با دستاي پر وارد خونه شدم... جوجه... كوبيده ... بختياري..... سلطاني.... سالاد ...ماست نوشابه ...دوغ ....با پا در هالو بستم و سلام كردم..
-سلام ..
پريناز- اوه اوه.... ببين چه كرده.... دختر مگه مي خواي يه ايلو شام بدي
-الانشم يه ايليم
پريناز- خيلي ولخرجي
-ای بابا در برابر محبتاي شما كه هيچه... اشپزيم كه افتضاحه... وگرنه يه چيزي براتون درست مي كردم كه انگشتاتونو باهاش بخوريد
پريناز- نه عزيزم.... همون يه بار كه معدمونو با غذا قورت داديم برا هفت پشتمون بسته
پريناز كمك كرد كه غذاها رو ببريم اشپزخونه
-چه خبر
پريناز- سلامتي
-بعد از سلامتيت
پريناز- سلامتي تو
-بعد از سلامتي من
پريناز- سلامتي مامان
-پريناز بعد از خبر سلامتي همه چه خبر
پريناز- سلامتي اونايي كه نمي شناسمشون
-پرييييييي
شروع كرد به خنديدن
مي خواي چه خبر باشه ...دختر خوب ...
-ثريا جون كجاست
پريناز- داره با مادر مريم تلفني حرف مي زنه
-مامان مريم
پريناز- اوهوم....مثل اينكه پرهام و مريم داشتن با ماشين مي رفتن كه يكي با ماشين مي زنه بهشون
-واي چيزيشم شده
پريناز- مثل اينكه دو نفر بودنا
-اهان ..... چيزيشونم شده
پريناز- نه بابا طرف يكي از دختراي سوسول مايه دار بوده..... كه پولش از پارو بالا مي رفته...حسابي علافشون كرده تا پليس بياد كه نمياد ....اخرم پرهام مجبور ميشه مريمو با يه ماشين ديگه بفرسته خونه....
تو رو خدا اينجا رو باش ....دختره نفهم تا پرهام مريمو مي فرسته.... ميگه كار داره بايد برم و خسارت مي ده.......ادم تو كار بعضيا مي مونه ....
- چه دختر نفهم و بي شعوري بوده كه مانع حرف زدن دوتا قمري عاشق شده .....-حالا داداشت خيلي ناراحته؟
پريناز- براي چي؟
-كه نتونسته با مريم حرف بزنه
پريناز- من كه این روزا اصلا از اخلاقش سر در نميارم..... قبلا زياد باهام حرف مي زد ولي الان حتي به زور مي بينمش چه برسه به حرف زدن
-الان كجاست؟
پريناز- از بيمارستان زنگ زدن بايد مي رفت ...
-براي شام نمياد؟
پريناز- چرا مياد
با این اتفاقي كه افتاده مامان بهشون زنگ زده كه اگه بشه فردا شب اونا بيان اينجا ....اينجا نه ديگه خيابونه........ نه تو ماشين ...........مزاحمم ديگه ندارن
پريناز كه حرفشو زد .....مثل تيوپ سوراخ شده .....بادم خالي شد و تموم خوشيم يهو زايل ...
و با ناراحتي از اشپزخونه امدم بيرون
پريناز- كجا؟
-من گشنم نيست مي رم اتاقم
پريناز- نازي
-بله
پريناز- خيلي ميزبان بدي هستي
بهش نگاه كردم
پريناز- تو مثلا مارو دعوت كردي بعدش بدون اينكه ما رو همراهي كني مي زاري ....ميري
- راست مي گي ..... پس بيا اماده كنيم تا داداشت بياد..
داشتم ظرفا رو بر مي داشتم كه ثريا جون امد تو اشپزخونه
پريناز- چي شد مامان
ثريا جون- فردا شب ميان
پريناز- به پرهامم گفتي
ثريا جون- هنوز نه.....امد بهش مي گم
ثريا جون- نازنين عزيزم .... راضي به زحمت نبوديم
چه زحمتي ثريا جون ... قابل شما رو نداره
ثريا جون- حالا چرا این همه گرفتي
- نمي دونستم كي چي دوست داره... براي همين از هر نوع گرفتم
ثريا جون- انشالله كه عروس شي
-فكر نمي كنم
ثريا جون- چي ؟
خنده الكي كردم ...شوخي كردم
ميزو چيديم و منتظر پرهام شديم كه بياد ...يكي از كتاباي پرهامو كه كنار ميز تلفن جا گذاشته بود برداشتم ...به زبان اصلي بود ...
چيزي از متن نمي فهميدم ... چون ذهنم جاي ديگه بود ....

( حالا فردا شبو چيكار كنم .... اينجا كه نمي تونم تغيير چهره بدم....)
اهي از سر استيصال كشيدم و كتابو چند برگ زدم
زمان از دستم در رفته بود و متوجه اطرافم نبودم....
پرهام- چيزي هم ازش مي فهمي ؟
سرمو اوردم بالا..پرهام امده بود .........انتظار چهره ای درهم و ناراحتي رو ازش داشتم ....ولي لبخند مي زد
- هيچي نمي فهمم ..... چطوري اينو مي خونيد ..
پرهام- پس چرا گرفتي دستت
شونه هامو با بي قدي انداختم بالا .....فكر كردم شايد بعدها بخوام منم تخصص قلب و عروق بگيرم ...
پريناز- كه شخصا فلفلا رو بريزي تو قلب مردم
- خدارو چه ديدي شايدم شدم و فلفلا رو ريختم تو دل مردم ....كه زود دل نبازن
پرهام نگاش بهم افتاد و لبخندش محو شد
پريناز- پس دعا مي كنم هيچ وقت دكتر نشي ....كه مردمو خونه خراب مي كني دختر ......
بدويد بيايد شام اماده است..
پرهام- چه خبره
پريناز- از نازنين بپرس امشب همه مهمون اونيم ...
پرهام- ممنون دستتون درد نكنه
-خواهش
يه تيكه كباب برداشتم ... قبل از اينكه بيام خونه فكر مي كردم با این همه ذوق و شوقي كه دارم تمام غذاها رو بخورم...... اما حالا يه لقمشم به زور از گلوم پايين مي رفت
همه مشغول خوردن شديدم .....
به بشقاب پرهام نگاه كردم هم جوجه برداشته بود هم كوبيده ...
(چرا هيچ وقت من نمي تونم براي يه مدت طولاني خوش باشم ...)
هنوز بقيه داشتن مي خوردن كه بلند شدم..
ثريا جون- كجا نازنين جون..
- ببخشيد اشتها ندارم ...يكمم سرم درد مي كنه مي رم بالا
پرهام- حالتون خوبه؟
-بله ممنون فقط يكم خسته ام...
به اتاقم رفتم... شماره بابارو گرفتم ...
مشغول بود...
كنار پنجره رفتم و دست به سينه به حياط نگاه كردم...
سرمو به شيشه چسبوندم و اروم رو شيشه ( ها ) كردم .....روي قسمت بخار گرفته با انگشت نوشتم .......دوست دارم ..........مال من باش ....و چشامو بستم
صداي در اتاق امد...... زودي با كف دست شيشه رو پاك كردم
-بله
پريناز- بيا..... این قرصو پرهام داد ...گفت بخوريش............امروز حالت بد شده بود؟
-نه چيز مهمي نبود
پريناز- پس اينو بخور
-ممنون...... باشه....... مي خورم ...
پريناز- تو كه امدي خونه ....حالت خوب بود
-الانم خوبم ...........فقط زياد راه رفتم.......... براي همين خسته ام
پريناز- چيزي نمي خواي برات بيارم ؟
-نه
پريناز- پس كاري داشتي صدام كن
-حتما
***
تو كه انقدر بال بال مي زني .. خودتو به در و ديوار مي زني ......يعني اونم مثل تو ...تو رو دوست داره .....خودشو به درو ديوار مي زنه ..... شايدم واقعا اونو مي خواد...اصلا پرهام از سرو وضع من خوشش مياد؟..
خوش خيال اون از دختراي محجبه خوشش مياد
من كه نه محجبه ام نه چادري ....
اما من از مريم قشنگترم...
خوب خري ديگه .... اون يه دختر چادري و سر به زير مي خواد .....نه توي جفنكو كه سرو گوشت مي جنبه
من مي دونم پرهام اونو نمي خواد
به قرص كف دستم نگاه كردم .....ياد تپش قلب پرهام افتادم ..
به خنده افتادم .....خدا كنه هميشه قندم بيفته
قرصو تو مشتم گرفتم ...... مشت رو سينه ام گذاشتم و به ياد چشماي پرهام ....چشمامو بستم ....
طبق معمول دير تز ار همه بيدا شدم ...
سلام ثريا جون سلام نازنين خانوم

-چيكار مي كنيد
ثريا جون - دارم سبزي پاك مي كنم ...
رو به روش نشستم و دست دراز كردم و سبزي برداشتم ...
خسته ميشي دخترم خودم تميزشون مي كنم...
نه دوست دارم كمكتون كنم........... پريناز نيست
ثريا جون - نه رفته دانشگاه
-يعني دخترتون امروز منم
ثريا جون - برم برات صبحونه بيارم
-نه .....نه............. مگه خودم چلاقم ... بخوام مي رم براي خودم ميارم
ثريا جون - پس برو صبحونتو بخور ... بقيه اينو خودم تميز مي كنم..
- نه بذاريد اينو باهم تموم كنيم ... بعدش مي رم مي خورم......اينو چطور پاك بايد كرد ..
جعفري رو از دستم گرفت ... و بهم نشون داد كه چطور بايد پاك كنم
-خوب پس جعفريا با من ...
ثريا جون - تونستي ادرسي از فاميلات پيدا كني
دلم نمي يومد بهش دروغ بگم
-بله
دست از كار كشيد و بهم نگاه كرد...
ثريا جون - خوب
با لبخند بهش نگاه كردم ...منو نمي خوان
ثريا جون - اخه چرا؟
نمي دونم ....
و ديگه هيچي بهش نگفتم .... ناراحتي از دست دادن پرهام ... كاراي عموم و رفتار پدرم باعث مي شد بغض كنم..
ثريا جون - مي گم نازي وقتي موهات بازه چقدر ملوس ميشي
-مگه شما ازم تعريف كني ..
قطره ها اشك داشتن به چشمام زور ميوردن ... نفس عميق مي كشيدم كه گريه نكنم ... اما چشام قرمز شده بود ...... در حال پاك كردن سبزي شروع كردم يواش يواش به گريه ...
ثريا جون - الهي من بميرم برات .....خودتو ناراحت نكن عزيزم ....
و امد كنارم نشست و سرمو گرفت تو بغلش
دلم پر بود و بهانه خوب دستم امده بود .....و با صداي بلند زدم زير گريه ..
ثريا جون - قربون بشم گريه نكن.....نخواستنت كه نخواستن مگه ما مرديم ...
-شما خيلي خوبي ثريا جون ...
ثريا جون - خوبي از خودته دخترم ......نبينم ناراحت باشي... منم جاي مادرت
من كه چيززيادي از مادرم يادم نمياد ... ولي مي دونم اگه بود به اندازه شما مهربون نود
ثريا جون - اين حرفو نزن همه مادرا بچه هاشونو دوست دارن.....حالا گريه نكنم دختر لوس ... با این سن و سال گريه مي كنه
سرمو از روي شونه اش برداشت و اشكامو پاك كرد...
بين چه بلايي سر چشات اوردي ... چه بادكنكايي شدن...
جون مي ده بتركونيشون .... با هم خنديدم...
پريناز- مي بينم قاپ مامانمو خوب دزدي..... پاشو پاشو برو اونور.... نوبت منه
پريناز- واي مامان مامان ...
به طرف ما امد و منو با ادا زد كنار .... سرشو گذاشت رو شونه ثريا جون
پريناز- مامان...من به كي بگم كه شوهر مي خوام .....دارم ترشي ليته مي شم...
و با صدا مثلا شروع كرد به گريه..
چرا من سرمو گذاشتم رو این شونه... اون يكي شونه اتو بده مامان اون مال من بود
ثريا جون يه دسته از سبزيا رو برداشت...... دختره چشم سفيد شوهر مي خواي و اروم زد رو سر پريناز
پريناز- نه .......نه .......غلط كردم من يه ليوان چاي با قند مي خوام.....حالا سه تايي داشتيم مي خنديدم
تا عصري سه تايي خونه رو جمع و جور كرديم ... و همه چي رو اماده كرديم ....
پريناز- نازي جون برو دوش بگيرو خوشگل كن كه داره عروس خانوم مياد

بعد از اينكه دوش گرفتم شروع كردم به خشك كردن موهام ...
پريناز با يه لباس امد تو اتاق..... ببين برات چي اوردم
-چي اوردي
پريناز- كشمش و نخود
-با صداي چي
پريناز- بع بع
كش موهامو كه رو ميز توالت بود به سمتش پرت كردم ..
پريناز- چه چوپان بد اخلاقي.........ببين خوشت مياد...
-چه قشنگه
پريناز- اره تازه اگه تو بپوشي قشنگتر هم مي شه ...
-من؟
پريناز- اره براي تو اوردم
- ممنون پري جون ...... همين لباسا هست مي پوشم
پريناز- ای كيو منم مي دونم لباس داري ولي تو این خوشگلتر مي شي ...
-پس خودت چي
پريناز- اوه من تنها همين يك عدد را داشتم... و به تو مي بخشم باشد كه مورد الطاف خداوندگار قرار گيرم...من خوشگلتر از تو دارم كه بپوشم ....انقدر برام ادا اطوار دار نيار بدو بپوش ببينم بهت مياد
يه لباس بلند عنابي رنگ بود كه از كمر باريك مي شد .... استيناش بلند و گشاد بود كه رو شون به طرز زيبايي سنگ دوزي شده بود
- اينو از كجا گرفتي
پريناز- مامان تو سفر مكه برام گرفته ....مثلا به قول خودش برام سنگ تموم گذاشته
اينم شالش
لبه هاي شال هم سنگ دوزي شده بود و هم رنگ لباس بود...
-يعني اندازه امه
پريناز- خوب امتحان كن ...
-باشه تو برو بيرون..... تا من عوض كنم
پريناز- نمي شه منم باشم
- نه نميشه
پريناز- چرا نميشه
-برو بيرون....وبا حنده انداختمش بيرون ... لباسو پوشيدم دقيقا شده بودم مثل عربا فقط من از اونا سفيد تر بود يعني خيلي سفيد تر
پريناز سرشو از در اورد تو
ووووووووووووووووووييييييي يييييي بخورمت... چي شدي
-بهم مياد ...
پريناز- ماه......... مامان ... این شالو هم بندازي رو سرت ديگه همه چي تموم ميشي...
شالو به سبك لبنانيا بست كمي از موهاي جلوم ريخته بود بيرون و با نمك شده بودم
به خودم تو اينه نگاه كردم ...پريناز از پشت شونه هامو گرفت ....تو چرا انقدر عوض شدي
-نمي دونم يعني این منم
پريناز- خيلي خوشگل شدي خدايش این رنگ خلي بهت مياد...فكر كنم مامان از روز اول هم اينو به نام تو گرفته بود..........من برم مامانو صدا كنم بياد تو رو ببينه
-نه نه
ولي پريناز رفته بود...... كه صداي زنگ خونه امد....از پنجره نگاه كردم پرهام امده بود ...داشت در حياط مي بست .. خيلي عصبي بود .... .. همزمان به پنجره اتاق من نگاه كرد..... زودي كشيدم كنار كه منو نبينه ...
با امدن پرهام ........پريناز هم يادش رفت ثريا جونو خبر كنه
منم وقت كردم .... كمي صورتمو ارايش كردم و خودم دوبار ه شالو سرم كردم ....ولي این دفعه موهاي جلومو كامل دادم تو ...حتي يه تار مو هم بيرون نبود...و با گيره ای كه پريناز داده بود لبه شالو محكم كردم كه از سرم نيوفته
(تو اينو دوست داري.......... مگه نه پرهام)
....
20 دقيقه بعد از امدن پرهام دوباره صداي زنگ امد.....
این دفعه خودشون بودن ....از پنجره ورودشون نگاه مي كردم (من بايد این دشمنو از ميدون به در كنم ......)
هنوز تو اتاقم بود م كه پريناز امد ...
داشت چادر خونگيشو رو سرش درست مي كرد....... نازي بدو كه ام.....
و هاج واج بهم نگاه كرد....
با اون چهره متعجب كه داشت بهم نگاه مي كرد ... خيلي با نمك شده بود ...به طرفش رفتم
چرا وايستاديي بدو بريم پايين..........كه عروس خانوم امده.... و از كنارش رد شدم
پريناز سريع خودشو به من رسوندن و دوباره نگام كرد... و يه لبخند زد ....
و زودتر از من از پله ها پايين رفت .... صداي سلام و احوال پرسي ياشونو مي شنيدم
همه نشسته بودن مهمونا پشتشون به من بود
پريناز رفته بود اشپزخونه و ثريا جون و پرهام .... دقيقا رو به روم نشسته بودن ... ثريا جون درحال تعارف كردن و حرف زدن بود و متوجه من نشد .....كه نزديك پله ها وايستاده بود..
پرهام سرش پايين بود براي يه لحظه سرشو اورد بالا كه چشمش به من خورد و محو تماشاي من شد
نمي دونم چه تغييري كرده بودم كه هم پرهام و هم پريناز اينطوري نگام مي كردن ...
با يه لبخند نزديكشون شدم و سلام كردم...
- سلام خوش امديدن
همه سرشو نو چرخوندن ... خانوم و اقاي پازوكي هم با تعجب نگام كردن ... به ثريا جون نگاه كردم كه با يه لبخند شيرين بهم نگاه مي كردم...... بيا دختر م بيا اينجا بشين ...
رفتم كنار ثريا جون نشستم دستشو گذاشت رو دستم و اروم دستمو نوازش كرد...
مهدي تا بشينم همين طور نگام مي كردم ......
بعد از گذشت چند دقيقه
-من برم ببينم پريناز كمك نمي خواد
ثريا جون باشه عزيزم برو ...
داشتم مي رفتم اشپزخونه كه صداي خانوم پازوكي رو شنيدم
خانوم پازوكي - ايشون همون دختري هستن كه اونشب با شما امده بودن
ثريا جون- بله همونه......... نازنين
يعني من چه تغييري كرده بودم كه انقدر براي هم تعجب اور بود...
پريناز داشت چايي مي ريخت ....

-تو شيريني ببر .....من چايي ميارم ...
پريناز- باشه پس زودي بيا باشه

قبل از اينكه بره گونمو كمي كشيد ........امشب چه ناز شدي
توي اخرين فنجون چايي ريختم... خدا رو شكر تو این مدت ديگه ياد گرفته بودم چايي بريزم
به جاي 8 تا فنجون 6 تا ريختم و با سيني چايي امدم بيرون
خانوم پازوكي انگار داشت دختر مي پسنديد و قد و بالام نگاه مي كرد .... از نگاههاي خصمانه مهدي هم خبري نبود......
جاي مريم طوري بود كه مي تونستم به عنوان اخرين نفر بهش چايي تعارف كنم
اول از خانوادش تعارف كردم به مهدي كه رسيدم .... بهم نگاه كرد و با ارامش چايي شو برداشت...
بعدم ثريا جون كه بازم همون لبخند بهم زد ..... بعدم پريناز و حالا به پرهام رسيده بودم جلوش با لبخند خم شدم ...
چشاش برق مي زد ... نمي دونم چي تو دلش مي گذشت ولي اگه من به خودش نمي وردم سوتي مي داد... با نوك كفشم اروم روپاش فشار اوردم ...
كه يعني سه بازي بسه همه دارن نگات مي كنن
كه به خودش امد و سريع فنجونو برداشت
- اه چرا يه فنجون كم اوردم ....ببخشيد مريم خانوم الان براتون ميارم
(يه فنجون چاي پر ملاتي برات بريزم .....كه قلبت يه جا از حركت وايسته كه حتي پرهامم نتونه برات كاري كنه )
فنجونو گذاشتم وسط سيني و به طرف مريم رفتم .....پريناز و پرهام داشتن ميوه و شيريني تعارف مي كردن ...
به لباساي زير چادر مريم نگاهي كردم ..
( عزيزم خوشبختانه لباسات تيره است ......پس فقط دچار درجه سوختگي 70 درصد مي شي ...........و خسارت مادي نمي بيني ...)
داشتم نزديكش مي شدم....پاي چپو گذاشتم جلوي پاي راستم و خودمو به طرف مريم كه تو يه قدميم بود پرت كردم ...
سيني تو دستم موند و فنجون افتاد تو بغلش

مريم- واي سوختم .... بلند شد و شروع كرد به تكوندن لباساش
- اخ اخ ببخشيد ... نمي دونم چي شد ... شرمنده ...
مادرش با نگراني امد طرف مريم ...
خاموم پازوكي - خانوم حواست كجاست...
-ببخشيد نمي خواستم اينطوري بشه ... فكر كنم امشب چشم خوردم وگرنه من از این كارا نمي كردم...
خانوم پازوكي -خوبه والا
-اره بخدا...........بتركه اون چشمي كه منو چشم زد .... مي بينيد حاج خانوم انقدر چشمش شوره كه هرچي اسپند دود كرديم.......... افاقه نكرد كه نكرد .. الله اكبر از این چشمام .....واي واي
پريناز- بفرمايد بريم اون اتاق ...براتون چادر بيارم .....چادرتون عوض كنيد
مريم با ناراحتي و كينه بهم نگاه كرد........ نه ممنون خودم چادر اوردم فقط راهو بهم نشون بديد
پريناز دنبال مريم راه افتاد و يه لحظه برگشت طرفم .....حواست كجاست
-همينجا
سريع فنجونو برداشتم و رفتم اشپزخونه..
(این اوليش منتظر دو ميش باش)

دوباره براش چايي بردم ...
مريم- نه ممنون ديگه نمي خوام
-اه وا چرا من براتون ريختم ......این دفعه مراقبم
مريم- نه ممنون چايي نمي خورم
-هر جور راحتيد
با سيني چايي رفتم و كنار ثريا جون نشستم...
پريناز امد كنارم نشست
پريناز- بيچاره رو سوزوندي
-بزار بسوزه..... تو زندگي بايد بيشتر از اينا بسوزه ....اينا كه چيزي نيست
پريناز- نازي مي فهمي چي مي گي ..
- اون چيزي كه من تو خشت خام مي بينم ....تو عمرا بتوني تو اينه جيبيت ببيني دختر.......... پس غر غر نكن
پريناز- يعني مخصوصا ريختي
فقط خنديدم
پريناز- نازي خيلي خطرناكي ...
-هيس صداشو در نيار
پريناز- فقط نگو براي امادگي براي زندگيش .......مي خواي ظرف سوپم روش خالي كني
-نه عزيزم هنوز انقدر سنگ دل نشدم.... اونو مي زاريم بعد از عقدشون ...كه از تب و تاپ عشق نيفتن
سرمو تكيه دادم به مبل كه نگام به پرهام خورد ...چشاش خندون بود به گمونم حرفاي منو پرينازو شنيده بود..... ....به مهدي نگاه كردم در حال حرف زدن با پرهام بود ...
گاهي هم منو نگاه مي كرد...
پسره هيز ....چشاتو درويش كن ... ولش كنن درسته قورتم مي دن)
همه از هر دري حرف زدن..... الي این دوتا ..من كه حوصلم سر رفته بود ..........
.به پريناز گفتم كي شام مي خوريم

پريناز- .. مامام بريم وسايل شامو اماده كنيم
ثريا جون- اره ....
منو پريناز بلند شديم ...
ثريا جون- اقاي پازوكي اگه اجازه بديد بچه ها تا ميزو مي چينن ... اين دوتا كمي باهم حرف بزنن
اقاي پازوكي- خواهش مي كنم
همچين گفت خواهش مي كنم كه گفتم الان این دوتا رو بفرستن اتاق پرهام..
اقاي پازوكي- مريم جان ...اقا ي دكتر ما اينجا نشستيم شما هم مي تونيد اونجا پشت ميز ناهار خوري بشينيد و حرفاتونو بزنيد ...
به پرهام نگاه كردم ....ناراحت شد معلوم بود كه بهش بر خورده ......ولي مريم انگار نه انگار تازه راضي تر هم بود...
ثريا جون چيزي نگفت .. چون نمي خواست همين فرصتو هم از دست بده...
ثريا جون- بلند شو پرهام جان ...
حالا جا قحط بود ....ما كه داريم ميزو مي چينيم....
-معذرت مي خوام ما داريم ميزو مي چينيم .....انوقت مشكلي نداره
همه نگام كردن..
خوب لابد نداره ديگه ...منم كه چه چيزا كه نمي پرسم ...... ما كه قرار نيست بشينيم حرفاشونو گوش كنيم .....فقط ميزو مي چينيم ...
بفرمايد .......بفرمايد.......... اقاي دكتر... خانوم مهندس...... راستي مهندس بوديد ديگه ..من نمي دونم به كارشناس شيمي مهندس هم مي گن يا نه.... ولي ما در هر صورت به عنوان مهندس قبولتون داريم..
پريناز استين لباسمو كشيد و منو برد تو اشپزخونه
- چرا انقدر لباسمو مي كشي ...
ببين امشبو مي توني خراب كني ...
-تو وسايلو زودي اماده كن ........من تزئينات داخلي رو انجام مي دم
پريناز- مثل سالاد درست كردن
-نه به جان تو واردم
پريناز- خدا كنه....پس من هر چي مي زارم برو بچين
****

بشقابا رو برداشتم و به طرف ميز رفتم ...
با ارامش شروع به چيدن بشقابا كردم ....تا نزديكشون شدم ....ساكت شدن
-واي مزاحم شدم...لطفا دستا بالا مي خوام بشقاب بذارم ...
دوتايي كمي دستاشونو بردن بالا...
خواستن دستاشونو بذارن پايين
-نهههههه
هنوز سوپ خوريا رو نزاشتم...
دوباره دستاشونو بردن بالا
مريم با صداي عصبي ......حالا اجازه هست
-بفرمايد راحت باشيد .... اجازه ما هم دست شماست
حالا نوبت قاشقا بود
داشتم سر ميز با قاشق و چنگلا ور مي رفتم ... قاشقو و چنگال و كارد رو برداشتم و به طرف پرهام رفتم
-بازم شرمنده عروس خانوم..........ببخشيد اقاي دكتر من يه مشكلي دارم
پرهام- بله
چنگالو مي زارن اينور يا اونور قاشقو كارد و چي
پرهام خندش گرفته بود
خواست بگه كه هر كدومو كجا مي زارن
مريم با حرص ..... قاشق و چنگالو از دستم گرفت و با عصبانيت هر كدوم جاي خودش گذاشت و بهم نشون يعني هر كدوم كجا
بشكنكي زدم ...ايول همينه ... از اولم بايد از شما مي پرسيدم....بفرمايد حرفاتونو بزنيد ...
خوب حالا سالاد و سس
سالاد گذاشتم رو ميز يه قاشق كوچيك برداشتم
- واي واي دارم از خجالت اب مي شم .... انقدر مزاحم مي شم ....اقاي دكتر لطف مي كنيد مزه این سسو بچشيد ... هموني هست كه مي خوايد ..

با چشاي متعجب بهم نگاه كرد ...
-نمي خوايد مزه كنيد ...

قاشقو اروم از دستم گرفت و در حالي كه بهم نگاه مي كرد ...مزه كرد
مريم دست به سينه به صندلي تكيه داد و به ما دوتا چشم غره رفت
با هيجان..... چطوره؟
سرشو تكون ارومي داد و گفت خوبه
گفتم خدايي نكرده تند نباشه كه معدتون دچار عذاب بشه..
-ای بابا چرا حرفاتونو نمي زنيد.... الان شام اماده ميشه... ولي شمادوتا هنوز حرفاتو نزديد
ادامه بديد راحت باشيد....... فكر كنيد كسي پيشتون نيست
فكر كردن الان مي رم اشپزخونه كه با صداي بلند
ثريا جون شام اماده است .... اقاي پازوكي......... خانوم پازوكي.... لطفا تشريف بياريد .. مهدي رو هم اصلا ادم حساب نكردم ... كه بهش بگم بياد سر ميز

به مريم كارد مي زدي خونش در نمي يومد ...
ميز ناهار خوري 8 نفره بود..اقاو خانوم پازوكي و مريم كنار هم نشسته بودن پريناز و ثريا جون هر كدوم دو سر ميز ....و منو پرهام و مهدي كنار هم ....
البته طبق نقشه قبلي تمام تلاشمو كردم كه من كنار پرهام بشينم.

سر ميز خانوم پازوكي نگاهي به من كرد ... نگاهي هم به دخترش ....
در حال خوردن مريم كمي بلند شد تا براي خودش سو پ بريزه كه نگاه منو پريناز بهم افتاد و يواشكي خنديدم كه این خنده ما از چشم مريم دور نموند....
سكوت مطلقي كه موقعه خوردن بود با هيچ چيزي شكسته نمي شد به جز با صداي قاشقا و گاهي ملچ ملوچايي كه مي يومد....
زير چشمي پرهامو ديدم كه با خيال راحت مشغول خوردن بود....
حالا نوبت خود شيرين كردن بود...
بشقابم و برداشتم و به طرف پرهام گرفتم
- ببخشيد لطف مي كنيد برام يكم از اون باقالي پلو بكشيد... اخه دستم نمي رسه .....
پرهام- خواهش مي كنم..... و بشقابمو گرفت و مشغول ريختن شد...
به مريم نگاه كردم كه با خشم بهم نگاه مي كرد منم كمي سرمو كج كردم و بهش لبخند زدم ...
پرهام- كافيه ؟
- اوه بله بله بايد به فكر هيكلمم باشم ... و با نگاه به مريم ادامه دادم ..... كه روز عروسيم تازه يادم نيفته بايد لاغر كنم ....ثريا جون و پريناز شروع كردن به خنديدن
مريم سريع خودشو نگاه كرد...
- عزيزم شما كه لاغري... با این روندي هم كه در پيش گرفتي مي ترسم روز عروسي نتوني سر پا وايستي .....پس بخور كه جون بگيري
- اقا داماد عروس لاغر مردني نمي خواد... و بدون اينكه به كسي نگاه كنم شروع به خوردن كردم ...
پريناز از زير ميز به زانوم ضربه زد....
كه صدامو در اورد
-ايييييي
با صدام همه به من نگاه كردن ... با خجالت به همه نگاه كردم
- ايييييييييي ...يعني اييييييييييييينجا به نظرتون گرم نيست
(خدا چرا اينا مي خوان سر به تنم نباشه من كه كاري به كارشون ندارم ....)
چشم چرخندونم
- كسي نظري نداره؟
ثريا جون- نه گرم نيست ..
- .پس من زيادي خوردم.... مي رم بيرون يه هوا بخورم ...نه نگرانم نباشيد ....همه چي خوبه ... فقط يه هوا خوريه ساده است...
از جام بلند شدم...نه توروخدا پا نشيد... غذاتونو بخوريد ...
خانوم پازوكي با ناراحتي نفسشو داد بيرون كه همه متوجه نارحتيش شدن ...
تو حياط زير درخت بيد نشستم...
(چرا پرهام هيچي از خودش نشون نمي ده...
چرا مثل كوه يخه ... نه حرفي نه لبخندي ... حتي به كارامم اعتراضي نمي كنه...
چوب نازوكي رو برداشتم و شروع كردم روي زمين به كشيدن خطوط نامعلوم....
كه صداي زنگ در حياط امد...
پا شدم و با دست پشت لباسمو تكوندم ..........يعني كيه این موقعه شب
به طرف در رفت......... و درو باز كردم ...

مردي پشت در وايستاده بود و پشتش به من بود..
لبه شالمو با دست كمي دادم تو
-بله
مرد به طرفم برگشت
- اه شمايد سلام
جلال يه لحظه ساكت شد و بهم خيره شد
جلال- سلام شما چرا .. پرهام نبود كه درو باز كنه
- من تو حياط بودم ..........براي همين درو باز كردم بفرماييد تو ...
جلال- نه مزاحم نمي شم با پرهام كار داشتم..
- بفرمايد ....الان دارن شام مي خورن ..
جلال- ميشه صداشون كنيد...
الان وقت شامه ... همه دارن شام مي خورن بهتره شما هم بيايد ..
جلال- نه الان خوب نيست اگه ميشه پرهامو صدا كنيد
-چشم پس بفرمايد تو حياط .......تا برم صداشون كنم...
جلال- خيلي ممنون مي شم....
به طرف در ورودي رفتم كه خود پرهام امد
جلال- كي بود؟
-اقاي رادمنش .... با شما كار دارن
پرهام- جلال؟.... الان ؟چي شده كه این موقعه شب امده
-نمي دونم هرچي اصرارم كردم نيومد تو...
پرهام به طرف جلال رفت و منم رو تاپ فلزي كنار استخر نشستم و با پاهام شروع كردم به تكون دادن تاپ ...
داشتن با هم حرف مي زن ....از پنجره داخل خونه رو ديدم ....بقيه هنوز در حال خوردن بودن ...دوباره رومو كردم طرف پرهام و جلال ...
كه ديدم پرهام داره مياد طرفم ....وقتي بهم رسيد ......به پشت سرش نگاه كرد.... مي گم این جلال امشب يه چيزش ميشه .. به تو ميگه با من كار داره...... من كه مي رم پيشش مي گه با تو كار داره
- با من؟
پرهام- اره مي گه يه متن تخصصي به زبان الماني داره مي خواد براش ترجمه كني
- .ولي اون تخصصيه فكر نمي كنم كاري از دست من بر بياد ...
پرهام- چي بگم..... بهتره خودت بري بهش بگي ...
جلال كنار يه درخت وايستاده بود...
بلند شدم .....فكر مي كردم پرهام مي ره پيش مهمونا ولي با من امد...
جلال تا نگاش به ما خورد كمي دلخور شد....
- بفرمايد من در خدمتم..
جلال- به پرهام جان گفتم .... يه مدتيه این متن دستمه ....فرصت نكردم ببرم دار الترجمه ....اگه لطف كنيد برام ترجمه كنيد ممنون مي شم..
-من به اقاي دكتر هم گفتم.. اينا تخصصيه... شايد ترجمه هايي كه من بكنم زياد درست از اب در نياد..
جلال- پرهام گفته شما10 ساله كه تو... زندگي مي كنيد...و كاملا به زبان آلماني مسلط هستيد .... براي همين گفتم مزاحمتون بشم
-اونكه بله .....باشه براتون ترجمه اش مي كنم .... .....
جلال- كي مي تونم بيام بگيرم....
پرهام- هر وقت ترجمشون كردن من براتون ميارم ..
جلال يهو ساكت شد....
جلال- باشه ....پس شماره تلفن منو داشته باشيد كه اگه مشكلي بود بهم بگيد...
پرهام- جلال جان انگار منم مثل تو تخصص قلب و عروق دارم ..... اگه مشكلي بود از من مي پرسه..
جالاي دستي تو موهاش كشيد ...
جلال- بله ..حتما همين طوره ....خانوم محتشم به نظرتون كي تموم ميشه...
-خوب..
پرهام- بذار شروع كنن به ترجمه..... بعدا قطعي جوابتو مي دن
جلال- من از ايشون سوال كردم ......فكر كنم خودشون بتونن بگن كي تموم مي كنن
(اينا چرا به من اجازه حرف زدن نمي دن ....)
-ببخشيد يه لحظه
دوتاشون به من نگاه كردن
برگه ها رو شروع كردم به شمردن بعد نصفه برگه هارو گذاشتم تو دست جلال و نصفه ديگشو تو دست پرهام
- دوتا متخصص... دوتا كار بلد .... منم كه لولوي سر خرمن ... حالا مي تونيد بريد ترجمه كنيد
جلال- ببخشيد قصد بدي نداشتم..
- اگه قرار من ترجمه كنم .... پس كاراو به خودم واگذار كنيد .....
جلال- بله پس من برم ممنون مي شم زود ترجمه كنيد
-چشم..... با توجه به حجم برگه ها من تا پس فردا تمومش مي كنم ...
جلال- پس فردا
- بله.....خيلي ديره
جلال- نه عاليه ....پس من پس فردا همين موقعه ها ميام دنبال برگها
و قبل از اعتراض منو پرهام خداحافظي كرد و رفت
- وا این چند ماهه است
پرهام با كنايه و پوزخند ...... هر چند ماهه باشه سنش كه از من كمتره ..... خيليم شيطونه ....از نظر فرهنگي و اقتصادي هم چيزي از خانواده شما كم ندارن
و بدون توجه به من به سمت خونه رفت
-این يعني چي؟
.شونه هامو انداختم بالا و با برگها تو دستم به طرف ساختمون رفتم
بعد از شام و يه گفتگوي مختصر خانواده پازوكي قصد رفتن كردن ....
خيالم راحت بود كه این بارم نذاشتم این دوتا باهم حرف بزنن....