پرشان.3
يكدفعه فرحناز مثل اينكه چيزي كشف كرده باشه داد زد :
-مي كشمشون ، اون سه تا ترسو كجاند ؟
دايي فرزاد كه گيج شده بود گفت :
-كيا ؟ همون عزيز دردونه هاي فاميل پدرام و فرهود و مازيار !
با اين حرف فري همه تازه متوجه ي غيبت آن سه شدند كه مامان گفت :
-من فرستادمشون برند ماست و ترشي بخرند .
- حاضرم شرط ببندم كار خودشون !
- چي كار كيه ؟
همه بطرف آن سه كه با نيش هاي باز داشتند به ما نگاه مي كردند برگشتيم و قبل از اينكه كسي چيزي بگه يا آنها فرصت عكس
العمل داشته باشند من سطلي كه دست پدر بود رو گرفتم و روي سر پدرام گذاشتم ، مونا و فري هم همين كار را كردند و هرسه
با هم گفتيم :
-اين كار رو .
و بعد از اينحرف به سمت حموم رفتيم .
-پري دستاي تو پاك شد ؟
-آره بابا ولي حيف اين لباسم و خيلي دوست داشتم ، اه بلايي به سرشون بيارم كه ديگه اين كارا رو با ما نكنند .
مونا همونطور كه جلوي آينه ايستاده بود گفت :
-بچه ها من يكم رنگ ريخته كنار صورتم پاك نميشه .
هردو به سمت مونا رفتيم و با هزار دنگ و فنگ بالاخره ترگل و ورگل از اتاق اومديم بيرون .
همه در حال چاي نوشيدن بودند و وقتي ما وارد سالن شديم به ما خيره شدند .
-بابا مگه آدم فضايي ديديد اينجوري به ما خيره شديد ؟
دريا به سمتم دويد و همونطور كه پام و چسبيده بود گفت :
-خاله دوباره موشگل شدي ؟
از طرز حرف زدن دريا خنديدم و گفتم :
-آره عزيزم دوباره موشگل شدم .
ماماني از توي آشپزخونه داد زد :
-دخترا زودتر بيايد ناهارتون و بخوريد تا سرد نشده .
دريا رو زمين گذاشتم و بدو رفتيم توي آشپزخونه آخه صبح صبحانه ي درست و حسابي نخورده بوديم 2 ساعتم كه گير تميز
كاري بوديم ديگه واقعا داشتيم هلاك ميشديم .
-قربون مامان گلم بشم كه در همه حال حواسش به منه .
مامان دستام و از دور گردنش باز كرد و گفت :
-خيلي خوب ديگه لوس نشو بشين غذات و بخور .
فرحناز همونطور كه دولپي مي خورد با دهان پر گفت :
-ولي من اگه حال اين سه تا نگرفتم اسمم فرحناز نيست .
مونا چشماش و بست و همونطور كه دهان و كج مي كرد :
-خير سرت اول بخور بعد حرف بزن .
- واي چشم خانم معلم .
بعد از ناهار هرسه داشتيم به سمت خونه درختي مي رفتيم كه گفتم برم براي يه بارم كه شده به اين آتوسا بگم اونم بياد حوصلش
سر نره .
-آتوسا جون ما داريم ميريم خونه درختي تو هم مياي ؟
آتوسا پاشو روي پاش انداخت و همونطور كه با سوهان ناخن افتاده بود به جون ناخنش گفت :
-نه مرسي من نسبت به ارتفاع حساسيت دارم ، تازه من كاراي مهم تري دارم .
من كه حرصم گرفته بودم گفتم :
-باشه عزيزم پس ما ميريم فقط بيخودي به اون ناخنت اينقدر ور نرو آخه مشكل از خود ناخنته كه قشنگ حالت نمي گيره .
بعدم پشتم و كردم و به سمت خونه درختي رفتم .
بسته ي چيپس و باز كردم و گذاشتم وسط و رو به مونا گفتم :
-خوب مونا از بيمارستان چه خبر ؟
يكدفعه چشماي مونا برق زد و گفت :
-واي پري يه دكتري تازه به بيمارستان ما منتقل شده انقدر خوشتيپه همه رو شيفته ي خودش كرده ولي به هيچ كس محل نميده .
فري با تعجب گفت :
-وا چرا ؟
مونا شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
-نميدونم ، واي نميدوني ديروز دكتر پيروز همون دختره كه گفتم فكر ميكنه همه عاشقشند پررو پررو رفت به دكتر بهرامي ....
-بهرامي كيه ؟
- بابا همين دكتر جديد بهروز بهرامي ، رفت بهش گفت ببخشيد دكتر من ماشين نياوردم ميشه منو تا مسيري برسونيد ؟ باور
كنيد يه نگاهي به سرتاپاي دكتر پيروز كرد و گفت : متاسفم خانم من جايي كار دارم ! واي اگه اونجا بوديد دكتر پيروز و چاقو
ميزدند خونش درنميومد . دكتر پيروزم كه ديد بدجور حالش گرفته شده پشتش و كرد و رفت .
- واقعا اين آق دكتره همينجوري بهش گفت .
- آره پري باور كن بعد از اين حرفشم يه نيشخندي بهش زد كه از صدتا فحش بدتر بود .
فري با هيجان گفت :
-اينا رو ولش كن خودش چه شكلي .
- خوب چهارشونه و هيكلي معلومه باشگاه ميره ، مدل موهاشم از اين مدل جديداس ، چشماش درشته و قهوه اي تيره ، دماغش
معموليه ، پوستشم برنزه اس و مهمترين عضو صورتشم كه لباشه بچه ها خيلي خوشگله و..........
فرحناز بالش كنار دستش و زد تو سر مونا و گفت :
-خاك تو سر چشم هيزت كنند .
مونا زد زير خنده و من گفتم :
-ودل از اين تو برده .
مونا نيششو بست و يه تيكه چيپس گذاشت دهنش و گفت :
-نه كي گفته ؟
- لپاي گل انداختت .
مونا فوري دستش و گذاشت روي صورتش و گفت :
-اينقدر ضايعه !
من و فري زديم زير خنده ، مونا كه فهميد سركارش گذاشتيم گفت :
-زهرمار الكي گفتي .
- نه يه دستي زدم كه تو هم خودت و لو دادي .
مونا پشت چشمي نازك كرد و گفت :
-خوب ازش بدم نمياد .
- ما هم كه باور كرديم .
فرحنازم با مسخرگي گفت :
-آره عزيزم تو ديگه از دست رفتي .
مونا دو تا بالش به سمت ما دوتا پرت كرد و اينجوري بالش بازي ما شروع شد ، انقدر همديگه رو زديم كه داشتيم ميمرديم ، مثل
جنازه كنار هم افتاديم كه فري بدون مقدمه گفت :
-بچه من يه فكري كردم تا كار امروز ظهر پسرا رو تلافي كنيم .
- آخي پس اون مغز آكبندت و بالاخره بكار انداختي .
- تو ساكت از دست رفته ، ولي بچه ها اگه بشه چي ميشه .
دستم و ستون بدنم كردم و به سمت فرحناز چرخيدم و گفتم :
-خوب حالا نقشت چيه ؟
*********
-بچه ها بيايد از خير اين كار بگذريم ، اينا با اين كارمون هممون و نفله مي كنندا .
- غلط كردند ، در ضمن جواب هاي هوي ! بيا ديگه .
اضطراب از سر و روي مونا مي ريخت البته ما هم هيجان كمي نداشتيم ولي ديگه تلافي ديگه .
-بچه ها بخدا مازيار روي خوابش حساس بيدار ميشه نحس بازي درميارآ.
- نترس پدرام ما هم همينجور ، ولي ما مي خوايم اينا رو به سحرخيزي عادت بديم .
- اه شما دو تا چقدر حرف ميزنيد ساكت ديگه .
- فرحناز صداش بقيه رو هم بيدار ميكنه آ .
- نترس همه الان بيدارند فقط اين سه تا ساعت 7 خوابند ، اه مونا تو كه ترسو نبودي . سسسس رسيديم .
شيپورا رو توي دستمون جابه جا كرديم و هر كدوم رفتيم كنار يكي شون نشستيم با شماره ي 3 من هر سه توي شيپورا فوت
كرديم كه يه صداي وحشتناك بلند شد و من سريع داد زدم :
-زلزلهههههههههههههههههه .
پدرام كه چسبيد به طاق ، فرهود از تخت گرومب افتاد پايين ، مازيارم بالشش و برداشت و با كله از اتاق پريد بيرون .
واي كه خنده دار ترين صحنه اي بود كه توي عمرم ديده بودم . هرسه بعد از كلي خنديدن رفتيم پايين نشستيم به صبحانه
خوردن و اون بيچاره ها تا 3 ساعت بعد هم نفهميدند چه اتفاقي افتاد.
************
-خاله مياي باهم بريم قلعه بسازيم .
- عزيزم چرا با دريا نميري ؟
دانيال چشماي معصومش و بهم دوخت و گفت :
-آخه دريا خوابه ، حالا مياي ؟
دستش و گرفتم و گفتم :
-پيش به سوي دريا .
عصر بود و همه خواب بودند و انگار توي اين جمع منو دانيال تنها افراد بيدار بوديم .
با دانيال كنار ساحل نشسته بوديم و در حال قلعه سازي بوديم و با هم مي خنديديم كه يكدفعه صدايي هردومون و غافلگير كرد .
-هي خانم خوشگله مياي با ما هم بازي كني ؟
به طرف صدا برگشتم سه تا پسر بودند كه داشتند به طرف ما ميومدند . سرم و برگردوندم و رو به دانيال كه داشت با كنجكاوي به
اونا نگاه مي كرد گفتم :
-عزيزم بازيت و بكن .
ولي اونا ول كن نبودند ، يكدفعه يكي از اونا كه حسابي حرف زده بود و روي مخم بود جف پا پريد روي قلعه اي كه با دانيال
ساخته بوديم ، مي دانستم محال بود بتونيم از دستشون راحت شيم مخصوصا با بودن دانيال . به دانيال كه بغض كرده بود يواش
گفتم :
-بدو برو به عمو پدرام بگو بياد اينجا فقط بدو .
دانيال كه انگار فهميده بود مي خواد اتفاق بدي بيافته بلند شد و بطرف ويلا شروع كرد به دويدن .
-خوب مزاحم كوچولو هم كه رفت حالا مياي با ما بازي .
ديگه حسابي خونم به جوش امده بود بلند شدم و چنان سيلي به گوشش زدم كه دسن خودم به ذوق ذوق افتاد . پسره اول با
تعجب بهم نگاه كرد و بعد با لحن وحشتناكي گفت :
-هيچكس تا حالا جرات نكرده روي آقا سپهر دست بلند كنه ولي حالا كه اين كار رو كردي پاش وايسا
خواست بطرفم بياد كه محكم هلش دادم و افتاد لب دريا و لباساش خيس شد ، ديگه واقعا وضعيت قرمز بود خواستم فرار كنم كه
اون دوتا دستم و گرفتند . پدرام و بقيه هم پيداشون نبود و من نميدونستم اون سه تا منو دارند كجا مي برند فقط دست و پا ميزدم
و مي خواستم فرار كنم ولي زور اون سه تا از من بيشتر بود و من و دنبال خودشون مي كشيدند .
باديدن كلبه اي كه بطرفش مي رفتيم تقلايم بيشتر شد ولي دستام توي دستاي اونا قفل شده بود و اجازه ي هيچ حركتي رو به من
نميداد ، ديگه داشت گريه ام مي گرفت ولي نبايد جلوي آنها ضعف نشون مي دادم ، اشكام و توي چشمام اسير كردم و فقط از خدا
مي خواستم يكي به كمكم بيايد .
با بسته شدن در چيزي در دلم فرو ريخت ، سپهر نگاه شيطاني به من كرد و رو به دوستانش گفت:
-خوب بچه ها شما بريد من با اين خانم كوچولو يكم كار داشتم .
يكي از دوستاش كه موهاش و از پشت بسته بود با اعتراض گفت :
-آ آ آقا سپهر تنهايي نداشتيما .
-نترس اين خانم خانما اين چند روز كه ما اينجاييم پيش ماست تا يه موقع حوصله ي ما سر نره .
يه قطره اشك با سماجت به پايين سر خورد و با عصبانيت گفتم :
-خفه شوووو !!!!!!!!
سپهر نگاهي بهم كرد كه خودمو بيشتر به ديوار كلبه چسبوندم ، سپهر با نيشخند گفت :
-فكر كردم از ترس زبونت بند اومده ولي اشكال نداره من از دختراي سرسخت خوشم مياد .
و با اين حرفش چند قدم به سمتم برداشت ديگه اميدي نداشتم يعني قرار بود سرنوشتم به دست اين كثافتا سياه بشه ، با تمام
وجود خدا رو توي دلم صدا كردم ، ولي انگار خدا هم صدام و نمي شنيد .
-خوب بچه ها نمي خوايد ما رو تنها بزاريد !
اون دوتا با اين حرف سپهر پشتشون و به ما كردند تا بيرون برند كه در با لگد محكمي باز شد و نگاه هرچهار نفرمان به اون سمت
برگشت
وبلاگ رمان