سحر رفت و جاي پرهام نشست.... ميكروفو نو روشن كرده بود و مي تونستم بشنوم چي مي گه ....
سحر- خانوم خجالت نمي كشي

مريم- ببخشيد
سحر- خوب بلدي نقش خانوماي مظلمو در بياري..... حتما همين كارا رو كردي كه خرش كردي
مريم- درست حرف بزنيد ...شما كي هستيد؟
سحر- چيكار به نامزد من داري ؟ هان؟
(محكم كوبيدم رو پيشونيم ...سحر بياي اينجا ...گيساتو دونه دونه با ناخون گير مي كنم...)
مريم- نامز شما...؟
سحر-بله
مريم- اگه اينطوريه... اسمشون چيه ....؟
سحر- يعني نمي دوني ...نقش بازي كردن بسه ....
سحر از جاش بلند شد و محكم با دستش رو ميز كوبيد
كه پرده گوشم پاره شد...
ای تو روحت سحر ..كرم كردي
مريم- خانوم اشتباه گرفتيد ....نامزد من با امثال شما كار نداره...
(اوه اوه.... نامزدم چايي نخورده پسر خاله شدي .......مريم جون )
سحر- نه بابا خيلي خودتو تحويل گرفتي
ديدم سحر به بهانه درست گردن گلدون روي ميز ...كه با دستش واژگونش كرده بود .....ميكروفونو جا سازي كرد ....
به بيرون نگاه كردم پرهام داشت مي يومد....
(بدو بيا ديگه....)
پرهام وارد رستوارن شد و به سمت سحر و مريم رفت...
به سحر نگاه كرد و بعد از مريم پرسيد.......ايشون كي هستن...؟
مريم- نمي دونم از ايشون بپرسيد... ادعا دارن نامزد شما هستن
پرهام با تعجب به سحر نگاه كرد...
سحر رنگش پريده بود.....و رو به پرهام گفت ..شما نامزد اين خانوم هستيد...؟
پرهام .....مشكلي هست؟
سحر- اه... فكر كنم ... اشتباه شده .... من این خانومو با يكي ديگه عوضي گرفتم ....ببشخيد خانوم .....شرمنده اقا.... این نامزدم كه برام حواس نمي زاره...معلوم نيست پدر سوخته سرش كجا گرمه ....بازم ببخشد ....
و با عجله از رستوران خارج شد....
....
مريم- مي شناختينش...؟
پرهام- نه اولين بار بود كه مي ديدمش...
مريم طوريي به پرهامو نگاه كرد... كه انگار بهش بگه .....داري دروغ مي گي...
گارسوني با ميز چرخ دار كوچيكي به سمت ميزشون رفت و شروع كرد به چيدن ميز ...
تمام مخلفات رو ميز گذاشت و منتظر سفارش غذا شد
بفرمايد انتخاب كنيد...
مريم- من جوجه مي خورم....
پرهامم -يه جوجه و يه كوبيده
.(..تو كه كوبيده خور نبودي )
چه تفاهمي... مريمم جوجه دوست داره...پس اقاي دكتر استدلالت كجا رفت...اي شيطون.... تو كه كوبيده خور بودي.... ديگه چرا انقدر برام افه ميومدي
مريم شروع كرد به خوردن سالاد....
پرهام با سالادش ور مي رفت...
مريم - نمي خوايد شروع كنيد؟
پرهام كه تو خودش فرو رفته بود به خودش امد و چنگالو گذاشت لبه ظرف و سعي كرد تمركز كنه...
مريم- اقاي فرهادي همون طور كه خانواده ام گفتن.... من دوست ندارم از خانواده ام دور بشم و براي اينكه شما فوق تخصص بگيرد... همراتون بيام خارج...
بايد بگم من به داشتن يه خونه جدا هم خيلي اهميت مي دم .... نه اينكه با كسي مشكلي داشته باشم ....اما دوست دارم از روز اول رو پاهاي خودمون وايستيم ...
(اره جون عمه ات)
پرهام- خانوم پازوكي قبلا درباره این چيزا حرف زديم.. علت حضور شما اينجا چيزي ديگه ای
من بايد مطلب مهمي رو بهتون بگم... بايد از روز اول مي گفتم...فكر نكنيد قصد فريبتونو داشتم...
هر وقت خواستم بگم نشده... مي تونستم از مادرم بخوام كه بهتون بگه ولي .. ترجيح دادم از خودم بشنويد كه تصميم گرفتن براتون راحت بشه...
مريم دست از خوردن كشيد و به پرهام خيره شد...
صداي زنگ موبايلم امد
سحر- چي شد؟
-تو كجايي
سحر- تو ماشين..
-پس اونجا باش
سحر- من گشنمه
-برو براي خودت يه چيز سفارش بده... تو ماشين بخور
سحر- من نيام تو؟
-نهههه
سحر- پس منو تو جريان حرفاشون بذار
باشه

پرهام دوتا دستشو گذاشت رو ميز و نفس عميقي كشيد .... از پنجره به بيرون نگاه كرد دست راستشو تو موهاش فرو برد و كشيد رو گردنش ...

مريم- من منتظرم بگيد....
پرهام – ادم وقتي بچه است... خيلي چيزا رو به چشمش مي بينه و خيلي حرفا رو مي شنوه ...
بعضي وقتا بعضي حرف و يا بعضي كارا ناراحت كننده است و انقدر رو دلت سنگيني مي كنه كه هيچي نمي تونه از سنگينيش كم كنه

تو بچگي به خودت مي گي عيبي نداره بزرگ مي شم.... و همه ي اينا رو فراموش مي كنم
با روياي فراموش كردن همه زخم زبونا و نا ملايمات انتظار بزرگ شدنو مي كشي ...اما وقتي بزرگ مي شي مي بيني ...كاش تو همون بچگيت مونده بودي و بزرگ نمي شدي
مريم- من منظورتونو نمي فهم
پرهام- اجازه بديد بهتون مي گم...
دوباره يه نفس عميق كشيد
من و خواهرم وقتي چشم باز كرديم و تونستيم ادماي اطرافمونو تشخيص بديم ... تازه فهميديم كسي رو تو این دنياي به این بزرگي نداريم...
دوتامون از كوچيكيمون فقط يه پرورشگاه يادمونه... كه هميشه قسمت پسرونه و دخترونش جدا بود .... تو طول روز من و خواهرم فقط موقع صرف غذا همديگر و مي ديدم....
از پدر و مادرم چهره هاي مبهمي يادمه .... اخرين تصويري كه از مادرم به يادم مونده يه چادر گل گلي بود... كه من با دستاي كوچيكم يه گوششو گرفته بودم... كه خدايي نكرده گمش نكنم.....خواهرم تو بغلش بود و مدام گريه مي كرد...
بعدم يه اتوبوس و اخرشم در بزرگ پرورشگاه ....
مادرم خواهرمو گذاشت تو بغلم و منو كمي هل داد به طرف در و خودش به طرف خيابون رفت...براي اخرين بار به طرف ما برگشت.... فكر مي كردم زودي بر مي گرده ولي اون رفت و من تا غروب اونجا موندم....تا اينكه نگهبان متوجه ما شد و مارو برد تو...
نمي دونم چرا با ما این كارو كرد...
حتي اسمامونو ازمون گرفت ...پرهام و پرينازم اسمايي كه تو پرورشگاه برامون گذاشتن....
وقتي من به سن مدرسه رفتن رسيدم ....يكي قيم ما شد ... بزرگترين شانسمون این بود كه........ چون بزرگ بوديم و قدرت تشخيص داشتيم ...هر كسي حاضر نبود ما رو به عنوان فرزند خونده قبول كنه
قيممون همه جوره هوامونو داشت ...تا اينكه وارد مقطع راهنمايي شدم ..قيمم همش به ما سر مي زد و سعي مي كرد هر چي رو كه لازم داريم برامون محيا كنه ....
بعد از مدتي با تلاشايي كه كرد تونست مارو تو هفته چند روزي ببره خونش.......زن و شوهر تنهايي بودن ... كه نمي تونستن بچه دار بشن ...دوتا شون خيلي مهربون بودن .....با گذشت زمان و بالا رفتن سن من و خواهرم .... ديگه مي تونستيم از پرورشگاه در بيايم ......فكر مي كرديم با بيرون امدن از پرورشگاه قيممونم مارو ول مي كنه... ولي بزگترين نعمتي كه خدا بهمون داد این بود كه اونا با روي باز پذيراي ما شدن........ناپدريم .... بعد ازيكسال به خاطر بيماري مرد و ما مونديم و نا مادريمون ... دلم نمياد بهش بگم نامادري ......از هر مادري برامون بيشتر مادري كرد....ا.ولين كاري كه كرد فاميلي مارو تغيير داد و به نام همسرش برامون شناسنامه گرفت..... ......قيم من و خواهرم كسي نيست جز خانوم فرهادي ...مادرم ثريا ...

اشك تمام صورتمو گرفته بود .....نمي تونستم باور كنم .... پرهام و پريناز بچه هاي ثريا نبودن .......
به مريم نگاه كردم... ساكت شده بود و حرفي نمي زد...
ولي پرهام سبك شده بود....
گارسون غذاها رو اورد ....
مريم چيزي نمي خورد...اما پرهام تازه سر اشتها امده بود...انگار سنگين ترين بار دنيا رو از روي دوشش برداشته بودن ... .....و مي خواست تلافي تمام كم خوردنشو حالا در بياره ....با دستمال بينيمو گرفتم ....
مريم- چرا من...
پرهام بهش نگاه كرد...
مريم- چرا منو برا ازدواج انتخاب كرديد..
پرهام- من تاروزي كه مادرم شما رو معرفي نكرده بود... نديده بودمتون...
مريم- يعني براتون مهم نيست كه با كي ازدواج مي كنيد؟
پرهام- معلومه كه هست...
مريم- پس چي؟
پرهام- ايشون حق مادري به گردنم داره .... مطمئنم به فكر منه ....و برام بهترينا مي خواد .... ...و منم به نظرشون احترا م مي زارم...
(پس به خاطر همين ...هيچي نمي گي ....حاضري بخاطر ثريا جون از خواسته هاتم بگذري)
....
پرهام بيشتر غذاشو خورده بود ...ولي مريم يه لقمه هم نخورده بود....
پرهام- حالا تصميم با خودتونه ... مي تونيد جواب رد بديد....مطمئن باشيد هر جوابي كه بديد... من و خوانواده ام مي پذيريم...
مريم- اجازه بديد كمي فكر كنم......الان نمي تونم جوابي بهتون بدم
دوتايي بلند شدن و رفتن
من و موندم و حرفاي پرهام... كه يهو سحر امد...
سحر- چي شد ... فهميدي چي مي خواست بگه...
سحر- ميكروفونه برداشتي ...
بهش نگاه كردم
سحر- چرا گريه كردي ؟...ديدنت؟....خاك تو سرت نتونستي قايم بشي كه نبيننت
با شونه هايي اويزون از جام بلند شدم ...و به طرف در خروجي رفتم...
در عقب ماشينو باز كردم.... و رو صندلي دراز كشيد.....سحر امد....
سحر- چت شده؟ ... حالت خوبه؟ ...چرا عقب دراز كشيدي ...؟
-سحر برو ...
سحر- خونه پرهام برم
با حركت سر ...اره
(قيمم خانوم فرهاديه ....مادرم ثريا )
چرا اصلا من متوجه نشده بودم .....هيچ وقت ثريا جون بدون روسري تو خونه نمي گشت...
پس براي همينه كه حتي يه عكسم از پدرش نداره....
تو كه به نظر ثريا جون مي خواي زن بگيري ....پس منظور ت كي بود كه مي گفتي چرا نمي توني باهاش حرف بزني...
دستامو گذاشتم دو طرف سرمو و تكون دادم ...
نه نه همش دروغه تو سر راهي نيستي
تو پرهامي .......پسر ثريا جون..... كسي كه من عاشقشم ...
سحر يه يك ساعتي منو تو خيابونا چرخوند و اخرش منو جلوي در خونه پياده كرد..
در خونه باز بود اروم وارد شدم....در حين راه رفتن دكمه هاي مانتوموباز كردم


چراغا روشن بود... صدايي به جز صداي سنگ ريزاي زير پام نمي يومد...
بغض كرده بودم .... نفسم بالا نمياد ...... احساس خفگي مي كردم....
نزديك در ورودي پريناز داد زد ايناهاش تو حياطه
ثريا جون و پرهام به طرف حياط امدن ...
چشام قرمز شده بود...نگام افتاد به پرهام ..... بهم لبخند زد ..... اما لبخندي رو لبام نمي يومد....
كمي سرمو چرخوندم و ثريا جون كه داشت بهم نگاه مي كرد نگاه كردم..
پريناز- چرا اونجا وايستادي ؟.....كجا رفتي بودي دختر؟ ..حداقل مي ري بيرون بهمون خبر بده...... كه نگران نشيم...
دوباره به پرهام نگاه كردم ...معلوم بود نگران حالمه ....
مي دونستم كه دلش مي خواست بپرسه چمه....اما نپرسيد
با قدماي سست به طرف در رفتم .... سرمو اند اختم پايين ....ثريا جون و پرهام رفتن كنار ...
بند كيفو از روي شونه هام رهام كردم....كه افتاد روي زمين ....... دستمو تكيه دادم به نرده و از پله ها بالا رفتم ...
پريناز- نازي حالت خوبه ....؟
جوابشو ندادم و به راهم ادامه دادم....
سه تايي پايين پله ها وايستاده بودن و منو نگاه مي كردن .... به اخرين پله رسيدم .......پرهام كيفو از روي زمين برداشت و خودشو بهم رسوند..
دقيقا يه پله پايين تر از من وايستاده بود
كيفو به طرفم دراز كرد... تو خوبي ؟
... سرم گيج مي رفت ... دستمو گذاشتم رو سرم و اروم به طرفش برگشتم...
به چشاي خاكستريش ............كه ديونشون بودم نگاه كردم...
نمي تونستم باور كنم.....نمي دونم چرا انقدر حالام بد شده بود....اشك تو چشام جمع شد.... بغضم اجازه ازاد شدن مي خواست ...هنوز سه تايي بهم نگاه مي كردن ....مي خواستم گريه كنم كه احساس كردم دل پيچه وحشتناكي به جونم افتاده ....دستمو گذاشتم زير شكمم و كمي خم شدم ... سعي كردم كه راست وايستم ...اما چشام سياهي رفت..... تعادلمو از دست دادم و به طرف عقب افتادم ...فقط موقع افتادن فهميدم تو بغل پرهام افتادم
****
...وقت چشم باز كردم رو تختم بودم ....يه سرمم بالاي سرم ....مي دونستم باز قندم افتاده ...ثريا جون با نگراني بالاي سرم نشسته بود...پرينازم كنار پنجره ...
پرهام طرف راستم نشسته بود و داشت با سرنگ يه چيزي رو به دستم تزريق مي كرد..
وقتي ديد كه چشم باز كردم ...بهم لبخند زد ..

به چشاش نگاه كردم....
مي خواستم حرف بزنم ولي قادر نبودم.... دهنم سنگ شده بودو باز نمي شد...
پرهام با خنده- با اين قندت چيكار مي كني كه هي مي يوفته ....
به پريناز و ثريا جون نگاه كردم ...مي خنديدن ...
ثريا جون- خداروشكر حالت بهتره ...فكر كنم این چند روزه حسابي اذيت شدي... استراحت كن .
پريناز اون جوشنده ای رو كه گفتم برو بيار...
پريناز- چشم الان ...
ثريا جون از كنارم بلند شد و دستي به صورتم كشيد...
ثريا جون- بايد به این پرهام بگم كه قندتو درست كنه..... زيادي خطريه ...
ثريا جون- پرهام جان تا پريناز جوشندشو بياره حواست بهش باشه ...من برم نمازمو بخونم
پرهام- چشم شما بريد خيالتون راحت ...
پرهام با چشاش رفتن ثريا جونو تا در بدرقه كرد...
وقتي درو بست... پرهام بهم نگاه كرد...
.....
-تمام حرفايي رو كه به مريم زدي واقعيت داشت
پرهام- كدوم حرفا؟
-همونايي كه امشب بهش گفتي
پرهام- تو از كجا مي دوني؟
-مهم نيست...... فقط بگو حقيقت داشت
پرهام- تعقيبم كردي ؟
- تو جواب منو بده
با اينكه هنوز سوالش در مورد اينكه من از كجا مي دونستم بر طرف نشده بود سرشو تكون داد
پرهام- اره واقعيت بود...همش
-پس چرا به من نگفتي ...
خنديد
تو هيچ وقت در مورد زندگيم چيزي ازم نپرسيدي
-تو كه دوسش نداري.... چرا مي خواي باهاش ازدواج كني
جوابي نداد
فقط به خاطر اينكه ثريا جون نظر داده و براي احترام به حرفاش پا رو خواسته دلت مي زاري
پرهام- من خواسته ای ندارم كه پا روش بذارم...
تو جام نيم خيز شدم.....يقه لباسوش گرفتم
-دورغ مي گي .... دروغ مي گي ....من مي دونم ..تو هيچ علاقه ای به مريم نداري ......همش به خاطر ثريا جونه....
-بگو داري دروغ مي گي ......چرا سكوت مي كني .... بگو اونو دوست نداري .....با گريه ادامه دادم ....دو دستي يقشو چسبيدم ...بگو.... بگو دوسش نداري .....
با ناراحتي دستامو از يقه اش جدا كرد ... از كنارم بلند شد....و به طرف پنجره رفت .... دست راستشو كرد تو جيبش و دسته ديگشو به لبه پنجره تكيه داد و سرشو انداخت پايين..
-چرا داري این كارو مي كني ......چرا به ثريا جون نمي گي ....اون كه انقدر دوست داره و حاضره برات همه كار كنه ......چرا بهش نمي گي ....
به طرفم برگشت و سرشو به سرم نزديك كرد .....
چشاش برق مي زد ..... اشك تو چشاش جمع شده بود .......تو اشتباه مي كني ... من دوسش دارم .... خيليم زياد دوسش دارم .....
با بهت بهش خيره شدم.....

ازم فاصله گرفت و به طرف در رفت ...
صداش كردم... پرهام...
ايستاد..... و لي به طرفم بر نگشت

-فقط اينو مي دونم انقدر دوست دارم كه بدون تو نمي تونم نفس بكشم
من دوست دارم ... عاشقتم ..........پرهام
سرجاش بدون اينكه حرفي برنه وايست و بعد از چند ثانيه
پرهام- بخواب نازي.... .بخواب .....و .برق خاموش كرد و از اتاق خارج شد...
به در بسته شده نگاه كردم...
چشمام باروني شدن....
تو دوسش نداري .... نداري
با عصبانيت سرمو از دستم كشيدم بيرون تمام ملافه رو خوني كردم و ... خودمو انداختم رو تخت و پتو رو كشيدم رو صورتم ....
و با صداي بلند شروع كردم به گريه .كردن ...
صداي در امد يكي امد تو
پريناز- نازي
-برو بيرون .........نمي خوام كسي رو ببينم..... برو بيرون
پريناز- باشه..... باشه .....تو خودتو ناراحت نكن رفتم

با نور افتاب كه به صورتم مي خورد از خواب بيدار شدم ...صبح شده بود ...به ملافه هاي زيرم نگاه كردم گوشه گوششو خوني كرده بود....

گوشيمو در اوردم و شماره پدرمو گرفتم

-الو بابا
بابا- توي نازي
-سلام
بابا- تو كجايي ؟داري چه غلطي مي كني
-من
بابا- عمو اينات چي مي گن....چرا هر وقت خونشون زنگ مي زنم تو نيستي ...تو كجايي ؟...
صدام مي لرزيد...
-بابا
بابا- انقدر نگو بابا....مي گم بگو كجايي؟ ...
-من ..من فرار كردم ....
بابا- تو چه غلطي كردي...
-من فرار كردم...چون دوست نداشتم با باك ازد.واج كنم ....
بابا- پس چرا عمو اينات مي گن تو با بابك عقد كردي ...
-دروغ مي گن.... عقدي در كار نبوده ....من قبل از عقد فرار كردم..
-بابا- پس الان كجايي
جام خوبه نگران نباشيد..
بابا- يعني چي نگران نباشم..
بابا- پس اينكه عموت مي گه شناسنامه ات گم شده و ازم اجازه مي خواد كه بره برات المثني بگيره چيه
-بابا شناسنامه ام پيش خودمه ....من اونارو نزديك يه هفته ای ميشه كه نديدم...حتي بعد از فرار كردنم به پليسم خبر ندادن
بابا- چرا زودتر از اينا بهم نگفتي ...تو كجايي ..؟
-گفتم جام خوبه ...
بابا- من با پرواز امشب حركت مي كنم ...فردا اونجام ....
اونا تمام این مدت به من دروغ گفتن
بابا- ادرس جايي رو كه هستي رو بهم بده
-مي خوايد به عمو اينا بدي
بابا- نه اردسو بده...
ادرسو به پدرم دادم....
بابا-.نگران نباش دخترم من فردا ميام....فكر نمي كردم از امانتم اينطوري مراقبت كننن...
-بابا زود بيا دلم برات تنگ شده
بابا- باشه عزيزم من فردا ميام.
***
ملافه هاي خوني رو از روي تخت جمع كردم و به طبقه پايين رفتم ...
ثريا جون از اتاقش داشت مي يومد بيرون ..
ثريا جون- بيدار شدي ؟
--ثريا جون بايد يه چيزي رو بهتون بگم
بهم نگا كرد....
-من بهتون يه چندتا دروغ گفتم
پدر من نمرده...
اونروزم از دست پسر عموم فرار كرده بودم نه كيف قاپا....
ثريا جون- مي دونم عزيزم
-مي دونيد؟
ثريا جون- اره... اوني كه بهم گفته ...... ازم قول گرفت تا خودت بهم نگفتي چيز بهت نگم ...
-پرهام بهتون گفته
ثريا جون- اره
-شما هميشه منو شرمنده مي كنيد
ثريا جون- دشمنت شرمنده عزيزم ..حالت چطوره ؟
-خوبم ...
ملافحه ها رو گرفتم طرفش
-اينا روم تا جايي كه مي تونستم خوني كردم...
ثريا جون- فداي سرت.... الان مي ري كنار استخر ...مثل كوزت چنگ بهشون مي زني كه ياد بگيري ملافه هاي مردمو خوني نكني
به صورتش نگاه كردم ...
-واقعا برم این كارو كنم؟
ثريا جون- بله.....همه ي لكا رو از بين ببر
-چشم
به طرف حياط رفتم ....
پريناز- نازنين
-بله
پريناز- دختر دوره بردگي به سر امده تو كجاي كاري ...
به ثريا جون نگاه كردم دونفري زدن زير خنده
-حالا منو مي زاريد سر كار با ملافه ها افتادم دنبال پريناز كه هي دور ثريا جون مي چرخيد ...
ثريا جون- بسه بچه ها سرم گيج رفت ...
ثريا جون ملافه ها رو از دستم گرفت....و به طرف اشپزخونه رفت

به در اتاق پرهام نگاه كردم......بسته بود مثل هميشه ...
به اشپرخونه رفتم ....ثريا جون من ديگه فردا رفع زحمت مي كنم ...
با نارحتي از كنار ماشين لباسشويي بلند شد..
-فردا پدرم مياد ...
به طرفم امد...حالا بابات امد ما رو فراموش كردي
دستامو انداختم دور گردنش ....من هيچ وقت مامانمو فراموش نمي كنم
پريناز- پس منو پرهامو فراموش مي كني
نه امكان نداره .... شما ها هيچ وقت از ذهنم پاك نمي شيد ...

به اتاقم برگشتم لباسامو از كمد در اوردم و شروع كردم به جمع كردنشون ...لباس پريناز و كه شب مهموني پوشيده بودم با دست نوازشش كردم..
پريناز- چرا موس موس مي كني برش دار...همون شب كه اوردم بپوشي... اوردم كه براي خودت شه ...
با خنده لباسو برداشتم....
پريناز- راستي اينو ديروز پرهام براي تو گرفته بود ... وقت نكرد بهت بده امروز صبح ازم خواست بهت بدم
يه بسته كادو شده بود
از دستش گرفتم ....من مي رم كمك مامان
كادو رو پاره كردم ....يه چادر عربي بود ... هموني كه مي خواستم .... بازش كردمو رو سرم انداختم دقيقا اندازم بود...
تو اينه خودمو نگاه كردم از شب مهموني به بعد هميشه روسروي و شالمو طوري مي بستم كه موهام بيرون نباشه
-من براي دل تو این كارا رو كردم... پرهام....پس ديگه لازمش ندارم
چادرو از سرم برداشتم و پرتش كردم روي تخت و بقيه وسايلمو جمع و جور كردم ....
و سعي كردم از اخرين روز موندن تو اونجا استفاده كنم...