منو پريناز باهم ظرفا رو شستيم و خونه رو مرتب كرديم .... بعد از تموم شدن كارا 4 تا چايي ريختم و به طرف پذيرايي رفتم ...پرهام دستشو گذاشته بود رو سرش و تو فكر بود... ثريا جون هم رو به روش نشسته بود...
- بفرما ثريا جون...

ممنون عزيزم امشب خيلي زحمت كشيدي ...
بهش لبخند زدم و سيني رو به طرف پرهام گرفتم
دستشو از روي سرش برداشت ... و بهم نگاه كرد.... با لبخند بهش نگاه كردم ولي اون ناراحت بود...
پرهام- ممنون اگه خواستي مي توني براي ترجمه از كتابخونه اتاق من استفاده كني
- تا شما هستي چرا كتابخونه
پرهام- من كه هميشه نيستم... اخر شب ميام ... كه اون موقعه هم شما خوابي و من نمي تونم كمكت كنم...
-من كه هميشه دير مي خوابم ....اگه اشكالي داشتم منتظر ميشم تا بيايد ...

كنترل تلويزيون و برداشتم و تلويزيونو روشن كردم و خودمو مشغول تماشاي برنامه ها نشون دادم
ثريا جون- حرفاتونو زديد؟نظرت چيه؟
پرهام هنوز ساكت بود.. گوشامو تيز كردم ....
پرهام- هرچي شما بگيد
ثريا جون- تو كه باهاش مشكلي نداري؟
پرهام- گفتم مادر هر جور خودتون صلاح مي دونيد
ثريا جون- اون قضيه رو بهش گفتي
پرهام- نه نشد كه بگم ...
ثريا جون- چرا مادر این كه درست نيست
پرهام- گفتم كه نشد.... بهتر نيست خودتون بهشون بگيد
نه پرهام بهت گفتم بايد خودتت بهش بگي
ثريا جون نگاهي به من كرد و دوباره به طرف پرهام خم شد...
ثريا جون- اگه قبل از عقد بگي بهتره شايد بعد برات دردسر بشه مادر
پرهام- چيكار كنم ....پدرش كه حتي يه اجازه تلفني حرف زدنو هم بهم نمي ده .....من چطور بهش بگم
ثريا جون- من باز باهاشون صحبت مي كنم ولي اينبار حرفتو بزن ..اونا هم حق دارن كمي سخت بگيرن.... يه دختر كه بيشتر ندارن ...
(يعني چي رو بايد بهش بگه ... كه انقدر مهمه ....بايد تهشو در بيارم )
****
صبح كه پاشدم كسي خونه نبود....براي خودم يه ليوان چايي ريختم و به اتاق برگشتم برگهايي كه رو عسلي گذاشتمو برداشتم و از خط اول شروع كردم به خوندن...
موقعه ترجمه ديدم كه بايد يه سري از مطالبو يادداشت كنم....
من كه برگه نداشتم خواستم برم اتاق پريناز ولي ترجيح دادم از اتاق پرهام خودكارو برگه بردارم...
با برگه ها و ليوان چايي پايين رفتم ... وارد اتاقش شدم...وسط اتاق وايستادم و در و ديوارو خوب برانداز كردم...
اروم لبه تختش نشستم و چند باري خودمو بالا و پايين كردم .. چشمم به كتابخونش افتاد برگه و ليوانا رو گذاشتم رو ميزش و به طرف كتابخونه رفتم... كتاباي بزرگ و قطوري داشت.... اكثرا به زبان اصلي بودن ....يكي از كتابارو رو در اوردم و چند برگي از شو ورق زدم ....گذاشتم سر جاش و يه كتاب ديگه برداشتم... اتاقشم... بوي خودشو مي داد...كشوي ميزو باز كردم دوتا سر رسيد و يه البوم عكس توش بود
البومو برداشتم و در حال باز كردن چهار زانو نشستم رو تخت ...
عكسا از كوچيكيش شروع ميشد تا نوجوني و جواني ....دانشگاه رفتن و بيمارستان ....
چيز جالبي كه تو همه عكسا ديده مي شد ...اين بود كه پشت همه عكسا توضيحي در مورد مكام و زمان عكس نوشته شده بود....حتي سنشو تو اون عكس قيد كرده بود...
تو بيشتر عكسا كنار دوستاش و همكاراش بود..... از ثريا جون و پريناز هم بود ولي كم ..فقط تنها چيزي كه تو عكسا نديدم عكس باباش بود...
چون پشت عكسا حتي اسم اونايي رو كه كنارشون وايستاده بودو نوشته بود..
به جز اسم باباش
چشمم به يكي از عكساش خورد ... لباس كوهنوردي تنش بود ....كنار يه تپه در حالي كه با دست بهش تكيه داده بود وايستاده بود و به دور بين مي خنديد
كيفيت عكس فوق العاده بود انگار منم اونجا بودم ...
موهاش رو پيشونيش ريخته شده بود ..... عكسو برداشتم ....پشتشو خوندم...
سال 85 ... شهميرزاد(سمنان)....يه هفته از تولد 29 سالگيم مي گذره
دوباره عكسو بر گردوندم و به چشاي خندونش نگاه كردم....
اقا پرهام این مال من ... بدجوري چشممو گرفته
عكسو برداشتم و البومو گذاشتم سر جاش و يكي از سررسيدا رو براشتم
اوه اوه چه خبره.... چقدر توش نوشته
به تاريخاي كه نوشته بود نگاه كردم ..... اخرين نوشته رو اوردم ...مال ديشب بود...


به زيبايي دلت نديدم دل ديگر
نگاه كن به روياي دلم
كه يك نظر كافيست
شاد كن دل بي درمانم را
فقط يك نگاه كافيست
فقط يك نگاه از پس ديوار دلت
به اميد رويايي كه هرگز نخواهد بود
چشمانم را بستم به دنياي تو
و گشودم دلي به روياي تو
........
چرا نمي تونم باهاش حرف بزنم....

منظورش كيه؟ نكنه منظوررش مريمه كه نمي تونه باهاش حرف بزنه...
با نارحتي سر رسيدو انداختم تو كشو و پشت ميزش نشستم ....
دوسش داري كه داري
نمي توني باهاش حرف بزني به جهنم
تو مال اون نيستي .... مال خودمي ....
با عصبانيت برگه ای رو برداشتم وشروع كردم به ترجمه
چنان مشغول شدم كه زمانو فراموش كردم ....تو حين ترجمه از بعضي از كتاباي پرهام هم استفاده مي كردم...هندزفري هم تو گوشم و با نواي موسيقي حسابي تو ترجمه غرق شدم
حسابي رو ميزشو شلوغ كرده بودم ....
خيلي خسته شدم چشمم به ساعت رو ديوار افتاد ساعت شده بود 4 بعد ظهر

اوه من از اون موقعه اينجام ... پس چرا كسي صدام نكرده ...
به چايي نصفه خورم نگاه كردم.. گردنمو كش و قوس دادم....
انگشتامو تو هم قلاب كردم و به سمتو جلو كشيدمشون كه صدا دادن ....هنوز دستام به صورت كشيده جلوي صورتم بودن كه در باز شد...
پرهام- تو اينجايي؟
-سلام
پرهام- پس چرا هر چي صدات مي كنيم جواب نمي دي
هندزفري رو از گوشم در اوردم ...كي منو صدا كرده
پرهام- مامان بيا اينجاست
ثريا جون و پريناز با اضطراب امدن
-چيزي شده
ثريا جون- دختر تو كه مارو نصف جون كردي
پريناز- چرا هرچي صدات كرديم جواب ند ادي
....
-من صداي كسي رو نشنديم
پرهام- تو از كي اينجايي؟
- از صبح.........براي ترجمه نياز به كتاب داشتم امدم از كتاباي شما استفاده كنم...
پريناز- این چه ترجمه كردنه كه همونو داشتي به كشتن مي دادي دختر....
-فكر كنم هندزفري تو گشوم بوده كه نشنيدم
هر سه تايي نفسي از راحتي كشيدن
پريناز- هر چي صدات كردم ديدم نيستي ....لباسات بود حتي لباساي بيرونت ولي خودت نبودي........... ترسيدم بلايي سرت امده باشه...
بعدش فكر كردم شايد رفته باشي بيرون... كه به پرهام زنگ زديم اونم فهميد نيستي زود خودشو رسوند...
شمارتم نمي دونم كجا نوشته بودم كه حداقل باهات تماس بگيرم
-ببخشيد باعث نگرانيتون شدم...انقدر سرگرم شده بودم كه زمان فراموش كردم..
پرهام- اون ترجمه انقدر ارزش داشت كه بخاطرش همه مارو و نگران كردي
- نه نه باور كنيد
پرهام بدون اينكه منتظر حرفم بشه اتاق ترك كرد
ثريا جون- ازش ناراحت نشو...همچين گفتيم همه چيت هست خودت نيستي كه با هول و ولا خودشو رسوند...
-ببخشيد من همش باعث دردسرم...
پريناز- تو از صبح گشنت نشده
-چرا اتقافا............ به خاطر گشنگي دست از كار كشيدم
ثريا جون- بازم خدا پدر گشنگي رو بيامرزه كه يادت افتاد مايي هم هستيم..
ثريا جون رفت طرف اشپزخونه...
-خيلي بد شد
پريناز- نه ولي پرهام خيلي نگرانت شد... بهتره بري از دلش در بياري
-حالا چطور در بيارم
پريناز- با قاشق يا با چنگال...كارد ميوه خوري هم بد نيست
-اما ساتور كارامد تره ها
پريناز- برو انقدر زبون نريز ...
پرهام تو اشپزخونه بود و بطري ابم دستش ... چشمش كه به من خورد سر بطري رو گذاشته تو دهنش
- خوبه خودتون دهني دوس نداريد كه داريد با دهن مي خوريد..
اب پريد تو گلوش..و سرفه كرد...
پرهام- هيچ وقت براي كار ديگران خودتو اذيت نكن...ترجمه نكردي كه نكردي لازم نبود انقدر خودتو اذيت كني و مارو نگران ..
- حق با شماست نبايد زياد توش غرق مي شدم
بطري رو برد زير شير اب و ابشو خالي كرد و دوباره پرش كرد..
پرهام- تموم شد يا هنوز بايد ترجمه كني ؟
-فكر كنم تا شب تموم بشه
پرهام- چه سريع ... جايي هم اشكال داشتي
- يه چندتا جايي بله ...گفتم شب ميايد از تون مي پرسم ...
پرهام- الان كه هستم ...
ثريا جون- بذار بياد يه چيزي بخوره بعد
- نه ثريا جون زياد نيست الان ميام
ثريا جون- باشه عزيزم
***
-ببخشيد رو ميزتونو چه كردم ....
لبخندي زد اشكال نداره ...
پرهام- بيا بشين بگو اشكالات كجاست
رو صندلي نشستم ... يكي از دستاشو تكيه داد به پشت صندلي و اون يكي رو هم رو ميز و به طرف من و برگه ها خم شد..
كمي برگه ها رو جابه جا كردم كه متوجه شدم زير این برگه ها عكس پرهامه...
اوه ماي گاد بدبخت و بي ابرو شدم..رفت.
پرهام- چي شد بگو ديگه ...
سعي كردم اروم باشم و هيجانو از خودم دور كنم
-خوب این اصطلاحو شما تو علم پزشكي چي بهش مي گيد ... شايدم از همين كلمه استفاده مي كنيد ...
پرهام شروع كرد به توضيح دادن...
اصلا نمي فهميدم چي مي گه...حالا این عكسو چطور از گمرك چشاش رد كنم.
چيزايي رو كه مي گفت مي نوشتم...
دستام رو برگه ها بود كه عكس ديده نشه
پرهام- خوب ديگه؟
به زور برگه هارو زير ور و كردم
- اينجا معنيش ميشه این.... حالا نمي دونم درست ترجمه كردم يا نه....ببينيد ربطي به قلب داره
از بدشانسي ترجمه رو زير متن نوشته بودم ...دست برد و برگه رو برداشت..... واي الان مي بينه
برگه ها رو برداشت و صاف وايستاد....چشام خورد به لبه عكس كه از این پايين ديده مي شد ....
پرهام- درسته.... ولي مي تونستي اينطوري بنويسي ....خم شد و با خودكار بعضي از كلمه ها رو تغيير داد...
دوباره برگه ها رو برداشت ...
كه عكس از بين كاغذا افتاد و رو زمين..
چشامو بستم....و زير چشمي بهش نگاه كردم
پرهام يه لحظه مكث كردم وبعد خم شد و عكسو از روي زمين برداشت...و نگاش كرد....منتظر داد و بيدادش بودم..
پرهام- يادش بخير با يكي از بچه ها رفته بوديم خيلي خوش گذشت .......
چشمامو اروم باز كردم
چيزي نگفت و عكسو گذاشت كنار گلدون رو ميز و بقيه ترجمه رو خوند....
همه ي اشكالمو ازش پرسيدم....
و اونم با ارامش جواب داد...
كارمون كه تموم شد...
- الان اتاقتونو مرتب مي كنم ...
پرهام- نه نيازي نيست خودم جمعش مي كنم....
- نه خودم بهم ريختم ..........بايد خودمم مرتبش كنم
و زودي پا شدم ...... كتابارو تو قفسه گذاشتم....رو صندلي نشست و كاراي منو زير نظر گرفت ... حسابي هول كرده بودم و هي دستم به این ور اونور مي خورد 3بار ليوان خودكار و قلماشو ريختم و هي جمع كردم... دست به سينه نشسته بود..
-نمي ريد بيرون يه هوايي بهتون بخوره
پنجره رو باز كرد .. اينم هوا
-گشنتون نيست
پرهام- نه ناهار خوردم ديگه تا شام چيزي نمي خورم
تمام برگهايي كه روي زمين ريخته بودم و مچاله شده بود.... جمع كردم ..... رو ميزشو مرتب كردم ...هنوز عكس رو ميز بود....
گوشيمو برداشتم...... خوب با اجازتون ...
پرهام- برگها رو نمي بري ...
برگشتم و برگه ها رو از دستش گرفتم چشمم خورد به عكس .... اونم متوجه شد ...
با ارامش بهم نگاه كرد و منتظر بود من كاري كنم...دستم بدجوري رو شده بود
پرهام- اگه خواستي بازم مي توني بياد از كتابخونه استفاده كني
-نه ديگه نيازي نيست....و زودي از اتاق خارج شدم
درو بستم و كوبيدم رو سرم...
-چقدر تو بي ابرويي دختر
در پشت سرم باز شد..
دستم رو سرم بود...
با خنده بهم نگاه كرد...
پرهام- چيزي جا گذاشتي ....
بهش با ترس و خجالت نگاه كردم... دوتا پا داشتم ....دوتا ديگه هم قرض كردمو و تا مي تونستم يه نفس تا اتاقم دويدم ....
تا شب كار ترجمه رو تموم كردم پرهام براي شام نيومد....اخر شب بود..... سه نفري داشتيم فيلم مي ديدم كه پرهام امد...
سرم پايين بود....و زير زبوني سلام كردم...

رفت تو اتاق و لباسشو عوض كرد ..... امد كنار يكي از راحتياي بغليم نشست ...راحت نبودم از سر قضيه عكس از بعد ظهري تا به الان .....دلم مثل سيرو سركه مي جوشيد...
يهو مثل فنر از جام بلند شدم ...
پريناز- كجا
سه تايي نگام كردن
- كسي چايي مي خوره...
ثريا جون – من كه نمي خورم
پريناز- منم الان خوردم
پرهام- ممنون مي شم براي من بياريد
-چشم الان ميارم
پرهام- لطفا ليواني باشه
وارد اشپزخونه شدم
توف تو روت نازي با چه رويي داري براش چايي مي بري
يه ليوان برداشتم ....
اصلا به من چه مي گم.... اون اونجا بود..... اونم باور كرد ...
ليوانو گرفتم زير شير سماور و باز كردم...
چشامو به سقف اشپزخونه دوختم و به فكر فرو رفتم و هي سرمو تكون مي دادم
ای ای سوختم...
اب داغ از ليوان سرا زير شد ه بود و رو دستم
دستمو زير شير اب نگه داشتم
عرضه يه چايي ريختن هم نداري.... اون وقت مي خواي خير امواتت شوهر كني ... اي خاك تو سر دست و پاچلفتيت بكنن
وقتي چايي رو بردم ثريا جون رفته بود بخوابه........پريناز م كه داشت كتاب مي خوند و پرهام به تلويزيون نگاه مي كرد..
-بفرمايد..
پرهام- ممنون................ ترجمه ها تموم شد
-بله
پرهام- جاي ديگه كه مشكلي نداشتيد.
-چرا اتفاقا
پرهام- خوب بياريد
-نه باشه براي بعد...... عجله ای نيست
پرهام- من كه الان هستم.. خسته هم نيستم..... بياريد...
به پريناز نگاه كردم مشغول خوندن بود
-باشه پس صبر كنيد من برم بيارم ...

-بفرمايد جاهايي كه اشكال داشتم زيرشون خط كشيدم....
خواستم برم كه خودشو روي مبل دو نفر تكون داد و براي من جا باز كرد...
باز به پريناز نگاه كردم .... نه توي يه عالم ديگه سير مي كرد ..
دستي به شالم كشيدم و كنارش نشستم.. پاشو روي اون يكي پاش انداخت ... و شروع كرد به خوندن ترجمه ها
خودكاري رو از توي جيب پيرهنش در اورد .....و بعضي جاهارو تغيير داد.. بعد از 15 دقيقه پرينازم عزم رفتن كرد..
پريناز- من كه رفتم بخواب شما دوتا نمي خوابيد ..
پرهام با تحكم......نه هنوز كارمون تموم نشده....
پريناز- پرهام مامان گفت با خانوم پازوكي حرف زده فردا شب مي توني بري دنبال مريم... هم بيرون يه چيزي بخوريد هم حرفاتونو بزنيد
به پرهام نگاه كردم اخماش تو هم رفت و با قيافه ای عصبي به كارش ادامه داد
(تو كه دوسش داري اخم كردنت ديگه چيه ؟)
حالا منو پرهام مونده بوديم
پرهام- اگه بعضي از اصطلاحاتو بدوني ......خوب مي توني ترجمه كني... ترجمه ات خيلي رونه...
-ممنون ...
دستام يخ كرده بود ... و خدا خدا مي كردم زود كارش تموم بشه تاب نگاهاشو نداشتم...
ترجمه ها رو مي خوند و بعضي جاها كه بايد تغيير مي كردو بهم مي گفت
منم فقط سرمو تكون مي دادم ...
برگشت بهم نگاه كرد ... خسته ای؟ ...
-نه نه
پرهام- پس چرا حرف نمي زني
چيزي نگفتم
پرهام- جلال امروز حالتو مي پرسيد و از ترجمه ها خبر گرفت..
-سلامت باشن
پرهام- ازش خوشت مياد؟
رنگم پريد انتظار چنين حرفي رو از طرف پرهام نداشتم...
به چهره ام نگاه كرد از خجالت سرمو انداختم پايين...
پرهام- مي خواست بدونه مي تونه باهات حرف بزنه .......و بيشتر باهم اشنا بشيد
-براي چيه؟
پرهام- يعني نمي دوني چي مي گم.....
-نه
كلمه اي رو روي برگه اصلاح كرد...
پرهام- تو كه از اون خوشت مي ياد به احتمال 100 درصدم اونم از تو ..پس بايد بفهمي چي مي گم...
از ت9سال بزرگتره ...مثل خودته شاد و سرزنده ...پس بايد پسنديده باشي...
تازه معني نگاهاي جلال مي فهميدم..
دوباره رو برگه يه چيز نوشت و گفت
مي خواست اگه تمايل داشته باشي اخر هفته با خانواده خدمت برسن
چشام چهارتا شد ...اين جلال ديگه كي بود
با پوزخند بهم نگاه كرد .....چيه انتظار نداشتي انقدر زود دست به كار بشه
خيلي خوشحالي نه
من هنوز ساكت بودم ....
برگه ها رو دسته كرد...
پرهام- سكوتت يعني موافقي...
هنوز بهش نگاه مي كردم... برگه ها رو گذاشت تو دستام... شمارشو رو برگه ها نوشتم ...خودت بهش زنگ بزن و بگو ترجمه ها ش اماده است...
دست تو جيب شلوارش كرد و به طرف اتاقش رفت..
به برگه هاي تو دستم نگاه كردم...شماره جلالو بزرگ نوشته بود... انچنان با خودكار موقعه نوشتن فشار اورده بود كه جاي اعداد فرو رفته بود تو برگه
.....
برگه ها رو برداشتم و پشت سرش دوديدم ...
-پرهام..
به طرفم برگشت..
به من من افتادم ..
ولي تو يه لحظه با قدرت به چشاش خيره شدم
-تا تو هستي لزومي نمي بينم بايه مرد غريبه هم صحبت بشم... خودت بهش بده و بگو ديگه چيزي ترجمه نمي كنم ...
برگه ها رو انداختم تو دستش ...خوب بخوابي
و به طرف اتاقم رفتم
رفتاراي پرهام دو پهلو بود.......خودمم نمي دونستم بايد چيكار كنم....
جلالم قوز بالا قوز شده بود...

پسره بوق ...يه بار منو ديده مي خواد بياد خواستگاري ...حتما فكر مي كنه بي كسو كارم كه انقدر راحت به پرهام گفته بيايم خواستگاري.
حالا این به جهنم ... باز بيرون رفتن این دوتا رو چيكار كنم...ديگه خسته شدم... چقدر این بازي موش و گربه را بايد ادامه بدم...
پرهام اگه منو مي خواي فقط يه قدم بردار... بقيه رو خودم ميام...با تريلي ام ميام...
اه مرد ام انقدر بي بخار
....
يعني چي رو بايد به مريم بگه .... ..
امشب بايد تهشو در بيارم .....با سحر تماس گرفتم
تا گوشيشو برداشت
سحر- نه ماشين دارم..... ..نه كلاه گيس.........نه عينك.......خال مالم تعطيل... دور رفاقتم يه خط بزرگ قرمز كشيدم...به اسم ورود رفيق با كلك ممنوع
ماشين بابام بردارو بيار...... نگو بلا سرش اوردي كه بايد فاتحه تو بخوني...
عاشقي كه عاشقي............. مردم چه گناهي كردن كه بايد پا به پاي تو بسوزنو بسازن...
حرفي نمي زدم و به حرفاش گوش مي كردم
وقتي ديد چيزي نمي گم
سحر- خودتي پشت خط ديگه....چرا حرف نمي زني ....من كه مي دونم بازم كارت گير كرده ...و بايد این سحر در به در كارتو راه بندازم...
ولي موقعه خوشي .............سحر بره به گور........... بره به قبر ...
من بقيشو ادامه دادم................ بره خونه بخت ...بره خونه شوهر... بره خونه ارزوهاش ...
با صداي ذوق كرده گفت .....مي دوني باز م قراره كجا برم
- اره عزيزكم قراره بياي پيش من.... تا با هم يه كار بزرگ كنيم..
سحر- ديدي ديدي بازم خرم كردي....... این انصاف نيست .... و صداي گريه كردن از خودش در اورد...
-گريه نكن ديگه ببين امشب مي خوام ببرمت يه جاي خوب ...
مثل بچه ها گفت... ..توتجا
-يه جاي خوب ...
سحر- بلام علوسكم ميگيلي
-اله ..............فقط تو او چيزي رو كه مي گم برام بيار ...
سحر- قول
-قول
سحر- خوب بايد كجا بيام و چي برات بيارم ....
منم شروع كردم به گفتن ماجرا و اينكه چه نقشه ای كشيدم .....و بايد چي بياره ...
سحر- نازي ول كن تو روخدا ... ضايع بازي مي شه خفن ...
- نترس اگه تو همون چيزي رو كه گفتم انجام بدي هيچي نميشه
سحر- اگه بفهمه كار تو بوده خيلي بد مي شه ها
-ای بابا از كجا مي خواد بفهمه
سحر- اخه مغز فندقي .. برو مثل بچه ادم بگو بيا با من ازدواج كن.... چرا داري براش اينطوري له له مي رني
-زهرمار ........درست حرف بزن
سحر- عزيزم هر كي جاي من بود....... الفاظ زيباتري به كار مي برد.... مرگ تو هواتو داشتم زياد بارت نكردم...
-حالا هستي
سحر- اره داش... ما خراب رفاقتاي دو زاريم ............هستمت خفن
-پس منتظر باش تا من بگم كي بياي ...
*****
خوب اينم از این.....
تا ظهر حسابي نقشه كشيدم.... براي ناهار منو ثريا جون تنها بوديم....
ثريا جون- نازنين جون مي خواستم بگم اينجا رو مثل خونه خودت بدون ... ولي ببخش مي پرسم حالا كه مي دوني فاميلات نمي خوانت مي خواي چيكار كني ...
با غذام كمي ور رفتم..
-مي خوام بر گردم....
ثريا جون- يعني هيچ اميدي نيست... مي خواي منو پرهام بيايم حرف بزنيم
-نه نيازي به این كار نيست...............يه مدت مي مونم ايران و بعدش بر مي گردم.... زندگي من اونجاست...
البته اگه مزاحمتون نيستم........ مي خوام این مدت پيش شما بمونم..
ثريا جون- نه عزيزم خيليم خوشحال مي شم كه بموني.......فقط نگو به همين زوديا مي خواي بري...بايد براي مراسم پرهام بموني...
-مراسم پرهام...
ثريا جون- اره ...امشب ديگه حرفاشونو مي زنن... اگه خدا بخواد اخر این هفته ديگه این دوتا رو بهم برسونيم...دوست دارم تو هم باشي... بعد از اونم بموني خيلي خيلي خوشحالمون مي كني ....
-حالا چرا انقدر زود..
ثريا جون- پدر و مادرش اصرار دارن.....
-اقا پرهام... مريمو دوست داره؟
ثريا جون- از بچگيش تا به حال فهميدم وقتي ساكته.... يعني اينكه يا ترديد داره يا اون چيزيو نمي خواد
-الان چي ؟
ثريا جون- تا الانم كه مخالفتي نكرده.... حتما مي خوادتش
-ولي گفتيد وقتي ساكته يعني نمي خواد..
ثريا جون- پسرم از حياشه كه چيزي نمي گه
(اه .... پس حيا و شرم مانع ميشه ...نتوني راحت ابراز علاقه كني اقا پرهام )
ثريا جون- ولي بايد بگم از بچگيش خيلي از رفتار و اخلاقشو نمي تونستم پيش بيني كنم...
-انشالله كه اقا پرهام خوشبخت بشه
ثريا جون- بگو خوشبخت بشن
... فقط لبخند زدم...و تو دلم گفتم انشالله دوتايي خوشبخت مي شيم...وبا خوشبختي مونم چشم مريم جونو در مي ياريم
ساعت 6 بود كه پرهام امد....
ثريا و پريناز با هم رفته بودن خونه يكي از همسايه ها و من تو خونه تنها بودم.....روي يكي از راحتيا نشسته بودم و داشتم ميوه مي خوردم ...
تا ديدمش از جام بلند شدم ..........سلام....
پرهام- سلام تنهايي؟
- بله مادر و پريناز رفتن خونه يكي از همسايه ها ........چايي مي خوريد براتون بيارم ...
پرهام- نه ممنون...
كيف به دست به طرف اتاقش رفت كه يه لحظه وايستاد و به طرفم برگشت...

پرهام- ترجمه ها رو دادم ... اصرار داره كه باهات حرف بزنه...
اب دهنمو قورت دادم...من كه بهتون گفتم....
پرهام- ازم شماره اتو خواست ... بهش گفتم بهت مي گم اگه خواستي خودت باهاش تماس مي گيري ....
-من ديشب جوابمو دادم... هيچ علاقه ای هم به حرف زدن و توجيه كردن ندارم..
پرهام- ولي پسر خوبيه....معلومه خيليم دوست داره.....از وقتي ديدتت مدام ازتو حرف مي زنه.... اگه دست خودش بود الانم مي يومد تو خونه
- مگه الان بيرونه...
پرهام- نه ماشينم خراب شده بود ...منو با ماشينش رسوند.....چرا نمي خواي باهاش حرف بزني ....
-شما چرا اصرار داريد من باهاش حرف بزنم....
پرهام- ادم مورداي خوبو از دست نمي ده
- من ازش خوشم نمياد...
پرهام- تو كه تا حالا درست و حسابي باهاش حرف نزدي ...چرا بهش يه فرصت نمي دي كه خودشو نشون بده ...شايد اوني بود كه مي خوايش
سرمو انداختم پايين ...با نوك انگشتام ور رفتم..
-اوني كه من مي خوامش زمين تا اسمون با جلال فرق مي كنه... جلال اوني نيست كه من مي خوامش...
با گونه ها يي قرمز كرده سرمو اوردم بالا....
دو سه قدم به طرف امد .. مي خواست چيزي بگه....
اما وسط راه برگشت و به اتاقش رفت....
با حالتي شل خودمو انداختم رو مبل .... و به درختاي توي حياط خيره شدم...
وقتي پريناز و ثريا جون امدن.... پرهام هنوز تو اتاقش بود.....

از قبل به سحر زنگ زده بودم كه چه ساعتي بيرون منتظرم باشه
همه چي رو اماده كرده بودم و منتظر بودم كه پرهام بره و منم به دنبالش برم....
كيف و مانتومو كنار اتاقك كنار در حياط گذاشته بودم...و سحر تو ماشين منتظر من بود...
بلند شدم و به بهانه سر درد به اتاقم رفتم و بهشون گفتم كه گشنه نيستم و مي خوام بخوام....
مي دونستم وقتي خوابم اونا به اتاق من نمي يان.... از پنجره كشيك مي دادم ...
كه پرهامو تو حياط ديدم... داشت مي رفت بيرون...
تيپ زدنش مثل هميشه نبود ... يه جور اشفتگي تو چهرهش بود... موهاشم خيلي معمولي مرتب كرده بود و همون لباسي رو پوشيده بود كه صبح پوشيده بود....
اماده بودم ..... شلوار جين بايه پيرهن كوتاه با يه شال سرم بود... پنجره رو باز كردم ..
خودمو از نرده ها اويزون كردم و اروم اروم به طرف پايين رفتم ... وسط راه نزديك بود دستم ول بشه و بيفتم كه خدا بهم رحم كرد ...
نزديك زمين نرده ها رو ول كردم....كه با پشت خوردم زمين...
-ایيييييييييييييي...... خوبه پوكي استخوان ندارم وگرنه الان مي پوكيدم
بلند شدم و كمي پشتمو ماساژ دادم..
و اروم و بدون جلب توجه به سمت اتاقك رفتم ...مانتو كيفمو برداشتم ...مانتومو زودي پوشيدم و بدون اينكه دكمه هاشو ببيندم اروم درو باز كردم ....سحرو تو ماشين باباش ديدم ....سوئيچم از قبل جايي گذاشته بودم كه برداره

تا منو ديد برام چراغ داد... دويدم به سمت ماشين ...
-كجا رفت...
سحر- اوناهاش داره پياده مي ره...... مگه ماشين نداره
-چرا ... ولي امروز خراب شده...
سحر- يعني پياده داره مي ره ....
-نمي دونم ....يالا راه بيفت ببينم كجا مي ره....
پرهام تا سر خيابون پياده رفت.... كمي وايستاد دستشو تكون داد يه تاكسي براش وايستاد... سوار شد و منو سحر دنبالش افتاديم...
حدود 5 دقيقه ای دنبالش بوديم كه تاكسي جلوي يه تعمير گاه نگه داشت پرهام پياده شد...
بعد از گذشت زماني با ماشين خودش از تعميرگاه خارج شد...
سحر- داره مي ره خونه مريم ؟
-اره ....اورديش؟
سحر- اره.... چطوري مي خواي جا سازيش كني؟...
-من نمي خوام جا سازيش كنم... تو زحمتشو مي كشي...
سحر- شوخي نكن نازي من نمي تونم
-چرا مي توني خوبم مي توني
اون دو نفر منو مي شناسن...... نمي تونم نزديكشون بشم ...
سحر- نازي بلاخره با این كارات دو تامونو بدبخت مي كني ...
-بردش چقدره...؟
سحر- انقدر هست... كه صداي بال بال زدن مگساي توي دستشويي رستونو بشنويم

-اه اه .... حال بهم زن..
سحر- عزيزم خواستم بدوني چقدر قويه...
-حالا از كجا گيرش اوردي ...
سحر- گيرش نيوردم ....خريدمش ...
كارش عاليه فقط كافيه ... (يه جسم كوچيكو از تو جيبش در اورد ... و به طرفم گرفت )
اينو يه جايي رو ميزشون بذاري كه ديگه صداي تپش قلباشونو م بشنويم...
-كه اينم دستاي هنرمند تو رو مي بوسه
سحر- امشبو كه نمي توني بهم بزني
-شايد نتونم بهم بزنم......... حداقل مي فهم قراره چي رو بهش بگه...
پرهام بعد از سوار كردن مريم حركت كرد...
-حتما مي خواد ببرش همون رستوران هميشگيش
سحر- رفتي
-اره با خودش
سحر- پس ادرسشو بده ما زودتر از اونا بريم...
-اشه... خواستم بگم بپيچه كه ديدم پرهام يه مسير ديگه رو رفت
سحر- بگو ديگه
-فكر نكنم بره اونجا ..
سحر- مطمئني
-اره مسيرش اونجا نيست...
سحر- نفهمن نيستي؟
-تختمو جوري درست كردم ...كه اگه درو باز كنن فكر مي كنن خوابن...
سحر- تو ديگه چه عجوبه ای هستي...
بلاخره به رستوارن رسيديم..
سحر- نكنه تو راه باهاش حرف زده باشه
-نه بابا ..حتما چيزي رو كه مي خواد بگه مهمه ...پس نمي تونه موقعه رانندگي بگه ....پرهامي رو كه من مي شناسم.... حرفاي مهمو تو ماشين و موقعه رانندگي نمي گه...
سحر- حالا به ما شام مي دي.... يا بايد فقط خر حمالي كنم
-شامم بهت مي دم... تو فقط برو ببين كجا مي شينن و اينو اونجا بذار ...
سحر- مي گم نازي كاش پرهام نبود راحتر مي تونستم برم.......
-بذار ببينم... يه لحظه تو از جات تكون نخور....
منو سحر ميزي رو انتخاب كرده بوديم كه از اونو به اندازه 7 تا ميز فاصله داشت و تازه با يه گلدون بزرگ از ديد اونا مخفي مي شديم...

خودمو به يكي از گارسونا رسوندم...
-اقا
گارسون- بله خانوم امري بود؟
-لطف مي كنيد بريد به اون به اقا بگيد كه ماشينشون جاي بدي پارك كردن..... ما نمي تونيم ماشينمونو در بياريم ...
اينم شماره ماشينشه ..
گارسون - .مطمئنيد ماشين ايشونه
بله خودم ديدم با این خانوم از ماشين پياده شدن ...
گارسون- چشم الان بهشون مي گم
يه پنج تومني گذاشتم تو سيني تو دستش
-ممنون

سحر- چي شد
-الان مي ره فقط زود عمل كني ....
گارسون به طرف ميزشون رفت و با پرهام حرف زد ... پرهام بعد از حرفاي گارسون پا شد و از رستوران خارج شد...
-بپر برو ببينم چه كار نمي كني
سحر- ای به چشم فقط نمايشو داشته باشه
از پشت گلدون نگاه كردم....