پرشان.1
-
پرشاااااااان ........ميكشمتبا صداي داد پدرام پارچ و روي زمين انداختم و با كله از اتاق بيرون پريدم
.-
وايسا زلزله تا خودم نگرفتمت تيكه تيكه ات كنم .پشت پدر كه ايستاده بود و به قيافه ي پدرام مي خنديد سنگر گرفتم و گفتم
:-
تو خواب ببيني !-
پرشان من گفتم بري پرهام و بيدار كني نه اينكه بفرستيش زير دوش آب .نگاهي به مامان كه توي چارچوب در ايستاده بود كردم و گفتم
:-
آخه خودت بگو مامان خانم اين خرس خوش خواب به جزء اين كار جور ديگه اي بيدار ميشه ؟-
معلومه كه بيدارميشم توبلد نيستي مثل آدم منو بيدار كني ؟-
پدرام بس كن برو لباست و عوض كن بايد بريم بلكه براي يه بارم شده همه منتظر ما نباشند .پدرام در حاليكه به سمت اتاقش مي رفت برايم خط و نشان مي كشيد كه منم به تلافي براش زبونم و در آوردم
.-
دختربس كن اينقدر داداشت و اذيت نكن .-
آخي بميرم اين پسر شما هم كه مظلوم !!!!!-
آقا سينا به جاي خنديدن يكم اين دخترت و نصيحت كن بلكه دست از اين كاراش برداره .و بعد از اين حرف پشتش را كرد و داخل آشپزخانه رفت ، با رفتن مامان پدر ريزريز خنديد و گفت
:-
بزن قدش كارت عالي بود ، وگرنه فكركنم اين داداش تو حالاحالاها بيدار نميشد .-
بابايي اين نصيحت هاي شما واقعا هميشه همونجوركه مامان انتظار داره .با اين حرف من هردو زديم زير خنده
.-
به به پدرو دختر خوب نشستند مي خندند ، پدر راستش و بگيد نكنه نقشه ي اين تطئه زير سر شما بود ؟!پدر دستاش و بالا برد و گفت
:-
اين دفعه من فقط تماشاچي بودم پسرم منو از مجازات محروم كن .بلند شدم و دستانم و دور گردن پدرام حلقه كردم و بعد از اينكه صورتش و بوسيدم گفتم
:-
بابايي شما كه مي دونيد داداش پدرام من چقدر دلش نازك و مهربونه و دلش نمياد خواهر كوچولوش و اذيت كنه !-
بسه بسه به نظرت گوشاي من دراز ! در ضمن برو كنار صورتم و شستي مگه نميدوني من نسبت به دختراي ترشيده حساسيتدارم
!دستانم و از دورگرنش باز كردم و دوباره پيش پدر رفتم و گفتم
:-
برو گمشو من ترشيدم من كه از تو 4 سالم كوچيكترم يالغوز !با اين حرف من پدرام به طرفم خيز برداشت كه از سنگرم خارج شدم و داخل آشپزخانه دويدم دور مامان مي چرخيديم و با هم
كل كل مي كرديم ، تا اينكه صبر مامان تموم شد و چنان دادي زد كه هردو سرجامون خشكمون زد
.-
ازقد درازتون خجالت بكشيد ، مغزتون كه اندازه ي يه بچه ي 2 ساله هم نيست .-
همش تقصير اين پدرام !-
نخير تقصير خود ترشيدشه !-
يالغوز .-
ترشيده-
وااااااي بسه ديگه تا 10 دقيقه ي ديگه راه مي افتيم يالا صبحانتون و بخوريد تا زودتر بريم .با بيرون رفتن مامان من يك طرف ميز نشست و پدرام طرف ديگر ميز و مانند دو تا رقيب مراقب رفتار همديگه بوديم
.-
پرشان زودباش ديگه دير شد .درحاليكه ساكم و با خودم مي كشيدم در را قفل كردم و بعد از اينكه ساك و به بابا دادم در را باز كردم و بغل پدرام نشستم كه
ديدم يه چيزي زير پام داره حركت ميكنه
. يكم جابه جا شدم كه با ديدن سوسك چنان جيغ كشيدم و پريدم بيرون كه مامان فكركرد جن ديدم
.-
چيه چي شده پرشان ؟-
سسسوسك .-
چيييي ؟ سوسك ؟ پدرام پرشان راست ميگه ؟ وا چرا داري مي خندي ؟با اين حرف مامان نگاهي به قيافه ي پدرام كه از خنده اشكش درآمده بود كردم و تازه فهميدم كار خودشه
!-
بيشعور بي جنبه تو ميدوني من از سوسك بدم مياد دوباره اينكار و كردي !پدرام درحاليكه اشكاش و پاك مي كرد گفت
:-
خوب من مي دونستم تو از سوسك واقعي مي ترسي نمي دونستم از پلاستيكيشم مي ترسيكه !-
زهرمار سوسك سوسكه ديگه يالا برشدار كه چشمم كه به قيافش ميخوره حالم بد ميشه !-
نميشه خواستي با ماشين بياي بايد باهاش كنار بياي و كنارش بشيني .-
عمرا .-
پدرام اين اسباب و بازي بردار دختر منو اذيت نكن .-
ا بابا شما هم كه رفتيد توي جبهه ي اين زلزله .بابا كه بحث با پدرام و بي فايده ديد خودش سوسك و برداشت و انداخت توي سطل زباله ي كنار پياده رو
.-
ا بابا چيكار ميكني ؟ شايد بعد لازم ميشه .-
نه بابا همون سطل جاش خوبه ! بريم ديگه .بالاخره راه افتاديم و به سمت محل قرار كه خونه ي اعلياحضرت ملك و سلطنه مادربزرگ گرام بود رفتيم
.-
ا پرشان اين ماشين عمو سهراب نيست ؟با اين حرف پدرام نگاه دقيق تري به ماشين هاي پارك شده انداختم و ماشين عمو سهراب را بين آنها شناختم
:-
واي مامان شما كه به زن عمو زليخا نگفتيد مي خوايم بريم شمال ! واي كه مسافرت زهرمون شد ، از همين حالا شروع شد .-
پرشان مواظب حرف زدنت باش ، درست نيست پشت سر زن عموت اينجوري حرف بزني .-
مامان اين دفعه رو با پرشان موافقم ، زن عمو زليخا بغير از اينكه مدام فيس مسافرت و وسايل و طلاهاي جديدش و بده كارديگه اي بلد نيست
.-
حالا زن عمو رو مي تونيم فاكتور بگيريم آتوسا رو بگو صد درجه از مامانش بدتر من نميدونم عمو اين مادر و دختر و چطوريتحمل كرده
.-
بچه ها بهتره اين موضوع و همين جا تموم كنيد خودتون ميدونيد كه سهراب ، زليخا و آتوسا رو خيلي دوست داره و من نميخوام كاري كنيد كه اون ناراحت بشه
. حالا بهتره پياده بشيد .با اين حرف بابا من و پدرام ديگر حرفي نزديم و از ماشين پياده شديم
.با باز شدن در خانه ي مامان بزرگ همه وارد خانه شديم
. طبق قرار خانواده ها قرار بود امروز به ويلاي شمال مامان ملك برويمويلايي كه برايش از همه چيز ارزشمندتر بود و حاضر نبود به هيچ وجه آنرا از دست بدهد ، يكبار از بابا دليلش را پرسيدم و او
گفت چونكه اين باغ يادگاري از پدربزرگ است كه بعد از بدنيا آمدن عمه ثريا در يك تصادف از دنيا رفته بود
. خانواده ي پدر ،خانواده ي پر جمعيتي بود
4 برادر و 2 خواهر ، كه يكي از عموهايم در اثر بيماري در 10 سالگي فوت كرده بود ، پس فقط ماندهبود عمو سهراب بزرگترين فرزند خانواده كه همسرش زليخا و دخترش آتوسا ست ، بعد عمه ثنا و شوهرش آقا متين كه دو پسر
و يك دختر دارند ، ماهان و مازيار و مانا
. ماهان كه خارج از كشور زندگي مي كند مازيار يك سال از پدرام بزرگتر است و مانا دوسال از ما بزرگتر و دانشجوي پرستاريِ خداييش دختر ماهي ، برعكس مازيار كه هميشه همدست پدرام است
. بعد عمو سروشكه با خواهر مامان يعني خاله فرزانه ازدواج كرده است كه آنها
4 فرزند دارند فهيمه و فرحناز و فرهود و فرهاد ، فرهاد ازدواجكرده و دراصفهان زندگي ميكند ، فهيمه هم تازه
1 سال است كه قاطي متاهلا شده و اسم همسرش آرش است ، فرحناز با منهمسال و روانشناسي باليني مي خواند ، فرهودم كه آخراي سربازيش
! بعد باباي من كه با مامان فرنوش ازدواج كرد و حاصلازدواجشون من و پدراميم پدرام كه
24 سالشه و دانشجوي معماري و نقشه كشي منم كه 20 سالمه و دانشجوي مديريت دخترشر و شور فاميل كه نصف عمرم و توي جنگ با داداشم ميگذرونم ولي هيچ كدوم تحمل ناراحتي هم ديگه رو نداريم و هميشه
پشت هميم و آخرين فرزند خانواده عمه ثريا كه با دايي فرزاد عزيزم ازدواج كردند و فقط يه دوقلوي
3 ساله دارند دريا و دانيالكه من دوست دارم اونا رو بخورمشون از بس ناز و خواستني اند
.-
واي پري كجاييد ؟ حوصلم سر رفت با اين از دماغ فيل افتاده .-
مگه مونا نيست-
چرا ولي تو يه چيز ديگه اي !-
اهم مثل اينكه ما هم اينجا حضور داريم .فرحناز تازه يادش افتاد كه به بابا و مامان و پدرام سلام نكرده با خجالت گفت
:-
ببخشيد حواسم نبود سلام عمو سلام خاله .بابا و مامان جوابش و به گرمي دادند و داخل رفتند ولي پدرام با اعتراض گفت
:-
ا به منكه سلام نكردي !-
وا مگه من انرژيمو از سر راه اوردم براي سلام كردن به تو هدر بدم .-
به به چشمم روشن خجالت نميكشي با بزرگترت اينطوري حرف ميزني .-
ببخشيدا بزرگتري كه به سن نيست به اينجاست ..و به سرش اشاره كرد و ادامه داد
:-
كه منو پرشان از تو و اون داداش ناقص العقلم بيشتر !-
ااا ...... مي بينم اين پسر عموي منو تنهايي گير آورديد داريد مظلوم كشي مي كنيد .-
آخي دوست دختراتون براتون بميرند چقدرم كه شما ها مظلوميد ، بيا بريم فري اين دوتا هيچ وقت آدم نميشند .-
معلومه كه آدم نميشيم آخه ما فرشته ايم .با اين حرف پدرام هردو دستاشون و بهم كوبيدند و من براي تلافي گفتم
:-
آره اونم از نوع عزرائيلش .فرحناز ريز ريز خنديد و هردو وارد سالن شديم
. فوري به سمت مامان ملك رفتم و بغلش نشستم و صورتش و بوسيدم و گفتم :-
سلام بر مامان ملي خودم ؟ خوبيد ؟بغير از من هيچ كس جرات نداشت مامان ملك را مامان ملي صدا بزند شايد چون من زيادي پررو بودم درست يادمه بار اول كه
مامان ملي صداش كردم يكدفعه همه جا ساكت شد ولي من اصلا به روي مبارك نياوردم و شروع كردم صحبت كردن و اينكه
مامان ملك اعتراضي نكرد و من فهميدم او ناراحت نمي شود
.
وبلاگ رمان