رمان پرشان.2
-
دختر جون بارها بهت گفتم ديگه بزرگ شدي و اين رفتارها رو بايد بزاري كنار .-
من هم با شما موافقم مامان ملك .پدرام اين حرف و زد و مثل هميشه جلوي مامان ملي تعظيم كرد و گفت
:-
سلام عرض مي كنم ملك السلطنه .-
بسه بسه تو از اين بدتري هردوتون يكم بزرگ شيد .پدرام روي مبل كنار فرهود نشست و گفت
:-
چشم سعيمون و مي كنيم .با اين حرف پدرام همه خنديشان گرفت ولي خودشان رو به كوچه ي علي چپ زدند و به روي خودشون نياوردند
.-
خوب مامان اگه شما حاضريد راه بيافتيم .-
سعيد پسرم پس لطفا ساك منو بزار توي ماشين .كنار ماشين عمو سروش ايستاده بودم و با فري حرف مي زدم
:-
پري تو بيا ماشين ما .-
باشه قبوله پس به مونا هم بگو جمعمون جمع شه .-
دوباره مي خواي چيكار كني شيطون .به سمت مونا چرخيدم و گفتم
:-
آخه خداييش به اين قيافه ي مظلوم مي خوره شيطوني كنه !-
نه اصلا .-
قربون دهنت .-
پرشان بيا سوار شو ديگه .از اونجايي كه فاصله ي منو مامان زياد بود داد زدم
:-
مامان من با عموسروش ميام .-
خيلي خوب پس شيطوني نكنيد .-
چشم .بالاخره راه افتاديم من و مونا و فري توي ماشين عمو سروش ، پدرام و فرهود و مازيار هم با ماشين ما ، ماماني هم با ماشين عمو
سهراب و بقيه هم با ماشين هاي خودشان به سمت شمال براه افتاديم
.-
پرشان اينا چيه ؟همينطور كه دسته هاي آب نبات و مي شكستم گفتم
:-
آبنبات !-
خب اينو كه خودمم ميدونم چرا داري دستهاشو مي شكني ؟-
آخه مي خوام بدم به پسرا اونا هم زياديشون ميشه يكم دسته داشته باشه بسه .وقتي دسته هاي هرسه آبنبات و شكستم رو به عمو گفتم
:-
عمو جون بي زحمت بريد كنار ماشين ما .-
براي چي عزيزم ؟-
ميخوام اين آبنباتو رو بدم به پسرا !-
باشه .وقتي ماشين كنار ماشين بابا قرار گرفت با سر و دست از پنجره رفتم بيرون
.-
هووووووووي شازده ، بابا آب دهنت و جمع كن حالم بد شد ! شيشه رو بكش پايين مي خوام بهتون مواد غذايي برسونم .پدرااااااام
!با هزارمكافات آبنبات ها رو پرت كردم توي ماشين و خودم سرجام نشستم
.-
مونا اين داداش تو كمبود خواب داره ، امروزم عجيب ساكت بود .-
هيچي بابا ديشب تيمش باخت حالش گرفته شد .-
اه بخشكي شانس ديشب كي بازي بود من نفهميدم ، اي خدا بگم چيكارت نكنه آرام ديشب ديدم هرچي مي رفتم سمتتلويزيون خانم و برق
3 فاز مي گرفتا نگو خبر داشته .-
خوب شد نديدي وگرنه امروز با مازيار كچلمون مي كرديد .-
حرفي از مادر عروس ، آخه فري خانم تو كه اصلا فوتبال نمي بيني چي ميگي .-
آخه مگه مثل شما ها خلم بشينم 90 دقيقه يه توپ و دنبال كنم آخرشم يا مثل مازيار دپرس شم يا مثل تو شنگول .-
هي بچه اونجا رو .با حرف مونا بحث با فرحناز و ول كردم چشمم و سمتي كه مونا گفت چرخوندم
. يكدفعه سه تايي پقي زديم زير خنده حالا بخندكي نخند
. پسرا آبنباتا به اون بزرگي رو گذاشته بودند گوشه ي لپشون و هيچ كاري نمي تونستند انجام بدند ، ولي با دستاشونمدام برامون خط و نشون مي كشيدند
.-
فري گوشي داره زنگ ميزنه .-
همچين ميگه گوشي داره زنگ ميزنه انگار من تلفن چيشم بيا با اين زنگ آنتيكت .-
خودت برام بلوتوث كردي عزيزم . الو-
سلام بر رفيق بي معرفت كجايي ؟-
سلام و كوفت آرام برو دعا كن دستم بهت نرسه وگرنه فاتحه ات خونده اس !-
وا آخه چرا ؟-
محض ارا ، تو ديشب ميدونستي فوتبال و لال شده بودي .صداي خنده ي آرام از اونطرف بلند شد و گفت
:-
پس بالاخره فهميدي ؟!!!-
رو آب بخندي ، آره الان فرحناز بهم گفت .-
ا مگه اونم عشق فوتبال-
نخير پرسيدم چرا مازيار دپرس بهم گفت ديشب تيمش باخته براي همين .-
خوب حالا يه بازي از زير دستت در رفته آ ، ديگه بگو چه خبر ؟-
سلامتي ما هم داريم ميريم شمال . تو چيكار ميكني ؟-
خوب پس خوش بگذره ، منم هيچ بيكار بيعار دارم مي گردم شركت كه تا 8 عيد تعطيله شايد بريم مشهد .-
خوب پس التماس دعا از حالا گفته باشم بدون سوغاتي جلوي من پيدات نشه .-
امري باشه ؟ تعارف نكن .-
عرضي نيست . حالا هم ديگه قطع كن پول موبايلت زياد ميشه .-
خسيس موبايل منه به تو چه آخه ! ولي با اين حال اميدوارم بهت خوش بگذره و خداحافظ .-
باي .آرام يكي از بهترين دوستايي بود كه در تمام عمرم داشتم ، با هم روز اول دانشگاه آشنا شديم يه دختر ساده و بي شيله پيله
پدرش راننده بود ولي بعد از تصادف قطع نخاع ميشه و مادرش با خياطي و آرايشگري زندگيشون و مي گذرون و وقتي آرام توي
دانشگاه قبول شد تصميم گرفت سر كاربره تا باري از دوش خانوادش برداره ، آرام يه برادر هم بنام آرمان داره كه
3 راهنمايي يهپسر آروم كه گاهي مثل آتش فشان فوران ميكنه و هيچ كس نمي تونه جلوي شيطنت هاش و بگيره
.-
زياد بهش فكر نكن يا اعلاميه ي مرگش مياد يا جسدش .-
آي خبر مرگ داداش تو رو بيارند اين ماهان شما نميخواد يه سري به ايران بزنه .-
مثلا اينجا بياد چي ميشه خوب داره اونجا زندگيش و ميكنه ديگه .-
آره خوب تو راس ميگي مياد اينجا عاشق من ميشه اونجا ديگه براش زندگي نميشه بدون من ميشه جهنم .-
اين اعتماد به سقف تو منو كشته .-
خوب اگه مي خواي بميري بمير ديگه منم بدون خواهر شوهر زندگيم و مي كنم .-
ا ا ...... هيچي نشده خودش و چسبوند به ماهان .-
عمرا اين داداش تو بياد به پامم بيافته بهش جواب بله بدم .-
واي سرم رفت دايي جون بي زحمت اين ضبطتون و روشن كنيد بلكه اين دوتا يه استراحتي به فكشون بدند .عمو با خنده ضبط و روشن كرد و صداي يه آهنگ آروم توي فضاي ماشين پخش شد
.نخير انگار هرچي مي رفت جلوتر بدتر مي شد كم كم داشت خوابم مي گرفت اين آهنگاهم كه آدم و ياد لالايي ميندازه
.-
عمو آهنگ تند مند و باحال نداريد .-
اين خوبه عمو .-
وا عمو اين كه روي دور سريع آهنگ قبلي .-
خوب پس نداريم آهنگ تند ماشين من همين بود .-
اينم از شانس ماست .اي افتادم كه آرام بهم داد ، با خوشحالي در كوله ام و باز كردم و با ديدنش هورايي كشيدم و اونو دادم به عمو تا
CD يكدفعه بيادبود عاشق اين آهنگشم شروع كردم باهاش زير لب خوندن
: afm بزاره توي ضبط صوت اولين آهنگ ، آهنگ چيزي شده ي 2چيه چيزي شده چرا ساكتي؟
/ دوس داري من نباشم / تا كنارت باشه كي / شنيدم از من دلسرد شدي به تازگي / شاديهات وتقسيم ميكني با يكي
/ ديگه دوسش داري و تو روش حساسي/ دوست داري عقايد خيلي شيك و وسواسي / اينقده اونو مي خوايگفنم غرورمم زير پاهات بزار له بشه
/ رفتي نزاشتي / Armin ،afm / كه اگه با اون بودي و من و اتفاقي جايي ديدي نشناسي / 2حتي دوستيمون به سال بكشه
/ تو عين نداريات واسه تو هركاري كردم / بي معرفت نيومد يه بار به چشت / هرچي راجبت فكرمي كردم شد نقش بر آب
/ آواره آمارت بدجوري همه جا پخش الآن / كاري كردي كه حتي زندگي سخت شه برام / بگو بينم كيتو زندگيت پر نقشه الآن
/ اونم مثه منه و تعصب داره رو تو / دوس داره همه جوره حفظ كنه آبروتو / مثه من حاضره با همه دنياعوض نكنه
/ حتي ، يدونه از اون تار موتو / يا كه برعكس نسبت به تو بي ارزش / بگو چي كم گذاشتم واست اين رسمشه / كهجواب خوبيمو بدي با بديات
/ مگه نمي گفتي فرق كردي با قديما/ خاطرات و فراموش مي كنم مو به موش و / برو با هركي كهدلت ميخواد روبه رو شو
/ بدون واسه من مرده كسي كه يه روزي / با دنيا عوض نمي كردم يدونه موش و / ................-
بابا اين آهنگ و بزنيد بعدي .-
وا چرا آهنگ به اين قشنگي .-
بله آهنگش قشنگه ولي جنابعالي نشستي كنار من وز وز نميزاري بفهمم چي ميگه .-
خيلي دلت بخواد صدا به اين قشنگي .-
آره منم كه دلم ميخواد !-
خيلي خوب فري خانم تقصير منه كه عكسام و آوردم بهت نشون بدم .-
خيلي نامردي پرشان يالا نشون بده ببينم .-
نخير نميشه از دستت ناراحتم .-
خيلي خوب بابا فرهود غلط كرد حالا نشون بده .-
نوچ .-
بابا فرهود و كفن كردند .يكدفعه خاله برگشت و با تشر رو به فرحناز گفت
:-
خجالت بكش فرحناز خانم آدم پشت سر داداشش اين حرفها رو ميزنه ، بار آخرت باشه آ.فرحناز سقلمه اي به پهلوم زد و زير لب گفت
:-
بيا راحت شدي ، بده اين بي صاحب و ببينم .با خنده عكسا رو از كوله ام در آوردم و گفتم
:-
بيا اين عكساي اين اردو آخري كه با بچه ها رفتيم ، مونا ببين اين دختر براي تو آشنا نيست .وقتي ديدم مونا حرفي نميزند كمي به طرفش خم شدم كه ديدم بله خانم مثل داداشش داره خواب هفتا پادشاه و ميبينه
.-
ما رو بگو با كيا داريم ميريم مسافرت ، اين كه خوابه .-
ولش كن ديشب شيفت بوده خستس ، پري اين پسر جنگلي كيه تو عكس ؟-
اين تارزان ، همون پسر كه ماجراش و برات گفتم مي خواستند از دانشگاه اخراجش كنند ولي پولاي ددي جونش بدادش رسيد .-
ا اين همونه ، بابا اين لباساش اينقدر افتضاحه من گفتم از امين آباد فرار كرده .-
نخير آقا طبق مد هستند براي همين .با داخل شدن ماشين توي تونل شيشه رو كشيدم پايين و شروع كردم به جيغ زدن و هو كشيدم فري هم كه افتاده بود رو من و
كنار گوش من جيغ مي كشيد بيچاره مونا از جيغ ما فكر كرد تصادف كرديم چنان از خواب پريد كه دلم براش سوخت
.-
زهرمار حناق 24 ساعته خرساي گنده خجالت نمي كشيد زهرم آب شد ، گفتم چي شده .-
آخه خانم خانما الان وقته خوابه بلند شو يكم اكسيژن بفرست به اون ريه هاي بدبختت .-
تو نمي خواد نگران ريه هاي من باشي واي خدا قلبم اومد تو دهنم .-
بچه ها يه دقيقه ساكت ببينم چرا همه ايستادند .همه با اين حرف عمو ساكت شديم و به ماشين هاي پارك شده خيره شديم بالاخره فرهود بطرف ما آمد و گفت
:-
بابا عمو گفت يكم توي اين رستوران استراحت كنيم و يه صبحانه بخوريم . شما موافقيد ؟-
باشه پسرم .فرهود با شيطنت نگاهمان كرد و گفت
:-
با شما هم بودم پياده شيد جق جقه ها .و با خنده رفت
.-
اين با ما بود گفت جق جقه .-
نه عزيزم با ماشين بقلي بود خوب با ما بود ديگه .-
بفرما مامان خانم حالا هي طرفداري اين عزيز دردونت و بكن .خاله با خنده گفت
:-
خوب اون شوخي كرد عزيزم .فكر شيطنت آميزي بسرم زد رو به فرحناز گفتم
:-
حرص نخور شيرت خشك ميشه بيا براشون نقشه دارم .همونطور كه داشتيم وارد رستوران ميشدم نقشمو براشون توضيح دادم
.همه دور ميز نشسته بوديم و پسرها رفته بودند صبحانه را بگيرند من و مونا و فرحناز هم با فاصله ي يك صندلي نشسته بوديم و
منتظر آنها بوديم
.-
هي بچه ها دارند مياند حواس ها جمع .هرسه وسايل را روي ميز گذاشتند و خواستند بشينند كه هرسه آدامس هايي رو كه داشتيم مي خورديم رو به صندلي چسبانديم
.واي كه چه شود اونم چه آدامسي آدامس بادكنكي
!همه صبحانه رو توي محيط گرمي خورديم و بعد از
45 دقيقه همه بلند شدند تا دوباره راه بيافتيم كه با ديدن آدامس هاي چسبيدهبه شلوار پسرا زدند زير خنده
.-
هي فرهود پشت شلوارت آدامس چسبيده .-
پشت شلوار توهم همينطور پدرام .-
ا اين آدمس از كجا چسبيده .يكدفعه همه بطرف ما سه نفر بگشتند و ما زديم زير خنده
.-
هرهرو كوفت حالا ما شلوارامون و چيكار كنيم .فرحناز با خنده گفت
:-
چمچاره ، در ضمن پسر عمو زيادي حرص نخور پيري زود رس مياد سراغت .-
در ضمن از اين به بعد يادتون باشه روي هر چيز خواستيد بشينيد اول نگاه كنيد .پدرام با حرص نگاهم كرد مي دانست كه همه ي اين كارها زير سر من است و با نگاهش مي گفت
:(حسابت و ميرسم حالا ببين )خلاصه با كلي زحمت و دردسر مامانا تونستند يكمي آدامسا رو پاك كنند آخرشم پسرا از خيرش گذشتند و رفتند سه تايي
شلواراشون و عوض كردند
.-
بچه ها تا رسيديم بدون فوت وقت ميريم خونه درختي پارسال كه يادتونه سه تا احمق رفتند و نمي گذاشتند ما بريم .-
قبول ولي ساكا رو چيكار كنيم .فكري كردم و گفتم
:-
خوب من ميرم توي خونه درختي شما دو تا ساكا رو بياريد .به نشانه ي موافقت دستاشون و روي دست من زدند
.وقتي ماشين ها ايستادند خودمو به سرعت جت به خونه درختي رسوندم و از نردبون رفتم بالا
.-
واي پري از نفس افتادم قلوه سنگ گذاشتي تو ساكت .-
دستت درد نكنه ، خدارو شكر هنوز سرو كله ي پسرا پيدا نشده .هنوز حرف من تموم نشده بود كه صداي سه تاشون از پايين امد
.-
شما سه تا توي خونه درختي ما چيكار ميكنيد ؟سه تايي به سمت پايين خم شديم و من گفتم
:-
ببخشيد از كي تا حالا سند اينجا بنام شما شده .-
اونش به جنابعالي مربوط نيست ، زود بيايد پايين مي خوايم وسايلمون و بزاريم .مونا با بدجنسي گفت
:-
شرمنده داداشي پارسال شما اينجا بود امسال ما زودتر رسيديم پس امسال نوبت ماست .فرهود كه ديد ما پايين بيا نيستيم گفت
:-
خوب بچه ها من يه پيشنهاد ديگه دارم چطوره امسال 6 تايي توي خونه ي درختي باشيم مثل بچگيامون .فرحناز نوچ نوچي كرد و گفت
:-
نه ديگه يادتونه ما هم پارسال اين پيشنهاد و داديم گفتيد ما با آدماي بي دست و پا آبمون توي يه جوب نميره پس ما همشرمنده ايم
.پسرا كه ديدند نخير ما كوتاه بيا نيستيم ساك هاشون و توي دستاشون جابه جا كردند و در حاليكه دور مي شدند گفتند
:-
حسابتون و مي رسيم .-
آرزو بر جوانان عيب نيست .با دور شدند پسرا هر سه كنار هم دراز كشيديم و دستامون و زير سرمون قلاب كرديم
.-
ا پس آتوسا كو ؟نگاه عاقل اندر سفيهي به فرحناز انداختم و گفتم
:-
وقتي جنابعالي اين كلاه حصيري رو گذاشته بودي روي صورتت و روي شنا ولو شده بودي آتي جون يه قري به سرو گردنشوندادند و گفتند پوست صورتشون حساس و زياد نمي تونند زير نور آفتاب بشينند براي همين رفتند ور دل مامي جونشون
.مونا و فري از اداها و لحن من كه درست مثل آتوسا مي گفتند زدند زير خنده
.-
بلند شيد بلندشيد يكم به اون بدناتون تحرك بديد بلكه خستگي اين همه خوابيدن از توي بدنتون بيرون بره ، يالا ديگه الان اونسه تا برادران عزيز به طرف ميز ناهار حمله مي برند هيچي به نميرسا آ گفته باشم
.هردو دستاي دراز شده ي منو گرفتند و بلند شدند و به سمت ويلا براه افتاديم ، امروز از صبح كه بيدار شده بوديم لب دريا بوديم
و حسابي خوش گذرانده بوديم
.-
بچه ها پايه ايد از اينجا تا در ويلا رو مسابقه بديم .با اين حرف مونا هرسه شروع به دويدن كرديم و هرسه با هم رسيديم و در و باز كرديم كه يكدفعه سه تا سطل افتاد روي
سرمون و يه مايع قرمز رنگ خالي شد روي سرمون و تنها جايي كه در امان موند موها و صورتمون بود كه اونم مديون كلاهايي
بوديم كه سرمون بود
.-
بميريد اين كار كي بود ؟-
مااااااااااماااااان-
اييييي لباسم ، واي دستم و چطوري پاك كنم .همه با جيغ و داد هاي ما بطرف در آمدند و با ديدن قيافه ي ما زدند زير خنده
. بابا همونطور كه سطل و از دست من مي گرفتگفت
:-
شما چرا اين رنگي شديد ؟با عصبانيت گفتم
:-
والا منم مثل شما تا در و باز كرديم سه تا سطل افتاد روي سرمون .عمو سهراب با خند گفت
:-
آخه سطل رنگ اون بالا چيكار مي كرد ؟
وبلاگ رمان