پرشان.4
زدن ريختن سر اون سه تا و تا مي خوردند اونا رو زدند و من بغضم در آغوش امن و گرم پدر باز شد و ديگه هيچي نفهميدم .
*******
چشمام و با گيجي باز كردم ، توي اتاق پسرا بودم ، توي تخت و زير پتوي گرم پدرام
! با بياد آوردن ماجرايي كه داشت برايماتفاق مي افتاد سرماي عجيبي به بدنم تزريق شد
. لب تخت نشستم و سرم و توي دستمام گرفتم . نمي دانستم بقيه چه حاليداشتند از اينكه بخاطر اين اتفاق مسافرت خراب شده باشد با تمام وجود از سپهر و دوستاش متنفر شدم
.جلوي آيينه ايستادم موهاي ژوليده شدمو برس كشيدم و با كش بالاي سرم بستم ، شلوار جين و بلوز قرمز نصفه آستينم و پوشيدم
و به عكسم در آيينه گفتم
:-
آفرين پرشان برو و نذار مسافرت بقيه خراب شه ! من مطمئنم تو ميتوني .با صداي پاي من كه آخرين پله را هم پشت سر گذاشتم نگاه همه به سمت من برگشت نگاه هايي پر از نگراني و دلسوزي
!!-
اي بابا مگه روح ديديد اينجوري همه روي من زوم شديد ، من سالم و سرحال اومدم در خدمت شما ، مامان اگه شامي از دستاين پسراتون يكم مونده يه بشقابشم ميشه به من بديد دارم از گرسنگي مي ميرم
!چشماي ماماني شبنم زده شد ولي با خنده گفت
:-
آره دختره ي شيطون الان برات ميارم .فرحناز كه تا اون موقع فقط به من خيره شده بود زد زير گريه و خودش و پرت كرد تو بغل من
.-
ديوونه داشتم از نگراني ميمردم ، خيلي بدي نميگي من بدون تو چيكار كنم .صورتش و بوسيدم و به شوخي رو به فرهود گفتم
:-
بابا بيا اين خواهرت و جمع كن ديگه داره از لباسام آب ميچكه .همه از اين حرف من خنديدند و فرهود گفت
:-
تقصير اين آبجي من نيست شما دخترا از اول زر زرو بوديد .فري اشكاش و پاك كرد و دمپاييش و بطرف فرهود پرت كرد و گفت
:-
تو غلط كردي .مازيار همينجور كه موزش و مي خورد گفت
:-
بابا بيايد بشينيد من كه گفتم اين بادمجون بم آفت نداره ، تازه داشتيم از دستش راحت ميشدما.تا حرف مازيار تموم شد دايي فرزاد گوشش و گرفت و گفت
:-
جرات داري يه بار ديگه درباره ي خواهر زاده ي من اين حرف و بزن تا يه بلايي به سرت بيارم .ابرويي براي مازيار بالا انداختم و گفتم
:-
خوردي !-
اي بابا عجب غلطي كردما بيايد بابا گردن من از مو باريك تر .-
بيا مامان جان بيا بخور .بشقاب غذا رو از مامان گرفتم و روي مبل كنار فرحناز و مونا نشستم
. اولين قاشق و توي دهنم گذاشتم و تا سرم و بلند كردمديدم مازيار زول زده به من
.-
چيه ؟-
هيچي دارم دخترداييم و نگاه مي كنم .-
آهان گفتم اگه چشمت به اين غذاست بهت بگم كه يه قاشقشم بهت نميدم .مازيار قيافه ي مظلومي به خودش گرفت و گفت
:-
دلت مياد من كه ازبس نگران تو بودم حتي يه قاشق غذا هم از گلوم پايين نرفت .مونا به نوك دماغش اشاره كرده و گفت
:-
به اينجاي آدم دروغگو .فري هم ادامه داد
:-
پس حتما من بودم داشتم ديس برنجي رو هم مي بلعيدم دايناسور .همه خنديدند و مازيار با دلخوري رو به عمه ثنا گفت
:-
مامان بيا و دختر بزرگ كن ببين چطور هواي منو داره !عمه با خنده گفت
:-
آخه عزيزم خواهرتم بخواد انكار كنه اين شكم تو نميزاره پرشان باور كنه .-
بفرما اينم از مامانمون .نگاهي به جمع كردم فقط جاي مامان ملك خالي بود ، بشقاب غذا رو روي ميز گذاشتم و گفتم
:-
پس مامان ملي كجاست ؟بابا كه متوجه ي سوالم شد گفت
:-
دوباره اون سردردا اومده بود سراغش رفت تا كمي استراحت كنه .مي دانستم سر دردهاي مامان ملي بخاطر من است ، از جايم بلند شدم و گفتم
:-
من ميرم پيش مامان ملي .چندبار به در زدم ولي هيچ صدايي نيامد ، دستگيره ي در و آروم پايين آوردم و وارد اتاق شدم
.-
مامان ملي جونم حالتون خوبه .مامان ملي همونطور كه چشماش بسته بود و در رخت خواب دراز كشيده بود گفت
:-
اصلا كارت درست نبود دخترجون ، حتما بايد بهت گوشزد كنند كه نبايد تنها بيرون بري .-
خوب معذرت مي خوام ! حالا چرا نگام نمي كنيد ؟-
چون نمي خوام چشمم به دختر خيره سري بيافته كه نمي فهمه با اين كارش توي اين ندساعت چه بلايي سرخانوادش آورده .صورت مامان ملي رو بوسيدم و گفتم
:-
من كه معذرت خواستم تازه شما كه نمي خوايد دل منو بشكنيد باور كنيد اگه نگام نكنيد تا صبح همين جا ميشينم .بعد از اين حرفم مامان ملي چشماش و باز كرد با خوشحالي دوباره صورتش و بوسيدم و گفتم
:-
قربونتون برم كه انقدر مهربونيد .لبخند مهمون لب هاي ماماني شد و گفت
:-
بسه ديگه خودت و لوس نكن بهتره ديگه بري و استراحت كني و بزاري منم يكم بخوابم .-
چشم هرچي شما بگيد .********
با فرحناز و مونا كنار هم توي خونه ي درختي دراز كشيده بوديم و ستاره ها رو نگاه مي كرديم
. از كنجكاوي داشتم مي مردمبراي همين گفتم
:-
بچه ها شما ميدونيد منو چطوري پيدا كردند .فري دستش و ستون بدنش كرد و گفت
:-
همه تازه از خواب بيدار شده بوديم و داشتيم تلويزيون مي ديديم كه يكدفعه دانيال سروسيمه وارد خونه شد و گفت همه بيايم وكمك تو كنيم ، همه اين حرفش و به شوخي گرفتيم و گفتيم همش نقشه ي توئه ولي كم كم دانيال زد زير گريه و گفت چندتا
مزاحمت شدند همه كه ديدند انگار اوضاع وخيم تر از ايناست به طرف جايي كه دانيال گفت دويدند ولي خبري از تو نبود حالا ابن
طرف و بگرد اون طرف و بگرد تا اينكه يكدفعه يه پيرمردي به فرهود و اينا گفته بود سه تا پسر و ديده كه يه دخترو دارند بطرف
كلبه اي كه تقريبا كنار جنگل مي برند
. با اين حرف ديگه هيچ كس معطل نكرد و بطرف كلبه اومدند و عمليات نجات تو باموفقيت تموم شد
.مونا كه دست منو تو دستش گرفته بود گفت
:-
پري اون لحظه كه خودت و توي كلبه با اون پسرا تنها ديدي چه حسي داشتي ؟-
بچه باورتون ميشه داشتم از ترس مي مردم و فقط از ته قلبم خدا رو صدا ميزدم كه برعكس اينكه فكر مي كردم خدا صدامو نميشنوه انگار بدجور هوامو داره
.فري موهامو بهم ريخت و گفت
:-
بي خيال بابا بگيريم بخوابيم كه من دارم از كم خوابي هلاك ميشم .دوباره سپهر با همون چشمايي كه ازش وحشت داشتم منو توي همون كلبه گير انداخته بود و مدام بطرفم مي آمديد و من گريه
مي كردم و عقب عقب مي رفتم
. وقتي سپهر منو توي بغل گرفت جيغي كشيدم و از خواب پريدم .صورت و گردنم از عرق زياد خيس شده بود و موهام به گردنم چسبيده بود ، نگاهي به مونا و فرحناز كه توي پتوهاشون گلوله
شده بودند و خوابيده بودند كردم
. قرص آرامش بخشي از كيفم برداشتم و خوردم و اينبار با آرامش بيشتري چشمام و روي همگذاشتم
.*******
بقيه ي مسافرت انقدر خوش گذشت كه هيچ كدوم دوست نداشتيم برگرديم ولي بالاخره مسافرت ما هم تموم شد با همه ي
خوشي ها و خنده و خاطره هايي كه از اون موند و همه بطرف تهران براه افتاديم
.-
مامان مگه من نگفتم امروز ساعت 9 كلاس دارم منو ساعت 8 صدا بزنيد اونموقع نگاه كنيد يه ربع به 9 من كه ديرم ميشه .از بالاي پله ها داشتم با داد غر ميزدم و لباس مي پوشيدم ، سه هفته بود كه دانشگاه ها شروع شده بود و امروز با استاد فرهود
درس داشتيم
! اه اينم كه كنده شد ، مانتوم و درآوردم و به سمت كمدم هجوم بردم مانتوي خاكستريم و برداشتم و همونطور كهمي پوشيدم پله ها رو دوتا يكي طي مي كردم
. داشتم به سمت در خروجي مي رفتم كه جيغ مامان درآمد .-
پرشان ..... اگه بدون صبحانه پات و بزاري بيرون ديگه نه من نه تو !با التماس نگاش كردم و گفتم
:-
مامان يه امروز و بي خيال گير صبحانه قول ميدم از فردا بخورم حالا بزار برم بابا ديرم شده .-
مگه مي خواي چيكار كني بيا دوتا لقمه بخور و برو ديگه .-
ااااهههه .هميشه از صبحانه خوردن متنفر بودم ، ديگه خيلي چيز بخورم يه چايي تلخ مي خوردم ، ولي از اونجايي كه مامان خانم هميشه ي
خدا نگران بودند و گير سه پيچ بودن براي صبحانه خوردن من بايد اين عذاب و تحمل مي كردم
.يه لقمه نون و پنير گذاشتم دهنم و داشتم چايمو يه نفس مي خوردم كه پريد توي گلوم و حالا سرفه كن كي نكن
. پدرام كه جلويتلويزيون لم داده بود و داشت تلويزيون نگاه مي كرد از اين همه عجله و كار هاي من زد زير خنده
.-
واي داشتم خفه مي شدم ، هرهر و زهرمار تو مگه كار نداري اين موقع صبح تو خونه اي !ولي پدرام يه نگاهي به من كرد و دوباره زد زير خنده
.-
مامان يه چيزي به اين پسرت بگو رو آب بخندي دلقك .مامانم يه نگاهي به من كرد و همونطور كه سعي مي كرد نخنده گفت
:-
مامان جان خواستي بري مقنعت و درست سرت كن .با اين حرف مامان پريدم جلوي آيينه ، ميدونستم چون امروز عجله دارم اين مقنعه هم نحس ميشه
.-
اه درست شو ديگه امروز با مجسمه ي ابوالهول درس داريم .بالاخره با سلام و صلوات مقنعه درست شد و ماشين و روشن كردم و با سرعت جت تونستم به دانشگاه برسم
.-
خداجون خودت يه كاري كن امروز و بزاره من برم تو كلاس قول ميدم ديگه صبحا زود بيدار شم خداجون نوكرتم .سه تا نفس عميق كشيدم و چندتا ضربه به در زدم
.-
بفرماييد .صداشم مثل خودش ترسناك كي ميشه ما ازدستت راحت شيم
.-
سلام استاد .-
سلام خانم پويان احيانا شما مقررات كلاس منو فراموش كرديد! خانم يه ربع از كلاس گذشته .-
معذرت مي خوام استاد يه مشكلي برام پيش امد كه دير شد شما به بزرگي خودتون ببخشيد .به سمت وايت برد چرخيد و فقط گفت
:-
ديگه تكرار نشه خانم حالا هم بفرماييد .يه نگاهي به كل كلاس انداختم بله آرام جون مثل هميشه كنار خودش برام جا گرفته با
« . قربونت برم خدا جون » : توي دلم گفتمخوشحالي كنارش نشستم كه گفت
:-
بميري با اين زبونت كه همه رو راضي ميكني !-
سلامت كو بي ادب ؟-
ببخشيد خانم اخلاق سلام .-
عليك سلام ديگه تكرار نشه .-
خانم پويان انگار همون بيرون مي مونديد به نفع خودتون و كلاس بود .اوه اوه اينكه داره از چشماش آتيش ميزنه بيرون اي نميري آرام كه الان ميزنه بيرونم ميكنه
.-
ببخشيد استاد داشتم از دوستم مي پرسيدم مبحث اينبار درباره ي چيه ؟-
اگه يكم ساكت باشيد خودتون متوجه ميشيد .من كه ديدم انگار خطر بدجور دور سرم ميچرخه جلوي زبونم و گرفتم و مثل بچه ي آدم ساكت سرجام نشستم
.با استاد فرهود حسابداري داشتيم با اينكه خيلي گند اخلاق بود ولي روش تدريسش حرف نداشت ، بعضي مواقع پيش خودم ميگم
زنش چطوري اين ظرف زهرمار و تحمل ميكنه
.-
خسته نباشيد بچه ها .با اين حرف استاد دستم ديگه افتاد روي دسته ي صندلي
.-
اي خدا بداد زنت برسه با اين اخلاقت ، بخدا زبونم داشت توي دهنم مي گنديد ، اين دست بيچارمم داشت از كار مي افتاد .آرام كيفش و انداخت روي شونه اش و با خنده گفت
:-
حالا اينقدر حرص نخور ايست قلبي ميكني بيا بريم بوفه كه يه ليوان چايي هم گيرمون نمياد .-
اوخ اوخ گفتي چايي صبحي داشتم خفه مي شدم .-
راستي خوب شد گفتي چرا امروز دير اومدي ؟-
بيا بريم توي راه برات ميگم .تا برسيم به بوفه ماجرا رو براش گفتم و تا وارد بوفه شديم خودم و روي صندلي اولين ميز ولو كردم و گفتم
:-
آي قربون شكلت اينبار تو چايي بگير .-
حالا نه اينكه دفعه هاي پيش تو مي گرفتي .داشتم خودمو توي آيينه كه توي كولم گرفته بودم نگاه مي كردم كه يكدفعه يكي گفت
:-
ببخشيد خانم ميشه اينجا بشينيم .نگاهي به دوتا پسر كه خيره شده بودند به من كردم و گفتم
:-
نخير بفرماييد بريد يه جاي ديگه بشينيد ، اينجا جاي دوستمه .پسره هم كه انگار ياسين توي گوشش خوندم صندلي رو عقب كشيد و گفت
:-
باشه پس ما هم مي شينيم .دوستشم به تقليد از اون روي صندلي كناريش نشست
. شيطونه ميگه بزنم فكش و بيارم پايين پسره پررو ، حالا خوبه گفتم نميشهاينجا بشينه
.آرام كه داشت با دو تا ليوان چايي مي اومد طرف ميز با ديدن اون دو تاپسر كه سر ميز نشسته بودند يه لحظه ايستاد و بعد از چند
ثانيه دوباره به راهش ادامه داد
.-
مي خواي بريم بيرون .نگاهي به آرام كه ليوان و جلوي من گذاشت و منتظر داشت نگام مي كرد ، كردم و گفتم
:-
نه بشين چاييمون و كه خورديم ميريم .« .
بچه پررو اومده سر ميز ما نشسته تازه ما ميدون و خالي كنيم » : بعد توي دلم گفتمآرامم كه ديد من بي خيال نشستم و دارم چاييمو مي خورم راحت نشست و يدونه كيك گذاشت جلومو گفت
:-
بيا با كيك بخور .-
نه صبح صبحانه خوردم تو هم كه ميدوني من چايي رو تلخ دوست دارم .بعد هم بي توجه به اون دوتا گفتم
:-
راستي تعطيلات و رفتي خونه چه خبر بود .آرام يه دختر كرماني و توي خوابگاه زندگي ميكنه و به قول خودش با تموم سختياش كلي كيف و حال ميكنه
.-
هيچي رفتيم شيراز و اصفهان جاي تو خالي حسابي خوش گذشت .-
ببخشيد خانما شما چه رشته اي مي خونيد ؟اي بر خر مگس معركه لعنت
.نگاهي به همون پسر پرروئه كردم و گفتم
:-
مديريت .-
ا ... پس هم رشته ايم من و دوستمم مديريت مي خونيم ، ترم چنديد ؟نگاهي به دوستش كردم بيچاره فكر كنم لال
.-
ترم سه .-
پس توي اين يه موردم تفاهم داريم .
وبلاگ رمان