عاشق اسیر
بعد از ظهر بود ... منو پريناز و ثريا جون كنار هم نشسته بوديم ...اونا حرف مي زدن و من فقط شنونده بودم... دل و دماغ حرف زدنو نداشتم....كم كم مي خواستم پاشم و به اتاقم برم
كه تلفن خونه صداش در امد
ثريا جون كنارم نشسته بود.... گوشي رو برداشت...
ثريا جون- سلام خانوم پازوكي
............
بله در جريان هستم.
.........
بايد از پسرم بپرسم...
...................
خودشون مي دونن خانوم....
................
نخير خانوم
............
شما هم بهتره به دختر خانومتون ياد بديد اول حرفشو مزه مزه كنه ...بعد حرف بزنه
..............
مگه داريد معامله مي كنيد خانوم
در حين حرف زدن رفت اشپزخونه وقتي امد بيرون........... گوشي دستش بود و داشت شماره مي گرفت
من و پريناز به هم نگاه كرديم
ثريا جون- سلام مادر خوبي...
كي مياي خونه؟
نه بايد درمورد يه چيز مهمي باهات حرف بزنم...
خوبه پس تا يه ساعت ديگه ....
خداحافظ
.......
ثريا جون- بچه ها من مي رم اتاقم اگه پرهام امد بگيد بياد اتاقم ....
پريناز- به نظرت چي شده ...
-نمي دونم
پريناز- من برم به غذا سر بزنم ....
-باشه
بلند شدم برم حياط كه چشمم خورد به در نيمه باز اتاق پرهام ....
به طرف اتاقش رفتم...
ياد اون روزي كه تا بعد ظهر اينجا بودم افتادم...
دستي به كتاباش كشيدم ....
بين كتابا ،يه كتاب حافظ بود
از قفسه بيرون كشيدمش ...
لايه كتاب چيزي بود ..كتابو كه باز كردم داشتم از تعجب شاخ در مي يوردم
-اينو از كجا اورده ....؟
عكسي از من.... موقعه ای كه هنوز به ايران نيومده بودم...كلاه و شال گردن بافتنيه سفيدي رو سر و گردنم بود ... پالتوي سفيدي رو هم كه پدرم از المان برام گرفته بود پوشيده بودم .. دستامو كرده بودم تو جيب پالتوم ... و بين برفاي دست نخورده پارك ايستاده بودم ....در حالي كه از سرما گونه هام و دماغم قرمز شده بود ....براي پدرم كه داشت عكس مي گرفت شكلك در مي يوردم
این عكسو حتي چاپ نكرده بودم ....
پشت عكسو نگاه كردم ......همون شعري رو نوشته بود كه براش خونده بودم.....
چرا بامن اينكارو مي كني ... این با دست پس زدن وبا پا پيش كشيدنت چيه ....عكسو سر جاش گذاشتم و از اتاق امدم بيرون ....
بعد از يكساعت پرهام امد
با عجله وارد شد
من تو اشپزخونه بودم براي همين منو نديد
پريناز بهش سلام كرد
پرهام- سلام مامان كجاست
تو اتاقش منتظرته
****
بعد از اينكه پرهام وارد اتاق ثريا شد به حياط رفتم ....هوا سرد بود و برف مي باريد
سرمو به طرف اسمون گرفتم ..... دستامو از هم باز كردم و دور خودم چرخيدم .......نازي براي هميشه ...... همه چي تموم شد....
جلال - سلام خانوم محتشم ...
سر برگردوندم ....سلام
جلال – خيلي منتظر تماستون بودم.....ولي انتظار بي نتيجه اي بود.....لايق يه جواب نه هم نبودم
-من به اقا پرهام جوابتونو دادم ... ايشون بايد به شما گفته باشه
جلال – بله گفت.. ولي دليلتونو نگفت....ميشه دليلتو نو به خود من بگيد....
-اقاي رادمنش
جلال - فقط قبل از جواب دادن خواهشا ....نگيد الان قصد ازدواج ندارم و من به درد شما نمي خورم
يه دليل قانع كننده برام بياريد ...
-شما هميشه برگشتني با اقا پرهام ميايد
....كمي خنديد... هميشه نه از وقتي كه مي دونم شما تو این خونه ايد ميام به اميد اينكه شما رو ببينم..
-اقا ي رادمنش........ شما منو دو بار بيشتر نديد......... چرا بايد چنين درخواستي رو به من بديد ...
جلال - بهتر نيست بريم زير الاچيق
با هم رفتيم زير الاچيق
جلال - از این كه راحت حرف مي زنم بايد منو ببخشيد....اما من از همون روز كه شما رو تو رستوران ديدم ازتون خوشم امد...
-پس ترجمه متنا بهانه بود...
جلال - كمي تا قسمتي
- شما در مورد من چي مي دونيد...؟
جلال - اينكه با پدرتون زندگي مي كنيد و براي يه مدت امديد ايران....
-و ديگه
جلال - به نظرتون بايد بيشتر از این بدونم..
-براي يه زندگي .....بله...
جلال - مي شه خواهش كنم يه بار ديگه به درخواست من فكر كنيد ...من فكر مي كنم شما همون كسي هستيد كه دنبالش بودم
به پرهام فكر كردم ......اون ديگه مال من نبود... خودش این راهو انتخاب كرده بود...بيش از این نمي تونستم خودمو بهش تحميل كنم..
به جلال نگاه كردم .... شايد از نظر ظاهر به پرهام نمي رسيد .... اما در برابر ديگران مي تونستم بگم مورد خوبيه ...
به برف شديدي كه مي باريد نگاه كردم .............من بايد فكر كنم
چشاش خندون شد ...
جلال - يعني مي تونم اميدوارم باشم...
-بايد فكر كنم اقاي رادمنش ..
جلال - كي جواب مي ديد ....
انقدر عجول نباشيد ....
جلال - تا اخر هفته خوبه
ته دلم راضي نبودم ..... بله خوبه ...
جلال - عاليه پس من باهاتون تماس مي گيرم... نه ...نه خودم ميام جوابمو مي گيرم..
از كارش خندم گرفته بود....
-اقاي رادمنش گفتم بايد فكر كنم ..........نگفتم جوابم بله است
جلال - اميدوارم بله باشه............ مطمئن باش خوشبختت مي كنم
جلال - از طرف من از پرهام و خانواده خداحافظي كنيد
از الاچيق بيرون رفت و با خوشحالي با پاش چند تا ضربه به برفاي جمع شده روي نرده هاي چوبي زد و با خنده ازم دور شد .....
اون خوشحال بود و من غمگين...
روي يكي از صندلي چوپي نشستم ... شايد جلال همه چي رو برام عوض كنه .....
ولي هيچ وقت نمي تونه جاي اون چشاي خاكستري رو برام بگيره ....
چقدر از اينكه من بهش بله بگم ذوق مي كنه....بهتره حداقل دل يه نفرو شاد كنم...
گوشيمو در اوردم ... شماره ای كه پرهام رو برگه ها نوشته بود به ياد اوردم و شروع كردم به شماره گيري ...بوق اول كشيده شد
از سرما تو خودم جمع شدم .... كه تو يه لحظه گرم شدم ...كت پرهام بود رو دوشم...برگشتم و بهش نگاه كردم .
پرهام- چرا اينجا نشستي ....؟
بوق دوم كشيده شد....
پرهام- ديشب يادت مياد بهم چي گفتي؟
بوق سوم
پرهام- بهم گفتي دوسم داري
بوق چهارم
پرهام- مي دوني وقتي گفتم دوسش دارم..... خيليم زياد ...... منظورم كي بود؟
سرمو تكون دادم ...نه
جلال- خانوم محتشم....
پرهام- منظورم تو بودي ....
جلال- نازنين خانوم
پرهام- از همون روز ي كه امدي دلمو بردي ... بدبختم كردي ... روز و شبمو ازم گرفتي ... به هزار مصيبت رمتو دادم درست كردن ... فقط سه تا عكسو.... چندتا فايل صوتيت سالم مونده بود ...نمي تونستم هميشه چشم تو چشم نگات كنم .... تمام دل خوشيم عكست بود كه زنده ام نگه مي داشت
نازنين با من ازدواج مي كني ...
با دهني باز به پرهام نگاه كردم
جلال- خانوم محتشم صدامو مي شنويد..
-بله اقاي رادمنش مي شنوم .....
جلال- چيزي مي خواستيد بگيد
- من فكرامو كردم مي خوام جوابتونو بدم
صداي نفساي جلالو از پشت گوشي مي شنيدم
جلال – جوابتون چيه ؟
-جوابم نه است......و تماسو قطع كردم ....
پرهام-و جواب من ؟
-پس مريم چي؟
ثريا وارد الاچيق شد....اگه مي دونستم این شازده از اول تو رو مي خواد اصلا حرف مريمو پيش نمي كشيدم...
ثريا جون- قضيه مريم منتفيه... دختري كه بخواد براي حفظ ارامش خياليش از اينكه به پرهام چيز ي مي رسه يا نه ... بخواد كل خونه رو به نامش بزنم به درد پرهام من نمي خوره
ثريا جون- حالا نمي خواي جواب پسر منو بدي ....
پريناز و ثريا جون كنار هم وايستاده بودن ... پرهام به چشام نگاه كرد...
-پدرم؟
پرهام با نگراني-پدرت چي؟
-نمي دونم نظر اون چيه .... اون كمي سخت گيره؟
ثريا جون-خدا بزرگه ...مطمئن باش اونم به فكر خوشبختي توه ....الان جواب خودتو بده....انقدر پسر منو عذاب نده
سرمو انداختم پايين
من نمي خوام خونه به نامم بزنيد... ولي اگه قول بديد اون طبقه بالا به اضافه اتاق پرهام به اضافه اتاقك كنار در با استخر و این الاچيق تو تصرف منو اقام باشه ......
ديگه من حرفي نداريم
پريناز- يعني بله؟
باخنده سرمو تكون دادم
پريناز شروع كرد به دادزدن .و دست زدن ....ثريا جون صورتمو بوسيد و بهم تبريك
گفت
پرهام همونطور كه دست به سينه به ستون الاچيق تكيه داده بود بهم مي خنديد...و نگام مي كرد
***
قراربود پرهام باهام بياد فرود گاه.... استرس داشتم
اماده شدم خودمو تو اينه برانداز كردم ...خواستم از اتاق برم بيرون كه پام به صندلي گير كرده ....متوجه چادري كه پرهام برام گرفته بود شدم...
با خوشحالي چادرو برداشتم و سرم كردم ....پرهام كنار ماشينش منتظرم بود...
منو كه با چادر ديد لبخند زد
درو برام باز كرد و بعد خودش سوار شد
قبل از حركت به طرفم برگشت...
پرهام- این چادرو براي چي سرت كردي ...؟
-چون قشنگه
پرهام- بعد
-چون تو دوست داري
پرهام- يعني فقط به خاطر من سر كردي
-اره
پرهام- پس برش دار
-چرا؟
پرهام- مي دوني چرا مامان و پريناز چادر سر مي كنن
شونه هام به نشونه ندونستن بالا انداختم
پرهام- چون بهش اعتقاد دارن و براش ارزش قائلن
اگه تو هم به این نتيجه رسيدي كه چادر برات بهترين پوششه و برات مهمه سر كن ....من روز اولي كه ديدمت چادري نبودي ...پس مطمئن باش قبل از چادر سر كردن پسنديدمت ...
من هيچ وقت چيزي رو بهت زور و اجبار نمي كنم ...دوست دارم خودت تصميم بگيري و تشخيص بدي چه چيزي برات بهتره....فهميدي
بعد از گفتن اين حرف ماششينو روشن كرد و راه افتاد...
****
با اضطراب منتظر بودم پدرم بياد....
وقتي از دور ديدمش تازه فهميدم چقدر دلم براش تنگه ... به طرفش دويدم و پريدم تو بغلش
بابا- تويي نازي چرا انقدر عوض شدي........ این چي سرت كردي ...؟
پرهام- سلام اقاي محتشم
پدرم با ترديد بهش دست داد ..سلام
-بابا تو این مدت منزل اقاي فرهادي و مادرشون بودم...
پدرم به چهره پرهام خيره شد ...پرهام دسته چرخ چمدونا رو گرفت...و چرخو حركت داد.... بفرمايد اقاي محتشم ....
بابا- این كيه نازي ... ؟
-گفتم كه ...بابا ...
بابا- يه جوري نگات مي كرد....
چه طوري ؟
بابا- نازي بهم نگاه كن
-بريم بابا.... خسته ای و دستشو كشيدم به طرف ماشين ....
***
.ثريا جون-خيلي خوش امديد اقاي محتشم ....بايد بابت داشتن چنين دختري بهتون تبريك بگم
پدرم هنوز سر در گم بود...
ثريا جون-خوب شد امديد شايد الان وقتش نباشه ..... اما ديگه پسرم تحمل نداره ....مي خواستم اگه اجازه بديد از نازنين براي پسرم پرهام خواستگاري كنم ....
پدرم سريع بهم نگاه كرد
سرمو پايين انداختم....
بابا- پس براي همين فرار كردي
-نه بابا
پدرم با عصبانيت از جاش بلند شد
به طرفش دويدم .. بابا
ثريا جون- اقاي محتشم خواهش مي كنم
- بابا به خدا اينطوري نبوده
ثريا جون- اجازه بديد اقاي محتشم ....از شما بعيده ...كمي صبر و تحمل داشته باشيد
بابا- كه چي بشه خانوم؟
ثريا جون-ما وقتي نازنينو ديديم اصلا نمي دونستيم كيه؟
بابا- دخترم از خونه عموش فرار كرده ... مي خوايد باور كنم شما ها... محض رضاي خدا بهش پناه داديد...از تون شكايت مي كنم
به طرف پدرم رفتم و دستشو گرفتم ...بابا
كه پدرم با همون دستش هولم داد و خوردم زمين ..
پرهام براي بلند شدنم از زمين ...امد كمكم
ولي من خودم زودي بلند شدم
- چيه ناراحتيد از اين كه برادرتون كه از گوشت و خون خودتون بود ...باهاتون این كارو كرد ...
ولي يه غريبه بدون هيچ چشم داشتي به دخترتون پناه داد....
پدرم در حالي كه پوزخند مي زد ...... بدون هيچ چشم داشتي ...تو دختر مني لابد مي دون وارث چقدر ثروت هستي..... كه با دو سه شبا نه روز مراقبت قضيه رو ماست مالي كردن
-بابا شما حق نداريد دربارشون اينطوري حرف بزنيد...
پرهام- اقاي محتشم ...من اولين باري كه ايشونو ديدم اصلا نمي دونستم دختر شماست ......اگر هم ازتون مي خوام اجازه بديد با دخترتون ازدواج كنم به خاطر خودشه نه ثروتي كه قراره يه زماني بهش برسه ..خواهش مي كنم كه.......
قبل از تموم شدن حرف پرهام به پدرم نزديك شدم .....
-بابا من ثروت تور نمي خوام .... ثروتي كه باعث نزديكي من و تو بشه رو نمي خوام .....ثروتي كه بخوام به واسطش براي كسي عزيز باشمو نمي خوام ...من ....
بابا- يعني حتي يه پاپاسي هم نمي خواي
با صداي اروم و گرفته اي گفتم- نه نمي خوام....
بابا- شنيدي پسر جون... دخترم ثروتمو نمي خواد ...حالا چي؟ حالا هم مي خوايش
پرهام لبخند ي زد ...
بله اقاي محتشم شنيدم ....اما من همچنان تو حرفم مصرم ......من دخترتونو مي خوام ...پدرم سيلي محكمي دم گوش پرهام خوابوند....
به طرف پرهام دويدم.... ولي پرهام با دستش مانع نزديك شدن من شد
پرهام- حق داريد بزنيد.... شايد از نظر شما گستاخيه ....ولي بازم مي گم ....من دخترتونو مي خوام
بابا- نازي ديگه دختر من نيست ...هيچ ارثي هم بهش نمي رسه...
پرهام - بازم مي خوامش
بابا- حتي جهازم بهش نمي دم.... اندازه يه هزار تومني هم كمك مالي نمي كنم
پرهام- اقاي محتشم من دخترتونو ...نازنينو مي خوام
بابا- فكر مي كني من شوخي مي كنم
پرهام - نه اقاي محتشم ..هيچي پدري.. سر قضيه ازدواج دخترش شوخي نمي كنه
بابا- نازي تو اينو مي خواي
سرمو انداختم پايين
بابا- با توام.... مي خوايش؟
سرمو به نشونه اره اوردم پايين
بابا- پس من فقط رضايت مي دم.... بعد از اون ديگه دختر من نيستي ...
شنيدي نازي اگه با این ازدواج كني .... ديگه دختر من نيستي
بازم مي خوايش؟
با چشاي گريون به پدرم نگاه كردم ...
بابا- مي خوايش؟...جواب بده
- بله مي خوامش
پدرم كيف دستيشو برداشت و از خونه خارج شدم....
پرهام بهم نزديك شد
-ديدي گفتم اون هيچ وقت قبول نمي كنه ...
پرهام - تو ثروت پدرتو مي خواي؟
هيچ ثروتي نمي تونست خوشحالي الانو برام بخره.... نه من نيازي به ثروت پدرم ندارم ..
**
قراره امروز من و پرهام به عقد هم در بيايم .... با وجود علاقه شديدي كه بهش دارم احساس غربت و دلتنگي مي كنم....
پدرم هنوز نيومده .... بعد از كاري كه عموم كرد .....پدرم تو هتل ساكن شده ....از اون روز به بعد نديدمش... فقط تلفني روز عقد و بهش گفتم كه فقط براي رضايت بياد...
به پرهام گفتم جشن عروسي نمي خوام همين عقد برام از هر عروسيي شيرينتره ...
عاقد امده ....حتي اجازه تزئين كردن خونه ...و انداختن سفره عقد و ندادم...در كمال سادگي قراره مراسم بر گزار بشه
تو اتاقم نشستم و منتظرم.... ثريا جون با چادر سفيدي كه دستشه به طرفم مياد ...
چادرو رو سرم مي ندازه و صورتمو مي بوسه ....
ثريا جون- بريم پايين همه منتظرن
-بابام چي امده
ثريا جون- هنوز نه
پرهام زيباتر از هميشه است... ثريا جون منو كنار پرهام مي نشونه .....فقط منمو و پرهام ...پرينازو ثريا جون ...... عاقد و دفتردارش و دوست عزيزم سحر ....
پريناز مي خنده و شيريني تعارف مي كنه ولي غم تو چهره همه امون هست...
بغض كردم ...پرهام كنارم نشسته...
صداي زنگ خونه مياد .....
ثريا جون درو باز مي كنه و براي استقبال پدرم مي ره بيرون..... بعد از دقايقي ثريا جون همراه پدرم و وكيلش داخل مي شن... و دور تر از ما ميشينن
وكيل پدرم شناسنامه پدرمو به عاقد مي ده .... به پدرم نگاه مي كنم ...ولي نگام نمي كنه ....
پدرم خيلي تنها شده با كاري كه عموم كرد ...ديگه به كسي اعتماد نداره.... دخترشم كه داره ميره ...
عاقد براي بار سوم جملشو تكرا مي كنه .... بدنم سرده ....احساس ضعف ..دوباره سراغم امده.....به پرهام نگاه مي كنم.... اونم نگام مي كنه...نگرنه...... و سعي مي كنه با يه لبخند بهم ارامش بده ...
دوباره به پدرم نگاه مي كنم ..حالا داره نگام مي كنه .... دلم براي رفتن تو اغوشش پر مي كشه ...
همه منتظر جواب منن
و من با گفتن يه كلمه نفس حبس شده تو سينه ها رو ازاد مي كنم
- با اجازه پدرم بله
پريناز و سحر دست مي زنند و رو سرمون نقل مي پاشن ....
پدرم هموز همونطور نشسته و بهم نگاه مي كنم
عاقد خطاب به ثريا جون.- پس حاج خانوم يه بار ديگه ببينيد چيزايي كه گفتيد درسته
یک جلد کلام الله مجید...... یک آینه و یک جفت شمعدان ..... یک هزینه سفر حج واجب...... 1400سكه.... 4 دونگ خانه ... ويلاي شمال.........و باغ لواسان... همه به عنوان مهريه عروس خانوم
ثريا جون- بله درسته حاج اقا
عاقد - پس با اجازه ما رفع زحمت مي كنيم
ثريا جون- خيلي زحمت كشيد حاج اقا
به ثريا جون نگاه كردم ....
يه گردنبند بزرگ و گرون قيمتو به گردن مي ندازه ... مباركتون باشه .... و منو مي بوسه ...
پرهام از توي جيبش يه جعبه كوچيك در مياره و دروش باز مي كنه
انگشترو از تو جعبه اش در مياره و براي اولين بار دستمو تو دستش مي گيره بدنم گر مي گيره ...و انگشترو تو انگشتم مي كنه ....
خجالت ميكشم من چيزي براش ندارم
پدرم هنوز داره نگاه مي كنه ... كه با يك حركت از جاش پا ميشه ... منو وپرهامم از جامون بلند مي شيم ... پدرم چيزي نمي گه و مي ره حياط
اما وكليش كيفشو باز مي كنه ... يه جعبه كوچيك در مياره
وكيل- بفرمايد این از طرف عروس خانوم براي اقاي داماد و... بعد يه سند خونه و به همراه كليدشو به طرفم مي گيره اينم هديه پدرتون به شما ....يه سونيچ ماشين در مياره اينم هديه اقاي محتشم به اقا داماد... جعبه رو باز مي كنم يه حلقه براي پرهام.... به طرف در مي دويدم
- بابا ..بابا....
دوتاشون به طرفم بر مي گردن ... بابام چشاش پر اشكه
مي پرم تو بغلش
وكيلش از حياط خارج شد...من تو اغوش بابامه و گريه مي كنم .... اونم منو نوازش مي كنه ...
بابا- خوشبخت بشي بابايي
- تنهام نزار ......
بابا- نمي تونم تنهات بزارم ..... تو دختر مني ....
-بابا.......... بابا جونم ....دوست دارم ....
پرهام امده بيرون ...و كنار ما وايستاده
بابا- خوشبختش كن ....
پرهام- چشم .... تلاشمو مي كنم ....
چشماي بابا هنوز بارونيه.... منو از تو بغلش در مياره و مي ره سوار ماشين ميشه و با وكيلش از ما دور مي شن...
به ماشينشون نگاه مي كنم كه از ما دور دور تر ميشن ....
از پشت سر گرماي بدن پرهامو حس مي كنم.... دستاشو دور كمرم حلقه مي كنه و سرشو مي زاره رو شونه ام و منو به خودش فشار مي ده ...
پرهام- ناراحت نباش بازم مياد..
با دستمام دستاي پرهامو كه دور كمرم قلاب شده مي گيرم ...
-يعني بازم مياد
پرهام- اره مياد ......يه نازك نارنجي كه بيشتر نداره
اروم همونطور كه دستاش دورمه منو به طرف خودش بر مي گردونه ... نگام تو چشاشه
دستامو مي زارم رو شونه هاش و اونم حلقه دستشاشو تنگ ترم مي كنه و منو به خودش بيشتر مي چسبونه
پرهام- حالا مال مني................. براي هميشه .... و لباشو مي زاره رو لبام
7 ماه بعد
پرهام- نازي.... نازي....
از بالاي پله ها مي بينمش كه دنبالمه ....
پرهام -كجايي دختر...
به طرف پله ها مياد....صداي زنگ تلفن باعث مي شه كه به يه طرف ديگه نگاه كنه
كه زود ميشينم رو لبه نرده ها و خودمو به پايين سر مي دم
-يوهوووو.......من امدم....
پرهام سريع روشو به طرف من بر مي گردونه...
و چشاش گشاد ميشه ...همين كه به پايين مي رسم براي حفظ تعادل پاي راستمو مي زارم و رو زمين و خودمو پرت مي كنم تو بغل پرهام
گوشمو مي كشه
پرهام - هزار بار بهت نگفتم از اينكارنكن..
-ای ای ولم كن...
پرهام- كمرمو به خاطر خانوم داغون كردم....و.سايلو اوردم پايين كه هي بالا نري... بازم مي ري بالا براي سر سره بازي
-اخه نمي دوني چه كيفي داره
دو باره مي خوام برم از بالا سر بخورم
كه با دستاش از پشت منو مي گير ه و مي كشه تو بغلش
پرهام- به خودت رحم نمي كني ... لااقل به پسرم رحم كن..
-حالا شد پسرت ...من بد بخت شدم كنيز زر خريدت
با يه حركت از زمين بلندم مي كنه... دستامو دور گردنش مي ندازم
پرهام- اخه فسقلي تو مگه به كسي هم اجازه مي دي سروت باشه.... كه حالا تو كنيزش باشي...
-اره به تو ...
اروم لبامو مي بوسه
پرهام- تو عشق مني ...عزيز مني ...خانوم و خوشگل خودمي ...
و دوباره منو مي بوسه
و منو با خودش به سمت اتاقش كه حالا اتاقمون شده مي بره و درو با پاش مي بنده
******
به تو شك ندارم....تو خوبي ...تو ماهي
واسه خستگي هام تو يه جون پناهي
تويي كه ستاره تو چشمات قشنگه
تويي كه نگاهت هنوزم يه رنگه
واسم بهتريني ،سراپا غروري
هميشه تو خوبي ،تو چه با شكوهي
ببين آسمونو ستاره مي باره
حالا كه همه روزگار با ما ياره
بذار دستاتو توي دستام بگيرم
چشامو ببندم بگم بهترينم
هواي دل من بهاريه با تو
ازم بر نداري يه لحظه نگاتو
عزيزم يه لبخند نازت
مي ارزه به هرچي كه دارم
به هر چي كه ديدم
چي مي شد كه هرگز .....ديگه نازنينم
به جز تو.......تو دنيا كسي رو نبينم
پايان
كه تلفن خونه صداش در امد
ثريا جون كنارم نشسته بود.... گوشي رو برداشت...
ثريا جون- سلام خانوم پازوكي
............
بله در جريان هستم.
.........
بايد از پسرم بپرسم...
...................
خودشون مي دونن خانوم....
................
نخير خانوم
............
شما هم بهتره به دختر خانومتون ياد بديد اول حرفشو مزه مزه كنه ...بعد حرف بزنه
..............
مگه داريد معامله مي كنيد خانوم
در حين حرف زدن رفت اشپزخونه وقتي امد بيرون........... گوشي دستش بود و داشت شماره مي گرفت
من و پريناز به هم نگاه كرديم
ثريا جون- سلام مادر خوبي...
كي مياي خونه؟
نه بايد درمورد يه چيز مهمي باهات حرف بزنم...
خوبه پس تا يه ساعت ديگه ....
خداحافظ
.......
ثريا جون- بچه ها من مي رم اتاقم اگه پرهام امد بگيد بياد اتاقم ....
پريناز- به نظرت چي شده ...
-نمي دونم
پريناز- من برم به غذا سر بزنم ....
-باشه
بلند شدم برم حياط كه چشمم خورد به در نيمه باز اتاق پرهام ....
به طرف اتاقش رفتم...
ياد اون روزي كه تا بعد ظهر اينجا بودم افتادم...
دستي به كتاباش كشيدم ....
بين كتابا ،يه كتاب حافظ بود
از قفسه بيرون كشيدمش ...
لايه كتاب چيزي بود ..كتابو كه باز كردم داشتم از تعجب شاخ در مي يوردم
-اينو از كجا اورده ....؟
عكسي از من.... موقعه ای كه هنوز به ايران نيومده بودم...كلاه و شال گردن بافتنيه سفيدي رو سر و گردنم بود ... پالتوي سفيدي رو هم كه پدرم از المان برام گرفته بود پوشيده بودم .. دستامو كرده بودم تو جيب پالتوم ... و بين برفاي دست نخورده پارك ايستاده بودم ....در حالي كه از سرما گونه هام و دماغم قرمز شده بود ....براي پدرم كه داشت عكس مي گرفت شكلك در مي يوردم
این عكسو حتي چاپ نكرده بودم ....
پشت عكسو نگاه كردم ......همون شعري رو نوشته بود كه براش خونده بودم.....
چرا بامن اينكارو مي كني ... این با دست پس زدن وبا پا پيش كشيدنت چيه ....عكسو سر جاش گذاشتم و از اتاق امدم بيرون ....
بعد از يكساعت پرهام امد
با عجله وارد شد
من تو اشپزخونه بودم براي همين منو نديد
پريناز بهش سلام كرد
پرهام- سلام مامان كجاست
تو اتاقش منتظرته
****
بعد از اينكه پرهام وارد اتاق ثريا شد به حياط رفتم ....هوا سرد بود و برف مي باريد
سرمو به طرف اسمون گرفتم ..... دستامو از هم باز كردم و دور خودم چرخيدم .......نازي براي هميشه ...... همه چي تموم شد....
جلال - سلام خانوم محتشم ...
سر برگردوندم ....سلام
جلال – خيلي منتظر تماستون بودم.....ولي انتظار بي نتيجه اي بود.....لايق يه جواب نه هم نبودم
-من به اقا پرهام جوابتونو دادم ... ايشون بايد به شما گفته باشه
جلال – بله گفت.. ولي دليلتونو نگفت....ميشه دليلتو نو به خود من بگيد....
-اقاي رادمنش
جلال - فقط قبل از جواب دادن خواهشا ....نگيد الان قصد ازدواج ندارم و من به درد شما نمي خورم
يه دليل قانع كننده برام بياريد ...
-شما هميشه برگشتني با اقا پرهام ميايد
....كمي خنديد... هميشه نه از وقتي كه مي دونم شما تو این خونه ايد ميام به اميد اينكه شما رو ببينم..
-اقا ي رادمنش........ شما منو دو بار بيشتر نديد......... چرا بايد چنين درخواستي رو به من بديد ...
جلال - بهتر نيست بريم زير الاچيق
با هم رفتيم زير الاچيق
جلال - از این كه راحت حرف مي زنم بايد منو ببخشيد....اما من از همون روز كه شما رو تو رستوران ديدم ازتون خوشم امد...
-پس ترجمه متنا بهانه بود...
جلال - كمي تا قسمتي
- شما در مورد من چي مي دونيد...؟
جلال - اينكه با پدرتون زندگي مي كنيد و براي يه مدت امديد ايران....
-و ديگه
جلال - به نظرتون بايد بيشتر از این بدونم..
-براي يه زندگي .....بله...
جلال - مي شه خواهش كنم يه بار ديگه به درخواست من فكر كنيد ...من فكر مي كنم شما همون كسي هستيد كه دنبالش بودم
به پرهام فكر كردم ......اون ديگه مال من نبود... خودش این راهو انتخاب كرده بود...بيش از این نمي تونستم خودمو بهش تحميل كنم..
به جلال نگاه كردم .... شايد از نظر ظاهر به پرهام نمي رسيد .... اما در برابر ديگران مي تونستم بگم مورد خوبيه ...
به برف شديدي كه مي باريد نگاه كردم .............من بايد فكر كنم
چشاش خندون شد ...
جلال - يعني مي تونم اميدوارم باشم...
-بايد فكر كنم اقاي رادمنش ..
جلال - كي جواب مي ديد ....
انقدر عجول نباشيد ....
جلال - تا اخر هفته خوبه
ته دلم راضي نبودم ..... بله خوبه ...
جلال - عاليه پس من باهاتون تماس مي گيرم... نه ...نه خودم ميام جوابمو مي گيرم..
از كارش خندم گرفته بود....
-اقاي رادمنش گفتم بايد فكر كنم ..........نگفتم جوابم بله است
جلال - اميدوارم بله باشه............ مطمئن باش خوشبختت مي كنم
جلال - از طرف من از پرهام و خانواده خداحافظي كنيد
از الاچيق بيرون رفت و با خوشحالي با پاش چند تا ضربه به برفاي جمع شده روي نرده هاي چوبي زد و با خنده ازم دور شد .....
اون خوشحال بود و من غمگين...
روي يكي از صندلي چوپي نشستم ... شايد جلال همه چي رو برام عوض كنه .....
ولي هيچ وقت نمي تونه جاي اون چشاي خاكستري رو برام بگيره ....
چقدر از اينكه من بهش بله بگم ذوق مي كنه....بهتره حداقل دل يه نفرو شاد كنم...
گوشيمو در اوردم ... شماره ای كه پرهام رو برگه ها نوشته بود به ياد اوردم و شروع كردم به شماره گيري ...بوق اول كشيده شد
از سرما تو خودم جمع شدم .... كه تو يه لحظه گرم شدم ...كت پرهام بود رو دوشم...برگشتم و بهش نگاه كردم .
پرهام- چرا اينجا نشستي ....؟
بوق دوم كشيده شد....
پرهام- ديشب يادت مياد بهم چي گفتي؟
بوق سوم
پرهام- بهم گفتي دوسم داري
بوق چهارم
پرهام- مي دوني وقتي گفتم دوسش دارم..... خيليم زياد ...... منظورم كي بود؟
سرمو تكون دادم ...نه
جلال- خانوم محتشم....
پرهام- منظورم تو بودي ....
جلال- نازنين خانوم
پرهام- از همون روز ي كه امدي دلمو بردي ... بدبختم كردي ... روز و شبمو ازم گرفتي ... به هزار مصيبت رمتو دادم درست كردن ... فقط سه تا عكسو.... چندتا فايل صوتيت سالم مونده بود ...نمي تونستم هميشه چشم تو چشم نگات كنم .... تمام دل خوشيم عكست بود كه زنده ام نگه مي داشت
نازنين با من ازدواج مي كني ...
با دهني باز به پرهام نگاه كردم
جلال- خانوم محتشم صدامو مي شنويد..
-بله اقاي رادمنش مي شنوم .....
جلال- چيزي مي خواستيد بگيد
- من فكرامو كردم مي خوام جوابتونو بدم
صداي نفساي جلالو از پشت گوشي مي شنيدم
جلال – جوابتون چيه ؟
-جوابم نه است......و تماسو قطع كردم ....
پرهام-و جواب من ؟
-پس مريم چي؟
ثريا وارد الاچيق شد....اگه مي دونستم این شازده از اول تو رو مي خواد اصلا حرف مريمو پيش نمي كشيدم...
ثريا جون- قضيه مريم منتفيه... دختري كه بخواد براي حفظ ارامش خياليش از اينكه به پرهام چيز ي مي رسه يا نه ... بخواد كل خونه رو به نامش بزنم به درد پرهام من نمي خوره
ثريا جون- حالا نمي خواي جواب پسر منو بدي ....
پريناز و ثريا جون كنار هم وايستاده بودن ... پرهام به چشام نگاه كرد...
-پدرم؟
پرهام با نگراني-پدرت چي؟
-نمي دونم نظر اون چيه .... اون كمي سخت گيره؟
ثريا جون-خدا بزرگه ...مطمئن باش اونم به فكر خوشبختي توه ....الان جواب خودتو بده....انقدر پسر منو عذاب نده
سرمو انداختم پايين
من نمي خوام خونه به نامم بزنيد... ولي اگه قول بديد اون طبقه بالا به اضافه اتاق پرهام به اضافه اتاقك كنار در با استخر و این الاچيق تو تصرف منو اقام باشه ......
ديگه من حرفي نداريم
پريناز- يعني بله؟
باخنده سرمو تكون دادم
پريناز شروع كرد به دادزدن .و دست زدن ....ثريا جون صورتمو بوسيد و بهم تبريك
گفت
پرهام همونطور كه دست به سينه به ستون الاچيق تكيه داده بود بهم مي خنديد...و نگام مي كرد
***
قراربود پرهام باهام بياد فرود گاه.... استرس داشتم
اماده شدم خودمو تو اينه برانداز كردم ...خواستم از اتاق برم بيرون كه پام به صندلي گير كرده ....متوجه چادري كه پرهام برام گرفته بود شدم...
با خوشحالي چادرو برداشتم و سرم كردم ....پرهام كنار ماشينش منتظرم بود...
منو كه با چادر ديد لبخند زد
درو برام باز كرد و بعد خودش سوار شد
قبل از حركت به طرفم برگشت...
پرهام- این چادرو براي چي سرت كردي ...؟
-چون قشنگه
پرهام- بعد
-چون تو دوست داري
پرهام- يعني فقط به خاطر من سر كردي
-اره
پرهام- پس برش دار
-چرا؟
پرهام- مي دوني چرا مامان و پريناز چادر سر مي كنن
شونه هام به نشونه ندونستن بالا انداختم
پرهام- چون بهش اعتقاد دارن و براش ارزش قائلن
اگه تو هم به این نتيجه رسيدي كه چادر برات بهترين پوششه و برات مهمه سر كن ....من روز اولي كه ديدمت چادري نبودي ...پس مطمئن باش قبل از چادر سر كردن پسنديدمت ...
من هيچ وقت چيزي رو بهت زور و اجبار نمي كنم ...دوست دارم خودت تصميم بگيري و تشخيص بدي چه چيزي برات بهتره....فهميدي
بعد از گفتن اين حرف ماششينو روشن كرد و راه افتاد...
****
با اضطراب منتظر بودم پدرم بياد....
وقتي از دور ديدمش تازه فهميدم چقدر دلم براش تنگه ... به طرفش دويدم و پريدم تو بغلش
بابا- تويي نازي چرا انقدر عوض شدي........ این چي سرت كردي ...؟
پرهام- سلام اقاي محتشم
پدرم با ترديد بهش دست داد ..سلام
-بابا تو این مدت منزل اقاي فرهادي و مادرشون بودم...
پدرم به چهره پرهام خيره شد ...پرهام دسته چرخ چمدونا رو گرفت...و چرخو حركت داد.... بفرمايد اقاي محتشم ....
بابا- این كيه نازي ... ؟
-گفتم كه ...بابا ...
بابا- يه جوري نگات مي كرد....
چه طوري ؟
بابا- نازي بهم نگاه كن
-بريم بابا.... خسته ای و دستشو كشيدم به طرف ماشين ....
***
.ثريا جون-خيلي خوش امديد اقاي محتشم ....بايد بابت داشتن چنين دختري بهتون تبريك بگم
پدرم هنوز سر در گم بود...
ثريا جون-خوب شد امديد شايد الان وقتش نباشه ..... اما ديگه پسرم تحمل نداره ....مي خواستم اگه اجازه بديد از نازنين براي پسرم پرهام خواستگاري كنم ....
پدرم سريع بهم نگاه كرد
سرمو پايين انداختم....
بابا- پس براي همين فرار كردي
-نه بابا
پدرم با عصبانيت از جاش بلند شد
به طرفش دويدم .. بابا
ثريا جون- اقاي محتشم خواهش مي كنم
- بابا به خدا اينطوري نبوده
ثريا جون- اجازه بديد اقاي محتشم ....از شما بعيده ...كمي صبر و تحمل داشته باشيد
بابا- كه چي بشه خانوم؟
ثريا جون-ما وقتي نازنينو ديديم اصلا نمي دونستيم كيه؟
بابا- دخترم از خونه عموش فرار كرده ... مي خوايد باور كنم شما ها... محض رضاي خدا بهش پناه داديد...از تون شكايت مي كنم
به طرف پدرم رفتم و دستشو گرفتم ...بابا
كه پدرم با همون دستش هولم داد و خوردم زمين ..
پرهام براي بلند شدنم از زمين ...امد كمكم
ولي من خودم زودي بلند شدم
- چيه ناراحتيد از اين كه برادرتون كه از گوشت و خون خودتون بود ...باهاتون این كارو كرد ...
ولي يه غريبه بدون هيچ چشم داشتي به دخترتون پناه داد....
پدرم در حالي كه پوزخند مي زد ...... بدون هيچ چشم داشتي ...تو دختر مني لابد مي دون وارث چقدر ثروت هستي..... كه با دو سه شبا نه روز مراقبت قضيه رو ماست مالي كردن
-بابا شما حق نداريد دربارشون اينطوري حرف بزنيد...
پرهام- اقاي محتشم ...من اولين باري كه ايشونو ديدم اصلا نمي دونستم دختر شماست ......اگر هم ازتون مي خوام اجازه بديد با دخترتون ازدواج كنم به خاطر خودشه نه ثروتي كه قراره يه زماني بهش برسه ..خواهش مي كنم كه.......
قبل از تموم شدن حرف پرهام به پدرم نزديك شدم .....
-بابا من ثروت تور نمي خوام .... ثروتي كه باعث نزديكي من و تو بشه رو نمي خوام .....ثروتي كه بخوام به واسطش براي كسي عزيز باشمو نمي خوام ...من ....
بابا- يعني حتي يه پاپاسي هم نمي خواي
با صداي اروم و گرفته اي گفتم- نه نمي خوام....
بابا- شنيدي پسر جون... دخترم ثروتمو نمي خواد ...حالا چي؟ حالا هم مي خوايش
پرهام لبخند ي زد ...
بله اقاي محتشم شنيدم ....اما من همچنان تو حرفم مصرم ......من دخترتونو مي خوام ...پدرم سيلي محكمي دم گوش پرهام خوابوند....
به طرف پرهام دويدم.... ولي پرهام با دستش مانع نزديك شدن من شد
پرهام- حق داريد بزنيد.... شايد از نظر شما گستاخيه ....ولي بازم مي گم ....من دخترتونو مي خوام
بابا- نازي ديگه دختر من نيست ...هيچ ارثي هم بهش نمي رسه...
پرهام - بازم مي خوامش
بابا- حتي جهازم بهش نمي دم.... اندازه يه هزار تومني هم كمك مالي نمي كنم
پرهام- اقاي محتشم من دخترتونو ...نازنينو مي خوام
بابا- فكر مي كني من شوخي مي كنم
پرهام - نه اقاي محتشم ..هيچي پدري.. سر قضيه ازدواج دخترش شوخي نمي كنه
بابا- نازي تو اينو مي خواي
سرمو انداختم پايين
بابا- با توام.... مي خوايش؟
سرمو به نشونه اره اوردم پايين
بابا- پس من فقط رضايت مي دم.... بعد از اون ديگه دختر من نيستي ...
شنيدي نازي اگه با این ازدواج كني .... ديگه دختر من نيستي
بازم مي خوايش؟
با چشاي گريون به پدرم نگاه كردم ...
بابا- مي خوايش؟...جواب بده
- بله مي خوامش
پدرم كيف دستيشو برداشت و از خونه خارج شدم....
پرهام بهم نزديك شد
-ديدي گفتم اون هيچ وقت قبول نمي كنه ...
پرهام - تو ثروت پدرتو مي خواي؟
هيچ ثروتي نمي تونست خوشحالي الانو برام بخره.... نه من نيازي به ثروت پدرم ندارم ..
**
قراره امروز من و پرهام به عقد هم در بيايم .... با وجود علاقه شديدي كه بهش دارم احساس غربت و دلتنگي مي كنم....
پدرم هنوز نيومده .... بعد از كاري كه عموم كرد .....پدرم تو هتل ساكن شده ....از اون روز به بعد نديدمش... فقط تلفني روز عقد و بهش گفتم كه فقط براي رضايت بياد...
به پرهام گفتم جشن عروسي نمي خوام همين عقد برام از هر عروسيي شيرينتره ...
عاقد امده ....حتي اجازه تزئين كردن خونه ...و انداختن سفره عقد و ندادم...در كمال سادگي قراره مراسم بر گزار بشه
تو اتاقم نشستم و منتظرم.... ثريا جون با چادر سفيدي كه دستشه به طرفم مياد ...
چادرو رو سرم مي ندازه و صورتمو مي بوسه ....
ثريا جون- بريم پايين همه منتظرن
-بابام چي امده
ثريا جون- هنوز نه
پرهام زيباتر از هميشه است... ثريا جون منو كنار پرهام مي نشونه .....فقط منمو و پرهام ...پرينازو ثريا جون ...... عاقد و دفتردارش و دوست عزيزم سحر ....
پريناز مي خنده و شيريني تعارف مي كنه ولي غم تو چهره همه امون هست...
بغض كردم ...پرهام كنارم نشسته...
صداي زنگ خونه مياد .....
ثريا جون درو باز مي كنه و براي استقبال پدرم مي ره بيرون..... بعد از دقايقي ثريا جون همراه پدرم و وكيلش داخل مي شن... و دور تر از ما ميشينن
وكيل پدرم شناسنامه پدرمو به عاقد مي ده .... به پدرم نگاه مي كنم ...ولي نگام نمي كنه ....
پدرم خيلي تنها شده با كاري كه عموم كرد ...ديگه به كسي اعتماد نداره.... دخترشم كه داره ميره ...
عاقد براي بار سوم جملشو تكرا مي كنه .... بدنم سرده ....احساس ضعف ..دوباره سراغم امده.....به پرهام نگاه مي كنم.... اونم نگام مي كنه...نگرنه...... و سعي مي كنه با يه لبخند بهم ارامش بده ...
دوباره به پدرم نگاه مي كنم ..حالا داره نگام مي كنه .... دلم براي رفتن تو اغوشش پر مي كشه ...
همه منتظر جواب منن
و من با گفتن يه كلمه نفس حبس شده تو سينه ها رو ازاد مي كنم
- با اجازه پدرم بله
پريناز و سحر دست مي زنند و رو سرمون نقل مي پاشن ....
پدرم هموز همونطور نشسته و بهم نگاه مي كنم
عاقد خطاب به ثريا جون.- پس حاج خانوم يه بار ديگه ببينيد چيزايي كه گفتيد درسته
یک جلد کلام الله مجید...... یک آینه و یک جفت شمعدان ..... یک هزینه سفر حج واجب...... 1400سكه.... 4 دونگ خانه ... ويلاي شمال.........و باغ لواسان... همه به عنوان مهريه عروس خانوم
ثريا جون- بله درسته حاج اقا
عاقد - پس با اجازه ما رفع زحمت مي كنيم
ثريا جون- خيلي زحمت كشيد حاج اقا
به ثريا جون نگاه كردم ....
يه گردنبند بزرگ و گرون قيمتو به گردن مي ندازه ... مباركتون باشه .... و منو مي بوسه ...
پرهام از توي جيبش يه جعبه كوچيك در مياره و دروش باز مي كنه
انگشترو از تو جعبه اش در مياره و براي اولين بار دستمو تو دستش مي گيره بدنم گر مي گيره ...و انگشترو تو انگشتم مي كنه ....
خجالت ميكشم من چيزي براش ندارم
پدرم هنوز داره نگاه مي كنه ... كه با يك حركت از جاش پا ميشه ... منو وپرهامم از جامون بلند مي شيم ... پدرم چيزي نمي گه و مي ره حياط
اما وكليش كيفشو باز مي كنه ... يه جعبه كوچيك در مياره
وكيل- بفرمايد این از طرف عروس خانوم براي اقاي داماد و... بعد يه سند خونه و به همراه كليدشو به طرفم مي گيره اينم هديه پدرتون به شما ....يه سونيچ ماشين در مياره اينم هديه اقاي محتشم به اقا داماد... جعبه رو باز مي كنم يه حلقه براي پرهام.... به طرف در مي دويدم
- بابا ..بابا....
دوتاشون به طرفم بر مي گردن ... بابام چشاش پر اشكه
مي پرم تو بغلش
وكيلش از حياط خارج شد...من تو اغوش بابامه و گريه مي كنم .... اونم منو نوازش مي كنه ...
بابا- خوشبخت بشي بابايي
- تنهام نزار ......
بابا- نمي تونم تنهات بزارم ..... تو دختر مني ....
-بابا.......... بابا جونم ....دوست دارم ....
پرهام امده بيرون ...و كنار ما وايستاده
بابا- خوشبختش كن ....
پرهام- چشم .... تلاشمو مي كنم ....
چشماي بابا هنوز بارونيه.... منو از تو بغلش در مياره و مي ره سوار ماشين ميشه و با وكيلش از ما دور مي شن...
به ماشينشون نگاه مي كنم كه از ما دور دور تر ميشن ....
از پشت سر گرماي بدن پرهامو حس مي كنم.... دستاشو دور كمرم حلقه مي كنه و سرشو مي زاره رو شونه ام و منو به خودش فشار مي ده ...
پرهام- ناراحت نباش بازم مياد..
با دستمام دستاي پرهامو كه دور كمرم قلاب شده مي گيرم ...
-يعني بازم مياد
پرهام- اره مياد ......يه نازك نارنجي كه بيشتر نداره
اروم همونطور كه دستاش دورمه منو به طرف خودش بر مي گردونه ... نگام تو چشاشه
دستامو مي زارم رو شونه هاش و اونم حلقه دستشاشو تنگ ترم مي كنه و منو به خودش بيشتر مي چسبونه
پرهام- حالا مال مني................. براي هميشه .... و لباشو مي زاره رو لبام
7 ماه بعد
پرهام- نازي.... نازي....
از بالاي پله ها مي بينمش كه دنبالمه ....
پرهام -كجايي دختر...
به طرف پله ها مياد....صداي زنگ تلفن باعث مي شه كه به يه طرف ديگه نگاه كنه
كه زود ميشينم رو لبه نرده ها و خودمو به پايين سر مي دم
-يوهوووو.......من امدم....
پرهام سريع روشو به طرف من بر مي گردونه...
و چشاش گشاد ميشه ...همين كه به پايين مي رسم براي حفظ تعادل پاي راستمو مي زارم و رو زمين و خودمو پرت مي كنم تو بغل پرهام
گوشمو مي كشه
پرهام - هزار بار بهت نگفتم از اينكارنكن..
-ای ای ولم كن...
پرهام- كمرمو به خاطر خانوم داغون كردم....و.سايلو اوردم پايين كه هي بالا نري... بازم مي ري بالا براي سر سره بازي
-اخه نمي دوني چه كيفي داره
دو باره مي خوام برم از بالا سر بخورم
كه با دستاش از پشت منو مي گير ه و مي كشه تو بغلش
پرهام- به خودت رحم نمي كني ... لااقل به پسرم رحم كن..
-حالا شد پسرت ...من بد بخت شدم كنيز زر خريدت
با يه حركت از زمين بلندم مي كنه... دستامو دور گردنش مي ندازم
پرهام- اخه فسقلي تو مگه به كسي هم اجازه مي دي سروت باشه.... كه حالا تو كنيزش باشي...
-اره به تو ...
اروم لبامو مي بوسه
پرهام- تو عشق مني ...عزيز مني ...خانوم و خوشگل خودمي ...
و دوباره منو مي بوسه
و منو با خودش به سمت اتاقش كه حالا اتاقمون شده مي بره و درو با پاش مي بنده
******
به تو شك ندارم....تو خوبي ...تو ماهي
واسه خستگي هام تو يه جون پناهي
تويي كه ستاره تو چشمات قشنگه
تويي كه نگاهت هنوزم يه رنگه
واسم بهتريني ،سراپا غروري
هميشه تو خوبي ،تو چه با شكوهي
ببين آسمونو ستاره مي باره
حالا كه همه روزگار با ما ياره
بذار دستاتو توي دستام بگيرم
چشامو ببندم بگم بهترينم
هواي دل من بهاريه با تو
ازم بر نداري يه لحظه نگاتو
عزيزم يه لبخند نازت
مي ارزه به هرچي كه دارم
به هر چي كه ديدم
چي مي شد كه هرگز .....ديگه نازنينم
به جز تو.......تو دنيا كسي رو نبينم
پايان
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:56 توسط مریم
|
وبلاگ رمان