توي دلم گفتم به من چه بچه پررو !

-ببخشيد اينو مي پرسم ولي قبلا شما رو اينجا نديد بوديم .

همون پسر لال به آرام خيره شد و گفت :

-بله ما دانشگاه كرمان درس مي خونديم ولي انتقالي گرفتيم .

اه انگار بچمون زبون باز كرد . آرام دوباره پرسيد :

-شما بچه ي كرمانيد ؟

-بله و شما ؟

- منم بچه ي كرمانم .

يكدفعه اون پسر پرروئه رو به من گفت :

-شما اهل كجاييد ؟

- من اهل همين تهرانم .

- اسمت چيه ؟

چايي نخورده چه پسر خاله شد .

-ميدونستيد فضول و بردند جهنم .

شونهاش و با بي خيالي بالا انداخت و گفت :

-به هر حال اسم من رضاست اين دوستمم اسمش آيدين ، خوب همشهري اسم شما چيه ؟

- آرام سبحاني .

-خوشبختم خانم سبحاني .

بعدم هردو از روي صندليهاشون بلند شدند و رضا گفت :

-از آشناييتون خوشحال شديم با اجازه .

من كه فقط سرم و تكون دادم و آرام گفت :

-ما هم همينطور .

بعد از اين حرف آرام پشتشون و كردند و رفتند منم برگشتم طرف آرام تا بگم از كي تا حالا از طرف من حرف ميزنه كه ديدم

خانم هنوز توي كوك اون دوتاست .

-اووووووي آبجي محو شدند كجايي ؟

آرام با گيجي گفت :

-هان ؟

- هان و حناق ، كي گفته من از آشنايي اينا خوشحال شدم ؟

- يعني نشدي ؟

- نخير ! پسره پررو بهش ميگم نميشه اينجا بشيني انگار به ديوار گفتم .

- ولي پسراي خوبي بودند .

چپ چپ نگاش كردم و گفتم :

-از بس گند سليقه اي .

- برو گمشو چرا اينطوري نگام ميكني ؟

- بلند شو بلندشو كه داري كم كم عقلت و از دست ميدي .

با هم بلندشديم و به سمت كلاس رفتيم ، امروز فقط با استاد فرهود و زند درس داشتيم و بس ! آخ جون بعدم كه يه خواب درست

و حسابي .

تا وارد كلاس شديم با ديدن اون دوتا مي خواستم بزنم توي سرم !

-اين دوتا اينجا چيكار مي كنند ؟

- همون كاري كه قرار ما بكنيم ، خوب حتما با استاد زند درس دارند ديگه .

- حالا تو چرا اينقدر هيجان داري ؟

- وا چرا چرت ميگي من كي هيجان زدم .

- بله حتما چشمات دارند دروغ ميگند .

- سسسس استاد اومد .

هرچي استاد فرهود گند اخلاق بود همه عاشق اين استاد زند بودند هيچ وقت هم كلاساش كسل كننده نبود .

سر كلاس فهميدم رضا به جزء اينكه پرروئه از اين پسراست كه خيلي مزه مي پرونه و حسابي شيطونه .

-آرام مياي بريم خونه ي ما ؟

- نه پري جون امروز يه عالمه كار دارم .

- خيلي خوب پس من ميرم باي .

- زهرمار و باي نميشه مثل بچه ي آدم خداحافظي كني .

- آخه اين راحتتر و كوتاه تره حالا تو هم نمي خواد گير ادبياتي بدي باي .

- تو آدم بشو نيستي خداحافظ .

به سمت ماشينم رفتم و به سمت خانه براه افتادم ، بازم همون ماكسيماي مشكي دو هفته بود كه دنبالم بود و هربار كه ميديدمش

دلهره ي عجيبي مي گرفتم دفعه هاي اول توجهي بهش نمي كردم و برام مهم نبود ولي كم كم بهش مشكوك شدم ايندفعه ديگه

بايد يادم باشه كه حتما به پدرام يا بابا ماجرا رو بگم ، پام و روي گاز گذاشتم و يكدفعه از چندتا ماشين سبقت گرفتم و توي يكي

از كوچه ها كه فرعي بود و راهمو نزديك تر مي كرد پيچيدم . نگاهي دوباره به پشت سرم انداختم انگار گمم كرده بود نفس

راحتي كشيدم و با خيال راحت به خونه رسيدم .

-سلام بر خانواده ي عزيز و گرامي ! اووووووم به به چه بويي مياد .

كيفمو انداختم روي مبل و مانتو و مقنعمم كنارش شوت شد و نشستم پشت ميز .

-پرشان خانم اول بلندشو دست و صورتت و بشور و لباسات و ببر تو اتاقت بعد بشين غذات و بخور.

- باشه مامان جون اما بعد از غذا اين كارا رو مي كنم ، قربونت برم كه ماكاروني درست كردي .

مامان با تحكم گفت :

-پرشان .

- ولش كن خانم تا اين ميره اين همه كار بكنه كه اشتهاش كورشده بزار غذاش و بخوره .

- قربون بابايي خودم برم . داداشي يه ليوان نوشابه بده .

پدرام ليوان نوشابه رو گذاشت كنار دستم و گفت :

-تو اگه اين بابا رو نداشتي چيكار ميكردي ؟

- پس تو اينجا چيكاره اي برگ چغندر !

- من به قيافه ي خودم مي خندم اگه از تو دفاع كنم مگه مغز خر خوردم .

با شيطنت گفتم :

-منظورت اينكه بابايي كه از من دفاع ميكنه بله ... بابايي به شما توهين كرد .

- ا ا چرا حرف تو دهن من ميزاري من خودم و گفتم موزمار .

- پرشان غذات و بخور اينقدرم حرف نزن و با برادرت يكي به دو نكن .

- ااااا خوبه جلوي چشم خودتون دردونتون شروع كرد مامان خانم .

- بچه ها .

همين كلمه ي بابا كافي بود كه منو پدرام ديگه حرف نزنيم و قشنگ ناهارمون و بخوريم .

-واي كه دارم مي تركيدم .

پدرام روي راحتي روبه روي من نشست و گفت :

-منم اگه جاي تو بودم الان تركيده بودم نميدونم تو اينقدر ميخوري پس چرا چاق نميشي !

- تا چشم تو يكي درآد ، حالا هم ساكت مي خوام بخوابم .

- بابا تو مريضي اي چيزي نداري چرا اينقدر مثل خرس قطبي مي خوابي !

- براي اينكه مي خوام ببينم فضولم كيه كه خدارو شكر شناختم .

پدرام كوسن كنار دستش و پرت كرد طرفم كه خنديدم و گفتم :

-قربون دستت خودم حال نداشتم بلند شم يه بالش بيارم بزارم زير سرم .

بعد از اين حرفم چشمام و بستم و با خيال راحت خوابيدم .

-هي خرس قطبي بلند شو ديگه .......پرشان .

دستم و روي صورتم گذاشتم و گفتم :

-پدرام ولم كن خوابم مياد ، اه عجب گيري هستيا .

- بلند شو خاله خرسه ، مي خوايم بريم خونه ي دايي فرزاد دير ميشه آ.

- جون اونكه دوسش داري بزار بخوابم ! بابا 5 دقيقه ي ديگه بلند ميشم .

- ببين تا 3 ميشمارم بلند شدي كه هيچ بلند نشدي به روش خودم بيدارت مي كنم .

- پدرام به خدا بخواي اذيت كني بلند ميشم با همون وسيله ي روشت خفت مي كنم .

- يك دو سه .

يك دفعه يه بالش خورد تو صورتم و پدرام چنان پريد روم كه چشمام زد بيرون .

-بلندشو گوريل دارم له ميشم ، بااااابااااا ......بلند شو پرس شدم دايناسور ، واي دل و رودم اومد تو دهنم .

- ببينم بيدار شدي خيالم تخت !

- آره بابا بلند شو .

تا پدرام از روم بلند شد چند تا نفس عميق كشيدم و با حرص گفتم :

-كي به تو اين اميدواري رو داده كه خيلي سبكي .

پدرام با خنده گفت :

-خودم هر روز صبح جلوي آيينه .

بالش كنار دستم و به سمتش پرتاب كردم و گفتم :

-پس بي زحمت ديگه به خودت اعتماد بنفس كاذب نده گوريل !

-هنوز هوس پرس شدن داريا !

- بخدا نزديك من شدي خودت ميدوني !

ولي اقا پدرام كه انگار حسابي تنش مي خاريد براي يه كل كل حسابي به اضافه ي دعواي فيزيكي بالش و برداشت تا بياد سمت من

كه مثل فرفره رفتم تو اتاقم .

آب داغ و تا ته باز كرده بودم و داشتم با صداي بلند آواز مي خوندم هميشه عاشق اين بودم كه حموم پر از بخار بشه اونقدر كه

ديوارارم نتونم ببينم بعد هم بزنم زير آواز .

-هي بلبل كمتر اون تو قارقار كن پرده ي گوشام پاره شد .

از توي حموم داد زدم :

-هرچي باشه بهتر از صداي نكره ي توئه !

- تو غلط كردي صدا به اين باحالي كجا مي توني پيدا كني !

- راست ميگي وقتي توي دستشويي سيفون و ميكشم ياد صداي تو مي افتم .

- برو خدا رو شكر كن كه توي حمومي وگرنه بهت مي گفتم .

- پدرام بيا اين طرف اينجا هم دست برنمي داريد ، الآن دير ميشه ! پرشان خانم شما هم به جاي اينكه اونجا كنسرت راه بندازيد

زودتر بيايد بيرون !

- اطاعت ميشه قربان .

زود دوشم و تموم كردم و لباس پوشيدم و از حموم اومدم بيرون و از اونجايي كه ميدونستم هيچ كس مثل پدرام نيتونه موهام و كه

بلنديش تا كمرم ميرسيد درست كنه يه راست رفتم تو اتاقش .

از اونجايي كه نه تو رسم من نه تو رسم پدرام در زدن وجود نداشت يهو رفتم تو اتاق .

-اوووو ... مگه اينجا طويله اس يه دري يه اوهوني شايد من سر بريده وسط اتاقم باشه بخوام تو نفهمي !

سرم و خيلي مظلومانه پايين انداختم و گفتم :

-ببخشيد .

- خوب حالا درست وايسا دختره لوس چه برام مظلوم ميشه بگو چي مي خواي ؟

- داداشي تو كه تو دنيا لنگه نداري ، تو كه اينقدر خوبي !

- خوب باشه گوشام دراز شد بگو چيكار داري !

- مياي موهام و درست كني !

- نخير نميشه من كار دارم !

- باشه نيا منم فردا ميرم اين موهام و مدل تو ميزنم ببينم كي اعتراض ميكنه !

- من يكي كه عمرا واسه اين چوب جارو ها اعتراض كنم كلا برو از بيخ بتراش !

- باشه پس مرده و حرفش !

بعد پشتم و كردم كه برم بيرون كه گفت :

-خوب حالا چه زودم قهر ميكنه بيا ببينم برات چيكار مي تونم بكنم .

با ذوق پريدم صورتش و يه ماچ آبدار كردم و با هم رفتيم تو اتاق من .

مثل هميشه خوشجل و موشجل برام سشوار كشيد و آخر دست ، دستش و لاي موهاي لخت شدم فرو كرد و گفت :

-خيلي خري اگه موهات و بري كوتاه كني ديگه باهات حرف نميزنم حالا جرات داري برو كوتاه كن .

-كي جرات داره رو حرف داداش بزرگه حرف بزنه .

تا پدرام از اتاق بيرون رفت شلوار جين توسي با يه تونيك توسي پوشيدم و موهامم يه تل زدم واي كه چه جيگري شدم يه بوس

براي خودم تو آيينه فرستادم و مانتو و شالم و برداشتم و از بالاي نرده ي هاي پله سر خوردم پايين !

-يووووووهووو .

بابا با نگراني گفت :

-دخترجون چند بار بگم اينجوري نيا پايين ميخوري زمين يه چيزيت ميشه ها !

پدرامم مثل من از نرده ها اومد پايين و گفت :

-آفرين كوچولو به حرف بابا گوش كن !

مامانم وارد بحث شد و گفت :

-تو ديگه از اين بدتر مثلا بزرگتري بايد الگو باشي بعد خودتم مثل تارزان اينجوري مياي پايين !

زبونم و براي پدرام درآوردم و با نگام گفتم :

-آي دلم خنك شد .

-خيلي خوب حالا بيايد بريم بعد به حساب شما دوتا ميرسيم .

توي ماشينم اونقدر يكي من گفتم يكي پدرام كه مامان و بابا مي خواستند هردومون و از ماشين شوت كنند بيرون كه ما هم دو

دقيقه خفه خان گرفتيم .

-سلام خاله !

صورت تپل دريا رو بوسيدم و بغلش كردم .

-سلام عزيزم ، ماشاا... تو هر روز تپل تر ميشيا !

- نه خاله من روزا با مامان ميرم ورزش .

صورتش ودوباره بوسيدم وگفتم :

-قربون تو خانم ورزشكار .

يهو ديدم يه چيزي چسبيد به پام بله اين دوقلو ها انگار تا منو مي بينند بايد حتما ور دل من باشند .

دريا رو گذاشتم زمين و لپ دانيال و كشيدم و گفتم :

-به به سلام پهلوون چطوري ؟

-سلام خاله مياي بريم بازي ؟

- بچه جون بزار من برسم بعد حالا فعلا برو با دريا بازي كن منم بعد ميام !

- باشه بريم دريا .

تا اون دوتا رفتند به سمت دايي و زندايي رفتم و صورت هردوشون و بوسيدم و بعد از اينكه مانتوم و در آوردم رفتم سمت فرحناز

و بقيه !

-سلام بر جمع جوان فاميل !

همه با گرمي جوابم و دادند و روي مبل سه نفره كنار مونا و فرحناز نشستم .

-خوب چه خبرا بچه ها !

فري همونطور كه پرتقالش و پوست مي گرفت گفت :

-هيچي فقط بقالي سركوچمون همون پسره كه گفتم هرموقع دختر مي بينه جفتك ميندازه بالاخره زن گرفت .

با مونا زديم زير خنده و مونا گفت :

-آخه تو چيكار به اون بدبخت داري !

-چي فكر كردي من نسبت به بقال سركوچمون مسئولم حالا كه زن گرفته كه بدتر بايد مواظب باشم يه موقع پاش و كج نزاره !

-بيچاره مي ترسم آخرش خودت منحرفش كني !

رو به مونا گفتم :

-اين و ولش كن تو تعريف كن !

فري يه پر پرتقال گذاشت دهنش و گفت :

-راست ميگه شما از دكي جونتون تعريف كن .

مونا چشم غره اي به فري رفت و رو به من گفت :

-منم كه هيچ ولي پري احساس مي كنم اين بهروز

يكدفعه فري گفت :

-چشمم روشن دختره چشم سفيد آدم پسر غريبه رو به اسم كوچيك صدا ميزنه !

-اه بزار تعريف كنم ديگه ، آره احساس مي كنم يكمي دوسش دارم .

-روت و برم يكم تو كه داري بال بال ميزني !

-فري بزار حرفش و بزنه !

- آخه نمي بيني دختره پررو تو شب خدا زير اين لامپ كم مصرف چشم تو چشم ما داره دروغ ميگه .

مونا با كلافگي گفت :

-خيلي خوب بابا احساس مي كنم بهش علاقه دارم ، ولي بچه ها بعضي مواقع مي خوام كله ي اين نگار و بكنم .....

-نگار كيه ؟

-چندبار بگم بابا دكتر پيروز ديگه آره يه آويزوني كه نگو هر روزم گير ! حالا خوبه بهروز ....

-دكتر بهرامي ديگه !

-آره بابا همون بهش محل نميده !

با مهربوني گفتم :

-حالا تو چرا حرص ميخوري ؟

-آخه يه عشوه خركيايي مياد آدم حالش بهم ميخوره !

فري با بي خيالي يه خيار برداشت و گفت :

-بي خيال اين مردا ارزش حرص خوردن ندارند فوق فوقش اين بهروز ميره نگار و ميگيره ديگه تموم تو هم يه عروسي افتادي !

مونا با حرص گفت :

-بتركي فري اين خيار دومي كه مي خوري بابا دل در ميگيريا !

- ولش كن تو كه اينو ميشناسي مي خواد توپ شه !

فري كه حسابي رو اندامش حساس بود و با عصبانيت گفت :

-تو غلط كردي من اندامم خيلي هم متناسبه مثل تو هم نيستم ني قليون !

منو و موا از قيافه ي عصبي فري خنديديم و من يه پرتقال و خيار برداشتم و از اونجايي كه هميشه دوست داشتم ميوه ها رو خيلي

خوشگل پوست بكنم و بعد بخورم و قبل از اون ميدونستم بايد اول اونو بدم به برادر گرامي اونا رو پوست كندم و دادم دست

پدرام .

-ياد بگير فرحناز خانم ببين نصف هيكل توئه !

-نخير من از اين كارا براي تو نمي كنم پررو ميشي !

-خدا شانس بده ببين مردم چه خواهرايي دارند ما هم چه خواهري داريم .

فري نيشگون سفتي از دستم گرفت و گفت :