زدن كرد فكر نمي كردم يه آدم بتونه اينقدر پست باشه ، فرامرز پسري بود كه قبل از اينكه به مسافرت
شمال بريم گلي برام تعريف كرده بود باهاش دوست شده ، از تعريفاي گلي بنظر ميومد پسر بدي نباشه ولي حالا فهميدم اون يه
گرگ بوده در لباس آدمي .
ماجرا از اين قرار بوده كه يك روز عصر فرامرز به گلي زنگ ميزنه و بهش ميگه كه حالش خيلي بده و ازش خواهش ميكنه كه
كمكش كنه گلي هم كه از شنيدن صداي بدحال فرامرز نگران ميشه به اون خونه ميره و وقتي اونجا ميرسه با ديدن 3 تا پسر كه
اون دوتا هم دوستاي فرامرز بودند ميفهمه كه توي تله افتاده و مي خواسته فرار كنه كه ديگه خيلي دير شده بوده و بدترين ثانيه
هاي عمرش و در كنار سه تا پسر مست مي گذرونه .
? goli hala mi khai chikar koni -
nemidonam pari rastesh nemidonam ! ye bar khastam khodkoshi konam vali mane ahmagh jorat in -
. karam nadaram
? divone fekr kardi ba khodkoshi vaazet behtar mishe ! chera az dasteshon shekayat nakardi -
! ba kodom madrak ?! dar zemn midoni age babam befahme koshtanam hatmiye -
? pas mishe begi che fekri to sarete -
! pari to ye doctor nemishnasi ? shayad beshe ye kari kard -
اي بابا اين گلي هم چه چيزايي مي پرسه آ مگه من چندبار از اين تجربه ها داشتم كه بدونم !....... يكدفعه انگار يه جرقه اي توي
ذهنم زده شد ، اونروز كه خاله داشت ماجراي دختر پسرخاله ي مادر بزرگ فلان شخص تعريف مي كرد انگار يه همچين اتفاقي
براش افتاده بود و با يه پسر رابطه داشت و عمل كرده بود و بعدم شوهر كرده بود و توي روي مباركم نياورده بود .
goli age eshtebah nakonam . in doktore shayad betone komaket kone . adresesho benevis -
…………………
. mersi pari omidvaram har chi mikhay khoda behet bede o khoda hamishe movazebet bashe -
. mer30 azizam omidvaram moshkel to ha hal she -
. man bayad beram maman dare sedam mizane . fealan bay -
. bay -
با آف شدن گلي منم لب تاپ و خاموش كردم و روي تختم دراز كشيدم ، بيا مثلا رفتيم خونه ي خاله دلمون باز شه بدتر گرفت .
دلم مي خواست فرامرز جلوي دستام بود تا خودم خفش مي كردم پسري عوضي ، واقعااينا با اين كارهاشون مي خواستند به كجا
برسند به يه مشت .......... اه اصلا ولش كن اونقدر به موضوع گلي فكر كردم كه سرم داشت مي تركيد دو تا قرص سردرد خوردم
و سعي كردم تا بخوابم .
********
دستم و گذاشتم روي سرم و بدنم و با درد كش و قوس دادم ، ديشب اونقدر بد خوابيده بودم كه اميدوارم هيچ موقع برنگرده .
خدا رو شكر كردم كه امروز ساعت 10 نيم كلاس دارم اما تا نگام به ساعت افتاد چنان پريدم كه از تخت افتادم پايين واي اين
ساعت چرا 9 نيم و نشون ميده ، پس چرا مامان بيدارم نكرد . زود صورتم و شستم و به طرف مانتوم رفتم ، اه حالا اگه اين دستم
رفتم تو آستين ....... واي درز آستينم جرخورد ...... با حرص مانتومو درآوردم و يه مانتو و شلوار جين مشكي پوشيدم و مقنعهمو
سرم كردم . حواسم توي كولم بود كه ببينم چيز اضافه توش نباشه كه يهو ديدم وسط زمين و آسمونم ...... آخ ستون فقراتم خورد
شد ....... واي مامان پاااااام .
- پرشان چي شد ؟ آخه حواست كجاست ؟
دست پدرام و گرفتم و بلند شدم و همونطور كه لب پله مي نشستم و قوزك پامو مالش مي دادم پرسيدم :
- مامان كجاست ؟
- رفته تا خونه ي زهرا خانم انگار حال بچش بد بود رفته كمكش !
از جام بلند شدم و شروع كردم لنگان لنگان راه رفتن .
- پس من رفتم ، كلاسم دير ميشه .
- كجا با اين پا صبر كن ميرسونمت .
- نه نمي خواد خودم برم راحت ترم فقط سوئيچ و بده .
پدرام برام پرت كرده و اونو تو هوا قاپيدم . با ديدن سه تا از چرخ هاي ماشين كه پنچر شده بود مي خواستم بزنم زير گريه انگار
اين روز از اول مي خواست با نحسي براي من شروع شه خدا بداد بقيه ي روز بيافته .
فوري زنگ در و زدم و تا صداي پدرام و شنيدم گفتم :
- پدرام چرخاي ماشين پنچره من ميرم سوئيچم ميزارم تو حياط خودت يه فكري به حالش بكن .
- پس تو با اين پات چطوري مي خواي بري ؟
- با تاكسي . خداحافظ .
- باشه مراقب خودت باش .
خدا رو شكر بدون خطر به دانشگاه رسيدم و مثل يه دختر خوب نشستم روي صندلي و زل زدم به ديوار روبه روم .
- حاجتت و گرفتي ؟
با گيجي نگاهي بطرف صدا انداختم و با ديدن آرام براي اولين بار توي امروز خنده روي لبام اومد .
- سلام ليلي عصر چطوري ؟ مجنون كجاست پيداش نيست !
- زهرمار سرقبر من ! همون به ديوار زل بزن كه اين توهماي تو تمومي نداره !
- اخه از رفتاراي ضايع اين فرهاد حافظم خبردار شد ، تو رو خدا خون به دل جوون مردم نكن اين همه ناز بياي به طرف اين آيناز
خانم كه صبح تا شب آويزونشه ميره آآآآآآ !
- غلط كرده ، تازه اگه اين همه كج سليقه اس كه لعبتي مثل منو ول كنه و بره طرف اون جادوگر بهتره همين الآن بره .
- حالا حرص نخور گفتم شايد .... اگه .... فعلا كه سخت توي تور ليلي گير افتاده !
آرام پشت چشمي نازك كرد و گفت :
- خيلي هم دلش بخواد .
استاد وارد كلاس شد و شروع به تدريس كرد و از اونجايي كه من امروز از زمين و آسمون برام ميباريد با صداي استاد مي خواستم
خودمو از پنجره پرت كنم پايين .
- بله استاد ؟
- خانم پويان بفرماييد پاي تخته و اين مسئله رو حل كنيد .
- استاد اين مسئله ، اين كه خيلي آسونه ..... چشم .
ولي با اولين گامي كه برداشتم ديديم اگه برم پاي تخته حسابي خيط ميشم براي همين نشستم روي زمين و موچ پام و گرفتم و آخ
و اوخم رفت هوا .
- چي شد خانم پويان .
- هيچي استاد امروز صبح از پله هاي خونمون افتادم پام يكم پيچ خورده و هنوز يكم درد ميكنه .
- خيلي خوب شما بفرماييد بشينيد سرجاتون لازم نيست بيايد آقاي سالاري شما اين و لطفا حل كنيد برامون .
با خيال راحت سرجام نشستم و شروع كردم جزومو نوشتن .
- دوباره تو دروغ گفتي پينوكيو .
- نه بابا دروغ كجا بود ! به جان خودم صبحي از پله ها پرت شدم پايين فقط ديگه خوب شده بودم كه با اين حرف استاد دوباره
يادم اومد .
- حالا خوبه يادت اومد من اگه جاي تو بودم پاي تخته داشتم مي لرزيدم .
- ما اينيم ديگه ! راستي انگار اين دو قلوهاي ابله دوباره نيستند .
آرام چپ چپ نگام كرد و گفت :
- كوفت .... نمي توني درست اسماشون و بگي ! در ضمن من چه ميدونم ، حتما دوبال كاراند ديگه!
يه نگاه خنده داري به آرام كردم و گفتم :
- كه نميدوني ! آره ؟
با تموم شدن وقت كلاس با آرام از كلاس خارج شديم و به طرف سلف رفتيم .... به به امروزم كه دانشگاه نورعلانور كرده با
غذاش .... آدم گرسنه هم سير ميشد .
- آخه چطوري مي توني بخوري ؟
- تو هم يه بار بخوري عادت مي كني ! بچه ماماني .
3 ساعتم تحمل مي كنم ميرم خونه غذاي مامان جونم و ، - بحث اصلا اينا نيست من اين غذا رو اصلا دوست ندارم ، جهنم اين 2
مي خورم .
آرام قاشقشو توي بشقاب رها كرد و گفت :
- آخ كه دلم براي مامان اينا يه ذره شده ، كاش مي شد يه سر برم پيششون و بيام .
- حالا كي بچه ننه اس .
- برو گمشو تو هم اگه جاي من بودي همينو مي گفتي !
كلاساي بعدي هم بالاخره تموم شد و بالاخره تونستم يه نفس راحت بكشم .
- پس ماشينت كو ؟
- پنچر شد ، خونه اس ! امروز بايد پياده برم .
- خيلي خوب پس راهمون جدا ميشه ، مواظب خودت باش خداحافظ .
- تو هم همينطور باي .
كولمو روي شونه ام جابه جا كردم و شروع كردم به راه رفتن اونقدر كه از اطرافم غافل شدم .
- ببخشيد خانم ميشه به من كمك كنيد .
با تعجب به خانمي كه وسط كوچه نشسته بود و ميوه هاش و توي پاكت مي ريخت نگاه كردم و به سرعت به كمكش رفتم .
- چي شده ؟
- يكدفعه پاكتا از دستم ول شد همش ريخت زمين اينجا هم كه خلوت كسي نبود بهم كمك كنه.
نگاهي به اطرافم انداختم حق با او بود پرنده پر نميزد ، عجيبه اينجا كه هميشه ي خدا جاي سوزن انداختن هم نيست .
- ماشين داريد ؟
- آره آخر همين كوچه اس !
نگاهي به بارهاي زن انداختم ديدم بي معرفتي همينجوري رهاش كنم و برم چندتا از پاكتا رو برداشتم و يه دستمم به كوله ام و
گفتم :
- براتون ميارم .
- ممنون .
واي كه داشتم از تشنگي ميمردم ، كاش يه ليوان آب بهم ميرسيد .
- تو تشنه ات نيست ؟
- راستشا بخوايد دارم از بي آبي مي ميرم ، دلم يه ليوان آب خنك مي خواد ، اين كوچه هم كه خدارو شكر طولاني .
خانم دو تا آبميوه از يكي از كيسه هاش بيرون آورد و در يكيشو باز كرد و به سمت من گرفت و گفت :
- خنك تازه خريدم ، بخور .
- نه مرسي .
- تعارف نكن بگير .
و خودش شروع به خوردن اون يكي آبميوه كرد .
ديگه به ماشين رسيده بوديم ولي سرم عجيب گيج مي رفت و چشمام تار ميديد ، با ديدن ماكسيماي مشكي سرگيجم بيشتر شد
...... ماكسيماي مشكي ... ماكسيما .......مشكي .......... ولي آنقدر توي سرم يهو هوا جمع شد كه حال فكر كردن نداشتم .
- چي شد عزيزم .
- س.....سرم .....داره .......گي ......ج .......ميره .
خانم در ماكسيماي مشكي رو باز كرد و كمكم كرد لب صندليش بشينم .
- يكم اينجا بشين تا حالت بهتر شه .
ولي هر لحظه كه مي گذشت حالم بدتر ميشد ، زبونم انگار داشت از كار مي افتاد و چشمام و نمي تونستم باز نگه دارم ولي توي
آخرين لحظاتي كه داشتم بيهوش مي شدم با ديدن كسي كه جلوم بود فقط تونستم بگم :
- تو ....
و ديگه هيچي نفهميدم ..............
انگار از يك بلندي افتادم پايين ، توي سرم صداهاي عجيبي بود و بدنم كوفته و خسته ! چشمام و به سختي باز كردم و در حاليكه
يكي از دستام به سرم بود شروع به نگاه كردن به اطرافم كردم ، اينجا ديگه كجاست ؟ من اينجا چيكار مي كنم ؟ ......... يكدفعه با
بياد آوردن اتفاقي كه قبل از بيهوش شدنم برام افتاد آگاه تر شدم و سعي كردم از جام بلند شم .
وبلاگ رمان