عاشق اسیر
پرهام برگشتو منو نگاه كرد
پرهام- چت شد؟
چند بار هي جلو رو ديد هي منو
پرهام- نازنين خوبي؟
به زور دستمو گذاشتم رو گونه ام
پرهام- چرا زنگ پريده؟
تو این ميسر این چندمين باري بود كه ماشينو نگه مي داشت
سريع به طرفم برگشت
پرهام- نازنين چت شو ...
نبض دستمو گرفت و دستشو گذاشت رو پيشونيم ...
پرهام- نازنين چشماتو باز كن
سرم گيج مي رفت
مثل قرقي از ماشين پياده شد...
فقط ديدم رفت توي يه مغازه.... موبايلم شروع كردن به زنگ زدن ...
پرهام با يه ليوان اب كه توش قند بود برگشت .. در طرف منو باز كرد قند ای توي ليوان و با قاشق هم زد
پرهام- نازنين سرتو بيار بالا ... چيزي نيست نترس قندت افتاده ....
ليوانو گذاشت رو لبام.. چشام ديگه بسته شده بود و به زور مي تونستم باز كنم.
پرهام- باز كن دهنتو
كمي از اب ليوان از كنار لبام ريخت
دستشو انداخت دور گردنم و سرمو كمي داد جلو كه بتونه اب قندو به خوردم بده ....
صداي قلبشو مي شنيدم كه تند مي زد
دو سه قلوب كه خوردن
-بسه ديگه نمي تونم
پرهام- نه تا تهش بخور
-نمي تونم
پرهام- مي گم بخور
و مجبورم كرد تمام ليوانو بخورم
پرهام- هميشه اينطوري مي شي
-گاهي
دستشو از دور گردنم برداشت و سرمو تكيه داد به صندلي و بهم خيره شد
پرهام- حالت بهتره
با حركت سر گفتم اره
پرهام- صبر كن الان ميام
در و بست و به طرف مغازه رفت
كم كم داشت حالم جا مي يومد كه برگشت ...
پرهام- خوبي؟
-اره بهترم فقط سردمه
بخاري رو زياد كرد و كتشو در اورد و روم انداخت چشام سنگين بود ولي خوابم نمي يومد ....مي دونستم تا 10 دقيقه ديگه حالم بهتر مي شد
20 دقيقه اي بود كه داشت مي روند.... بدون اينكه مقصدمون معلوم باشه..
كتشو از روم برداشتم... گرماي كت و بوي ادكلنش مثل این بود كه تو بغل پرهام باشم
- كجا مي ري؟
پرهام- بيدار شدي؟
-خواب نبودم
پرهام- خوبي؟
-اره ممنون .
به ساعت نگاه كردم 2 بود...
-نمي ريد خونه؟.........ساعت دوه ... ثريا جون و پريناز نگرانم مي شن ..چون بهشون گفتم ظهر بر مي گردم ...
موبايلشو در اورد و مشغول شماره گرفتن شد...
پرهام- سلام ...خوبيد
...
ممنون
......
...كي نيونده
پرهام نگام كرد
نگران نباشيد پيش منه
.........
اومده بود بيمارستان...... نه چيزي نشده .... ديروز بهش گفته بودم بياد بيمارستان ... اره
............
تا برگرديم كمي طول ميكشه
كاري نداريد ...
چشم ... خداحافظ
تا پرهام خداحافظي كرد گوشيه من صداش در امد
پرهام- این كيه انقدر زنگ مي زنه......از وقتي چشاتو بستي چند باري زنگ زده
- پس چرا من نشنيدم .....
پرهام- ديدم زياد زنگ مي زنه.... گذاشتمش رو ويبره كه اذيت نشي
گوشي رو برداشتم ...سحر بود ... مي خواستم پرهام بدونه طرف دختره و دوست منه براي همين گذاشتم رو ايفون
-سلام
سحر- سلام و بلا....الهي كه من بميرم و از دست تو خلاص بشم .....كه انقدر حرصم مي دي
از نگراني هزار بار مردمو زنده شدم...... فكر كنم الان به اندازه 10 سال پير شدم
نمي گي يهو جواب نمي دي....... دل من هزار راه مي ره ..
حالا اينا رو بي خيال .....اون غول بي شاخ و دم كي بود جواب داد.....چرا داد مي زد
تو خوبي نازي ؟ندزديدنت كه؟
چرا يه زري نمي زني............. بفهم زنده ای ...سالمي.... يا خبرت مرده اي كه من راحت بشم
....به پرهام نگاه كردم كه با لبخند نگام مي كرد...
از خجالت قرمز شدم
-سحر يه لحظه
چيه چيو يه لحظه ......مي دوني از كي منتظرم تا تو يه تماس بگيري .... تا الان دوتا تانكر اب قند خوردم ...تا فشارم ثابت بمونه...
- سحر...
هي نگو سحر سحر .... من چه گناهي كردم كه دوست توي بي عقل بي شعور شدم.... دريغ از يه جو ارزن كه برام ارزش قائل بشي ؟
به زور يه لبخند زدم ...... و لبامو تكون دادم .......زهرمار عزيزم يه لحظه خفه شو ...
سحر- چرا صدات اينطوريه ؟ كسي پيشته؟
پرهامه؟اره؟
ای بي شعور ....رفتي پي يللي تلليت .... منو فراموش كردي ...
-سحر بعدا باهات تماس مي گيرم
سحر- نه نه همين حالا جواب بده
-سحررررررررر
سحر- باشه عزيزم هر وقت خواستي تماس بگير ....حالا ميشه دنبال منم بيايد با هم بريم صفا سيتي
-سحررررر
سحر- اهان باشه مي خوايد كاراي بد بد كنيد من مزاحمم
-سحرررررررررر
سحر-خوب باشه براي عروسيتون مي خوايد دعوتم كنيد
-سحررررررررر
سحر- جانم عزيزم
-خواهشا برو ....براي دو سه ساعتي بمير
سحر- چشم من مي رم مي ميرم... فقط هنوز تصميم نگرفتم كجا دفنم كنن ...تو از همون راه دور برام يه فاتحه بفرست و برام خيرات كن
-سحررررر
سحر- باشه باشه.... فهميدم الان عشقت مي خواد ببوستت من مزاحمم
سحر- ببين فقط بگو هاليودي ماچت كنه... دقيقا مثل اونا فيس تو فيس .....نگاه تو نگاه.... بعدم لب................... و ای خداااااااا يا.... بعدم ايست قلبي عشقولانه
-سحرررررررررررررر
مي دونم نمي توني فعلا فك لقتو تكون بدي..... پس فكر كردي چرا دارم يه بند چرت و پرت مي گم ....چرت نيست اينا در و مروايده كه داره از دهنم مي باره
پرهام خندش گرفته بودو اروم مي خنديد
-سحر بميري كه بي ابروم كردي
سريع گوشي رو خاموش كردم
دوباره زنگ زد ...
رد تماس زدم ...
با خجالت به پرهام نگاه كردم .....زياد حرفاشو جدي نگيريد ..... انگشت اشارمو گذاشتم كنار شقيقم ...مي دونيد يكم از نظر عقلي مشكل داره ....دختر ترشيده است ديگه...... بس كه مونده خونه يه بند چرت و پرتي مي گه
پرهام هنوز مي خنديد
-نمي خوايد بريم خونه
پرهام- تو گشنه ات نيست ...
- چرا يكم
...بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد ...
پرهام- غذاهاي اينجا خوشمزه است ....
-يعني بريم غذا بخوريم ؟
پرهام- ادما ميان رستوران كه چيكارا كنن؟
-غذا بخورن
پرهام- پس چرا مي پرسي
رستوران بزرگ و قشنگي بود
هنوز چادر سرم بود.... با هم نشستيم
پرهام- سختت نيست؟
-چي؟
پرهام- چادر سرت كردي؟
به چادر نگاه كردم ...
-هنوز كه اذيتم نكرده
پرهام- بهت مياد
لبخندي زدم ... ممنون
-هميشه ميايد اينجا؟
پرهام- اره.... معمولا اخر هفته ها .... با مامان و پريناز ميايم...
-با كساي ديگه چي؟
پرهام- بعضي وقتا هم با بعضي از همكارا ...كه با هاشون صميمي ترم
-و ديگه
پرهام- وديگه هيچكس
منو رو طرف گرفت ...چي مي خوري؟
-من از وقتي امدم ايران.... هرجا كوبيده گير بيارم......... دو لپي مي خورم ...الانم كوبيده مي خوام...
پرهام گارسونو صدا كرد و بهش گفت دو پرس كوبيده با مخلفاتش برامون بياره
-شما هم كوبيده دوست داريد
پرهام- من جوجه رو بيشتر ترجيح مي دم
-پس چرا كوبيده سفارش داديد
پرهام- دوست ندارم وقتي با كسي هستم ...دو نفري غذاهاي متفاوت بخوريم ...چون يا اون چشمش به غذاي منه يا من چشمم به غذاي اون
-چه استدلال جالبي
برامون سالادو كه اوردن من شروع كردم به خوردن ....
-ممنونا حسابي گشنم بود ....
پرهام- نمي خواي به پدرت همه ي ماجرا رو بگي ..
-به موقعش مي گم الان نه
پرهام- تا كي مي خواي این بازي رو ادامه بدي ؟...
-خودمم نمي دونم.... ولي فعلا همينو مي دونم ...كه اگه الان بگم ..عمو اينا يه نقشه ديگه مي كشن و باز با يه دروغ ديگه سر بابامو كلاه مي زارن
بازم خداروشكر شناسنامه خودمو اوردم..... وگرنه تا الان اسم بابك توش ثبت شده بود.. از این عموي من هر كاري كه بگي بر مياد ...این سسش چيه.... چقدر خوشمزه است...
پرهام- مي خواي بگم باز برات بيارن
- نه بايد براي كوبيده هم يه جا داشته باشم يا نه
پرهام- هيجان زده مي شي.... قندت ميفته ؟
-اوهوم .....
غذامونو اوردن .....موقع خوردن چون چادر بزرگ بود ....دستهاش هي ميفتاد جلو و اذيت مي كرد ...
ومن مجبور بودم هي بكشم بالا
- پريناز چطور با این سر مي كنه .....
پرهام- خوب اندازت نيست...... براي پرينازم بزرگه...
-ولي خوشگله.....مخصوصا این دستهاش
موقع خوردن از پشت سرم صداي كسي امد
به به اقاي دكتر مي بينم كه داري بالا بالاها مي پري
به پرهام نگاه كردم كه داشت به پشت سرم نگاه مي كرد...
پرهام- سلام جلال جان خوبي ......سلام خانوم رادمنش
برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم
يه مرد و زن پشت سرم بودن
مرد كه اسمش جلال بود رفت كنار صندلي پرهام نشست و زنه كه هنوز اسمشو نمي دونستم پيش من
جلال- مي بينم حالا زن مي گيريو به ما نمي گي ...
به زني كه كنارم نشسته بود نگاه كردم .......
زن با صداي كشداري كه ناراحتي توش بود
از همكار هستن؟....... يا بچه هاي دانشكده؟
جلال – ببخشيد این خواهر ما زهره زود مي ره سر اصل مطلب
به پرهام نگاه كردم كه ببينم چي مي گه
پرهام- بچه ها شما چيزي خورديد؟
جلال- نه ما تازه امديدم
جلال گاهي نگام مي كرد و دوباره با پرهام حرف مي زد ....اخرم نمي دونم دم گوشش چي گفت كه پرهام قرمز شد.
زهره- نگفتيد كجا اشنا شديد ؟
پرهام- از دوستان خانوادگي هستن
زهره- اه خوشبختم از اشنايتون..... من زهره هستم
-همچنين........ منم نازنين
زهره- حتما تحصيلات عاليه داريد كه دل اقاي دكترو برديد.... چون چندان چهره زيبايي نداريد...كه بگم اقاي دكتر عاشق چهره و جمالتون شده
جلال- زهره
زهره- داشتم نظرمو مي گفتم
ای كينه ای حالا خوبه زشت نيستم ....وگرنه بايد با این حرفات..... تا الان گورمو با دستاي خودم كنده بودم
پرهام- نازنين هم رشته ما نيست....
زهره - پس رشته اشون چيه؟
قبل از پرهام من گفتم زبان
زهره - اه زبان ......الان كه هر جايي بريد تو هر موسسه تازه تاسيسي زبان ياد مي دن ....نازنين جون چندان كار شاقي نمي كنن
جلال با خنده - زهره تو خودتو نگاه نكن كه هزارتا موسسه رفتي ..... اخرشم هنوز مي لنگي ....
زهره به جلال چشم غره رفت
پرهام- نازنين چرا ساكتي چرا خودت درباره رشته ات چيزي نمي گي
- خوب من .....من ......زبان خوندم ....اين اولين باري بود كه داشتم كم مي يوردم ....
زهره با تمسخره به زبان انگليسي گفت من دندان پزشكي خوندم..... برادرم مثل اقاي دكتر قلب و عروق
منم مثل خودش جواب دادم ......اوه عاليه پس هر وقت لازم شد دندوناي كرم خورده و به درد نخورمونو بندازيم دور بيايم خدمت شما
بايد ور روفتن با دندون و دهناي بد بوي مردم كار سختي باشه ... من كه نمي تونم فكرشو كنم كه حتي جاي شما باشم.... اگه جاتون بودم از خورد و خوراك مي يو فتادم ..
جالال شروع كرد به بلند خنديدن...خوب زديد تو خال
زهره لبشو گاز گرفت ...
زهره- تو داري به من توهين مي كني
- وا چرا زديد تو جاده خاكي ....... يهو با زبون مادريتون حرف زديد
پرهام و جلال مي خنديدن
پرهام- نازنين زبان المانيشم حرف نداره
جلال به طرفم برگشت واقعا ...عاليه
-ممنون
زهره با غذاش شروع كرد به بازي كردن و ديگه با من هم كلام نشد ... يه جوري غريب افتاده بودم ...مخصوصا كاري مي كرد كه من تو حرفاشون نباشم ... و همش حرفاي پزشكي و تخصصي مي زد
پرهام متوجه شد و ظرف غذاشو برداشت و امد كنار من نشست
جلال - چي شد پرهام از هم صحبتي با من خسته شدي
پرهام- نه تو رو كه ولت كنن.... تا صبح حرف مي زني ...
جلال- اهان ای زن ذليل رفتي پيش زنت كه بگي هواتو دارم....... ای ای زز ...
متوجه زهره شدم كه با پاشنه پاش كوبيد رو پاي جلال
به پرهام نگاه كردم
پرهام- بخور مگه دوست نداشتي
و از بشقاب خودش يه تيكه كباب گذاشت تو بشقابم ...
جلال- واي واي...... زهره منم بايد از این اقاي دكتر ياد بگيرم كه هواي زنمو داشته باشم ...
جلال برخلاف خواهرش خوش برخورد و خنده رو بود....
ديگه چيزي از غذا نفهميدم و تا اخر زير نگاهاي زهره ....لقمه لقمه كباب كوفتم شد...
موقعه خداحافظي زهره زودتر از ما جدا شد و به طرف ماشينشون رفت
جلال- ببخشيدش..... اخلاقش يكم تنده ولي هيچي تو دلش نيست...يه فضولي
پرهام- تو كه فضولي بپرس
جلال- اونروز شما پشت خط بوديد كه گفتيد خفه شم
خندم گرفت...... واي شما بوديد
جلال بلند زد زير خنده
وقتي گفتيد عزرائيل ايد اشهدمو خوندم
- ببخشيد اخه شما نمي دونيد اونجا چه اتفاقي افتاده بود و هي مدام الو الو مي كرديد ...
بله پرهام همه چي رو برام تعريف كرده
به پرهام نگاه كردم...
سرشو با خنده انداخت پايين
جلال- هي بهش مي گم....... مردگنده برو شنا ياد بگيره ........زشته........ برات افت داره يه خانوم محترم بياد نجاتت بده
از خجالت صورتم قرمز شد
جلال- بازم بهتون تبريك مي گم به پاي هم پير بشيد
پرهام دهن باز كرد كه من
اقا جلال ...من و ايشون نامزد نيستيم ....من يكي از دوستان خانوادگيشون هستم
جلال يه لحظه جدي شد
پرهام پس چرا چيزي نمي گي
-ماشالله شما كه يه سر داريد حرف مي زنيد به اقا پرهام اجازه نمي ديد
جلال- عوضش شما داريد تلافي بي حرفاشو در مي ياريد
- نمي خواستيم شما برداشت اشتباه بكنيد.... ولي خودتون سريع قضاوت كرديد ...
جلال با لبخند و يه چشمك به پرهام ....نه اتفاقا خوب شد... زهره هم يه مدت حرص بخوره براش خوبه..... لاغر تر مي شه ...و ديگه نيازي به رژيم غذايي نداره
-البته به همين زوديا اقا پرهام بايد دعوتتون كنه براي مراسم عقدش
جلال- اوه چقدر خبر ....حالا این خانوم خوش اقبال كي هست
-به زودي مي بينيد ...
زهره دستشو گذاشته بود روي بوق و هي جلالو صدا مي كرد..
جلال به پرهام دست داد و گفت :
پرهام جان فردا مي بينمت انشالله كه خوشبخت بشيد
پرهام فقط سرشو تكون داد
بعد رو به من....از ديدار شما هم خوشبخت شدم...راستي فاميلتون چي بود..
محتشم
نگاه جلال حالا تغيير كرده بود
خانوم محتشم اميدوارم بازم ببينمتون خداحافظ
- خداحافظ
چه دوست خوبي داريد
پرهام- اره اون بر خلاف من زود با ادما مي جوشه
-معلومه......... فقط اميدوارم جوش زدنش به دماي 100 در جه نرسه ...كه غير قابل تحمل ميشه
پرهام خنديد
-راستي شما كه نمي خوايد درباره من به مادرتون چيزي بگيد
پرهام- نه قراره خودت بگي
-من مي گم ولي الان نه ...اگه اشكالي نداره
پرهام- مادرم بفهمه بهش دروغ گفتي ناراحت ميشه
-من كه دروغ زيادي بهشون نگفتم .....فقط اون فكر مي كنه پدرم مرده و دارم دنبال فاميلام مي گردم
پرهام- اينم كم دروغيه
-مي دونم قول مي دم زود بگم.... ولي الان نه
باشه هر جور راحتي
****
به خونه كه رسيدم ...پريناز درو برامون باز كرد.....
پريناز- سلام
سريع دستاشو گرفتم و گونشو بوسيدم سلام پري جونم
پريناز هنوز دستام تو دستاش بود..... دو سه قدمي عقب رفت... و از پايين تا بالاي هيكلمو نگاه كرد...
-چي رو نگاه مي كني ؟
پرهام- این چادرو سر كردي چقدر عوض شدي
-اره فقط نمي دونم چرا توش گمم
پريناز بلند خنديد من مي دونم چون برات بزرگه ...بعد به پرهام نگاه كرد مگه قرار نبود پسش بدي
- ای واي باز من ....تو اموالت دخل و تصرف داشتم
پريناز- فدات عزيزم قابلتو نداره..... ولي این اندازه ات نيست ....
چادرو از سرم در اوردم ...پس بيا مال خودت...
پريناز- حالا كه چروكش كردي ...پاينشم گلي به چكارم مياد...
پائين چادرو نگاه كردم....عزيزم مي خواستي بلند بر نداري... این ديگه تقصير من نيست
پريناز دوباره خنديد و دستشو انداخت دورگردنم ....خودم يكي خوبشو برات مي گيرم البته اگه دوست داشته باشي...
-راست مي گي.... پس وقتي خواستي بگيري این دستاش اينطوري توري و سنگ دوزي شده باشه ... مثل همينم اينطوري براق باشه .. اندازه ام باشه ...
پريناز- چشم ديگه
-چشمت بي بلا خانومي.... فعلا همينو برام بگير تا دستوراي بعدي رو بدم
پريناز- خيلي پرويي نازي
-حالا ناراحت نشو... این چادروتو به من ميدي
پريناز- ولي این كه اندازه ات نيست
-ولي من خوشم مياد ازش
پريناز- باشه اگه دوست داري بيا براي تو
-ممنون گلم
هنوز دست پريناز دور گردنم بود كه به عقب برگشت و رو به پرهام....
راستي اقاي پازوكي زنگ زد...
تا گفت پازوكي منم به پرهام نگاه كردم..
پرهام- چيكار داشت
پريناز- گفت امروز مي توني با دخترش بري بيرون و باهم حرفاتونو بزنيد
- اه اجازه دادن... بهشون نمياد دموكراسي طلب باشن
پريناز به من نگاه كرد ...
-اخ اخ....... اصلا ديدي از ثريا جون غافل شدم .....
و قبل از اينكه حرفي بزنه با سرعت به طرف خونه رفتم
ثريا جون روي يكي از راحتيا نشسته بود و داشت كتاب مي خوند...
يواش يواش رفتم طرفش و چشاشو با دستام گرفتم ...
دستاشو گذاشت رو دستام....
ثريا جون- انقدر دستات كشيده و نرمه كه دلم نمياد لوت بدم ....
دستامو از روي چشاش برداشتم و دور گردنش قلاب كردم و سرمو به طرفش بردم
-سلام به بهترين مامان دينا
ثريا جون- سلام به بهترين بچه شيطون دينا
لبمو گذاشتم رو لپشو و يه ماچ محكم گرفتم
دختر لپمو كندي ...خيلي خوشحالي .......ادرسو فاميلاتو پيدا كردي ؟
-اومممممممم هم اره هم نه ...
ثريا جون- .يعني چي؟
-يعني اينكه دارم به يه جاهايي مي رسم
ثريا جون- انشالله كه زودي پيداشون كني
- دوست داريد از دستم .....زودي خلاص شيد
ثريا جون- نه خوشگلم اينجا خونه خودته هر وقت دوست داشتي بيا
-اگه بخوام تا اخر عمرم اينجا بمونم چي ؟
ثريا جون- من كه از خدامه بچه هام ميشن 3 تا
-بچه هاتون ...3 تا ...
ثريا جون- اره ديگه..........تو پريناز و پرهام تازه عروسم بياد ميشد 4 تا
-عروستون ؟
ثريا جون- چرا امروز حرفاي منو هي تكرا مي كني ....ياد رفت مريمو مي گم ...
-اون كه بياد ديگه جاي من اينجا نيست
ثريا جون- چيزي گفتي
-نه ثريا جون....
ثريا جون- برو لباساتو عوض كن و بيا پايين
-چشم الان ميام
با دستاي اويزون و كيفي كه رو زمين مي كشيدم به طرف پله ها رفتم ... پرهام وارد شد ...با ناراحتي بهش نگاه كردم ....اونم بهم نگاه كردم
از پله ها بالا رفتم
حالا این دختره دماغو رو ...كجاي دل تيكه تيكه ام جا بدم ...
چي شده كه اجازه دادن با پرهام بره بيرون ...... نكنه قرار ه اول صيغه محرميت براشون بخونن بعد برن بيرون ....نه نه .....اونطوري كه من بد بخت مي شم...
-پريناز پريناز پريناز
پريناز با سرعت درو باز كرد
پريناز- چي شده نازي چرا داد مي زني؟
-مي خواستم كه...
پريناز- مي خواستي كه چي؟
چي بايد بهش مي گفتم .....مي گفتم داداشت كي ميره پيش دختره.....اين كه خيلي تابلوه
-هيچي يادم رفت
پريناز- يادت رفت؟ .....
-اره يادم رفت
پريناز داشت درو مي بست
-پري
پريناز- بله
-ميشه يه چيزي بپرسم
پريناز- بپرس
-اميدوارم فكر بدي نكني.... فقط يه سواله؟
پريناز- بپرس
-بيا تو
پري امد تو و درو بست و كنارم نشست
-چرا داداشت مي خواد این دخترو رو بگيره؟
چشاشو كمي تنگ كرد و بهم خيره شد
-من فكر مي كنم برادرت اصلا ازش خوشش نمياد..حتي حاضرم قسم بخورم اونشبم به زور امد ....مشكل چيه ... يه جاي كار مي لنگه...
پريناز- نمياي پايين مي خوام برا همه چايي بريزم
- این يعني ....ديگه نپرسم؟
پريناز- لباستو عوض كن بيا ... مامان برات يه دست لباس گذاشته تازه امروز برات خريده ...بپوش..... فكر كنم بهت بياد...
****
اينا چرا حرفي نمي زن؟....چه اجباري تو این ازدواجه ؟.....هر مشكلي هم كه باشه من نمي زارم پرهاممو از چنگم در بياريد ....
در كمدو باز كردم ...لبخند رو لبام نشست ....پيرهن سفيدي به همراه دامني به رنگ كرم
-دامن پوشيدنم بايد مثل چادر تجربه جالبي باشه ....
پيرهن از كمر باريك مي شد و از استين دستهاش گشاد مي شد و هيكلمو خوب نشون مي داد. دامن هم نه تنگ بود نه گشاد ... شال كرم رنگي كه خودم داشتم و سرم كردم...... ودو سر شالو از دو طرف به عقب انداختم.... ..
تو اينه قدي خودمو نگاه كردم ... قدم بلند تر و كشيده تر شده بود...
....از اتاق امدم بيرون .....از پله ها كه ميومدم پايين صداي پرهام و مادرشو شنيدم..
ثريا جون - نه خودشون زنگ زدن گفتن يه دوساعتي باهم بريد بيرون ....نمي دونم چطور شده رضايت دادن...
پرهام- حالا كي بايد برم..
ثريا جون -ساعت 7 برو مادر ....حرفاتونو بزنيد اگه همو مي خوايد ....ديگه انقدر كشش نديد .......اقاي پازوكي مي گفت اگه بتونيم اخر این هفته عقد كنيد كه خوبه ...
صداي پرهام نمي يومد....
ثريا جون -بهتر امروزو همه چي رو بهش بگي
پرهام- چرا خودتون نگفتيد....
ثريا جون - خودت بگي بهتره از اينكه از زبون كس ديگه بشنوه...
پرهام- شما از دختره خوشتون مياد
ثريا جون - از نظر من كه خوبه...... اصل خود دختره است ...نظر خودت چيه؟
پرهام- هر چي شما بگيد
(يعني چي هر چي شما بگيد ... تو اونو نمي خواي ...من مي دونم ....
دلم يه جوري مي شد وقتي حرف اون دختر مي زدند)
-دوباره سلام
پرهام و ثريا جون سرشونو بالا اوردن
ثريا جون -سلام به روي ماهت مادر ...این لباسا چقدر بهت مياد
-ممنون دستتون درد نكنه
پرهام هنوز بهم نگاه مي كرد ..
ثريا جون -بيا دخترم الان پريناز م مياد...
رفتم و كنار دست ثريا جون نشستم ....ثريا جون حرف مي زد و مي خنديد و منم گاهي همراهيش مي كردم و مي خنديدم
اما پرهام ساكت بود و به تلويزون نگاه مي كرد ....مي دونستم حواسش به برنامه تلويزيون نيست ...
چون هيچ مردي علاقه به اموزش اشپزي... اونم اموزش كيك خانگي رو نداره
به ساعت نگاه كردم 6 بود....
بدو نازي كه نبايد كم بياري .....برو ببينم چيكار مي كني ....
تا اماده بشم ساعت 6:15 شد
شماره سحرو گرفتم
سحر- بنال
- زهرمار..... سلامت كو
سحر- بهت سلام نيومده دخمله
-كجايي؟
سحر- يه جاي خوب...........دارم براي ننم پياز داغ .....داغ مي كنم ..
-اونو ول كن بدو بيا پيشم كارت دارم
سحر- اینو ول كنم مامانم به جاي پيازا داغم مي كنه
-سحر ....جون همون مادرت بدوبيا دنبالم
سحر- چي شده؟...... دوباره شما دوتا پراتون به هم خورده؟
- سحر زودي بيا....... فقط يه دونه از اون كلاه گيساي خوشگلت با يه عينك افتابي بزرگ بردار و بيار
سحر- قراره این دفعه نقش زناي حامله گيس بريده رو در بياري
-سحر از اون خالاي خوشملتم برام بيار............ ماشين يادت نره ...............من تا 10 دقيقه ديگه سر ميدون هميشگي منتظرتم
سحر- اوكي ...تا 20 دقيقه
- مي گم 10 دقيقه
سحر- باشه 15 دقيقه
گوشي رو قطع كردم
بيچاره شوهر ش ...چي بايد از دست این بكشه
****
پريناز- كجا نازنين جون ...
بايد برم يه چيزي بگيرم .....راستي این شماره جديدمه... يكي از دوستاي قديميمو هم پيدا كردم..... بايد امشب ببينمش...شايد كمكم كن ....سعي مي كنم زود بيام
پريناز- باشه عزيز ...خوش بگذره
***
- چرا انقدر دير امدي
سحر- زودتر از این نمي تونستم بيام
-پس ماشين خودت كو ؟
سحر- تو تعمير گاه ......ماشين بابامو اوردم
-چه شاسي بلند باحاليه ام هست
سحر- نزني ماشينو داغون كني
-نه............ اونايي رو كه گفتمو اوردي ؟
سحر- اره بيا
- پياده شو
سحر- چي ؟
- پول كه همرات اوردي
سحر- اره
- افرين.... اژانس همين سر كوچه است ....برو يه ماشين بگير برو خونه ....من فردا پس فردا ماشينتو ميارم
سحر- نازي.....دستت درد نكنه
-نارحت نشو جقله....... امدم همه چي رو برات تعريف مي كنم ....ولي الان بايد تنها برم
سحر- باشه برو موفق باشي .....فقط به خاطر عشقت..... خودتو به كشتن نديدي
براش يه بوق زدم و رفتم نزديك خونه ماشينو پارك كردم و منتظر پرهام شدم...
20 دقيقه به 7 بود ...داشتم رو فرمون ضرب ميومدم كه در باز شد و پرهام با ماشين خارج شد...
سرمو دزديم
تا حركت كرد منم افتادم دنبالش
بعد از 15 دقيقه جلوي در خونشون بوديم ..
رفت و زنگشونو زد ...
يكم حرف زدنش طول كشيد ... بعدشم رفت طرف ماشين و منتظر شد ..
دستشو تو موهاش برد و چند بار ي دستشو رو چشاش و صورتش كشيد
منم تو این فرصت كلاه گيس رو سرم گذاشتم..... خالو هم كنج لبم گذاشتم و عينكو گذاشتم رو چشمام ... لباسايي رو هم پوشيده بودم كه پرهام تا حالا نديده بود
تا اينكه مريم بانو امد بيرون و پشت بندش مادر عزيز تر از جانش ...
معلوم بود داره تعارف مي كنه كه پرهام بره تو ...
بعد از 5 دقيقه چاخ سلامتي و تعارف رضايت دادن كه سوار ماشين بشن ...
در جلو رو براي مريم باز كرد
(ای ذليل مرده...... چرا درو براي من باز نمي كني .... خون این از من رنگي تره)
و بعد خودش سوار شد..
دنبالشون راه افتادم...
نكنه مي خوان باهم شام بيرون بخورن
گوشيمو در اوردم و شماره خونه رو گرفتم پريناز برداشت
سلام پري جون
سلام نازي جون...
مي خواستم بگم من براي شام ميام چيزي درست نكنيدا..... همه شام مهمون من ممنون عزيز لازم نبود به زحمت بيفتي
چه زحمتي
فقط برادرتم هست ديگه ؟كه من 4 تا عذا بگيرم
اره هست
مگه با مريم بيرون غذا نمي خوره
نه
اوكي پس من با غذا ميام
باشه عزيزم
اخيش خيالم راحت شد...
حالا كار من شروع مي شود....وارد بزرگ راه شدن .....منم دنبالشون ...كمي سرعتشو زياد كرد....
منم سرعتمو زياد كردم ...
صداي ضبطو تا مي تونستم بلند كردم ....و به ماشين پرهام نزديك بشم
سعي كردم داخل ماشينو ببينم ....پرهام كه رانندگي مي كرد و جلو رو نگاه مي كرد ... مريمم كه تو چادرش داشت خودشو خفه مي كرد بس كه خودشو بسته بود...
فقط چشاش با بينيش ديده مي شدو كمي از لبش
مريم جون خوش باش از لحظه هاي بودن با پرهام ......كه تا چند دقيقه ديگه خبري از این لحظه ها ناب نيست
اهنگي كه گذاشته بودم بري باخ منصور بود... چون تند مي خوند و شاد بود.... وبا حال من تو اون موقع سازگار بود
سرعتم زياد كردم طوري نزديكش شدم كه اونم مجبور بشه براي اينكه بهم نخوره سرعتشو زياد كنه...... ايول سرعت زياد خوبه
حالا دوتامون داشتيم با سرعت مي رونديم..... من دقيقا كنارش بودم .....كه پرهام چندتا بوق كشيده زد و به من نگاه كرد...
منم بي خيال بوقاش ....با سرعتش تنظيم شده بودم و همزمان با اون مي روندم و صداي ضبطو هي بلند تر مي كردم ...
نمي تونست سرعتشو كم كنه چون ممكن بود تو بزرگراه با ماشين عقبي تصادف كنه
(من این دو ساعتو برات زهر مي كنم مريم جون .... جز من كسي حق نداره باهاش حرف بزنه)
پرهام چند بار ديگه بوق كشيده زد....
وقتي ديد فايده نداره با داد....
بكش كنار نمي بيني داري چيكار مي كني
(داد نزن گلوت پاره ميشه پرهام جون)
ديگه چيزي نمونده بود كه از بزرگراه خارج بشيم ..اونم همينو مي خواست ...
تا زودتر از دستم خلاص بشه
تا از بزرگراه خارج شد منم پشت سرش خارج شدم
سحر جون با ماشين بابا..... باي باي كن....فقط يه ضربه كوچولو
پامو گذاشتم رو گاز و سرعت گرفتم و توي يه لحظه زدم به چراغ عقب ماشين پرهام
...
و وايستادم ....
اونم وايستاد و با عصبانيت از ماشين پياده شد
و به طرف ماشين امد...
با ارامش از ماشين پياده شدم ...
پرهام - كي به تو گواهينامه داده
صدامو كلفت كردم و سعي كردم مثل پسرا حرف بزنم
-هموني كه به تو داده
به عقب ماشين نگاه كرد
-چيزي نشده كه
پرهام - چيزي نشده ببين چيكار كردي
-تقصير خودته كه يهو سرعتتو كم كردي
پرهام - من سرعتمو كم كردم يا تو عين....
-عين چي؟....نه شما ادب نداري .....الان زنگ مي زنيم پليس بياد... تا مشخص كنه كي مقصره
زودي با گوشيم الكي با پليس تماس گرفتم
-الو
-پليس
و يه سري چرت و پرت بلغو ر كردم تا پرهام باور كنه من تماس گرفتم
بعد از حرف زدن با پليس خيالي ...به ماشين تكيه دادم
و يه ادامس انداختم تو دهنم و شروع كردم به تكون دادن فكم
پرهام - خانوم من كار دارم .....بيايد خودمون قضيه رو فيصله بديم
-نه اقا تا مقصر شناخته نشه... من از جام تكون نمي خورم
پرهام - شما كه به ماشينتون خسارت وارد نشده ...من بد بخت ماشينم داغون شد
-به هر حال بايد پليس بياد
به مريم كه سر جاش نشسته بود و از جاش تكون نمي خورد نگاه كردم
چه زن بي بخاري..... نمياد ببينه شوهرش چقدر افتاده تو خرج
پرهام رفت طرف ماشينش و خم شد و به مريم يه چيزي گفت
(خدا كنه فقط ماشين پليس از اينورا رد نشه ...)
پرهام دوباره طرف من امد ...خانوم من كار دارم بايد برم
يعني با مريم حرف زدن كار واجبيه
جوابشو ندادم
و موهاي مصنوعيمو بيشتر ريختم رو صورتم و بهش بي محلي كردم
وقتي ديد من سمجم و از جام تكون نمي خورم
كمي از ماشينا فاصله گرفت و منتظر شد...... يه سواري سمند امد براش دست تكون داد ...ماشين وايستاد
پرهام باهاش حرف زد و رفت طرف ماشين خودش و از مريم خواست پياده بشه و اونو سوار ماشين كرد ...از جيبش كيف پولشو در اورد و پول راننده رو حساب كرد .... ...
داشتم از خوشحالي پر در ميوردم ...
مريمو از ميدون به در كرده بودم .....و اين تنها چيزي بود كه مي خواستم
پرهام به طرفم امد...
خانوم این پليس نيومد...
-نه انگاري سرشون شلوغه
كيفمو برداشتم و 20 تا تراول پنجاهي از توش در اوردم ...
-اقا منم ديرم شده بايد برم ...راست مي گيد به ماشين من خسارتي وارد نشده
پرهام - اينو نمي تونستيد زودتر بگيد
-بفرمايد بگيريد .... من بايد برم
پرهام - این زياده
- هرچقدر لازم داريد... برداريد ....من تازه يادم افتاد حوصله پليسو ندارم
شايد از خوشي فكر مي كردم پرهامم خوشحاله و اصلا عصباني نيست
پرهام مقداري كه لازم داشت و برداشت و رو به من
بهتره يه بار ديگه بري گواهينامه بگيري ....
-تو فكرش هستم ...انشالله باهم توي يه كلاس ثبت نام مي كنيم
خواست چيزي بگه ولي نگفت و به طرف ماشينش رفت
كيفو از پنجره پرت كردم رو صندلي ....و دستامو مشت كردم و پريدم رو هوا ......ايول ايول .....همينه ..............همينه و يه جيغ خفه كشيدم و پشت فرمون پريدم
پامو رو گاز گذاشتم ......ماشين از جا كنده شد و براي پرهام 10 تا بوق پشت سر هم زدم و صداي اهنگو تا اخرين ولوم بردم بالا و شروع كردم به ويراژ دادن
خواننده مي خوندو من مي خنديدم وشاد بودم ....
بيا به دادم برس
دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده
من زير بارون ....زير بارون.... به خيابون مي زنم... هنوزم يادم مي يو فته روزاي با تو بودنم
من زير بارون...... زير بارون.......... به خيابون مي زنم ......... بزار دنيا بدونه ...عاشق با تو بودن ....عاشق با تو بودنم ....عاشق با تو بودنم
سرمو از پنجره اوردن بيرون.... نم نم بارون مي خورد به صورتم و دلمو هوايي مي كرد...
دلم.... آی دلم ... دلم برات تنگ شده
يوهوووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو وووووو
عاشقتم ....عاشقتم .. تو فقط مال مني ....
دوباره با خواننده همخوني كردم ... دلم نمي خواست اون لحظه ها تموم بشه
من زير بارون ....زير بارون.... به خيابون مي زنم... هنوزم يادم مي يو فته روزاي با تو بودنم
من زير بارون...... زير بارون.......... به خيابون مي زنم ......... بزار دينا بدونه ...عاشق با تو بودن ....عاشق با تو بودنم ....عاشق با تو بودنم
پرهام- چت شد؟
چند بار هي جلو رو ديد هي منو
پرهام- نازنين خوبي؟
به زور دستمو گذاشتم رو گونه ام
پرهام- چرا زنگ پريده؟
تو این ميسر این چندمين باري بود كه ماشينو نگه مي داشت
سريع به طرفم برگشت
پرهام- نازنين چت شو ...
نبض دستمو گرفت و دستشو گذاشت رو پيشونيم ...
پرهام- نازنين چشماتو باز كن
سرم گيج مي رفت
مثل قرقي از ماشين پياده شد...
فقط ديدم رفت توي يه مغازه.... موبايلم شروع كردن به زنگ زدن ...
پرهام با يه ليوان اب كه توش قند بود برگشت .. در طرف منو باز كرد قند ای توي ليوان و با قاشق هم زد
پرهام- نازنين سرتو بيار بالا ... چيزي نيست نترس قندت افتاده ....
ليوانو گذاشت رو لبام.. چشام ديگه بسته شده بود و به زور مي تونستم باز كنم.
پرهام- باز كن دهنتو
كمي از اب ليوان از كنار لبام ريخت
دستشو انداخت دور گردنم و سرمو كمي داد جلو كه بتونه اب قندو به خوردم بده ....
صداي قلبشو مي شنيدم كه تند مي زد
دو سه قلوب كه خوردن
-بسه ديگه نمي تونم
پرهام- نه تا تهش بخور
-نمي تونم
پرهام- مي گم بخور
و مجبورم كرد تمام ليوانو بخورم
پرهام- هميشه اينطوري مي شي
-گاهي
دستشو از دور گردنم برداشت و سرمو تكيه داد به صندلي و بهم خيره شد
پرهام- حالت بهتره
با حركت سر گفتم اره
پرهام- صبر كن الان ميام
در و بست و به طرف مغازه رفت
كم كم داشت حالم جا مي يومد كه برگشت ...
پرهام- خوبي؟
-اره بهترم فقط سردمه
بخاري رو زياد كرد و كتشو در اورد و روم انداخت چشام سنگين بود ولي خوابم نمي يومد ....مي دونستم تا 10 دقيقه ديگه حالم بهتر مي شد
20 دقيقه اي بود كه داشت مي روند.... بدون اينكه مقصدمون معلوم باشه..
كتشو از روم برداشتم... گرماي كت و بوي ادكلنش مثل این بود كه تو بغل پرهام باشم
- كجا مي ري؟
پرهام- بيدار شدي؟
-خواب نبودم
پرهام- خوبي؟
-اره ممنون .
به ساعت نگاه كردم 2 بود...
-نمي ريد خونه؟.........ساعت دوه ... ثريا جون و پريناز نگرانم مي شن ..چون بهشون گفتم ظهر بر مي گردم ...
موبايلشو در اورد و مشغول شماره گرفتن شد...
پرهام- سلام ...خوبيد
...
ممنون
......
...كي نيونده
پرهام نگام كرد
نگران نباشيد پيش منه
.........
اومده بود بيمارستان...... نه چيزي نشده .... ديروز بهش گفته بودم بياد بيمارستان ... اره
............
تا برگرديم كمي طول ميكشه
كاري نداريد ...
چشم ... خداحافظ
تا پرهام خداحافظي كرد گوشيه من صداش در امد
پرهام- این كيه انقدر زنگ مي زنه......از وقتي چشاتو بستي چند باري زنگ زده
- پس چرا من نشنيدم .....
پرهام- ديدم زياد زنگ مي زنه.... گذاشتمش رو ويبره كه اذيت نشي
گوشي رو برداشتم ...سحر بود ... مي خواستم پرهام بدونه طرف دختره و دوست منه براي همين گذاشتم رو ايفون
-سلام
سحر- سلام و بلا....الهي كه من بميرم و از دست تو خلاص بشم .....كه انقدر حرصم مي دي
از نگراني هزار بار مردمو زنده شدم...... فكر كنم الان به اندازه 10 سال پير شدم
نمي گي يهو جواب نمي دي....... دل من هزار راه مي ره ..
حالا اينا رو بي خيال .....اون غول بي شاخ و دم كي بود جواب داد.....چرا داد مي زد
تو خوبي نازي ؟ندزديدنت كه؟
چرا يه زري نمي زني............. بفهم زنده ای ...سالمي.... يا خبرت مرده اي كه من راحت بشم
....به پرهام نگاه كردم كه با لبخند نگام مي كرد...
از خجالت قرمز شدم
-سحر يه لحظه
چيه چيو يه لحظه ......مي دوني از كي منتظرم تا تو يه تماس بگيري .... تا الان دوتا تانكر اب قند خوردم ...تا فشارم ثابت بمونه...
- سحر...
هي نگو سحر سحر .... من چه گناهي كردم كه دوست توي بي عقل بي شعور شدم.... دريغ از يه جو ارزن كه برام ارزش قائل بشي ؟
به زور يه لبخند زدم ...... و لبامو تكون دادم .......زهرمار عزيزم يه لحظه خفه شو ...
سحر- چرا صدات اينطوريه ؟ كسي پيشته؟
پرهامه؟اره؟
ای بي شعور ....رفتي پي يللي تلليت .... منو فراموش كردي ...
-سحر بعدا باهات تماس مي گيرم
سحر- نه نه همين حالا جواب بده
-سحررررررررر
سحر- باشه عزيزم هر وقت خواستي تماس بگير ....حالا ميشه دنبال منم بيايد با هم بريم صفا سيتي
-سحررررر
سحر- اهان باشه مي خوايد كاراي بد بد كنيد من مزاحمم
-سحرررررررررر
سحر-خوب باشه براي عروسيتون مي خوايد دعوتم كنيد
-سحررررررررر
سحر- جانم عزيزم
-خواهشا برو ....براي دو سه ساعتي بمير
سحر- چشم من مي رم مي ميرم... فقط هنوز تصميم نگرفتم كجا دفنم كنن ...تو از همون راه دور برام يه فاتحه بفرست و برام خيرات كن
-سحررررر
سحر- باشه باشه.... فهميدم الان عشقت مي خواد ببوستت من مزاحمم
سحر- ببين فقط بگو هاليودي ماچت كنه... دقيقا مثل اونا فيس تو فيس .....نگاه تو نگاه.... بعدم لب................... و ای خداااااااا يا.... بعدم ايست قلبي عشقولانه
-سحرررررررررررررر
مي دونم نمي توني فعلا فك لقتو تكون بدي..... پس فكر كردي چرا دارم يه بند چرت و پرت مي گم ....چرت نيست اينا در و مروايده كه داره از دهنم مي باره
پرهام خندش گرفته بودو اروم مي خنديد
-سحر بميري كه بي ابروم كردي
سريع گوشي رو خاموش كردم
دوباره زنگ زد ...
رد تماس زدم ...
با خجالت به پرهام نگاه كردم .....زياد حرفاشو جدي نگيريد ..... انگشت اشارمو گذاشتم كنار شقيقم ...مي دونيد يكم از نظر عقلي مشكل داره ....دختر ترشيده است ديگه...... بس كه مونده خونه يه بند چرت و پرتي مي گه
پرهام هنوز مي خنديد
-نمي خوايد بريم خونه
پرهام- تو گشنه ات نيست ...
- چرا يكم
...بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد ...
پرهام- غذاهاي اينجا خوشمزه است ....
-يعني بريم غذا بخوريم ؟
پرهام- ادما ميان رستوران كه چيكارا كنن؟
-غذا بخورن
پرهام- پس چرا مي پرسي
رستوران بزرگ و قشنگي بود
هنوز چادر سرم بود.... با هم نشستيم
پرهام- سختت نيست؟
-چي؟
پرهام- چادر سرت كردي؟
به چادر نگاه كردم ...
-هنوز كه اذيتم نكرده
پرهام- بهت مياد
لبخندي زدم ... ممنون
-هميشه ميايد اينجا؟
پرهام- اره.... معمولا اخر هفته ها .... با مامان و پريناز ميايم...
-با كساي ديگه چي؟
پرهام- بعضي وقتا هم با بعضي از همكارا ...كه با هاشون صميمي ترم
-و ديگه
پرهام- وديگه هيچكس
منو رو طرف گرفت ...چي مي خوري؟
-من از وقتي امدم ايران.... هرجا كوبيده گير بيارم......... دو لپي مي خورم ...الانم كوبيده مي خوام...
پرهام گارسونو صدا كرد و بهش گفت دو پرس كوبيده با مخلفاتش برامون بياره
-شما هم كوبيده دوست داريد
پرهام- من جوجه رو بيشتر ترجيح مي دم
-پس چرا كوبيده سفارش داديد
پرهام- دوست ندارم وقتي با كسي هستم ...دو نفري غذاهاي متفاوت بخوريم ...چون يا اون چشمش به غذاي منه يا من چشمم به غذاي اون
-چه استدلال جالبي
برامون سالادو كه اوردن من شروع كردم به خوردن ....
-ممنونا حسابي گشنم بود ....
پرهام- نمي خواي به پدرت همه ي ماجرا رو بگي ..
-به موقعش مي گم الان نه
پرهام- تا كي مي خواي این بازي رو ادامه بدي ؟...
-خودمم نمي دونم.... ولي فعلا همينو مي دونم ...كه اگه الان بگم ..عمو اينا يه نقشه ديگه مي كشن و باز با يه دروغ ديگه سر بابامو كلاه مي زارن
بازم خداروشكر شناسنامه خودمو اوردم..... وگرنه تا الان اسم بابك توش ثبت شده بود.. از این عموي من هر كاري كه بگي بر مياد ...این سسش چيه.... چقدر خوشمزه است...
پرهام- مي خواي بگم باز برات بيارن
- نه بايد براي كوبيده هم يه جا داشته باشم يا نه
پرهام- هيجان زده مي شي.... قندت ميفته ؟
-اوهوم .....
غذامونو اوردن .....موقع خوردن چون چادر بزرگ بود ....دستهاش هي ميفتاد جلو و اذيت مي كرد ...
ومن مجبور بودم هي بكشم بالا
- پريناز چطور با این سر مي كنه .....
پرهام- خوب اندازت نيست...... براي پرينازم بزرگه...
-ولي خوشگله.....مخصوصا این دستهاش
موقع خوردن از پشت سرم صداي كسي امد
به به اقاي دكتر مي بينم كه داري بالا بالاها مي پري
به پرهام نگاه كردم كه داشت به پشت سرم نگاه مي كرد...
پرهام- سلام جلال جان خوبي ......سلام خانوم رادمنش
برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم
يه مرد و زن پشت سرم بودن
مرد كه اسمش جلال بود رفت كنار صندلي پرهام نشست و زنه كه هنوز اسمشو نمي دونستم پيش من
جلال- مي بينم حالا زن مي گيريو به ما نمي گي ...
به زني كه كنارم نشسته بود نگاه كردم .......
زن با صداي كشداري كه ناراحتي توش بود
از همكار هستن؟....... يا بچه هاي دانشكده؟
جلال – ببخشيد این خواهر ما زهره زود مي ره سر اصل مطلب
به پرهام نگاه كردم كه ببينم چي مي گه
پرهام- بچه ها شما چيزي خورديد؟
جلال- نه ما تازه امديدم
جلال گاهي نگام مي كرد و دوباره با پرهام حرف مي زد ....اخرم نمي دونم دم گوشش چي گفت كه پرهام قرمز شد.
زهره- نگفتيد كجا اشنا شديد ؟
پرهام- از دوستان خانوادگي هستن
زهره- اه خوشبختم از اشنايتون..... من زهره هستم
-همچنين........ منم نازنين
زهره- حتما تحصيلات عاليه داريد كه دل اقاي دكترو برديد.... چون چندان چهره زيبايي نداريد...كه بگم اقاي دكتر عاشق چهره و جمالتون شده
جلال- زهره
زهره- داشتم نظرمو مي گفتم
ای كينه ای حالا خوبه زشت نيستم ....وگرنه بايد با این حرفات..... تا الان گورمو با دستاي خودم كنده بودم
پرهام- نازنين هم رشته ما نيست....
زهره - پس رشته اشون چيه؟
قبل از پرهام من گفتم زبان
زهره - اه زبان ......الان كه هر جايي بريد تو هر موسسه تازه تاسيسي زبان ياد مي دن ....نازنين جون چندان كار شاقي نمي كنن
جلال با خنده - زهره تو خودتو نگاه نكن كه هزارتا موسسه رفتي ..... اخرشم هنوز مي لنگي ....
زهره به جلال چشم غره رفت
پرهام- نازنين چرا ساكتي چرا خودت درباره رشته ات چيزي نمي گي
- خوب من .....من ......زبان خوندم ....اين اولين باري بود كه داشتم كم مي يوردم ....
زهره با تمسخره به زبان انگليسي گفت من دندان پزشكي خوندم..... برادرم مثل اقاي دكتر قلب و عروق
منم مثل خودش جواب دادم ......اوه عاليه پس هر وقت لازم شد دندوناي كرم خورده و به درد نخورمونو بندازيم دور بيايم خدمت شما
بايد ور روفتن با دندون و دهناي بد بوي مردم كار سختي باشه ... من كه نمي تونم فكرشو كنم كه حتي جاي شما باشم.... اگه جاتون بودم از خورد و خوراك مي يو فتادم ..
جالال شروع كرد به بلند خنديدن...خوب زديد تو خال
زهره لبشو گاز گرفت ...
زهره- تو داري به من توهين مي كني
- وا چرا زديد تو جاده خاكي ....... يهو با زبون مادريتون حرف زديد
پرهام و جلال مي خنديدن
پرهام- نازنين زبان المانيشم حرف نداره
جلال به طرفم برگشت واقعا ...عاليه
-ممنون
زهره با غذاش شروع كرد به بازي كردن و ديگه با من هم كلام نشد ... يه جوري غريب افتاده بودم ...مخصوصا كاري مي كرد كه من تو حرفاشون نباشم ... و همش حرفاي پزشكي و تخصصي مي زد
پرهام متوجه شد و ظرف غذاشو برداشت و امد كنار من نشست
جلال - چي شد پرهام از هم صحبتي با من خسته شدي
پرهام- نه تو رو كه ولت كنن.... تا صبح حرف مي زني ...
جلال- اهان ای زن ذليل رفتي پيش زنت كه بگي هواتو دارم....... ای ای زز ...
متوجه زهره شدم كه با پاشنه پاش كوبيد رو پاي جلال
به پرهام نگاه كردم
پرهام- بخور مگه دوست نداشتي
و از بشقاب خودش يه تيكه كباب گذاشت تو بشقابم ...
جلال- واي واي...... زهره منم بايد از این اقاي دكتر ياد بگيرم كه هواي زنمو داشته باشم ...
جلال برخلاف خواهرش خوش برخورد و خنده رو بود....
ديگه چيزي از غذا نفهميدم و تا اخر زير نگاهاي زهره ....لقمه لقمه كباب كوفتم شد...
موقعه خداحافظي زهره زودتر از ما جدا شد و به طرف ماشينشون رفت
جلال- ببخشيدش..... اخلاقش يكم تنده ولي هيچي تو دلش نيست...يه فضولي
پرهام- تو كه فضولي بپرس
جلال- اونروز شما پشت خط بوديد كه گفتيد خفه شم
خندم گرفت...... واي شما بوديد
جلال بلند زد زير خنده
وقتي گفتيد عزرائيل ايد اشهدمو خوندم
- ببخشيد اخه شما نمي دونيد اونجا چه اتفاقي افتاده بود و هي مدام الو الو مي كرديد ...
بله پرهام همه چي رو برام تعريف كرده
به پرهام نگاه كردم...
سرشو با خنده انداخت پايين
جلال- هي بهش مي گم....... مردگنده برو شنا ياد بگيره ........زشته........ برات افت داره يه خانوم محترم بياد نجاتت بده
از خجالت صورتم قرمز شد
جلال- بازم بهتون تبريك مي گم به پاي هم پير بشيد
پرهام دهن باز كرد كه من
اقا جلال ...من و ايشون نامزد نيستيم ....من يكي از دوستان خانوادگيشون هستم
جلال يه لحظه جدي شد
پرهام پس چرا چيزي نمي گي
-ماشالله شما كه يه سر داريد حرف مي زنيد به اقا پرهام اجازه نمي ديد
جلال- عوضش شما داريد تلافي بي حرفاشو در مي ياريد
- نمي خواستيم شما برداشت اشتباه بكنيد.... ولي خودتون سريع قضاوت كرديد ...
جلال با لبخند و يه چشمك به پرهام ....نه اتفاقا خوب شد... زهره هم يه مدت حرص بخوره براش خوبه..... لاغر تر مي شه ...و ديگه نيازي به رژيم غذايي نداره
-البته به همين زوديا اقا پرهام بايد دعوتتون كنه براي مراسم عقدش
جلال- اوه چقدر خبر ....حالا این خانوم خوش اقبال كي هست
-به زودي مي بينيد ...
زهره دستشو گذاشته بود روي بوق و هي جلالو صدا مي كرد..
جلال به پرهام دست داد و گفت :
پرهام جان فردا مي بينمت انشالله كه خوشبخت بشيد
پرهام فقط سرشو تكون داد
بعد رو به من....از ديدار شما هم خوشبخت شدم...راستي فاميلتون چي بود..
محتشم
نگاه جلال حالا تغيير كرده بود
خانوم محتشم اميدوارم بازم ببينمتون خداحافظ
- خداحافظ
چه دوست خوبي داريد
پرهام- اره اون بر خلاف من زود با ادما مي جوشه
-معلومه......... فقط اميدوارم جوش زدنش به دماي 100 در جه نرسه ...كه غير قابل تحمل ميشه
پرهام خنديد
-راستي شما كه نمي خوايد درباره من به مادرتون چيزي بگيد
پرهام- نه قراره خودت بگي
-من مي گم ولي الان نه ...اگه اشكالي نداره
پرهام- مادرم بفهمه بهش دروغ گفتي ناراحت ميشه
-من كه دروغ زيادي بهشون نگفتم .....فقط اون فكر مي كنه پدرم مرده و دارم دنبال فاميلام مي گردم
پرهام- اينم كم دروغيه
-مي دونم قول مي دم زود بگم.... ولي الان نه
باشه هر جور راحتي
****
به خونه كه رسيدم ...پريناز درو برامون باز كرد.....
پريناز- سلام
سريع دستاشو گرفتم و گونشو بوسيدم سلام پري جونم
پريناز هنوز دستام تو دستاش بود..... دو سه قدمي عقب رفت... و از پايين تا بالاي هيكلمو نگاه كرد...
-چي رو نگاه مي كني ؟
پرهام- این چادرو سر كردي چقدر عوض شدي
-اره فقط نمي دونم چرا توش گمم
پريناز بلند خنديد من مي دونم چون برات بزرگه ...بعد به پرهام نگاه كرد مگه قرار نبود پسش بدي
- ای واي باز من ....تو اموالت دخل و تصرف داشتم
پريناز- فدات عزيزم قابلتو نداره..... ولي این اندازه ات نيست ....
چادرو از سرم در اوردم ...پس بيا مال خودت...
پريناز- حالا كه چروكش كردي ...پاينشم گلي به چكارم مياد...
پائين چادرو نگاه كردم....عزيزم مي خواستي بلند بر نداري... این ديگه تقصير من نيست
پريناز دوباره خنديد و دستشو انداخت دورگردنم ....خودم يكي خوبشو برات مي گيرم البته اگه دوست داشته باشي...
-راست مي گي.... پس وقتي خواستي بگيري این دستاش اينطوري توري و سنگ دوزي شده باشه ... مثل همينم اينطوري براق باشه .. اندازه ام باشه ...
پريناز- چشم ديگه
-چشمت بي بلا خانومي.... فعلا همينو برام بگير تا دستوراي بعدي رو بدم
پريناز- خيلي پرويي نازي
-حالا ناراحت نشو... این چادروتو به من ميدي
پريناز- ولي این كه اندازه ات نيست
-ولي من خوشم مياد ازش
پريناز- باشه اگه دوست داري بيا براي تو
-ممنون گلم
هنوز دست پريناز دور گردنم بود كه به عقب برگشت و رو به پرهام....
راستي اقاي پازوكي زنگ زد...
تا گفت پازوكي منم به پرهام نگاه كردم..
پرهام- چيكار داشت
پريناز- گفت امروز مي توني با دخترش بري بيرون و باهم حرفاتونو بزنيد
- اه اجازه دادن... بهشون نمياد دموكراسي طلب باشن
پريناز به من نگاه كرد ...
-اخ اخ....... اصلا ديدي از ثريا جون غافل شدم .....
و قبل از اينكه حرفي بزنه با سرعت به طرف خونه رفتم
ثريا جون روي يكي از راحتيا نشسته بود و داشت كتاب مي خوند...
يواش يواش رفتم طرفش و چشاشو با دستام گرفتم ...
دستاشو گذاشت رو دستام....
ثريا جون- انقدر دستات كشيده و نرمه كه دلم نمياد لوت بدم ....
دستامو از روي چشاش برداشتم و دور گردنش قلاب كردم و سرمو به طرفش بردم
-سلام به بهترين مامان دينا
ثريا جون- سلام به بهترين بچه شيطون دينا
لبمو گذاشتم رو لپشو و يه ماچ محكم گرفتم
دختر لپمو كندي ...خيلي خوشحالي .......ادرسو فاميلاتو پيدا كردي ؟
-اومممممممم هم اره هم نه ...
ثريا جون- .يعني چي؟
-يعني اينكه دارم به يه جاهايي مي رسم
ثريا جون- انشالله كه زودي پيداشون كني
- دوست داريد از دستم .....زودي خلاص شيد
ثريا جون- نه خوشگلم اينجا خونه خودته هر وقت دوست داشتي بيا
-اگه بخوام تا اخر عمرم اينجا بمونم چي ؟
ثريا جون- من كه از خدامه بچه هام ميشن 3 تا
-بچه هاتون ...3 تا ...
ثريا جون- اره ديگه..........تو پريناز و پرهام تازه عروسم بياد ميشد 4 تا
-عروستون ؟
ثريا جون- چرا امروز حرفاي منو هي تكرا مي كني ....ياد رفت مريمو مي گم ...
-اون كه بياد ديگه جاي من اينجا نيست
ثريا جون- چيزي گفتي
-نه ثريا جون....
ثريا جون- برو لباساتو عوض كن و بيا پايين
-چشم الان ميام
با دستاي اويزون و كيفي كه رو زمين مي كشيدم به طرف پله ها رفتم ... پرهام وارد شد ...با ناراحتي بهش نگاه كردم ....اونم بهم نگاه كردم
از پله ها بالا رفتم
حالا این دختره دماغو رو ...كجاي دل تيكه تيكه ام جا بدم ...
چي شده كه اجازه دادن با پرهام بره بيرون ...... نكنه قرار ه اول صيغه محرميت براشون بخونن بعد برن بيرون ....نه نه .....اونطوري كه من بد بخت مي شم...
-پريناز پريناز پريناز
پريناز با سرعت درو باز كرد
پريناز- چي شده نازي چرا داد مي زني؟
-مي خواستم كه...
پريناز- مي خواستي كه چي؟
چي بايد بهش مي گفتم .....مي گفتم داداشت كي ميره پيش دختره.....اين كه خيلي تابلوه
-هيچي يادم رفت
پريناز- يادت رفت؟ .....
-اره يادم رفت
پريناز داشت درو مي بست
-پري
پريناز- بله
-ميشه يه چيزي بپرسم
پريناز- بپرس
-اميدوارم فكر بدي نكني.... فقط يه سواله؟
پريناز- بپرس
-بيا تو
پري امد تو و درو بست و كنارم نشست
-چرا داداشت مي خواد این دخترو رو بگيره؟
چشاشو كمي تنگ كرد و بهم خيره شد
-من فكر مي كنم برادرت اصلا ازش خوشش نمياد..حتي حاضرم قسم بخورم اونشبم به زور امد ....مشكل چيه ... يه جاي كار مي لنگه...
پريناز- نمياي پايين مي خوام برا همه چايي بريزم
- این يعني ....ديگه نپرسم؟
پريناز- لباستو عوض كن بيا ... مامان برات يه دست لباس گذاشته تازه امروز برات خريده ...بپوش..... فكر كنم بهت بياد...
****
اينا چرا حرفي نمي زن؟....چه اجباري تو این ازدواجه ؟.....هر مشكلي هم كه باشه من نمي زارم پرهاممو از چنگم در بياريد ....
در كمدو باز كردم ...لبخند رو لبام نشست ....پيرهن سفيدي به همراه دامني به رنگ كرم
-دامن پوشيدنم بايد مثل چادر تجربه جالبي باشه ....
پيرهن از كمر باريك مي شد و از استين دستهاش گشاد مي شد و هيكلمو خوب نشون مي داد. دامن هم نه تنگ بود نه گشاد ... شال كرم رنگي كه خودم داشتم و سرم كردم...... ودو سر شالو از دو طرف به عقب انداختم.... ..
تو اينه قدي خودمو نگاه كردم ... قدم بلند تر و كشيده تر شده بود...
....از اتاق امدم بيرون .....از پله ها كه ميومدم پايين صداي پرهام و مادرشو شنيدم..
ثريا جون - نه خودشون زنگ زدن گفتن يه دوساعتي باهم بريد بيرون ....نمي دونم چطور شده رضايت دادن...
پرهام- حالا كي بايد برم..
ثريا جون -ساعت 7 برو مادر ....حرفاتونو بزنيد اگه همو مي خوايد ....ديگه انقدر كشش نديد .......اقاي پازوكي مي گفت اگه بتونيم اخر این هفته عقد كنيد كه خوبه ...
صداي پرهام نمي يومد....
ثريا جون -بهتر امروزو همه چي رو بهش بگي
پرهام- چرا خودتون نگفتيد....
ثريا جون - خودت بگي بهتره از اينكه از زبون كس ديگه بشنوه...
پرهام- شما از دختره خوشتون مياد
ثريا جون - از نظر من كه خوبه...... اصل خود دختره است ...نظر خودت چيه؟
پرهام- هر چي شما بگيد
(يعني چي هر چي شما بگيد ... تو اونو نمي خواي ...من مي دونم ....
دلم يه جوري مي شد وقتي حرف اون دختر مي زدند)
-دوباره سلام
پرهام و ثريا جون سرشونو بالا اوردن
ثريا جون -سلام به روي ماهت مادر ...این لباسا چقدر بهت مياد
-ممنون دستتون درد نكنه
پرهام هنوز بهم نگاه مي كرد ..
ثريا جون -بيا دخترم الان پريناز م مياد...
رفتم و كنار دست ثريا جون نشستم ....ثريا جون حرف مي زد و مي خنديد و منم گاهي همراهيش مي كردم و مي خنديدم
اما پرهام ساكت بود و به تلويزون نگاه مي كرد ....مي دونستم حواسش به برنامه تلويزيون نيست ...
چون هيچ مردي علاقه به اموزش اشپزي... اونم اموزش كيك خانگي رو نداره
به ساعت نگاه كردم 6 بود....
بدو نازي كه نبايد كم بياري .....برو ببينم چيكار مي كني ....
تا اماده بشم ساعت 6:15 شد
شماره سحرو گرفتم
سحر- بنال
- زهرمار..... سلامت كو
سحر- بهت سلام نيومده دخمله
-كجايي؟
سحر- يه جاي خوب...........دارم براي ننم پياز داغ .....داغ مي كنم ..
-اونو ول كن بدو بيا پيشم كارت دارم
سحر- اینو ول كنم مامانم به جاي پيازا داغم مي كنه
-سحر ....جون همون مادرت بدوبيا دنبالم
سحر- چي شده؟...... دوباره شما دوتا پراتون به هم خورده؟
- سحر زودي بيا....... فقط يه دونه از اون كلاه گيساي خوشگلت با يه عينك افتابي بزرگ بردار و بيار
سحر- قراره این دفعه نقش زناي حامله گيس بريده رو در بياري
-سحر از اون خالاي خوشملتم برام بيار............ ماشين يادت نره ...............من تا 10 دقيقه ديگه سر ميدون هميشگي منتظرتم
سحر- اوكي ...تا 20 دقيقه
- مي گم 10 دقيقه
سحر- باشه 15 دقيقه
گوشي رو قطع كردم
بيچاره شوهر ش ...چي بايد از دست این بكشه
****
پريناز- كجا نازنين جون ...
بايد برم يه چيزي بگيرم .....راستي این شماره جديدمه... يكي از دوستاي قديميمو هم پيدا كردم..... بايد امشب ببينمش...شايد كمكم كن ....سعي مي كنم زود بيام
پريناز- باشه عزيز ...خوش بگذره
***
- چرا انقدر دير امدي
سحر- زودتر از این نمي تونستم بيام
-پس ماشين خودت كو ؟
سحر- تو تعمير گاه ......ماشين بابامو اوردم
-چه شاسي بلند باحاليه ام هست
سحر- نزني ماشينو داغون كني
-نه............ اونايي رو كه گفتمو اوردي ؟
سحر- اره بيا
- پياده شو
سحر- چي ؟
- پول كه همرات اوردي
سحر- اره
- افرين.... اژانس همين سر كوچه است ....برو يه ماشين بگير برو خونه ....من فردا پس فردا ماشينتو ميارم
سحر- نازي.....دستت درد نكنه
-نارحت نشو جقله....... امدم همه چي رو برات تعريف مي كنم ....ولي الان بايد تنها برم
سحر- باشه برو موفق باشي .....فقط به خاطر عشقت..... خودتو به كشتن نديدي
براش يه بوق زدم و رفتم نزديك خونه ماشينو پارك كردم و منتظر پرهام شدم...
20 دقيقه به 7 بود ...داشتم رو فرمون ضرب ميومدم كه در باز شد و پرهام با ماشين خارج شد...
سرمو دزديم
تا حركت كرد منم افتادم دنبالش
بعد از 15 دقيقه جلوي در خونشون بوديم ..
رفت و زنگشونو زد ...
يكم حرف زدنش طول كشيد ... بعدشم رفت طرف ماشين و منتظر شد ..
دستشو تو موهاش برد و چند بار ي دستشو رو چشاش و صورتش كشيد
منم تو این فرصت كلاه گيس رو سرم گذاشتم..... خالو هم كنج لبم گذاشتم و عينكو گذاشتم رو چشمام ... لباسايي رو هم پوشيده بودم كه پرهام تا حالا نديده بود
تا اينكه مريم بانو امد بيرون و پشت بندش مادر عزيز تر از جانش ...
معلوم بود داره تعارف مي كنه كه پرهام بره تو ...
بعد از 5 دقيقه چاخ سلامتي و تعارف رضايت دادن كه سوار ماشين بشن ...
در جلو رو براي مريم باز كرد
(ای ذليل مرده...... چرا درو براي من باز نمي كني .... خون این از من رنگي تره)
و بعد خودش سوار شد..
دنبالشون راه افتادم...
نكنه مي خوان باهم شام بيرون بخورن
گوشيمو در اوردم و شماره خونه رو گرفتم پريناز برداشت
سلام پري جون
سلام نازي جون...
مي خواستم بگم من براي شام ميام چيزي درست نكنيدا..... همه شام مهمون من ممنون عزيز لازم نبود به زحمت بيفتي
چه زحمتي
فقط برادرتم هست ديگه ؟كه من 4 تا عذا بگيرم
اره هست
مگه با مريم بيرون غذا نمي خوره
نه
اوكي پس من با غذا ميام
باشه عزيزم
اخيش خيالم راحت شد...
حالا كار من شروع مي شود....وارد بزرگ راه شدن .....منم دنبالشون ...كمي سرعتشو زياد كرد....
منم سرعتمو زياد كردم ...
صداي ضبطو تا مي تونستم بلند كردم ....و به ماشين پرهام نزديك بشم
سعي كردم داخل ماشينو ببينم ....پرهام كه رانندگي مي كرد و جلو رو نگاه مي كرد ... مريمم كه تو چادرش داشت خودشو خفه مي كرد بس كه خودشو بسته بود...
فقط چشاش با بينيش ديده مي شدو كمي از لبش
مريم جون خوش باش از لحظه هاي بودن با پرهام ......كه تا چند دقيقه ديگه خبري از این لحظه ها ناب نيست
اهنگي كه گذاشته بودم بري باخ منصور بود... چون تند مي خوند و شاد بود.... وبا حال من تو اون موقع سازگار بود
سرعتم زياد كردم طوري نزديكش شدم كه اونم مجبور بشه براي اينكه بهم نخوره سرعتشو زياد كنه...... ايول سرعت زياد خوبه
حالا دوتامون داشتيم با سرعت مي رونديم..... من دقيقا كنارش بودم .....كه پرهام چندتا بوق كشيده زد و به من نگاه كرد...
منم بي خيال بوقاش ....با سرعتش تنظيم شده بودم و همزمان با اون مي روندم و صداي ضبطو هي بلند تر مي كردم ...
نمي تونست سرعتشو كم كنه چون ممكن بود تو بزرگراه با ماشين عقبي تصادف كنه
(من این دو ساعتو برات زهر مي كنم مريم جون .... جز من كسي حق نداره باهاش حرف بزنه)
پرهام چند بار ديگه بوق كشيده زد....
وقتي ديد فايده نداره با داد....
بكش كنار نمي بيني داري چيكار مي كني
(داد نزن گلوت پاره ميشه پرهام جون)
ديگه چيزي نمونده بود كه از بزرگراه خارج بشيم ..اونم همينو مي خواست ...
تا زودتر از دستم خلاص بشه
تا از بزرگراه خارج شد منم پشت سرش خارج شدم
سحر جون با ماشين بابا..... باي باي كن....فقط يه ضربه كوچولو
پامو گذاشتم رو گاز و سرعت گرفتم و توي يه لحظه زدم به چراغ عقب ماشين پرهام
...
و وايستادم ....
اونم وايستاد و با عصبانيت از ماشين پياده شد
و به طرف ماشين امد...
با ارامش از ماشين پياده شدم ...
پرهام - كي به تو گواهينامه داده
صدامو كلفت كردم و سعي كردم مثل پسرا حرف بزنم
-هموني كه به تو داده
به عقب ماشين نگاه كرد
-چيزي نشده كه
پرهام - چيزي نشده ببين چيكار كردي
-تقصير خودته كه يهو سرعتتو كم كردي
پرهام - من سرعتمو كم كردم يا تو عين....
-عين چي؟....نه شما ادب نداري .....الان زنگ مي زنيم پليس بياد... تا مشخص كنه كي مقصره
زودي با گوشيم الكي با پليس تماس گرفتم
-الو
-پليس
و يه سري چرت و پرت بلغو ر كردم تا پرهام باور كنه من تماس گرفتم
بعد از حرف زدن با پليس خيالي ...به ماشين تكيه دادم
و يه ادامس انداختم تو دهنم و شروع كردم به تكون دادن فكم
پرهام - خانوم من كار دارم .....بيايد خودمون قضيه رو فيصله بديم
-نه اقا تا مقصر شناخته نشه... من از جام تكون نمي خورم
پرهام - شما كه به ماشينتون خسارت وارد نشده ...من بد بخت ماشينم داغون شد
-به هر حال بايد پليس بياد
به مريم كه سر جاش نشسته بود و از جاش تكون نمي خورد نگاه كردم
چه زن بي بخاري..... نمياد ببينه شوهرش چقدر افتاده تو خرج
پرهام رفت طرف ماشينش و خم شد و به مريم يه چيزي گفت
(خدا كنه فقط ماشين پليس از اينورا رد نشه ...)
پرهام دوباره طرف من امد ...خانوم من كار دارم بايد برم
يعني با مريم حرف زدن كار واجبيه
جوابشو ندادم
و موهاي مصنوعيمو بيشتر ريختم رو صورتم و بهش بي محلي كردم
وقتي ديد من سمجم و از جام تكون نمي خورم
كمي از ماشينا فاصله گرفت و منتظر شد...... يه سواري سمند امد براش دست تكون داد ...ماشين وايستاد
پرهام باهاش حرف زد و رفت طرف ماشين خودش و از مريم خواست پياده بشه و اونو سوار ماشين كرد ...از جيبش كيف پولشو در اورد و پول راننده رو حساب كرد .... ...
داشتم از خوشحالي پر در ميوردم ...
مريمو از ميدون به در كرده بودم .....و اين تنها چيزي بود كه مي خواستم
پرهام به طرفم امد...
خانوم این پليس نيومد...
-نه انگاري سرشون شلوغه
كيفمو برداشتم و 20 تا تراول پنجاهي از توش در اوردم ...
-اقا منم ديرم شده بايد برم ...راست مي گيد به ماشين من خسارتي وارد نشده
پرهام - اينو نمي تونستيد زودتر بگيد
-بفرمايد بگيريد .... من بايد برم
پرهام - این زياده
- هرچقدر لازم داريد... برداريد ....من تازه يادم افتاد حوصله پليسو ندارم
شايد از خوشي فكر مي كردم پرهامم خوشحاله و اصلا عصباني نيست
پرهام مقداري كه لازم داشت و برداشت و رو به من
بهتره يه بار ديگه بري گواهينامه بگيري ....
-تو فكرش هستم ...انشالله باهم توي يه كلاس ثبت نام مي كنيم
خواست چيزي بگه ولي نگفت و به طرف ماشينش رفت
كيفو از پنجره پرت كردم رو صندلي ....و دستامو مشت كردم و پريدم رو هوا ......ايول ايول .....همينه ..............همينه و يه جيغ خفه كشيدم و پشت فرمون پريدم
پامو رو گاز گذاشتم ......ماشين از جا كنده شد و براي پرهام 10 تا بوق پشت سر هم زدم و صداي اهنگو تا اخرين ولوم بردم بالا و شروع كردم به ويراژ دادن
خواننده مي خوندو من مي خنديدم وشاد بودم ....
بيا به دادم برس
دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده
من زير بارون ....زير بارون.... به خيابون مي زنم... هنوزم يادم مي يو فته روزاي با تو بودنم
من زير بارون...... زير بارون.......... به خيابون مي زنم ......... بزار دنيا بدونه ...عاشق با تو بودن ....عاشق با تو بودنم ....عاشق با تو بودنم
سرمو از پنجره اوردن بيرون.... نم نم بارون مي خورد به صورتم و دلمو هوايي مي كرد...
دلم.... آی دلم ... دلم برات تنگ شده
يوهوووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو وووووو
عاشقتم ....عاشقتم .. تو فقط مال مني ....
دوباره با خواننده همخوني كردم ... دلم نمي خواست اون لحظه ها تموم بشه
من زير بارون ....زير بارون.... به خيابون مي زنم... هنوزم يادم مي يو فته روزاي با تو بودنم
من زير بارون...... زير بارون.......... به خيابون مي زنم ......... بزار دينا بدونه ...عاشق با تو بودن ....عاشق با تو بودنم ....عاشق با تو بودنم
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ ساعت 21:48 توسط مریم
|
وبلاگ رمان