با ديدن پدرام و مازيار و فرهود و بقيه ي مردها انگار دنيا رو بهم دادند با زانو روي زمين افتادم ، همه در يك چشم بهم

زدن ريختن سر اون سه تا و تا مي خوردند اونا رو زدند و من بغضم در آغوش امن و گرم پدر باز شد و ديگه هيچي نفهميدم .

*******

چشمام و با گيجي باز كردم ، توي اتاق پسرا بودم ، توي تخت و زير پتوي گرم پدرام ! با بياد آوردن ماجرايي كه داشت برايم

اتفاق مي افتاد سرماي عجيبي به بدنم تزريق شد . لب تخت نشستم و سرم و توي دستمام گرفتم . نمي دانستم بقيه چه حالي

داشتند از اينكه بخاطر اين اتفاق مسافرت خراب شده باشد با تمام وجود از سپهر و دوستاش متنفر شدم .

جلوي آيينه ايستادم موهاي ژوليده شدمو برس كشيدم و با كش بالاي سرم بستم ، شلوار جين و بلوز قرمز نصفه آستينم و پوشيدم

و به عكسم در آيينه گفتم :

-آفرين پرشان برو و نذار مسافرت بقيه خراب شه ! من مطمئنم تو ميتوني .

با صداي پاي من كه آخرين پله را هم پشت سر گذاشتم نگاه همه به سمت من برگشت نگاه هايي پر از نگراني و دلسوزي !!

-اي بابا مگه روح ديديد اينجوري همه روي من زوم شديد ، من سالم و سرحال اومدم در خدمت شما ، مامان اگه شامي از دست

اين پسراتون يكم مونده يه بشقابشم ميشه به من بديد دارم از گرسنگي مي ميرم !

چشماي ماماني شبنم زده شد ولي با خنده گفت :

-آره دختره ي شيطون الان برات ميارم .

فرحناز كه تا اون موقع فقط به من خيره شده بود زد زير گريه و خودش و پرت كرد تو بغل من .

-ديوونه داشتم از نگراني ميمردم ، خيلي بدي نميگي من بدون تو چيكار كنم .

صورتش و بوسيدم و به شوخي رو به فرهود گفتم :

-بابا بيا اين خواهرت و جمع كن ديگه داره از لباسام آب ميچكه .

همه از اين حرف من خنديدند و فرهود گفت :

-تقصير اين آبجي من نيست شما دخترا از اول زر زرو بوديد .

فري اشكاش و پاك كرد و دمپاييش و بطرف فرهود پرت كرد و گفت :

-تو غلط كردي .

مازيار همينجور كه موزش و مي خورد گفت :

-بابا بيايد بشينيد من كه گفتم اين بادمجون بم آفت نداره ، تازه داشتيم از دستش راحت ميشدما.

تا حرف مازيار تموم شد دايي فرزاد گوشش و گرفت و گفت :

-جرات داري يه بار ديگه درباره ي خواهر زاده ي من اين حرف و بزن تا يه بلايي به سرت بيارم .

ابرويي براي مازيار بالا انداختم و گفتم :

-خوردي !

-اي بابا عجب غلطي كردما بيايد بابا گردن من از مو باريك تر .

-بيا مامان جان بيا بخور .

بشقاب غذا رو از مامان گرفتم و روي مبل كنار فرحناز و مونا نشستم . اولين قاشق و توي دهنم گذاشتم و تا سرم و بلند كردم

ديدم مازيار زول زده به من .

-چيه ؟

- هيچي دارم دخترداييم و نگاه مي كنم .

- آهان گفتم اگه چشمت به اين غذاست بهت بگم كه يه قاشقشم بهت نميدم .

مازيار قيافه ي مظلومي به خودش گرفت و گفت :

-دلت مياد من كه ازبس نگران تو بودم حتي يه قاشق غذا هم از گلوم پايين نرفت .

مونا به نوك دماغش اشاره كرده و گفت :

-به اينجاي آدم دروغگو .

فري هم ادامه داد :

-پس حتما من بودم داشتم ديس برنجي رو هم مي بلعيدم دايناسور .

همه خنديدند و مازيار با دلخوري رو به عمه ثنا گفت :

-مامان بيا و دختر بزرگ كن ببين چطور هواي منو داره !

عمه با خنده گفت :

-آخه عزيزم خواهرتم بخواد انكار كنه اين شكم تو نميزاره پرشان باور كنه .

- بفرما اينم از مامانمون .

نگاهي به جمع كردم فقط جاي مامان ملك خالي بود ، بشقاب غذا رو روي ميز گذاشتم و گفتم :

-پس مامان ملي كجاست ؟

بابا كه متوجه ي سوالم شد گفت :

-دوباره اون سردردا اومده بود سراغش رفت تا كمي استراحت كنه .

مي دانستم سر دردهاي مامان ملي بخاطر من است ، از جايم بلند شدم و گفتم :

-من ميرم پيش مامان ملي .

چندبار به در زدم ولي هيچ صدايي نيامد ، دستگيره ي در و آروم پايين آوردم و وارد اتاق شدم .

-مامان ملي جونم حالتون خوبه .

مامان ملي همونطور كه چشماش بسته بود و در رخت خواب دراز كشيده بود گفت :

-اصلا كارت درست نبود دخترجون ، حتما بايد بهت گوشزد كنند كه نبايد تنها بيرون بري .

- خوب معذرت مي خوام ! حالا چرا نگام نمي كنيد ؟

- چون نمي خوام چشمم به دختر خيره سري بيافته كه نمي فهمه با اين كارش توي اين ندساعت چه بلايي سرخانوادش آورده .

صورت مامان ملي رو بوسيدم و گفتم :

-من كه معذرت خواستم تازه شما كه نمي خوايد دل منو بشكنيد باور كنيد اگه نگام نكنيد تا صبح همين جا ميشينم .

بعد از اين حرفم مامان ملي چشماش و باز كرد با خوشحالي دوباره صورتش و بوسيدم و گفتم :

-قربونتون برم كه انقدر مهربونيد .

لبخند مهمون لب هاي ماماني شد و گفت :

-بسه ديگه خودت و لوس نكن بهتره ديگه بري و استراحت كني و بزاري منم يكم بخوابم .

-چشم هرچي شما بگيد .

********

با فرحناز و مونا كنار هم توي خونه ي درختي دراز كشيده بوديم و ستاره ها رو نگاه مي كرديم . از كنجكاوي داشتم مي مردم

براي همين گفتم :

-بچه ها شما ميدونيد منو چطوري پيدا كردند .

فري دستش و ستون بدنش كرد و گفت :

-همه تازه از خواب بيدار شده بوديم و داشتيم تلويزيون مي ديديم كه يكدفعه دانيال سروسيمه وارد خونه شد و گفت همه بيايم و

كمك تو كنيم ، همه اين حرفش و به شوخي گرفتيم و گفتيم همش نقشه ي توئه ولي كم كم دانيال زد زير گريه و گفت چندتا

مزاحمت شدند همه كه ديدند انگار اوضاع وخيم تر از ايناست به طرف جايي كه دانيال گفت دويدند ولي خبري از تو نبود حالا ابن

طرف و بگرد اون طرف و بگرد تا اينكه يكدفعه يه پيرمردي به فرهود و اينا گفته بود سه تا پسر و ديده كه يه دخترو دارند بطرف

كلبه اي كه تقريبا كنار جنگل مي برند . با اين حرف ديگه هيچ كس معطل نكرد و بطرف كلبه اومدند و عمليات نجات تو با

موفقيت تموم شد .

مونا كه دست منو تو دستش گرفته بود گفت :

-پري اون لحظه كه خودت و توي كلبه با اون پسرا تنها ديدي چه حسي داشتي ؟

- بچه باورتون ميشه داشتم از ترس مي مردم و فقط از ته قلبم خدا رو صدا ميزدم كه برعكس اينكه فكر مي كردم خدا صدامو نمي

شنوه انگار بدجور هوامو داره .

فري موهامو بهم ريخت و گفت :

-بي خيال بابا بگيريم بخوابيم كه من دارم از كم خوابي هلاك ميشم .

دوباره سپهر با همون چشمايي كه ازش وحشت داشتم منو توي همون كلبه گير انداخته بود و مدام بطرفم مي آمديد و من گريه

مي كردم و عقب عقب مي رفتم . وقتي سپهر منو توي بغل گرفت جيغي كشيدم و از خواب پريدم .

صورت و گردنم از عرق زياد خيس شده بود و موهام به گردنم چسبيده بود ، نگاهي به مونا و فرحناز كه توي پتوهاشون گلوله

شده بودند و خوابيده بودند كردم . قرص آرامش بخشي از كيفم برداشتم و خوردم و اينبار با آرامش بيشتري چشمام و روي هم

گذاشتم .

*******

بقيه ي مسافرت انقدر خوش گذشت كه هيچ كدوم دوست نداشتيم برگرديم ولي بالاخره مسافرت ما هم تموم شد با همه ي

خوشي ها و خنده و خاطره هايي كه از اون موند و همه بطرف تهران براه افتاديم .

-مامان مگه من نگفتم امروز ساعت 9 كلاس دارم منو ساعت 8 صدا بزنيد اونموقع نگاه كنيد يه ربع به 9 من كه ديرم ميشه .

از بالاي پله ها داشتم با داد غر ميزدم و لباس مي پوشيدم ، سه هفته بود كه دانشگاه ها شروع شده بود و امروز با استاد فرهود

درس داشتيم ! اه اينم كه كنده شد ، مانتوم و درآوردم و به سمت كمدم هجوم بردم مانتوي خاكستريم و برداشتم و همونطور كه

مي پوشيدم پله ها رو دوتا يكي طي مي كردم . داشتم به سمت در خروجي مي رفتم كه جيغ مامان درآمد .

-پرشان ..... اگه بدون صبحانه پات و بزاري بيرون ديگه نه من نه تو !

با التماس نگاش كردم و گفتم :

-مامان يه امروز و بي خيال گير صبحانه قول ميدم از فردا بخورم حالا بزار برم بابا ديرم شده .

- مگه مي خواي چيكار كني بيا دوتا لقمه بخور و برو ديگه .

- ااااهههه .

هميشه از صبحانه خوردن متنفر بودم ، ديگه خيلي چيز بخورم يه چايي تلخ مي خوردم ، ولي از اونجايي كه مامان خانم هميشه ي

خدا نگران بودند و گير سه پيچ بودن براي صبحانه خوردن من بايد اين عذاب و تحمل مي كردم .

يه لقمه نون و پنير گذاشتم دهنم و داشتم چايمو يه نفس مي خوردم كه پريد توي گلوم و حالا سرفه كن كي نكن . پدرام كه جلوي

تلويزيون لم داده بود و داشت تلويزيون نگاه مي كرد از اين همه عجله و كار هاي من زد زير خنده .

-واي داشتم خفه مي شدم ، هرهر و زهرمار تو مگه كار نداري اين موقع صبح تو خونه اي !

ولي پدرام يه نگاهي به من كرد و دوباره زد زير خنده .

-مامان يه چيزي به اين پسرت بگو رو آب بخندي دلقك .

مامانم يه نگاهي به من كرد و همونطور كه سعي مي كرد نخنده گفت :

-مامان جان خواستي بري مقنعت و درست سرت كن .

با اين حرف مامان پريدم جلوي آيينه ، ميدونستم چون امروز عجله دارم اين مقنعه هم نحس ميشه .

-اه درست شو ديگه امروز با مجسمه ي ابوالهول درس داريم .

بالاخره با سلام و صلوات مقنعه درست شد و ماشين و روشن كردم و با سرعت جت تونستم به دانشگاه برسم .

-خداجون خودت يه كاري كن امروز و بزاره من برم تو كلاس قول ميدم ديگه صبحا زود بيدار شم خداجون نوكرتم .

سه تا نفس عميق كشيدم و چندتا ضربه به در زدم .

-بفرماييد .

صداشم مثل خودش ترسناك كي ميشه ما ازدستت راحت شيم .

-سلام استاد .

-سلام خانم پويان احيانا شما مقررات كلاس منو فراموش كرديد! خانم يه ربع از كلاس گذشته .

- معذرت مي خوام استاد يه مشكلي برام پيش امد كه دير شد شما به بزرگي خودتون ببخشيد .

به سمت وايت برد چرخيد و فقط گفت :

-ديگه تكرار نشه خانم حالا هم بفرماييد .

يه نگاهي به كل كلاس انداختم بله آرام جون مثل هميشه كنار خودش برام جا گرفته با « . قربونت برم خدا جون » : توي دلم گفتم

خوشحالي كنارش نشستم كه گفت :

-بميري با اين زبونت كه همه رو راضي ميكني !

- سلامت كو بي ادب ؟

- ببخشيد خانم اخلاق سلام .

- عليك سلام ديگه تكرار نشه .

- خانم پويان انگار همون بيرون مي مونديد به نفع خودتون و كلاس بود .

اوه اوه اينكه داره از چشماش آتيش ميزنه بيرون اي نميري آرام كه الان ميزنه بيرونم ميكنه .

-ببخشيد استاد داشتم از دوستم مي پرسيدم مبحث اينبار درباره ي چيه ؟

- اگه يكم ساكت باشيد خودتون متوجه ميشيد .

من كه ديدم انگار خطر بدجور دور سرم ميچرخه جلوي زبونم و گرفتم و مثل بچه ي آدم ساكت سرجام نشستم .

با استاد فرهود حسابداري داشتيم با اينكه خيلي گند اخلاق بود ولي روش تدريسش حرف نداشت ، بعضي مواقع پيش خودم ميگم

زنش چطوري اين ظرف زهرمار و تحمل ميكنه .

-خسته نباشيد بچه ها .

با اين حرف استاد دستم ديگه افتاد روي دسته ي صندلي .

-اي خدا بداد زنت برسه با اين اخلاقت ، بخدا زبونم داشت توي دهنم مي گنديد ، اين دست بيچارمم داشت از كار مي افتاد .

آرام كيفش و انداخت روي شونه اش و با خنده گفت :

-حالا اينقدر حرص نخور ايست قلبي ميكني بيا بريم بوفه كه يه ليوان چايي هم گيرمون نمياد .

- اوخ اوخ گفتي چايي صبحي داشتم خفه مي شدم .

- راستي خوب شد گفتي چرا امروز دير اومدي ؟

- بيا بريم توي راه برات ميگم .

تا برسيم به بوفه ماجرا رو براش گفتم و تا وارد بوفه شديم خودم و روي صندلي اولين ميز ولو كردم و گفتم :

-آي قربون شكلت اينبار تو چايي بگير .

- حالا نه اينكه دفعه هاي پيش تو مي گرفتي .

داشتم خودمو توي آيينه كه توي كولم گرفته بودم نگاه مي كردم كه يكدفعه يكي گفت :

-ببخشيد خانم ميشه اينجا بشينيم .

نگاهي به دوتا پسر كه خيره شده بودند به من كردم و گفتم :

-نخير بفرماييد بريد يه جاي ديگه بشينيد ، اينجا جاي دوستمه .

پسره هم كه انگار ياسين توي گوشش خوندم صندلي رو عقب كشيد و گفت :

-باشه پس ما هم مي شينيم .

دوستشم به تقليد از اون روي صندلي كناريش نشست . شيطونه ميگه بزنم فكش و بيارم پايين پسره پررو ، حالا خوبه گفتم نميشه

اينجا بشينه .

آرام كه داشت با دو تا ليوان چايي مي اومد طرف ميز با ديدن اون دو تاپسر كه سر ميز نشسته بودند يه لحظه ايستاد و بعد از چند

ثانيه دوباره به راهش ادامه داد .

-مي خواي بريم بيرون .

نگاهي به آرام كه ليوان و جلوي من گذاشت و منتظر داشت نگام مي كرد ، كردم و گفتم :

-نه بشين چاييمون و كه خورديم ميريم .

« . بچه پررو اومده سر ميز ما نشسته تازه ما ميدون و خالي كنيم » : بعد توي دلم گفتم

آرامم كه ديد من بي خيال نشستم و دارم چاييمو مي خورم راحت نشست و يدونه كيك گذاشت جلومو گفت :

-بيا با كيك بخور .

- نه صبح صبحانه خوردم تو هم كه ميدوني من چايي رو تلخ دوست دارم .

بعد هم بي توجه به اون دوتا گفتم :

-راستي تعطيلات و رفتي خونه چه خبر بود .

آرام يه دختر كرماني و توي خوابگاه زندگي ميكنه و به قول خودش با تموم سختياش كلي كيف و حال ميكنه .

-هيچي رفتيم شيراز و اصفهان جاي تو خالي حسابي خوش گذشت .

- ببخشيد خانما شما چه رشته اي مي خونيد ؟

اي بر خر مگس معركه لعنت .

نگاهي به همون پسر پرروئه كردم و گفتم :

-مديريت .

- ا ... پس هم رشته ايم من و دوستمم مديريت مي خونيم ، ترم چنديد ؟

نگاهي به دوستش كردم بيچاره فكر كنم لال .

-ترم سه .

- پس توي اين يه موردم تفاهم داريم .