پرشان.5
توي دلم گفتم به من چه بچه پررو
!-
ببخشيد اينو مي پرسم ولي قبلا شما رو اينجا نديد بوديم .همون پسر لال به آرام خيره شد و گفت
:-
بله ما دانشگاه كرمان درس مي خونديم ولي انتقالي گرفتيم .اه انگار بچمون زبون باز كرد
. آرام دوباره پرسيد :-
شما بچه ي كرمانيد ؟-
بله و شما ؟-
منم بچه ي كرمانم .يكدفعه اون پسر پرروئه رو به من گفت
:-
شما اهل كجاييد ؟-
من اهل همين تهرانم .-
اسمت چيه ؟چايي نخورده چه پسر خاله شد
.-
ميدونستيد فضول و بردند جهنم .شونهاش و با بي خيالي بالا انداخت و گفت
:-
به هر حال اسم من رضاست اين دوستمم اسمش آيدين ، خوب همشهري اسم شما چيه ؟-
آرام سبحاني .-
خوشبختم خانم سبحاني .بعدم هردو از روي صندليهاشون بلند شدند و رضا گفت
:-
از آشناييتون خوشحال شديم با اجازه .من كه فقط سرم و تكون دادم و آرام گفت
:-
ما هم همينطور .بعد از اين حرف آرام پشتشون و كردند و رفتند منم برگشتم طرف آرام تا بگم از كي تا حالا از طرف من حرف ميزنه كه ديدم
خانم هنوز توي كوك اون دوتاست
.-
اووووووي آبجي محو شدند كجايي ؟آرام با گيجي گفت
:-
هان ؟-
هان و حناق ، كي گفته من از آشنايي اينا خوشحال شدم ؟-
يعني نشدي ؟-
نخير ! پسره پررو بهش ميگم نميشه اينجا بشيني انگار به ديوار گفتم .-
ولي پسراي خوبي بودند .چپ چپ نگاش كردم و گفتم
:-
از بس گند سليقه اي .-
برو گمشو چرا اينطوري نگام ميكني ؟-
بلند شو بلندشو كه داري كم كم عقلت و از دست ميدي .با هم بلندشديم و به سمت كلاس رفتيم ، امروز فقط با استاد فرهود و زند درس داشتيم و بس
! آخ جون بعدم كه يه خواب درستو حسابي
.تا وارد كلاس شديم با ديدن اون دوتا مي خواستم بزنم توي سرم
!-
اين دوتا اينجا چيكار مي كنند ؟-
همون كاري كه قرار ما بكنيم ، خوب حتما با استاد زند درس دارند ديگه .-
حالا تو چرا اينقدر هيجان داري ؟-
وا چرا چرت ميگي من كي هيجان زدم .-
بله حتما چشمات دارند دروغ ميگند .-
سسسس استاد اومد .هرچي استاد فرهود گند اخلاق بود همه عاشق اين استاد زند بودند هيچ وقت هم كلاساش كسل كننده نبود
.سر كلاس فهميدم رضا به جزء اينكه پرروئه از اين پسراست كه خيلي مزه مي پرونه و حسابي شيطونه
.-
آرام مياي بريم خونه ي ما ؟-
نه پري جون امروز يه عالمه كار دارم .-
خيلي خوب پس من ميرم باي .-
زهرمار و باي نميشه مثل بچه ي آدم خداحافظي كني .-
آخه اين راحتتر و كوتاه تره حالا تو هم نمي خواد گير ادبياتي بدي باي .-
تو آدم بشو نيستي خداحافظ .به سمت ماشينم رفتم و به سمت خانه براه افتادم ، بازم همون ماكسيماي مشكي دو هفته بود كه دنبالم بود و هربار كه ميديدمش
دلهره ي عجيبي مي گرفتم دفعه هاي اول توجهي بهش نمي كردم و برام مهم نبود ولي كم كم بهش مشكوك شدم ايندفعه ديگه
بايد يادم باشه كه حتما به پدرام يا بابا ماجرا رو بگم ، پام و روي گاز گذاشتم و يكدفعه از چندتا ماشين سبقت گرفتم و توي يكي
از كوچه ها كه فرعي بود و راهمو نزديك تر مي كرد پيچيدم
. نگاهي دوباره به پشت سرم انداختم انگار گمم كرده بود نفسراحتي كشيدم و با خيال راحت به خونه رسيدم
.-
سلام بر خانواده ي عزيز و گرامي ! اووووووم به به چه بويي مياد .كيفمو انداختم روي مبل و مانتو و مقنعمم كنارش شوت شد و نشستم پشت ميز
.-
پرشان خانم اول بلندشو دست و صورتت و بشور و لباسات و ببر تو اتاقت بعد بشين غذات و بخور.-
باشه مامان جون اما بعد از غذا اين كارا رو مي كنم ، قربونت برم كه ماكاروني درست كردي .مامان با تحكم گفت
:-
پرشان .-
ولش كن خانم تا اين ميره اين همه كار بكنه كه اشتهاش كورشده بزار غذاش و بخوره .-
قربون بابايي خودم برم . داداشي يه ليوان نوشابه بده .پدرام ليوان نوشابه رو گذاشت كنار دستم و گفت
:-
تو اگه اين بابا رو نداشتي چيكار ميكردي ؟-
پس تو اينجا چيكاره اي برگ چغندر !-
من به قيافه ي خودم مي خندم اگه از تو دفاع كنم مگه مغز خر خوردم .با شيطنت گفتم
:-
منظورت اينكه بابايي كه از من دفاع ميكنه بله ... بابايي به شما توهين كرد .-
ا ا چرا حرف تو دهن من ميزاري من خودم و گفتم موزمار .-
پرشان غذات و بخور اينقدرم حرف نزن و با برادرت يكي به دو نكن .-
ااااا خوبه جلوي چشم خودتون دردونتون شروع كرد مامان خانم .-
بچه ها .همين كلمه ي بابا كافي بود كه منو پدرام ديگه حرف نزنيم و قشنگ ناهارمون و بخوريم
.-
واي كه دارم مي تركيدم .پدرام روي راحتي روبه روي من نشست و گفت
:-
منم اگه جاي تو بودم الان تركيده بودم نميدونم تو اينقدر ميخوري پس چرا چاق نميشي !-
تا چشم تو يكي درآد ، حالا هم ساكت مي خوام بخوابم .-
بابا تو مريضي اي چيزي نداري چرا اينقدر مثل خرس قطبي مي خوابي !-
براي اينكه مي خوام ببينم فضولم كيه كه خدارو شكر شناختم .پدرام كوسن كنار دستش و پرت كرد طرفم كه خنديدم و گفتم
:-
قربون دستت خودم حال نداشتم بلند شم يه بالش بيارم بزارم زير سرم .بعد از اين حرفم چشمام و بستم و با خيال راحت خوابيدم
.-
هي خرس قطبي بلند شو ديگه .......پرشان .دستم و روي صورتم گذاشتم و گفتم
:-
پدرام ولم كن خوابم مياد ، اه عجب گيري هستيا .-
بلند شو خاله خرسه ، مي خوايم بريم خونه ي دايي فرزاد دير ميشه آ.-
جون اونكه دوسش داري بزار بخوابم ! بابا 5 دقيقه ي ديگه بلند ميشم .-
ببين تا 3 ميشمارم بلند شدي كه هيچ بلند نشدي به روش خودم بيدارت مي كنم .-
پدرام به خدا بخواي اذيت كني بلند ميشم با همون وسيله ي روشت خفت مي كنم .-
يك دو سه .يك دفعه يه بالش خورد تو صورتم و پدرام چنان پريد روم كه چشمام زد بيرون
.-
بلندشو گوريل دارم له ميشم ، بااااابااااا ......بلند شو پرس شدم دايناسور ، واي دل و رودم اومد تو دهنم .-
ببينم بيدار شدي خيالم تخت !-
آره بابا بلند شو .تا پدرام از روم بلند شد چند تا نفس عميق كشيدم و با حرص گفتم
:-
كي به تو اين اميدواري رو داده كه خيلي سبكي .پدرام با خنده گفت
:-
خودم هر روز صبح جلوي آيينه .بالش كنار دستم و به سمتش پرتاب كردم و گفتم
:-
پس بي زحمت ديگه به خودت اعتماد بنفس كاذب نده گوريل !-
هنوز هوس پرس شدن داريا !-
بخدا نزديك من شدي خودت ميدوني !ولي اقا پدرام كه انگار حسابي تنش مي خاريد براي يه كل كل حسابي به اضافه ي دعواي فيزيكي بالش و برداشت تا بياد سمت من
كه مثل فرفره رفتم تو اتاقم
.آب داغ و تا ته باز كرده بودم و داشتم با صداي بلند آواز مي خوندم هميشه عاشق اين بودم كه حموم پر از بخار بشه اونقدر كه
ديوارارم نتونم ببينم بعد هم بزنم زير آواز
.-
هي بلبل كمتر اون تو قارقار كن پرده ي گوشام پاره شد .از توي حموم داد زدم
:-
هرچي باشه بهتر از صداي نكره ي توئه !-
تو غلط كردي صدا به اين باحالي كجا مي توني پيدا كني !-
راست ميگي وقتي توي دستشويي سيفون و ميكشم ياد صداي تو مي افتم .-
برو خدا رو شكر كن كه توي حمومي وگرنه بهت مي گفتم .-
پدرام بيا اين طرف اينجا هم دست برنمي داريد ، الآن دير ميشه ! پرشان خانم شما هم به جاي اينكه اونجا كنسرت راه بندازيدزودتر بيايد بيرون
!-
اطاعت ميشه قربان .زود دوشم و تموم كردم و لباس پوشيدم و از حموم اومدم بيرون و از اونجايي كه ميدونستم هيچ كس مثل پدرام نيتونه موهام و كه
بلنديش تا كمرم ميرسيد درست كنه يه راست رفتم تو اتاقش
.از اونجايي كه نه تو رسم من نه تو رسم پدرام در زدن وجود نداشت يهو رفتم تو اتاق
.-
اوووو ... مگه اينجا طويله اس يه دري يه اوهوني شايد من سر بريده وسط اتاقم باشه بخوام تو نفهمي !سرم و خيلي مظلومانه پايين انداختم و گفتم
:-
ببخشيد .-
خوب حالا درست وايسا دختره لوس چه برام مظلوم ميشه بگو چي مي خواي ؟-
داداشي تو كه تو دنيا لنگه نداري ، تو كه اينقدر خوبي !-
خوب باشه گوشام دراز شد بگو چيكار داري !-
مياي موهام و درست كني !-
نخير نميشه من كار دارم !-
باشه نيا منم فردا ميرم اين موهام و مدل تو ميزنم ببينم كي اعتراض ميكنه !-
من يكي كه عمرا واسه اين چوب جارو ها اعتراض كنم كلا برو از بيخ بتراش !-
باشه پس مرده و حرفش !بعد پشتم و كردم كه برم بيرون كه گفت
:-
خوب حالا چه زودم قهر ميكنه بيا ببينم برات چيكار مي تونم بكنم .با ذوق پريدم صورتش و يه ماچ آبدار كردم و با هم رفتيم تو اتاق من
.مثل هميشه خوشجل و موشجل برام سشوار كشيد و آخر دست ، دستش و لاي موهاي لخت شدم فرو كرد و گفت
:-
خيلي خري اگه موهات و بري كوتاه كني ديگه باهات حرف نميزنم حالا جرات داري برو كوتاه كن .-
كي جرات داره رو حرف داداش بزرگه حرف بزنه .تا پدرام از اتاق بيرون رفت شلوار جين توسي با يه تونيك توسي پوشيدم و موهامم يه تل زدم واي كه چه جيگري شدم يه بوس
براي خودم تو آيينه فرستادم و مانتو و شالم و برداشتم و از بالاي نرده ي هاي پله سر خوردم پايين
!-
يووووووهووو .بابا با نگراني گفت
:-
دخترجون چند بار بگم اينجوري نيا پايين ميخوري زمين يه چيزيت ميشه ها !پدرامم مثل من از نرده ها اومد پايين و گفت
:-
آفرين كوچولو به حرف بابا گوش كن !مامانم وارد بحث شد و گفت
:-
تو ديگه از اين بدتر مثلا بزرگتري بايد الگو باشي بعد خودتم مثل تارزان اينجوري مياي پايين !زبونم و براي پدرام درآوردم و با نگام گفتم
:-
آي دلم خنك شد .-
خيلي خوب حالا بيايد بريم بعد به حساب شما دوتا ميرسيم .توي ماشينم اونقدر يكي من گفتم يكي پدرام كه مامان و بابا مي خواستند هردومون و از ماشين شوت كنند بيرون كه ما هم دو
دقيقه خفه خان گرفتيم
.-
سلام خاله !صورت تپل دريا رو بوسيدم و بغلش كردم
.-
سلام عزيزم ، ماشاا... تو هر روز تپل تر ميشيا !-
نه خاله من روزا با مامان ميرم ورزش .صورتش ودوباره بوسيدم وگفتم
:-
قربون تو خانم ورزشكار .يهو ديدم يه چيزي چسبيد به پام بله اين دوقلو ها انگار تا منو مي بينند بايد حتما ور دل من باشند
.دريا رو گذاشتم زمين و لپ دانيال و كشيدم و گفتم
:-
به به سلام پهلوون چطوري ؟-
سلام خاله مياي بريم بازي ؟-
بچه جون بزار من برسم بعد حالا فعلا برو با دريا بازي كن منم بعد ميام !-
باشه بريم دريا .تا اون دوتا رفتند به سمت دايي و زندايي رفتم و صورت هردوشون و بوسيدم و بعد از اينكه مانتوم و در آوردم رفتم سمت فرحناز
و بقيه
!-
سلام بر جمع جوان فاميل !همه با گرمي جوابم و دادند و روي مبل سه نفره كنار مونا و فرحناز نشستم
.-
خوب چه خبرا بچه ها !فري همونطور كه پرتقالش و پوست مي گرفت گفت
:-
هيچي فقط بقالي سركوچمون همون پسره كه گفتم هرموقع دختر مي بينه جفتك ميندازه بالاخره زن گرفت .با مونا زديم زير خنده و مونا گفت
:-
آخه تو چيكار به اون بدبخت داري !-
چي فكر كردي من نسبت به بقال سركوچمون مسئولم حالا كه زن گرفته كه بدتر بايد مواظب باشم يه موقع پاش و كج نزاره !-
بيچاره مي ترسم آخرش خودت منحرفش كني !رو به مونا گفتم
:-
اين و ولش كن تو تعريف كن !فري يه پر پرتقال گذاشت دهنش و گفت
:-
راست ميگه شما از دكي جونتون تعريف كن .مونا چشم غره اي به فري رفت و رو به من گفت
:-
منم كه هيچ ولي پري احساس مي كنم اين بهروزيكدفعه فري گفت
:-
چشمم روشن دختره چشم سفيد آدم پسر غريبه رو به اسم كوچيك صدا ميزنه !-
اه بزار تعريف كنم ديگه ، آره احساس مي كنم يكمي دوسش دارم .-
روت و برم يكم تو كه داري بال بال ميزني !-
فري بزار حرفش و بزنه !-
آخه نمي بيني دختره پررو تو شب خدا زير اين لامپ كم مصرف چشم تو چشم ما داره دروغ ميگه .مونا با كلافگي گفت
:-
خيلي خوب بابا احساس مي كنم بهش علاقه دارم ، ولي بچه ها بعضي مواقع مي خوام كله ي اين نگار و بكنم .....-
نگار كيه ؟-
چندبار بگم بابا دكتر پيروز ديگه آره يه آويزوني كه نگو هر روزم گير ! حالا خوبه بهروز ....-
دكتر بهرامي ديگه !-
آره بابا همون بهش محل نميده !با مهربوني گفتم
:-
حالا تو چرا حرص ميخوري ؟-
آخه يه عشوه خركيايي مياد آدم حالش بهم ميخوره !فري با بي خيالي يه خيار برداشت و گفت
:-
بي خيال اين مردا ارزش حرص خوردن ندارند فوق فوقش اين بهروز ميره نگار و ميگيره ديگه تموم تو هم يه عروسي افتادي !مونا با حرص گفت
:-
بتركي فري اين خيار دومي كه مي خوري بابا دل در ميگيريا !-
ولش كن تو كه اينو ميشناسي مي خواد توپ شه !فري كه حسابي رو اندامش حساس بود و با عصبانيت گفت
:-
تو غلط كردي من اندامم خيلي هم متناسبه مثل تو هم نيستم ني قليون !منو و موا از قيافه ي عصبي فري خنديديم و من يه پرتقال و خيار برداشتم و از اونجايي كه هميشه دوست داشتم ميوه ها رو خيلي
خوشگل پوست بكنم و بعد بخورم و قبل از اون ميدونستم بايد اول اونو بدم به برادر گرامي اونا رو پوست كندم و دادم دست
پدرام
.-
ياد بگير فرحناز خانم ببين نصف هيكل توئه !-
نخير من از اين كارا براي تو نمي كنم پررو ميشي !-
خدا شانس بده ببين مردم چه خواهرايي دارند ما هم چه خواهري داريم .فري نيشگون سفتي از دستم گرفت و گفت
:
وبلاگ رمان