پرشان.7
-
نه پري جون خودت كه ميدوني فردا با الگوي اخلاق درس داريم و اونم كه با من خيلي خوبه ولش كن من و عصر كه مي خوايبري شنا برسون دم خوابگاه
!نفسم و فوت كردم بيرون و گفتم
:-
خيلي خوب .بعد از صبحانه آشپزخونه رو راست و ريس كرديم و رفتيم نشستيم بس پاي تلويزيون البته زنگ تفريح يكمم درس خونديم و
ساعت
11 بود كه رو به آرام گفتم :-
ناهار چي دوست داري دست بكار شيم ؟-
هرچي باشه من همه چي دوست دارم !-
با لازانيا موافقي !؟-
آره . موادش و داريد ؟-
آره بابا بايد باشه .با آرام شروع به درست كردن لازانيا كرديم ، براي هر كاري هم آنقدر مسخره بازي درآورديم و خنديديم كه يكبار پياز سوخت و
آرامم انگشت كوچيكه ي دستش و سطحي بريد
.وقتي لازانيا رو توي فر گذاشتيم هردو روي صندلياي آشپزخونه ولو شديم و تازه داشتيم يكم خستگي در مي كرديم و از سكوت
استفاده ي كامل مي برديم كه پدرام وارد خانه شد
.-
اهاي كجاييد خواهراي ناتني سيندرلا ، شاهزاده وارد شد ، بيايد بلكه بخت يكي از شما ها به دست خودم باز شد .-
واه واه خدا بدور خدا اون روز و نياره .-
خيلي هم دلت بخواد پسر به اين با نمكي و خوشگلي و خوش تيپي از كجا پيدا ميكني !-
اوهو چه تبليغي هم براي داداشش ميكنه .-
آنچه عيان است چه حاجت به بيان است .-
به به چه بويي مي بينم كه حداقل يه هنري داريد كه از گشنگي نميريم .-
معلومه كه ما هنرمنديم از ار انگشتمون صدتا هنر ميريزه كه البته چشم بصيرت ميخواد كه جنابعالي يعني داداش عزيز مننداري
!-
همون خدا رو شكر كه ندارم شما با همين يه هنر به داد ما برسيد بسه .آرام كه دست به سينه نشسته بود و به بحث ما گوش ميداد با آرامش گفت
:-
پرشان موافقي غذا رو دو تايي بخوريم و داداش جنابعالي رو از خوردنش محروم كنيم .لبخند شيطنت آميزي زدم و گفتم
:-
عجيب موافقم .پدرام رو به آرام گفت
:-
اي خبيث ، اي ملعون حالا ديگه ميونه ي منو خواهر عزيزم و بهم ميريزي ؟ حالا ديگخ مي خواي كاري كني كه من دستپختخواهر عزيز تر از جانم و نخورم ؟
! اي شيطان ، اي ......-
باشه بابا به تو هم ميديم حالا لطفا دو دقيقه سكوت كن .پدرام لبخند پيروزمندي زد و گفت
:-
حالا شد يه چيزي .چون امروز پدر خانه نمي آمد ناهار را در جمع سه نفريمان خورديم و كلي گفتيم و خنديديم
.*****
-
پدرام مي شنوي ! من ميرم استخر ، شب بايد بريم خونه ي عمو سهراب يادت نره آ !پدرام پشتشو به من كرد و همونطور گفت
:-
باشه باشه الان مي خواي بري خونه ي عمو سهراب شبم همه بايد بريم استخر .از اين حرف پدرام زدم زير خنده و در ميان خنده گفتم
:-
نه ديوونه مگه استخرو خانوادگي هم ميرند ، من ميرم استخر از اون طرفم ميرم خونه ي عمو سهراب تو هم شب بيا !-
خوب منم كه همينو گفتم .نخير اين نميفهمه تازه به من ميگه خرس خوش خواب
. روي ميز تحريرش يادداشتي گذاشتم و با ارام از خونه خارج شديم .بعد از رساندن آرام به خوابگاه به سمت استخر رفتم
.-
سلام خانم خوشگله !نگاهي به خانم سليمي معلم شناام انداختم با با خوشرويي جوابش و دادم ، با اينكه سنش يكم زياد بود ولي خيلي پايه بود
. وقتي 7سالم بود پيش خانم سليمي تعليم ديده بودم و حالا خودم يپا شناگر شده بودم يه مدتي هم به عنوان غريق نجات مشغول كار شدم
اما كم كم با زياد شدن درسها اين قضيه هم كنسل شد و فقط هفته اي
2 روز براي تفريح و عوض شدن روحيم ميومدم .-
خوب چيكار مي كني ؟-
منم هيچي نگار جون سخت درگير درس و دانشگاهم . شما چيكار مي كنيد با اون آقاي عاشق پيشتون .نگار جون دستي به پشتم زد و گفت
:-
دختره ي شيطون هنوز هم كه از اين كارات دست برنداشتي ! طاها هم خوبه با پسرش تا دلت بخواد منو اذيت مي كنند .دستم و دور گردنش حلقه كردم و صورتش و بوسيدم و گفتم
:-
بيخود ، نگارجون اگه يكبار ديگه اذيتتون كردند بگيد كه يه نقشه اي بكشيم توي همين استخر سرشون و زير آب كنيم .-
من كه ميدونم اين كارا از تو بعيد نيست ، هنوزم كه هنوز طاها بعضي مواقع از اون بلايي كه سرش آوردي ازت يا ميكنه و ميگهدختر به شيطوني تو نديده
.با بياد آوردن آن روز خنديدم و گفتم
:-
نگار جون اونروز من فقط 9 سالم بود .-
بله و طاها ميگه اگه يك بار ديگه سوارش كنم مي ترسم بجاي ترقه زير صندليم بمب كار بزاره . حالا هم بهتره بري توي آبكه زمانت تلف ميشه
.اونروز بيشتر از هميشه توي استخر موندم و وقتي رفتم تا توي رخت كن لباسم و عوض كنم نگار جون دوباره پيداش شد
.-
پرشان جان مياي تا برسونمت !-
نه مرسي نگارجون ماشين هست .-
خيلي خوب پس يه دقيقه بيا بيرون مي خوام باهات حرف بزنم .-
چشم الآن لباسامو مي پوشم و ميام پيشتون .فوري لباسامو عوض كردم و رفتم پيش نگار جون تا ببينم چيكارم داره
.-
ببينم عزيزم تو قصد ازدواج داري ؟با نعجب نگاهش كردم و گفتم
:-
براي چي نگار جون ؟-
راستش نويد يكبار تورو ديده بود از تو خوشش اومده ، طاها هم كه تورو خيلي دوست داره براي منم كه خودت ميدوني خيليعزيزي حالا مي خواستم اگه اجازه بدي بيايم خواستگاري
.-
يعني من بشم زن نويد پسرتون ؟!-
نه عزيزم بيا بشو زن طاها شوهر من خوب آره ديگه .از اين حرف نگارجون كه با حرص گفت خنديدم و گفتم
:-
نه اونجوري كه خوب نيست تازه تفاوت سني منو آقا طاها زياد به هم نمي خوريم ...... ولي از شوخي گذشته راستش نگارجونمن قصد ازدواج ندارم و فعلا ميخوام ادامه ي تحصيل بدم
.-
خوب نه ما نه نويد با درس خوندن تو مشكلي نداريم .-
شما لطف داريد اما من كلا حالا حالاها نمي خوام ازدواج كنم . اميدوارم ناراحت نشده باشيد .نگارجون لبخند مهرباني زد و گفت
:-
نه ععزيزم چرا ناراحت بالاخره زندگي خودته ، فقط بايد به مامانت بگم به خاطر اين تصيميمت يه دبه ي بزرگ برات بگيره .-
اگه اين لطف و در حقم بكنيد كه ازتون يه عمر متشكر ميشم .بعدنگاهي به ساعتم كردم
7 بود آخ آخ مامان پوست از سرم ميكند . باعجله بلند شدم و از نگار جون خداحافظي كردم و مثل تيرخودم و به خونه ي عمو سهراب رسوندم
.تا مامان منو ديد جلو اومد و شروع كرد به سرزنش كردن من
.-
مي خواستي الآنم نياي اون موبايلتم كه خداروشكر خاموشه ! پس لباسات كو ؟ساك لباسيمو بالا آوردم و گفتم
:-
اينجاست .-
ببينم لباس چي آوردي بپوشي ؟-
شلوار برموداي آبيمو و با اون لباس آبيم كه آستيناش كلوشه .مامان دوباره با حرص گفت
:-
نميشد پيرهني چيزي بياري بپوشي حتما بايد بلوز و شلوار بپوشي دختر مگه تو پسري !-
اوخ اوخ مامان زن عمو زليخا . سلام زن عمو ببخشيد دير شد !-
سلام خانم خواهش مي كنم ، شما كه اينطرفا خيلي كم پيداتون ميشه و به ما افتخار نمي ديد .-
اين چه حرفي زن عمو خودتون مي دونيد من خيلي دوستون دارم ، فقط درسام يكم مشكل شده براي همين وقت نمي كنم بهتونسر بزنم ، ببخشيد زن عمو اجازه ميديد برم توي اتاقتون لباسم و عوض كنم
.-
آره عزيزم فقط زود بيا .فوري رفتم سمت زن عمو و تغيير لباس دادم و يه دنيا آه و درد موهام و توي گيره سرم جمع كردم و از اونجايي كه ميدونستم
پسراي فاميل زن عمو كلا خيلي چشم هيز تشريف دارند شال حرير آبيمم سرم كردم
.ماشاا
... چه خبره ، از مرد و زن و بچه و پسر و دختر همه توي سالن جمع شده بودند ، صد رحمت به حموم زنونه جوري سرو صدامي كردند كه صدا به صدا نمي رسيد
. منم از همين اول شروع كردم با همه سلام و احوال پرسي تا به فرحناز و بقيه رسيدم . وقتيسلام و احوال پرسيم با بچه ها هم تموم شد كنار فرحناز و مونا نشستم و گفتم
:-
واي آروارم درد گرفت دهنمم كف كرد ازبس سلام كردم .-
خوب چيكار ميكني ؟-
دعا براي باز شدن بخت شما مي كنم .هردوشون از دو طرف زدند تو پهلوم كه آخم بلند شد
.-
آخ چتونه وحشيا پهلوم سوراخ شد .مونا با يه نيمچه عصبانيت گفت
:-
غلط كردي ما كجامون ترشيدس تو برو يه فكري به حال خودت بكن !-
اولا من نگفتم ترشيده بيخودي حرف تو دهن من نزاريد تازه خبر نداريد امروز به يه خواستگارام جواب منفي دادم .فري با زيركي گفت
:-
حالا اينا رو گفتي تا بهمون بگي خواستگار داري ؟-
آره ديگه گفتم بيام با خواستگارام پز بدم شماها هم از حسودي بي خواستگاري بميريد .ديگه جيغ هردوشون درآمد با خنده بلند شدم رفتم داخل آشپزخونه تا يه ليوان آب بخورم كه ديدم جواهر خانم توي آشپزخونه
با اون همه سن داره با چابكي كار ميكنه
.-
سلام جواهر خانم !-
سلام دخترم ، ماشاا... ماشاا... هر روز خوشگلتر از ديروزتون ميشيد بزار برات اسپند دود كنم .-
ولش كنيد جواهر خانم آخه كي منو چشم ميزنه ، فقط بي زحمت يه ليوان آب بهم بديد .-
اوا چرا آب بيا بهت يه ليوان شربت خنك بدم جيگرت خنك شه .با خوشحالي ليوان شربت و از جواهر خانم گرفتم و از آشپزخونه بيرون آمدم كه بابك پسر خاله ي ميمون آتوسا جلوم سبز شد
.-
به به پرشان خانم ، كم پيدا شديد افتخار ديدار نمي ديد ؟-
آخه اونقدر هستند كه نوبت به شما نميرسه !-
همين زبون درازيات منو عاشق خودت كرد ببينم تو هنوزم نمي خواي به دوستي من جواب مثبت بدي ؟-
از تو صدبرابر بهترش و رد كردم چه برسه به توي ..........-
چي شده ؟با صداي پدرام با خوشحالي سريع رفتم پيشش و گفتم
:-
سلام داداشي كي اومدي ؟-
سلام ، همين الآن با فرهود و مازيار اومديم ، بيا بريم !هر دو خواستيم بريم كه پدرام رو به بابك گفت
:-
آقا بابك بار آخرت باشه كه دوروبر خواهر من مي گردي وگرنه دفعه ي بعد بلايي سرت ميارم كه تا دو هفته توي رخت خواببخوابي
!بعد از اين حرف پدرام ، هردو به سمت فرهود و مازيار كه كنار خواهرهايشان نشسته بودند رفتيم
.-
به به چطوريد ؟-
سلام بر كوزت زمان !رو به مازيار گفتم
:-
سلام بر تارزان فاميل چطوري ؟-
انگار تو بهتري ؟-
آره چرا نباشم امشب اومدم خونه ي عموجونم مهموني مگه بده !-
نه خيلي هم خوبه ولي اگه اين سالن مد بزاره .همه از اين حرف فرهود خنديديم و من كنار فري و مونا و پسرا ها هم دو طرفمون نشستند
.-
اين پسرخاله ي ميمون آتوسا چيكارت داشت !-
همون حرفاي چرت هميشه .-
من اگه جاي تو بودم با يه چيزي ميزدم توي سرش .مونا دستش و گذاشت روي گوشش و گفت
:-
اه كاش يه آهنگ مثل آدم ميزاشتند من كه تا آخر شب سرسام مي گيرم .تا خواستم چيزي بگم پسردايي كنه ي آتوسا جلو اومد و رو به فرحناز گفت
:-
خانمي افتخار يه دور رقص ميدي ؟فري يه نگاه بهش كرد كه از صدتا فحش بدتر بود و خواست جوابش و بده كه فرهود با عصبانيت گفت
:-
خواهر من با هر كسي نميرقصه حالا بهتره بري با يكي مثل خودت برقصي !ميثم هم كه قيافه ي عصباني فرهود و ديد دمش و گذاشت روي كولشو در رفت
.تا آخر شب سه تا پسرا از كنار ما جم نخوردند هرچند ما هم كلي به اين سالن مد و افرادش خنديديم مخصوصا موقع شام كه انگار
چندماه بود غذا نخورده بودند جوري حمله كردند به ميز غذا كه هركس ميديدشون باور نمي كرد يكي از اون پولداراي شهر باشند
.
-
مامان من امشب ميرم خوابگاه پيش آرام توي اين مجلس مسخره هم شركت نمي كنم .مامان كه از بس با من جرو بحث كرده بود رنگ صورتش قرمز شده بود گفت
:-
جنابعالي خيلي بيجا ميكني ، همين كه گفتم اينا ساعت 7 مياند تو هم حتما بايد ساعت 6 خونه باشي فهميدي .-
مامان خانم من از اين پسره و خانوادش متنفرم اه ببينيد شب 5 شنبموچطور خراب مي كنيد.پدرام هم با خوشمزگي گفت
:-
اتفاقا ثواب و كيف اين شب خيلي بيشتره كجا خراب ميشه !انقدر اعصابم خط خطي بود كه با تشر رو به پدرام گفتم
:-
تو يكي ساكت كه خودم برات ميرم خواستگاري آتوسا جون اتفاقا بهم ميايد .بعدم همينطور كه از خونه بيرون مي رفتم ادامه دادم
:-
در كل مامان جون من با اين گوريل آقاي مقدم ازدواج نمي كنم .-
صبر كن پرشان ، كجاي اين پسر چاقه فقط يكم تپل در ضمن پسره مهندس و در ضمن وضع ماليشونم عالي ، بخداي احد و واحداگه امشب نيومدي هرچي ديدي از چشم خودت ديدي در ضمن خانم بزرگم قرار بياند پس اگه نبودي خودت جوابشون و ميدي
.با حرص شروع كردم لبام و جويدن اي خدا اين پسره بره زير تريلي نياد اي تصادف كنند نرسند به خونه ي ما اي
.........-
خوب بالاخره چيكار ميكني ؟كولمو انداختم روي شونم و گفتم
:-
شب خونم .اه اصلا حسش نيست با ماشين برم كي حوصله ي رانندگي داره توي اين اوضاع
!سر خيابان ايستاده بودم و منتظر تاكسي كه بالاخره يكيشون انگار گذرشون به من خورد
.-
آره آزي جون داشتم برات مي گفتم امشب قرار برام خواستگار بياد واي نميدوني چقدر هيجان زدم !نگاهي به دختري كه كنارم نشسته بود و آنقدر هيجان زده بود كه پوست صورتش صورتي شده بود خاك بر سرت آخه شوهرم
هيجان داره خير سرت بيا من خواستگارمم امشب مي فرستم برات از اينكه توي يه شب دو تا خواستگار داري ذوق مرگ شي
.-
آره بابا همون پسره كه جريانش و برات گفته بودم .......... اي قيافش بد نيست يه مغازه ي لوازم خانگي داره...... آره باباپولشون كه از پارو بالا ميره
.......... البته من هنوز تصميم نگرفتم چه جوابي بدما بايد فكر كنم ........ حالا تا ببينم شايد مثبت بود توكه ميدوني من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم
.نزديك بود همون جا بزنم زير خنده ، حالا خوبه قصد ازدواجم نداره و داره خودش و جر ميده حتما اگه قصد ازدواج داشت كه
خودش مي رفت خواستگاري پسره
.-
ممنون آقا همين جا پياده ميشم .كرايمو حساب كردم و از ماشين پياده شدم ولي صداي اون دختره هنوز توي گوشم بود كه داشت شرايطش و براي دوستش مي
گفت
.سر كلاس با يه قيافه ي ماتم زده اي نشسته بودند كه همه حتي استاد هم از سكوتم شاخاشون به طاق رسيده بود
.-
هي چته دختر كشتيات غرق شده ؟-
كاش كشتيام غرق شده بود ، يه چيزي بدتر از اون قرار امشب برام خواستگار بياد .آرام چند ثانيه بدون پلك زدن بهم خيره شد و يكدفعه زد زير خنده
.-
ديوونه پس اين چه قيافه اي به خودت گرفتي ؟ مگه مي خواند بكشندت . فوقش شوهرتت ميدند ما هم از دستت راهت ميشيم .-
عمراااااااااااً من حاضرم زن اين رفتگر محلمون بشم زن اين گامبوي مقدم نشم بجان خودم من موندم اين چطوري ميخواد از دربياد تو
.-
اي بابا چرا عيب روي پسر مردم ميزاري ، تازه قيافه ملاك اصلي نيست آدم بايد ذاتش خوب باشه !-
آخه آي تو ذات خرابش كنند خودم 10 بار مچش و با دخترا گرفتم من نميدونم دخترا عاشق چيه اين بشكه مشند .آرام از اسمهايي كه با اون پسر آقاي مقدم و صدا ميزدم زد زير خنده و گفت
:-
حالا چرا اسمش و صدا نميزني .-
چميدونم اسمش و يادم نمياد ديگه تازه با همين اسمها هم كه صداش مي كنم زياديشه .-
حالا ساعت چند مياند ؟. -
خبرشون 7-
حالا مي خواي چيكار كني ؟-
من كه بعد از ساعت 7 ميرم خونه ، بعدم يه بلايي سر پسره بيارم كه خودش با پاي خودش بلندشه دربره .-
تو رو خدا فقط جنازشو نفرست خونشون .-
حالا بايد فكراشو بكنم . راستي آرام تو هم باهام بيا بريم خيابون گردي بعد ميرسونمت خوابگاه .-
نه عزيز خودت كه ميدوني نميشه ، امشب شام با منه از زيرشم نمي تونم فرار كنم .-
خيلي خوب پس خودم ميرم .تا ساعت
4 كه خدا رو شكر كلاس داشتيم بعد از اونم كه با پاي پياده شروع كردم خيابونا رو متر كردن ، از اونجايي كه هرموقعاعصابم چيزي بود هوس خريد كردن مي كردم از اولين مغازه اي كه ديدم شروع كردم به خريد كردن هيچي لذت بخش تر از
خريد كردن نبود و اعصابمو آروم نمي كرد
. به ساعتم نگاه كردم يك ربع به هفت بود و شكمم ازبس پياده روي كرده بودم بهقارو قور افتاده بود ، از اونجايي كه عاشق كباب تركي بودم رفتم توي رستوران معروفي كه ساندويج كباب تركيش حرف نداشت
و يه شيكم سير غذا خوردم ، واي خدا داشتم منفجر ميشدم ، اوه اوه اين
100 مين زنگي بود كه به گوشيم مي خورد ولي من عينخيالمم نبود ، خوب ساعتم از
7 گذشت و خواستگاراي گرام حتما دارند سماق ميك ميزنند .ميدونستم مامان حتما پوست از كلم ميكند ولي خوب مگه زوره بابا من تا از كسي خوشم نياد باهاش ازدواج نمي كنم
.-
پرشان خانم تا الآن كجا بوديد ؟اوووووووه فكر نمي كردم اوضاع تا اين حد وخيم باشه مامان يه جوري نگام كرد كه گفتم تا مهمونا رفتند حكم اعدامم حتميه
.-
راستش ماشين كه نبرده بودم شما هم كه ميدونيد تاكسي گير نمياد ، براي همين دير شد .خانم مقدم يه خنده اي كرد كه بجاي چندتا دندون تا كنار دندوناي آسيابش پيدا شد واي خدا يكي نيست به اين بگه نخنده
مسواك گرون ميشه
.-
اشكال نداره عروس گلم ، حالا لطفا برو برامون از همون چايي هاي مخصوص خواستگاري بيار .دهنم و كج كردم كه يعني لبخند و گفتم
:-
الساعه .تا چرخيدم تا برم توي آشپزخونه ديدم آقا گوريله بدجور بهم خيره شد ، يكدفعه چشمام و لوچ كردم كه چشماي بيچاره مي
خواست بزنه بيرون
.-
آي گامبو جون يه آشي برات بپزم كه خودت كيف كني .يه سيني چاي ريختم البته با چندتا استكان چاي اضافه آي كه كيف كنم ، گامبو جون درست اولين مبلي بود كه روبه روي
آشپزخونه نشسته بود ، سيني رو برداشتم و رفتم بيرون و يكدفعه پام و به فرش گير دادم و سيني چاي و روي پاي آقا بشكه ول
كردم ، حالا تصورش و بكن اون همه چربي هربارم كه آقا مي پريد بالا اين چربيا مي لرزيد دكمه ي كتشم كه زوري بسته بود
يكدفعه كنده شد من كه سرم و انداخته بودم پايين و لب و گاز گرفته بودم تا يكدفعه ي صداي خندم بلند نشه و تند تند استكان
رو ميزاشتم توي سيني و بند شدم رفتم توي آشپزخونه
.-
هااااااي دلم خنك شد ، تو باشي ديگه نياي خواستگاري من .دوباره شروع كردم يه سيني ي ديگه جاي ريختن و از سرو صداهاي بيرون آروم مي خنديدم
.-
واي چي شده پسرم بخدا ببخشيد حالا چيزيتون كه نشد .-
نه خانم اشكال نداره يكم پام سوخت .-
خوب خدارو شكر ، پدرام جون بلندشو برو يه شلواراتو براي پسر آقاي مقدم بيار .واي ديگه نتونستم جلوي خندم و بگيرم و زدم زير خنده فقط دستم و گذاشتم جلوي دهنم تا صدام بيرون نره ، فكر كنم
10 تاشلوار پدرام و بايد يكي مي كردند تا بشه اندازه ي اين بشكه ، فكر كنم خانم مقدمم فهميد كه گفت
:
وبلاگ رمان