عاشق اسیر
به ساعت نگاه مي كنم 8 شده..... روم نميشه از اتاق برم بيرون..يعني پرهام رفته ... چرا هيچ خبري نيست ..حتما بهشون گفته
وسايلمو تو دستم مي گيرم و سعي مي كنم خاطره بودن تو این خونه رو فراموش كنم...قدم اولو بر مي دارم و به طرف در مي رم....اما يه نفر مي گه نه بمون و حقتو بگير...
چه حقي چه كشكي من اينجا حقي ندارم...اوني رو كه مي خواي ازت گرفتن....صداي پاي كسي مياد كه داره به اتاق نزديك ميشه ..... تا به خودم بيام در باز ميشه
پريناز- اه تو بيداري ....فكر كردم الان خواب 7 پادشاه رو هم رد كردي ...
به وسايل تو دستم و لباساي پوشيدم نگاه كرد ...
پريناز- جايي مي خواي بري ؟ چرا همه ي وسايلتو برداشتي ؟
منتظر جواب من شد...
ديگه پاي رفتن نداشتم و بايد مي موندم پس
با يه لبخند زوركي ...نه نمي خوام برم جايي..... داشتم وسايلمو جمع و جور مي كردم .....اخه مي خوام برم بيرون ....دوروز خوردم و خوابيدم بسه ..
پريناز- مي ري دنبال فاميلاي مادريت
-اره
پريناز- تو كه ادرس نداري پس چيكار مي كني ؟
-شماره يكي از اشناها رو دارم شايد اون بتونه كمكم كنه
پريناز- صبحونه نمي خوري ؟
-نه عزيزم ميل ندارم
پريناز- مي خواي منم باهات بيام
-نه فدات ...من ديگه برم....
در حياطو كه بستم كوچه رو نگاه كردم ....خوب اول مي رم سراغ سحر جون كه كسب اطلاعات كنم...بعدشم ...بعدشم مي رم پيش عشقم.(چه رويي داري تو بشر ......نيلا عاشق نشدي كه بفهمي چي مي گم......نمرديمو معني عاشقي رو هم فهميديم..)
اما قبل از همه ي اينا نياز مبرم به يك عدد گوشي دارم با يه خط اعتباري ....
(دختر مايه دار بودن براي همين چيزا خوبه ها .........)
خوب اولين تماسو با شماره سحر افتتاح مي كنم.
چرا بر نمي داري خبرت بياد
بعد از 10 تا بوق كشيده....
سحر- سلام بفرمائيد؟
- السلام عليك ای دوست خوشگله
سحر- واي نازي نازي خودتي
-واي اره اره خودم .. جيگرتو...
سحر- كجايي تو دختر مي دوني چقدر شمارتو گرفتم ولي همش يه زن تو گوشيت داشت چرت و پرت مي گفت
-احيانا اون زن خودت بودي
سحر- نازيييييييييييي
-جونمممممممممممممممممممم
سحر- خوب داري خوش مي گذرونيا
-از كجا مي دوني دارم خوش مي گذرونم
-ادم با تور بره سفر... اونم چندتا شهر چرا بد بگذرونه
-تور؟........ مسافرت ؟..........شهر؟........ من؟
سحر- اره ...
-تو از كجا مي دوني ؟
سحر- منو دست كم گرفتيا
- پ نه پ مي خواي دسته بالا بگيرم
سحر- مي زاري زر بزنم يا نه
-بفرمايد زر بزنيد
سحر- وقتي ديدم جوابمو نمي دي.... رفتم خونه عموي عزيزتر از جونتون و جوياي حال اردك زشتم شدم ....و آنجا بود كه كاشف به عمل امد خانوم هوس ايران گردي كرده و براي مدتي خانه و كاشانه خود را ترك كرده بيدن ...نامرد حالا چرا تنها تنها...منم مي بردي كه بيشتر خوش مي گذشت
-خوب ديگه؟
سحر- خوب هيچي ديگه عمو اينات گفتن رفتي سفر
-شوخي مي نه ؟
سحر- نه به جان عزيزت كه مي خوام دنيا ت نباشه
-بابام چي؟
سحر- باباي توه ....... من بدونم بابات چي؟
-خره يعني بابام مي دونه رفتم سفر ؟
سحر- بيلمرم
-بايد ببينمت سحر
سحر- الان كدوم شهري
-تهران
سحر- اوه عزيزم این همه هزينه به تور دادي كه تهرانو بهت نشون بدن و زرتي زد زير خنده
-كوفت رو نمك بخندي بي نمك ...من كه جايي نرفته بودم
سحر- يعني چي جايي نرفته بودم ...
- این ادرس يه كافي شاپه كه من اونجا منتظرتم زودي بيا ..... به كسي نگو كه با من حرف زدي
سحر- چي شده نازي
-يه لحظه اون فكو ببند ....ببين چي مي گم زودي پاشو بيا فقط زود..... من زياد نمي تونم منتظر بشم
سحر- اوكي من تا 20 دقيقه ديگه اونجام ...
پس زودي بيا
كه اينطور ....پس اينطوري از دستم خلاص شدن حتما به بابايي هم همينو گفتن ....اي نامردا....
بعد از نيم ساعت سحر امد....
سحر- سلام
-سلام
سحر- چي شده نازي؟..... به من همه چي رو بگو
-نمي گفتي هم همه چي رو بهت مي گفتم... چون به كمكت احتياج دارم....من سه روز مي شه كه از خونه عمو اينا فرار كردم
سحر- جان من................ اوه اوه .....پس چرا به من گفتن رفتي سفر؟
-عقل كل با خودت فكر نكردي كه من قرار بود همين روزا عقد كنم.. سفر رفتنم چي بود..؟
سحر- اره ها حالا چه كاري از دست من بر مياد....
-من با تنها كسي كه مي تونم ارتباط داشته باشم تويي و تو هم مي توني از خونه عموم برام خبر بياري
سحر- من كه نمي تونم برم خونشون..
-لازم نكرده بري خونشون ....فقط بتوني ازشون برام خبر بياري كافيه ..فعلا شماره بابامو بگير و گوشيتو بده من...
. سحر- خودت مگه گوشي نداري ..
-.نههههههه ... زود باش
شماره رو گرفت بيا
بابا- بله
-سلام بابايي
بابا- سلام نازي .........معلوم هست تو كجايي؟
-تو دل شما
بابا- شوخي نكن دختر... سه روزه منتظر تماست هستم ..گوشيتم كه خاموشه
-گوشيم افتاد تو اب وسوخت
بابا- خوب نمي تونستي از يه جاي ديگه باهام تماس بگيري.... مي دونم تو سفري ولي هر جايي هم كه باشي مي تونستي باهام تماس بگيري...
-بله حق با شماست.... گفتم بيام تهران ... گوشي و يه خط بگيرم ....بازم عمو اينا واردترن تو این كارا
بابا- بابك كجاست؟
-بابك؟
بابا- اره ديگه عمو گفت دوتايي باهام رفتيد خوش گذروني....افرين دخترم ... تو سفر مي تونيد بيشتر باهام اشنا بشيد... حالا كه زن و شوهريد ...ديگه سر ناسازگاري بزار كنار و سعي كن يه همسر خوب براي بابك باشي
(جان... زن و شوهر؟ كي من عقد كردم كه خودم خبر ندارم)
بابا- روز عقدت هرچي تماس گرفتم ... گوشيت خاموش بود.... با بابكم كه تماس گرفتم گفت خوابيدي دلم نيومد بيدارت كنه...نازي صدامو داري...نازي....
-بله بابا ببخشيد بايد برم ..كاري نداريد...
بابا- نه عزيزم تماس يادت نره
-راستي شما كي بر مي گرديد...؟
بابا- حالا كه خيالم از بابتت راحت شده......... احتمالا تا 6 ماه ديگه بيام
با ناراحتي و بغض... باشه بابا ... پس فعلا
بابا- فعلا دخترم
گوشي رو به سحر دادم و به گلدون روي ميز خيره شدم
سحر- چت شو يهو ...
-عمو اينا بهت نگفتن كه من ازدواج كردم
سحر- نه حرفي نزدن ...فقط گفتن رفتي سفر..... تو این مدت كجا بودي دختر .؟....
با صدايي گرفته از روز اول كه پشت صندوق عقب ماشين پرهام قايم شده بودم و تا امروزو مو به مو گفتم.... البته به جز برخورداي منو پرهام
سحر- چه شانس اورديا ...
با خودم گفتم اره يه شانس ديگه هم اوردم... اینكه دلمو باختم
سحر- حالا مي خواي چيكار كني ؟.... بابات كه فكر مي كنه تو ازدواج كردي
-هنوز نمي دونم
سحر- بايد به بابات بگي... همين دروغي رو كه بهش گفتن كافيه بگي تا بفهمه چه ادمايي هستن..
-اره ولي الان نه
سحر- چرا
- مي دونم بابام حسابي اونجا كار داره... بذار يه مدت بگذره به وقتش خودم بهش مي گم
سحر- پس تو این مدت مي توني بياي خونه ما ..
- نه هنوز من تو اون خونه كار دارم
سحر- چيكار داري؟
به چشاي سحر نگاه كردم
سحر- شيطون كار داري يا دلت اونجا مونده
بايه نيش خند........ كوفت
سحر- واي واي نازي ما هم قاطي مرغا شد ... و بلند زد زير خنده
-ديونه اينو به مردا مي گن
سحر- من كه تو زن بودن يا مرد بودنت شك دارم
-زهرمار ديونه.... ارومتر بخند همه دارن مارو مي بينن
سحر- حالا این اقاهه سرش به تنش مي ازره
-مي خواي ببينيش
سحر- اوه ... از خدامه
-ماشين كه اوردي
سحر- بعــــــــــــــــله
-ايول بزن بريم
***
سحر- اينجا كار مي كنه
-نمي دونم ولي اولين بار اينجا ديدمش
سحر- يعني برخورد اولين نگاه عاشقانه
با خنده يه پس گردني زدم به سحر
سحر- اخ....عزيزم ديگه نبايد منو بزني.... اوني رو كه قراره خرش كني ... اونو بايد پس گردني بزني ....بيا بريم تو
-نه بابا بريم يهو مارو مي بينه
سحر- پس چطور مي خواي بهم نشونش بدي
-بذار ببينم اصلا اينجا امده يا نه
خيابونو نگاه كردم كه چشمم به ماشينش خورد
با خنده به سحر نگاه كردم
سحر- چيه جوجه اردك گل از گل پژمردت شكفت
این دفعه محكمتر كوبيد پس گردنش
سحر- اخ اخ .... نزن فهميدي اينجاست ....الهي دست بشكنه انقدر محكم مي زني
-من مي رم تو باهاش كار دارم.... شايد باهم امديم بيرون تو نياي طرفمونو ...من گفتم هيچ كسيو ندارم
سحر- خاك تو گورت از اول زندگي درو.غ ... دروغ
-مرض خفه مي شي يا نه
ديدم لپاشو باد انداخت و بهم خيره شد ... كم كم داشت قرمز مي شد
-داري چه غلطي مي كني
دارم خفه مي شم كه تو به كاراي عشقولانت برسي
-واي خيلي خري و محكم با خنده زدم تو سرش
سحر- بدو برو تا اقا خوشگله نرفته
حالا با چه رويي برم تو ...
تو برو ببين اصلا بهت محل سگ مي ده يا نه
-سلام خانوم
پرستار- سلام بفرماييد
-ببخشيد اقاي دكتر پرهام فرهادي اينجا كار مي كنن؟
پرستار- كي؟
-اقاي دكتر فرهادي ... پرهام فرهادي
پرستار- نه...اينجا دكتري با این اسمي كه گفتيد نداريم..
(اه ولي اون كه ماشين خودش بود...)
-ميشه دقت كنيد
پرستار- خانوم من اينجا 3 ساله دارم كار مي كنم.... چنين دكتري نداريم...برگشتم و به دور وبرم نگاه كردم
چشمم خورد به در اتاقي كه اونروز پرهام از اون امده بود بيرون
اروم به طرف در رفتم و خواستم در و باز كنم كه در باز شد ....
چشام با چشاي پرهام گره خورد ... نگاش اروم بود.... ولي يهو اتيشي شد. .و بدون حرفي از كنارم رد شد...
دنبالش دويدم... جرات صدا كردنشو نداشتم به طرف ماشينش مي رفت... كه سحر زنگ زد ...
-چيه؟
سحر- این جيگرو از كجا پيداش كردي؟...
.نمي تونستم جواب سحرو بدم ..چشمم به پرهام بود كه داشت مي رفت
.سح- ببين من يه دوست پسر دارم از خوشگلي چيزي كمتر از این اقا پرهامت نداره فقط نصف صورتش سوخته اون مال تو این مال من ....
سحر براي خودش حرف مي زد و مي خنديد ....و منم دنبال پرهام ...
- .صبر كن ...ولي اون گوش نمي كرد
-صبر كن
نزديك ماشينش شده بود ....
-پرهام توروخدا ...
كه با كلافگي وايستاد و سرشو به طرفم برگردوند
و منتظر شد كه حرف بزنم...
-من ... مي دونم كه كار.م...
صداي زنگ موبايلش در امد....
به صفحه موبايلش نگاه كرد و با دست بهم اشاره كرد كه ساكت شم
پرهام- جانم پريناز
پرهام- نه هنوز وقت نكردم...كاش خودت مي بردي من وقتشو ندارم...
پرهام- چي ؟گذاشتي تو ماشين ..
در عقب ماشينو باز كرد و دنبال گشتن شد
پرهام- اره پيداش كردم ..
با خودش يه پارچه مشكي در اورد ...همونطور كه حرف مي زد به پارچه تو دستش هم نگاه مي كرد ...
پرهام- باشه اگه وقت كردم .....چي بگم ... بلنده
پارچه رو ول كرد و قد پارچه رو نگاه كرد تازه فهميدم پارچه نيست و يه چادر عربيه
پرهام- پسش بدم... بعدا خودت مي ري يكي ديگه مي گيري ...باشه باشه اگه رفتم
كاري نداري قربونت............ خداحافظ
گوشيشو خاموش كرد و بهم خيره شد
لال شده بودم
داشت چادرو جمع مي كرد
پرهام- گوشيه نو مبارك
گوشيه تو دستمو نگاه كردم...
پرهام- مي خواستي حرف بزني بگو مي شنوم...
هنوز سر جام وايستاده بودم ..
- من بايد يه چيزايي رو بهتون بگم...
با يه پوزخند..... نكنه مي خواي بگي فوق فرشته ام...
با ناراحتي بهش نگاه كردم
- نخير درباره خودمه ... بايد در مورد خودم بهتون يه چيزي بگم...
پرهام- ببين من خيلي كار دارم ... وقت ندارم ....بعدشم برام مهم نيست چي مي خواي بگي..
-بايد بشنويد ....
پرهام- چرا بايد بشنوم
-چون بهم گفتيد دروغگو
دوباره با كلافگي به ماشين تكيه داد
به چادر تو دستش نگاه كردم ..
مي خواستم واقعيتو بهش بگم ...ولي نمي دونستم چطور شروع كنم...
به چشاش خيره شدم....
كه گوشيه منم زنگ خورد...
پرهام- جواب بده طرف خودشو كشت ...
همونطور كه نگاش مي كردم گوشي رو اروم بردم كنار گوشم و دكمه سبزو فشار دادم
سحر- اونجا چه خبره نازي ...
حرفي نزدم
سحر- نمي خواي بنالي ننال.... ولي بايد عرض كنم الان ماشين بابك دقيقا پشت سرت پارك شد
چشام گشاد شد و اب دهنمو قورت دادم
پرهام از ديدن چشام به خنده افتاد...
و با تمسخر بهم نگاه كرد..
گوشي رو سريع گذاشتم تو جيبم و چادرو از دستش قاپيدم .. و انداختم رو سرم .
..اه پس جاي دستش كجاست ...چادر بلند و گشادي بود ...
پرهام متعجب زده به كارم نگاه مي كرد ....
بلاخره جاي دستو پيدا كردم و دستمو با يه حركت دادم تو ....كه اخ پرهام در امد
به زور از زير چادر بهش نگاه كردم پرهام كمي خم شده بود .. تازه دوهزاريم افتاد كه با دست كوبيدم تو شكمش ...
هم خندم گرفته بود هم ترسيده بودم ..
- تو رو جون ثريا جون كمكم كنيد ....
پرهام به پشت سرم نگاه كرد و دوباره به من نگاه كرد
- نذاريد این اقا منو ببينه.... كمكم كنيد بعد ا همه چي رو بهتون مي گم ...خواهش مي كنم....
كه صداي بابك امد ... ببخشيد..
چشامو بستم و كيفو از ترس گرفتم جلوي شكمم و چادرو حسابي دور خودم پيچوندم و تا مي تونستم چادرو كشيدم بالا ...كه چشمم خورد به كفشاي سفيدم ....
(با ديدن كفشام ياد زماني افتادم كه بابك به كفشام نگاه كرده بود..چند هفته پيش
بابك- چه كفشاي قشنگي..... تا حالا تو ايران نديدم .
..- .اره نبايد م ببيني چون از اونجا خريدم )
واي همين كفشا برام دردسر شد ...
صداي قدماي پاي بابكو مي شنيدم كه از پشت نزديك مي شد .. باعجز به پرهام نگاه كردم
پرهام - صد بار بهت گفتم تو این ماه هاي اخر انقدر از این پله ها بالا و پايين نرو
جان این چي مي گفت ...
پرهام - مي ميري بياي خونه مامانم اينا ...نه پله داره ..نه سرده .. لازم نيست كار خونه هم كني
تازه متوجه بازي شده بودم
-ای ای داد نزن ....واي مردم دستمو تكيه دادم به ماشين
بابك - ببخشيد اقا ...
پرهام با داد بلههههههههه
- واي مردم دارم ميميرم ...بچه اتم به خودت رفته.... ديرشه يه دو سه روز ديرتر بياد تو این دنياي فاني ...
بابك حالا كنارم وايستاده بود سريع خم شدم كه صورتمو نبينه
- پرهام خير نديده به دادم برسه.... پدر سوخته داره لگد مي زنه
پرهام به طرفم خم شد و با نگراني .....چپ يا راست؟...
-راست نه نه چپ ...
بابك- ببخشيد
پرهام - چيه اقا ؟....مگه نمي بيني حال خانومم خوب نيست
پرهام در ماشينو برام باز كرد
پرهام - بيا بشين ببينم چه خاكي بريزم تو سرم
-ای ای ...واي خدا منو بكش و راحتم كن
چادرو كه جمع كرده بودم ول كردم كه رو پاهام بيفته تا ديگه كفشام ديده نشه
بابك اصلا نمي دونم براي چي امده بودطرف ما ...ولي ديگه حرف نمي زد ...
پرهام - بيا سوار شو ديگه ...
خواستم برم طرف در ماشين كه پام گير كرد به چادر.... انقدر بلند بود كه رفته بود زير پام ..... به طرف پرهام پرت شدم .....قبل از اينكه خودم بيفتم تو بغلش ... پرهام دستاشو از هم باز كرد و منو تو بغلش گرفت..
پرهام - ببين مي توني يه كاري كني .... كه داغ این بچه رو تو دلم بذاري ..
- واي مامان مردم ....
ازخنده داشتم مي مردم
بابك- اقا
پرهام - اقا چته ؟چيه؟ چي مي خواي از جونم تو این گيرو بير
همونطور كه تو بغلش بودم منو رو صندلي جلو نشوند و درو برام بست و خودش به در تكيه داد كه چهره ام ديده نشه
اما صداهاشونو مي شنيدم
بابك- شما این خانومو این طرفا نديد این عكسشه
پرهام مكثي كرد.... اقا من انقدر درگير زندگي خود م هستم ....كه ديگه وقت ديد زدن مردمو ندارم ....من اصلا ايشونو نديدم ...چيكارتون ميشه ؟... نكنه خواهرتونه كه از خونه فرار كرده ؟
باباك- ببخشيد مزاحم شدم ...
پرهام - خواهش ...
بابك از ماشين دور شد و من يه نفس راحت كشيدم...
كه گوشيم زنگ خورد ..
سحر- رو تخت نشورننت دختر تركيدم از خنده ....
-خفه شو الان قطع كن بعدا خودم باهات تماس مي گيرم ....
بابكو ديدم كه رفت تو ازمايشگاه ... و پرهام سريع بعد از رفتنش امد و سوار ماشين شد و حركت كرد...
چادرو از روي سرم كمي كشيدم كنار و مناظر بيرون نگاه كردم
پرهام - من سراپاگوشم ....بگو
-شما اينجا كار نمي كنيد؟
پرهام - نه براي ديدن يكي از دوستام امده بودم
-پس اون پرستاره بيچاره حق داشته كه مي گفت شما رو نمي شناسه
پرهام - منو با حرفاي متفرقه بازي نده .... قرار بود يه چيزايي رو بهم بگي ..
-خوب نقش بازي مي كنيدا ... من كه اولش كپ كردم .... واقعا نقش باباهاي بچه نديده رو خوب بازي كرديد؟
صورتش به روبه رو خير ه بود و دنده عوض مي كرد...
كه يه دفعه ماشينو گوشه خيابون متوقف كرد.
بهش نگاه كردم ... هنوز به جلو نگاه مي كرد...
پرهام - برو پايين
-چي؟
پرهام - مي گم برو پايين ....
-اخه چيكار كردم؟ ....
پرهام - بيش تر از این وقت منو نگير .... از روز كه امدي تمام زندگيمو بهم ريختي .. يالا برو پايين...
- تو كي هستي..... كه با من اينطوري حرف مي زني
پرهام - تو كي هستي كه به خودت اجازه مي دي... سه تا ادم گنده رو سر كار بذاري و هرچي دروغ بچگونه است تحويلشون بدي ....
پرهام - بايد مي فهميدم تو هم از اون دختراي ول خيابوني هستي ...معلوم نيست با این يارو چيكار كردي ؟.....چي ازش بلند كردي؟..... كه دربه در دنبالته؟..
-تو حق نداري درباره من اينطوري حرف بزني ....
پرهام - مي خواي منو خانواده امو چقدر سر كيسه كني ....بگو خودم الان بهت بدم.... كه راهتو بگيري و بري ..... راستي امثال شما ها.... بايد درامدتون از من دكتر بيشتر باشه ....
اشكم داشت در ميومد بدترين توهينا رو داشت بهم مي كرد ....
برگشت و نگام كرد ... اشكام صورتمو خيس كرده بودن .....
يه لحظه ساكت شد.
پرهام - اينم جز نقشه هاتونه.... كه خوب گريه كنيد.... تا دل طرفو كباب كنيد ....
-من هرچي باشم هنوز انقدر هرزه نشدم.. كه به خاطر پول دست به اينكارا بزنم..
پرهام - پس با پول بابات مي ري براي خودت خريد مي كني و از هرچيز بهترين و گرونترينشو بر مي داري
(بيا نازي...... به قول سحر خاك تو گورت..... عاشق كي شدي ..
بدترين حرفا رو بهت زد ... تو هنوز براي چي نشستي ...)
در ماشينو باز كردم .....
كنار در وايستادم و نفسمو دادم بيرون ... با اينكه همه جا افتاب خودنمايي مي كرد ولي هوا سرد بود......
با يه دستم در بازو نگه داشتم و دست ديگمو رو سقف گذاشتم و به داخل ماشين خم شدم
اسمم نازنين محتشمه.....21 سالمه.... پدرم نمرده ...زنده است داره به زير دستاش سروري مي كنه.... يه هفته قبل از عيد امديم ايران.... مادر ندارم.....تنها كس و كارم تو این شهر بي درو پيكر ...عموم و خانوادشه ...
كه انقدر پولاي بابامو مي خواد منو نمي خواد...
به هزار ترفند مخ بابامو شستشو داد تا من زن پسرش بشم....
پدرم رفت و منو اينجا گذاشت تا وقتي كه بر مي گرده من با پسر عموي عزيزم ....هموني كه امروز ديديش ازدواج كنم.
ولي كارش اونجا طول كشيد و قرار شد من با يه رضايت نامه كه از طرف پدرم مياد بدون حضورش عقد كنم..
اونروزم كه سوار ماشينتون شدم امده بوديم براي ازمايش ....حالا هم كه فرار كردم به پدرم گفتن من با پسرشون عقد كردم و با پسر عموم تو مسافرت هستيم
اگه پولدارم و چيزاي گرون مي خرم چون بابام خر پوله ... بچه مايه دارم
حالا هم اگه چيزي از خونتون كم شده.... ليست كنيد تا پولشو بهتون بدم....ديگه .نيازي به وسايلم هم ندارم ....فقط فردا مي يام همين ازمايشگاه..... لطف كنيد مدارك شخصيمو برام بياريد
تو همون كيف كوچيكه است ...
اگه حرفامو باور نكرديد مداركم هست.. مي تونيد استعلام بگيريد ..... تا هويتم براتون مشخص بشه... و بفهميد من از این دختراي خيابوني نيستم كه هر روز منتظر يه ماشين مدل بالان .......نه يه پرايد مدل 87
از طرف من از مادر و خواهرتون بابت همه چي تشكر كنيد..
داشت جلو رو نگاه مي كرد......... چند ثانيه ای بهش خيره شدم
و با گفتن خداحافظ
درو بستم و از كنار جدول كشياي خيابون راه افتادم.....
گوشيمو از جيبم در اوردم و اروم شروع كردم به گرفتن شماره سحر.....
ای بتركه اون چشات سحر چقدر چشم شور بودي و من نمي دونستم .... ديدي چطور عشقمو چشم زدي ...
سحر- بله
- بله و بلا..بله و درد .....بله و زهرمار.....بله و مرگ
سحر- هوييييييييييي چه خبرته.؟.....باز كدوم كشتيتو غرق كردي كه من گناهكار شدم..
-كجايي ؟
سحر- خونه بابام
بينيمو كشيدم بالا .....مياي دنبالم
سحر- مگه خونه اونا نيستي
-نه تو خيابونم
سحر- كدوم خيابون؟
-نمي دونم....حالا مياي دنبالم؟
سحر- عزيزم تو تهران این همه خيابونه ......من بيام كدوم خيابون كه توي عتيقه رو پيدا كنم
هق هق گريه ام بيشتر شد
با صداي گرفته و داد مانند مياي يا برم زير كاميون
سحر- نازي حداقل اسم خيابونو بگو به خدا شاهكاري تو ..
..به اطراف نگاه كردم با دستم اشكامو پاك كردم ....
-ببين اينجا يه تابلو زده روش نوشته كوچه شهيد بابايي
سحر- به جون همون تابلو كه خيلي تابلويي نازي ....
-باشه پس من رفتم زير كاميون
سحر- حداقل از يه نفر بپرس كجايي كه من زودي بيام دنبالت...
- باشه پرسيدم بهت زنگ مي زنم
سحر- منتظرم نزاري من دارم اماده مي شم ...باشه؟
- باشه
گوشي رو خاموش كردم ...حالا من جك و جونور از كجا پيدا كنم كه جوابمو بده...
سردم شده بود و دنبال كسي مي كشتم..... تازه متوجه شدم هنوز چادر سرمه ....
پايين چادرو جمع كردم و با يه دستم نگه داشتم و كمي رو سريم و چادرو جلو كشيدم و موهامو كه زياد ريخته بودن بيرون دادم تو...
سحر دوباره زنگ زد...
-بله
سحر- چي شد؟
-هنوز كسي رو پيدا نكردم
سحر- اصلا دنبال كسي هم گشتي؟
-نه
سحر- منتظري يكي از اسمون بياد بهت ادرس بده؟
-سحر وقتي حوصلتو ندارم... چقدر فكر مي زني
سحر- خيلي خوب كسي رو پيدا كردي با من تماس بگير
به پشت سرم اصلا نگاه نكرده بودم ....و مستقيم از ماشين پرهام تا جايي كه الان بودم ...بدون برگشت به عقب راه امده بودم.... حتي نمي دونستم چقدر ازش دور شدم...
جلوتر ديدم يكي منتظره ماشينه
خوب اينم ادميزاد برم كه خدا از غيب برام يكي رو رسوند...
هنوز به طرف نرسيده بودم كه صداي بوق ماشين امد..
برگشتم پرهام بود...
محلش ندادم و راهمو ادامه دادم..
اونم اروم با حركت من دنبالم ميومد
پرهام- بيا سوار شو...
چادرو كه كمي عقب رفته بود كشيدم جلو و جوابي بهش ندادم
پرهام- نازنين بيا
بازم چيزي نگفتم دلم از دستش گرفته بود
پرهام- لج نكن بيا سوار شو ... ببخش مي دونم خيلي تند رفتم ...دوباره بوق زد....
به مردي كه منتظر ماشين بود رسيدم
موهاي نامرتبي داشت... يه كاپشن كه رنگو و رو رفته بود تنش كرده بود و يه سيگارم بين انگشتاش بود كه در هر 3 ثانيه يه پوك مي زد
-ببخشيد اقا
در حالي كه سيگار بين لباش بود به طرفم برگشت
مرد- بله ابجي
-اينجا كجاست؟
مرد- بله؟
-اينجايي كه هستيم دقيقا ادرس چيه؟
مرد- كجا مي خوايد بريد؟
-اقا من ادرس اينجا رو پرسيدم
بازم بوق ماشين پرهام
پرهام- مي گم بيا سوار شو ....این مسخره بازيا چيه كه راه انداختي
مرد- ابجي مزاحمتون شده
-اقا ادسو مي ديد ؟
مرد- بگيد كجا مي خوايد بريد خودم مي رسونمتون
مرد تيكه نفهم من چي مي گفتم... اون چي مي گفت...چه اعتماد به نفسي هم داشت نه ماشيني نه چيزي تازه مي خواست .... با دست خالي منو تا يه جايي هم برسونه .....
پرهام از ماشين امد پايين و به طرفم امد...
پرهام- چرا سوار نمي شي
-از كي تا حالا اقاي دكتر دختراي هرزه رو سوار مي كنه
پرهام - برو سوار شو
- نمي خوام
مرد- اقا چيكار داري؟ چرا مزاحم ناموس مردم شدي؟
و يقه پرهامو چسيبد
پرهام- ولم كن تو چيكار داري
مرد- مگه هركي به هر كيه؟.... از هركي كه خوشت امد بياي سوارش كني
پرهامم با مرد دست به يقه شد
پرهام- برو سوار شو..
ترسيدم و خواستم سوار شم..
مرد- كجا ابجي؟..... من اينجام نترس ....
پرهام- مي ري سوار شي يا با كتك سوارت كنم...
مرد- چشمم روشن.....مي خواي با زور دختر مردمو سوار كني
و يه مشت خابوند تو صورت پرهام ...
پرهام- اخ ... به تو چه
مرد -به من چه؟..... الان حاليت مي كنم
واي دعوا داشت بالا مي گرفت
مرد خواست باز بزنه تو صورت پرهام ....پرهام جا خالي داد و با پا يه ضربه زد زير شكمش ...مرد به طرف پايين خم شد و خواست دهن باز كنه كه پرهام يه مشت خوبوند تو فكش....
پرهام با داد به طرفم برگشت ...مي ري سوار ميشي يا نه
-من با ترس .....اره اره تو داد نزن.....من هنوز فكمو دوست دارم و
مثل موشاي ابكشيده پريدم تو ماشين ....
(اخه دختر چرا مي ري رو مخش .....از اول ميميري سوار مي شدي )
پرهام يقه مردو گرفت و به طرف جدولاي كنار خيابون هل داد ....و با عصبانيت سوار شد .
به طرفم برگشت كه از ترس يهو دستامو حايل صورتم قرار دادم و چشامو بستم
ماشينو روش كرد
از كنار مرد كه ولوي زمين شده بود رد شديم
مرد- كوفتت شه ...الهي كه درسته تو گلوت گير كنه... ما كه زورمون نرسيد لاقل تو بهرشو ببر
به طرف پرهام برگشتم ......... اين چي گفت؟
پرهام- فقط ساكت شو و جيكتم در نياد ...
حسابي ترسيده بودم و تو خودم مچاله شدم
گوشش زنگ زد
پرهام- بله...
........
سلام خانوم صدري
...........
نه امروز نمي تونم بيام ....
....................
...به بيمارستان هم خبر بديد برام گرفتاري پيش امده .. امروز نمي تونم بيام..
.......................
تمام نوبتاي امروز رو هم كنسل كنيد ..
...
ممنون
همون طور كه گوشي دستش بود دنده رو عوض كرد....
پرهام- امروز خيلي رو اعصابم راه رفتي ... حتي از كارو زندگيمم افتادم به خاطر تو ...
-من..
پرهام- هيسسسسسسسسسسس هيچي نگو ...هيچي ....فقط ساكت شو... ساكت
ديگه صدام در نمي يومد
انقدر ترسيده بودم كه دهنم قفل شده بود و احساس مي كردم زبونم تلخ شده .. تا حالا پرهامو انقدر عصباني نديده بودم ....
گوشيم صداش در امد ...قلب هوري ريخت ...
دستام از ترس بي حس شده بود..... فكر كنم قندم داشت مي يو فتاد ... اخه سابقه داشتم از ترس و يا هيجان زياد.... زودي قندم مي يوفتاد ....
گوشيم هي زنگ مي زد ...
ولي من نمي تونستم جواب بدم ...
پرهام گوشي رو از دستم كشيد
پرهام- بلهههههههههههههههههه
با دادش حالم بدتر شد و احساس سردي كردم رنگم صورتم زرد شد
به احتمال زياد سحرم با داد پرهام قلبش از حركت وايستاده و كارش به سي سي يو يه اب قندي مامانش كشيده
وقتي جوابي از طرف سحر نشنيد گوشي رو خاموش كرد و اونو كنار دستمال كاغذي رو داشبرد پرت كرد...
چشامو به زور باز نگه داشته بود...سرم داشت گيج مي رفت
وسايلمو تو دستم مي گيرم و سعي مي كنم خاطره بودن تو این خونه رو فراموش كنم...قدم اولو بر مي دارم و به طرف در مي رم....اما يه نفر مي گه نه بمون و حقتو بگير...
چه حقي چه كشكي من اينجا حقي ندارم...اوني رو كه مي خواي ازت گرفتن....صداي پاي كسي مياد كه داره به اتاق نزديك ميشه ..... تا به خودم بيام در باز ميشه
پريناز- اه تو بيداري ....فكر كردم الان خواب 7 پادشاه رو هم رد كردي ...
به وسايل تو دستم و لباساي پوشيدم نگاه كرد ...
پريناز- جايي مي خواي بري ؟ چرا همه ي وسايلتو برداشتي ؟
منتظر جواب من شد...
ديگه پاي رفتن نداشتم و بايد مي موندم پس
با يه لبخند زوركي ...نه نمي خوام برم جايي..... داشتم وسايلمو جمع و جور مي كردم .....اخه مي خوام برم بيرون ....دوروز خوردم و خوابيدم بسه ..
پريناز- مي ري دنبال فاميلاي مادريت
-اره
پريناز- تو كه ادرس نداري پس چيكار مي كني ؟
-شماره يكي از اشناها رو دارم شايد اون بتونه كمكم كنه
پريناز- صبحونه نمي خوري ؟
-نه عزيزم ميل ندارم
پريناز- مي خواي منم باهات بيام
-نه فدات ...من ديگه برم....
در حياطو كه بستم كوچه رو نگاه كردم ....خوب اول مي رم سراغ سحر جون كه كسب اطلاعات كنم...بعدشم ...بعدشم مي رم پيش عشقم.(چه رويي داري تو بشر ......نيلا عاشق نشدي كه بفهمي چي مي گم......نمرديمو معني عاشقي رو هم فهميديم..)
اما قبل از همه ي اينا نياز مبرم به يك عدد گوشي دارم با يه خط اعتباري ....
(دختر مايه دار بودن براي همين چيزا خوبه ها .........)
خوب اولين تماسو با شماره سحر افتتاح مي كنم.
چرا بر نمي داري خبرت بياد
بعد از 10 تا بوق كشيده....
سحر- سلام بفرمائيد؟
- السلام عليك ای دوست خوشگله
سحر- واي نازي نازي خودتي
-واي اره اره خودم .. جيگرتو...
سحر- كجايي تو دختر مي دوني چقدر شمارتو گرفتم ولي همش يه زن تو گوشيت داشت چرت و پرت مي گفت
-احيانا اون زن خودت بودي
سحر- نازيييييييييييي
-جونمممممممممممممممممممم
سحر- خوب داري خوش مي گذرونيا
-از كجا مي دوني دارم خوش مي گذرونم
-ادم با تور بره سفر... اونم چندتا شهر چرا بد بگذرونه
-تور؟........ مسافرت ؟..........شهر؟........ من؟
سحر- اره ...
-تو از كجا مي دوني ؟
سحر- منو دست كم گرفتيا
- پ نه پ مي خواي دسته بالا بگيرم
سحر- مي زاري زر بزنم يا نه
-بفرمايد زر بزنيد
سحر- وقتي ديدم جوابمو نمي دي.... رفتم خونه عموي عزيزتر از جونتون و جوياي حال اردك زشتم شدم ....و آنجا بود كه كاشف به عمل امد خانوم هوس ايران گردي كرده و براي مدتي خانه و كاشانه خود را ترك كرده بيدن ...نامرد حالا چرا تنها تنها...منم مي بردي كه بيشتر خوش مي گذشت
-خوب ديگه؟
سحر- خوب هيچي ديگه عمو اينات گفتن رفتي سفر
-شوخي مي نه ؟
سحر- نه به جان عزيزت كه مي خوام دنيا ت نباشه
-بابام چي؟
سحر- باباي توه ....... من بدونم بابات چي؟
-خره يعني بابام مي دونه رفتم سفر ؟
سحر- بيلمرم
-بايد ببينمت سحر
سحر- الان كدوم شهري
-تهران
سحر- اوه عزيزم این همه هزينه به تور دادي كه تهرانو بهت نشون بدن و زرتي زد زير خنده
-كوفت رو نمك بخندي بي نمك ...من كه جايي نرفته بودم
سحر- يعني چي جايي نرفته بودم ...
- این ادرس يه كافي شاپه كه من اونجا منتظرتم زودي بيا ..... به كسي نگو كه با من حرف زدي
سحر- چي شده نازي
-يه لحظه اون فكو ببند ....ببين چي مي گم زودي پاشو بيا فقط زود..... من زياد نمي تونم منتظر بشم
سحر- اوكي من تا 20 دقيقه ديگه اونجام ...
پس زودي بيا
كه اينطور ....پس اينطوري از دستم خلاص شدن حتما به بابايي هم همينو گفتن ....اي نامردا....
بعد از نيم ساعت سحر امد....
سحر- سلام
-سلام
سحر- چي شده نازي؟..... به من همه چي رو بگو
-نمي گفتي هم همه چي رو بهت مي گفتم... چون به كمكت احتياج دارم....من سه روز مي شه كه از خونه عمو اينا فرار كردم
سحر- جان من................ اوه اوه .....پس چرا به من گفتن رفتي سفر؟
-عقل كل با خودت فكر نكردي كه من قرار بود همين روزا عقد كنم.. سفر رفتنم چي بود..؟
سحر- اره ها حالا چه كاري از دست من بر مياد....
-من با تنها كسي كه مي تونم ارتباط داشته باشم تويي و تو هم مي توني از خونه عموم برام خبر بياري
سحر- من كه نمي تونم برم خونشون..
-لازم نكرده بري خونشون ....فقط بتوني ازشون برام خبر بياري كافيه ..فعلا شماره بابامو بگير و گوشيتو بده من...
. سحر- خودت مگه گوشي نداري ..
-.نههههههه ... زود باش
شماره رو گرفت بيا
بابا- بله
-سلام بابايي
بابا- سلام نازي .........معلوم هست تو كجايي؟
-تو دل شما
بابا- شوخي نكن دختر... سه روزه منتظر تماست هستم ..گوشيتم كه خاموشه
-گوشيم افتاد تو اب وسوخت
بابا- خوب نمي تونستي از يه جاي ديگه باهام تماس بگيري.... مي دونم تو سفري ولي هر جايي هم كه باشي مي تونستي باهام تماس بگيري...
-بله حق با شماست.... گفتم بيام تهران ... گوشي و يه خط بگيرم ....بازم عمو اينا واردترن تو این كارا
بابا- بابك كجاست؟
-بابك؟
بابا- اره ديگه عمو گفت دوتايي باهام رفتيد خوش گذروني....افرين دخترم ... تو سفر مي تونيد بيشتر باهام اشنا بشيد... حالا كه زن و شوهريد ...ديگه سر ناسازگاري بزار كنار و سعي كن يه همسر خوب براي بابك باشي
(جان... زن و شوهر؟ كي من عقد كردم كه خودم خبر ندارم)
بابا- روز عقدت هرچي تماس گرفتم ... گوشيت خاموش بود.... با بابكم كه تماس گرفتم گفت خوابيدي دلم نيومد بيدارت كنه...نازي صدامو داري...نازي....
-بله بابا ببخشيد بايد برم ..كاري نداريد...
بابا- نه عزيزم تماس يادت نره
-راستي شما كي بر مي گرديد...؟
بابا- حالا كه خيالم از بابتت راحت شده......... احتمالا تا 6 ماه ديگه بيام
با ناراحتي و بغض... باشه بابا ... پس فعلا
بابا- فعلا دخترم
گوشي رو به سحر دادم و به گلدون روي ميز خيره شدم
سحر- چت شو يهو ...
-عمو اينا بهت نگفتن كه من ازدواج كردم
سحر- نه حرفي نزدن ...فقط گفتن رفتي سفر..... تو این مدت كجا بودي دختر .؟....
با صدايي گرفته از روز اول كه پشت صندوق عقب ماشين پرهام قايم شده بودم و تا امروزو مو به مو گفتم.... البته به جز برخورداي منو پرهام
سحر- چه شانس اورديا ...
با خودم گفتم اره يه شانس ديگه هم اوردم... اینكه دلمو باختم
سحر- حالا مي خواي چيكار كني ؟.... بابات كه فكر مي كنه تو ازدواج كردي
-هنوز نمي دونم
سحر- بايد به بابات بگي... همين دروغي رو كه بهش گفتن كافيه بگي تا بفهمه چه ادمايي هستن..
-اره ولي الان نه
سحر- چرا
- مي دونم بابام حسابي اونجا كار داره... بذار يه مدت بگذره به وقتش خودم بهش مي گم
سحر- پس تو این مدت مي توني بياي خونه ما ..
- نه هنوز من تو اون خونه كار دارم
سحر- چيكار داري؟
به چشاي سحر نگاه كردم
سحر- شيطون كار داري يا دلت اونجا مونده
بايه نيش خند........ كوفت
سحر- واي واي نازي ما هم قاطي مرغا شد ... و بلند زد زير خنده
-ديونه اينو به مردا مي گن
سحر- من كه تو زن بودن يا مرد بودنت شك دارم
-زهرمار ديونه.... ارومتر بخند همه دارن مارو مي بينن
سحر- حالا این اقاهه سرش به تنش مي ازره
-مي خواي ببينيش
سحر- اوه ... از خدامه
-ماشين كه اوردي
سحر- بعــــــــــــــــله
-ايول بزن بريم
***
سحر- اينجا كار مي كنه
-نمي دونم ولي اولين بار اينجا ديدمش
سحر- يعني برخورد اولين نگاه عاشقانه
با خنده يه پس گردني زدم به سحر
سحر- اخ....عزيزم ديگه نبايد منو بزني.... اوني رو كه قراره خرش كني ... اونو بايد پس گردني بزني ....بيا بريم تو
-نه بابا بريم يهو مارو مي بينه
سحر- پس چطور مي خواي بهم نشونش بدي
-بذار ببينم اصلا اينجا امده يا نه
خيابونو نگاه كردم كه چشمم به ماشينش خورد
با خنده به سحر نگاه كردم
سحر- چيه جوجه اردك گل از گل پژمردت شكفت
این دفعه محكمتر كوبيد پس گردنش
سحر- اخ اخ .... نزن فهميدي اينجاست ....الهي دست بشكنه انقدر محكم مي زني
-من مي رم تو باهاش كار دارم.... شايد باهم امديم بيرون تو نياي طرفمونو ...من گفتم هيچ كسيو ندارم
سحر- خاك تو گورت از اول زندگي درو.غ ... دروغ
-مرض خفه مي شي يا نه
ديدم لپاشو باد انداخت و بهم خيره شد ... كم كم داشت قرمز مي شد
-داري چه غلطي مي كني
دارم خفه مي شم كه تو به كاراي عشقولانت برسي
-واي خيلي خري و محكم با خنده زدم تو سرش
سحر- بدو برو تا اقا خوشگله نرفته
حالا با چه رويي برم تو ...
تو برو ببين اصلا بهت محل سگ مي ده يا نه
-سلام خانوم
پرستار- سلام بفرماييد
-ببخشيد اقاي دكتر پرهام فرهادي اينجا كار مي كنن؟
پرستار- كي؟
-اقاي دكتر فرهادي ... پرهام فرهادي
پرستار- نه...اينجا دكتري با این اسمي كه گفتيد نداريم..
(اه ولي اون كه ماشين خودش بود...)
-ميشه دقت كنيد
پرستار- خانوم من اينجا 3 ساله دارم كار مي كنم.... چنين دكتري نداريم...برگشتم و به دور وبرم نگاه كردم
چشمم خورد به در اتاقي كه اونروز پرهام از اون امده بود بيرون
اروم به طرف در رفتم و خواستم در و باز كنم كه در باز شد ....
چشام با چشاي پرهام گره خورد ... نگاش اروم بود.... ولي يهو اتيشي شد. .و بدون حرفي از كنارم رد شد...
دنبالش دويدم... جرات صدا كردنشو نداشتم به طرف ماشينش مي رفت... كه سحر زنگ زد ...
-چيه؟
سحر- این جيگرو از كجا پيداش كردي؟...
.نمي تونستم جواب سحرو بدم ..چشمم به پرهام بود كه داشت مي رفت
.سح- ببين من يه دوست پسر دارم از خوشگلي چيزي كمتر از این اقا پرهامت نداره فقط نصف صورتش سوخته اون مال تو این مال من ....
سحر براي خودش حرف مي زد و مي خنديد ....و منم دنبال پرهام ...
- .صبر كن ...ولي اون گوش نمي كرد
-صبر كن
نزديك ماشينش شده بود ....
-پرهام توروخدا ...
كه با كلافگي وايستاد و سرشو به طرفم برگردوند
و منتظر شد كه حرف بزنم...
-من ... مي دونم كه كار.م...
صداي زنگ موبايلش در امد....
به صفحه موبايلش نگاه كرد و با دست بهم اشاره كرد كه ساكت شم
پرهام- جانم پريناز
پرهام- نه هنوز وقت نكردم...كاش خودت مي بردي من وقتشو ندارم...
پرهام- چي ؟گذاشتي تو ماشين ..
در عقب ماشينو باز كرد و دنبال گشتن شد
پرهام- اره پيداش كردم ..
با خودش يه پارچه مشكي در اورد ...همونطور كه حرف مي زد به پارچه تو دستش هم نگاه مي كرد ...
پرهام- باشه اگه وقت كردم .....چي بگم ... بلنده
پارچه رو ول كرد و قد پارچه رو نگاه كرد تازه فهميدم پارچه نيست و يه چادر عربيه
پرهام- پسش بدم... بعدا خودت مي ري يكي ديگه مي گيري ...باشه باشه اگه رفتم
كاري نداري قربونت............ خداحافظ
گوشيشو خاموش كرد و بهم خيره شد
لال شده بودم
داشت چادرو جمع مي كرد
پرهام- گوشيه نو مبارك
گوشيه تو دستمو نگاه كردم...
پرهام- مي خواستي حرف بزني بگو مي شنوم...
هنوز سر جام وايستاده بودم ..
- من بايد يه چيزايي رو بهتون بگم...
با يه پوزخند..... نكنه مي خواي بگي فوق فرشته ام...
با ناراحتي بهش نگاه كردم
- نخير درباره خودمه ... بايد در مورد خودم بهتون يه چيزي بگم...
پرهام- ببين من خيلي كار دارم ... وقت ندارم ....بعدشم برام مهم نيست چي مي خواي بگي..
-بايد بشنويد ....
پرهام- چرا بايد بشنوم
-چون بهم گفتيد دروغگو
دوباره با كلافگي به ماشين تكيه داد
به چادر تو دستش نگاه كردم ..
مي خواستم واقعيتو بهش بگم ...ولي نمي دونستم چطور شروع كنم...
به چشاش خيره شدم....
كه گوشيه منم زنگ خورد...
پرهام- جواب بده طرف خودشو كشت ...
همونطور كه نگاش مي كردم گوشي رو اروم بردم كنار گوشم و دكمه سبزو فشار دادم
سحر- اونجا چه خبره نازي ...
حرفي نزدم
سحر- نمي خواي بنالي ننال.... ولي بايد عرض كنم الان ماشين بابك دقيقا پشت سرت پارك شد
چشام گشاد شد و اب دهنمو قورت دادم
پرهام از ديدن چشام به خنده افتاد...
و با تمسخر بهم نگاه كرد..
گوشي رو سريع گذاشتم تو جيبم و چادرو از دستش قاپيدم .. و انداختم رو سرم .
..اه پس جاي دستش كجاست ...چادر بلند و گشادي بود ...
پرهام متعجب زده به كارم نگاه مي كرد ....
بلاخره جاي دستو پيدا كردم و دستمو با يه حركت دادم تو ....كه اخ پرهام در امد
به زور از زير چادر بهش نگاه كردم پرهام كمي خم شده بود .. تازه دوهزاريم افتاد كه با دست كوبيدم تو شكمش ...
هم خندم گرفته بود هم ترسيده بودم ..
- تو رو جون ثريا جون كمكم كنيد ....
پرهام به پشت سرم نگاه كرد و دوباره به من نگاه كرد
- نذاريد این اقا منو ببينه.... كمكم كنيد بعد ا همه چي رو بهتون مي گم ...خواهش مي كنم....
كه صداي بابك امد ... ببخشيد..
چشامو بستم و كيفو از ترس گرفتم جلوي شكمم و چادرو حسابي دور خودم پيچوندم و تا مي تونستم چادرو كشيدم بالا ...كه چشمم خورد به كفشاي سفيدم ....
(با ديدن كفشام ياد زماني افتادم كه بابك به كفشام نگاه كرده بود..چند هفته پيش
بابك- چه كفشاي قشنگي..... تا حالا تو ايران نديدم .
..- .اره نبايد م ببيني چون از اونجا خريدم )
واي همين كفشا برام دردسر شد ...
صداي قدماي پاي بابكو مي شنيدم كه از پشت نزديك مي شد .. باعجز به پرهام نگاه كردم
پرهام - صد بار بهت گفتم تو این ماه هاي اخر انقدر از این پله ها بالا و پايين نرو
جان این چي مي گفت ...
پرهام - مي ميري بياي خونه مامانم اينا ...نه پله داره ..نه سرده .. لازم نيست كار خونه هم كني
تازه متوجه بازي شده بودم
-ای ای داد نزن ....واي مردم دستمو تكيه دادم به ماشين
بابك - ببخشيد اقا ...
پرهام با داد بلههههههههه
- واي مردم دارم ميميرم ...بچه اتم به خودت رفته.... ديرشه يه دو سه روز ديرتر بياد تو این دنياي فاني ...
بابك حالا كنارم وايستاده بود سريع خم شدم كه صورتمو نبينه
- پرهام خير نديده به دادم برسه.... پدر سوخته داره لگد مي زنه
پرهام به طرفم خم شد و با نگراني .....چپ يا راست؟...
-راست نه نه چپ ...
بابك- ببخشيد
پرهام - چيه اقا ؟....مگه نمي بيني حال خانومم خوب نيست
پرهام در ماشينو برام باز كرد
پرهام - بيا بشين ببينم چه خاكي بريزم تو سرم
-ای ای ...واي خدا منو بكش و راحتم كن
چادرو كه جمع كرده بودم ول كردم كه رو پاهام بيفته تا ديگه كفشام ديده نشه
بابك اصلا نمي دونم براي چي امده بودطرف ما ...ولي ديگه حرف نمي زد ...
پرهام - بيا سوار شو ديگه ...
خواستم برم طرف در ماشين كه پام گير كرد به چادر.... انقدر بلند بود كه رفته بود زير پام ..... به طرف پرهام پرت شدم .....قبل از اينكه خودم بيفتم تو بغلش ... پرهام دستاشو از هم باز كرد و منو تو بغلش گرفت..
پرهام - ببين مي توني يه كاري كني .... كه داغ این بچه رو تو دلم بذاري ..
- واي مامان مردم ....
ازخنده داشتم مي مردم
بابك- اقا
پرهام - اقا چته ؟چيه؟ چي مي خواي از جونم تو این گيرو بير
همونطور كه تو بغلش بودم منو رو صندلي جلو نشوند و درو برام بست و خودش به در تكيه داد كه چهره ام ديده نشه
اما صداهاشونو مي شنيدم
بابك- شما این خانومو این طرفا نديد این عكسشه
پرهام مكثي كرد.... اقا من انقدر درگير زندگي خود م هستم ....كه ديگه وقت ديد زدن مردمو ندارم ....من اصلا ايشونو نديدم ...چيكارتون ميشه ؟... نكنه خواهرتونه كه از خونه فرار كرده ؟
باباك- ببخشيد مزاحم شدم ...
پرهام - خواهش ...
بابك از ماشين دور شد و من يه نفس راحت كشيدم...
كه گوشيم زنگ خورد ..
سحر- رو تخت نشورننت دختر تركيدم از خنده ....
-خفه شو الان قطع كن بعدا خودم باهات تماس مي گيرم ....
بابكو ديدم كه رفت تو ازمايشگاه ... و پرهام سريع بعد از رفتنش امد و سوار ماشين شد و حركت كرد...
چادرو از روي سرم كمي كشيدم كنار و مناظر بيرون نگاه كردم
پرهام - من سراپاگوشم ....بگو
-شما اينجا كار نمي كنيد؟
پرهام - نه براي ديدن يكي از دوستام امده بودم
-پس اون پرستاره بيچاره حق داشته كه مي گفت شما رو نمي شناسه
پرهام - منو با حرفاي متفرقه بازي نده .... قرار بود يه چيزايي رو بهم بگي ..
-خوب نقش بازي مي كنيدا ... من كه اولش كپ كردم .... واقعا نقش باباهاي بچه نديده رو خوب بازي كرديد؟
صورتش به روبه رو خير ه بود و دنده عوض مي كرد...
كه يه دفعه ماشينو گوشه خيابون متوقف كرد.
بهش نگاه كردم ... هنوز به جلو نگاه مي كرد...
پرهام - برو پايين
-چي؟
پرهام - مي گم برو پايين ....
-اخه چيكار كردم؟ ....
پرهام - بيش تر از این وقت منو نگير .... از روز كه امدي تمام زندگيمو بهم ريختي .. يالا برو پايين...
- تو كي هستي..... كه با من اينطوري حرف مي زني
پرهام - تو كي هستي كه به خودت اجازه مي دي... سه تا ادم گنده رو سر كار بذاري و هرچي دروغ بچگونه است تحويلشون بدي ....
پرهام - بايد مي فهميدم تو هم از اون دختراي ول خيابوني هستي ...معلوم نيست با این يارو چيكار كردي ؟.....چي ازش بلند كردي؟..... كه دربه در دنبالته؟..
-تو حق نداري درباره من اينطوري حرف بزني ....
پرهام - مي خواي منو خانواده امو چقدر سر كيسه كني ....بگو خودم الان بهت بدم.... كه راهتو بگيري و بري ..... راستي امثال شما ها.... بايد درامدتون از من دكتر بيشتر باشه ....
اشكم داشت در ميومد بدترين توهينا رو داشت بهم مي كرد ....
برگشت و نگام كرد ... اشكام صورتمو خيس كرده بودن .....
يه لحظه ساكت شد.
پرهام - اينم جز نقشه هاتونه.... كه خوب گريه كنيد.... تا دل طرفو كباب كنيد ....
-من هرچي باشم هنوز انقدر هرزه نشدم.. كه به خاطر پول دست به اينكارا بزنم..
پرهام - پس با پول بابات مي ري براي خودت خريد مي كني و از هرچيز بهترين و گرونترينشو بر مي داري
(بيا نازي...... به قول سحر خاك تو گورت..... عاشق كي شدي ..
بدترين حرفا رو بهت زد ... تو هنوز براي چي نشستي ...)
در ماشينو باز كردم .....
كنار در وايستادم و نفسمو دادم بيرون ... با اينكه همه جا افتاب خودنمايي مي كرد ولي هوا سرد بود......
با يه دستم در بازو نگه داشتم و دست ديگمو رو سقف گذاشتم و به داخل ماشين خم شدم
اسمم نازنين محتشمه.....21 سالمه.... پدرم نمرده ...زنده است داره به زير دستاش سروري مي كنه.... يه هفته قبل از عيد امديم ايران.... مادر ندارم.....تنها كس و كارم تو این شهر بي درو پيكر ...عموم و خانوادشه ...
كه انقدر پولاي بابامو مي خواد منو نمي خواد...
به هزار ترفند مخ بابامو شستشو داد تا من زن پسرش بشم....
پدرم رفت و منو اينجا گذاشت تا وقتي كه بر مي گرده من با پسر عموي عزيزم ....هموني كه امروز ديديش ازدواج كنم.
ولي كارش اونجا طول كشيد و قرار شد من با يه رضايت نامه كه از طرف پدرم مياد بدون حضورش عقد كنم..
اونروزم كه سوار ماشينتون شدم امده بوديم براي ازمايش ....حالا هم كه فرار كردم به پدرم گفتن من با پسرشون عقد كردم و با پسر عموم تو مسافرت هستيم
اگه پولدارم و چيزاي گرون مي خرم چون بابام خر پوله ... بچه مايه دارم
حالا هم اگه چيزي از خونتون كم شده.... ليست كنيد تا پولشو بهتون بدم....ديگه .نيازي به وسايلم هم ندارم ....فقط فردا مي يام همين ازمايشگاه..... لطف كنيد مدارك شخصيمو برام بياريد
تو همون كيف كوچيكه است ...
اگه حرفامو باور نكرديد مداركم هست.. مي تونيد استعلام بگيريد ..... تا هويتم براتون مشخص بشه... و بفهميد من از این دختراي خيابوني نيستم كه هر روز منتظر يه ماشين مدل بالان .......نه يه پرايد مدل 87
از طرف من از مادر و خواهرتون بابت همه چي تشكر كنيد..
داشت جلو رو نگاه مي كرد......... چند ثانيه ای بهش خيره شدم
و با گفتن خداحافظ
درو بستم و از كنار جدول كشياي خيابون راه افتادم.....
گوشيمو از جيبم در اوردم و اروم شروع كردم به گرفتن شماره سحر.....
ای بتركه اون چشات سحر چقدر چشم شور بودي و من نمي دونستم .... ديدي چطور عشقمو چشم زدي ...
سحر- بله
- بله و بلا..بله و درد .....بله و زهرمار.....بله و مرگ
سحر- هوييييييييييي چه خبرته.؟.....باز كدوم كشتيتو غرق كردي كه من گناهكار شدم..
-كجايي ؟
سحر- خونه بابام
بينيمو كشيدم بالا .....مياي دنبالم
سحر- مگه خونه اونا نيستي
-نه تو خيابونم
سحر- كدوم خيابون؟
-نمي دونم....حالا مياي دنبالم؟
سحر- عزيزم تو تهران این همه خيابونه ......من بيام كدوم خيابون كه توي عتيقه رو پيدا كنم
هق هق گريه ام بيشتر شد
با صداي گرفته و داد مانند مياي يا برم زير كاميون
سحر- نازي حداقل اسم خيابونو بگو به خدا شاهكاري تو ..
..به اطراف نگاه كردم با دستم اشكامو پاك كردم ....
-ببين اينجا يه تابلو زده روش نوشته كوچه شهيد بابايي
سحر- به جون همون تابلو كه خيلي تابلويي نازي ....
-باشه پس من رفتم زير كاميون
سحر- حداقل از يه نفر بپرس كجايي كه من زودي بيام دنبالت...
- باشه پرسيدم بهت زنگ مي زنم
سحر- منتظرم نزاري من دارم اماده مي شم ...باشه؟
- باشه
گوشي رو خاموش كردم ...حالا من جك و جونور از كجا پيدا كنم كه جوابمو بده...
سردم شده بود و دنبال كسي مي كشتم..... تازه متوجه شدم هنوز چادر سرمه ....
پايين چادرو جمع كردم و با يه دستم نگه داشتم و كمي رو سريم و چادرو جلو كشيدم و موهامو كه زياد ريخته بودن بيرون دادم تو...
سحر دوباره زنگ زد...
-بله
سحر- چي شد؟
-هنوز كسي رو پيدا نكردم
سحر- اصلا دنبال كسي هم گشتي؟
-نه
سحر- منتظري يكي از اسمون بياد بهت ادرس بده؟
-سحر وقتي حوصلتو ندارم... چقدر فكر مي زني
سحر- خيلي خوب كسي رو پيدا كردي با من تماس بگير
به پشت سرم اصلا نگاه نكرده بودم ....و مستقيم از ماشين پرهام تا جايي كه الان بودم ...بدون برگشت به عقب راه امده بودم.... حتي نمي دونستم چقدر ازش دور شدم...
جلوتر ديدم يكي منتظره ماشينه
خوب اينم ادميزاد برم كه خدا از غيب برام يكي رو رسوند...
هنوز به طرف نرسيده بودم كه صداي بوق ماشين امد..
برگشتم پرهام بود...
محلش ندادم و راهمو ادامه دادم..
اونم اروم با حركت من دنبالم ميومد
پرهام- بيا سوار شو...
چادرو كه كمي عقب رفته بود كشيدم جلو و جوابي بهش ندادم
پرهام- نازنين بيا
بازم چيزي نگفتم دلم از دستش گرفته بود
پرهام- لج نكن بيا سوار شو ... ببخش مي دونم خيلي تند رفتم ...دوباره بوق زد....
به مردي كه منتظر ماشين بود رسيدم
موهاي نامرتبي داشت... يه كاپشن كه رنگو و رو رفته بود تنش كرده بود و يه سيگارم بين انگشتاش بود كه در هر 3 ثانيه يه پوك مي زد
-ببخشيد اقا
در حالي كه سيگار بين لباش بود به طرفم برگشت
مرد- بله ابجي
-اينجا كجاست؟
مرد- بله؟
-اينجايي كه هستيم دقيقا ادرس چيه؟
مرد- كجا مي خوايد بريد؟
-اقا من ادرس اينجا رو پرسيدم
بازم بوق ماشين پرهام
پرهام- مي گم بيا سوار شو ....این مسخره بازيا چيه كه راه انداختي
مرد- ابجي مزاحمتون شده
-اقا ادسو مي ديد ؟
مرد- بگيد كجا مي خوايد بريد خودم مي رسونمتون
مرد تيكه نفهم من چي مي گفتم... اون چي مي گفت...چه اعتماد به نفسي هم داشت نه ماشيني نه چيزي تازه مي خواست .... با دست خالي منو تا يه جايي هم برسونه .....
پرهام از ماشين امد پايين و به طرفم امد...
پرهام- چرا سوار نمي شي
-از كي تا حالا اقاي دكتر دختراي هرزه رو سوار مي كنه
پرهام - برو سوار شو
- نمي خوام
مرد- اقا چيكار داري؟ چرا مزاحم ناموس مردم شدي؟
و يقه پرهامو چسيبد
پرهام- ولم كن تو چيكار داري
مرد- مگه هركي به هر كيه؟.... از هركي كه خوشت امد بياي سوارش كني
پرهامم با مرد دست به يقه شد
پرهام- برو سوار شو..
ترسيدم و خواستم سوار شم..
مرد- كجا ابجي؟..... من اينجام نترس ....
پرهام- مي ري سوار شي يا با كتك سوارت كنم...
مرد- چشمم روشن.....مي خواي با زور دختر مردمو سوار كني
و يه مشت خابوند تو صورت پرهام ...
پرهام- اخ ... به تو چه
مرد -به من چه؟..... الان حاليت مي كنم
واي دعوا داشت بالا مي گرفت
مرد خواست باز بزنه تو صورت پرهام ....پرهام جا خالي داد و با پا يه ضربه زد زير شكمش ...مرد به طرف پايين خم شد و خواست دهن باز كنه كه پرهام يه مشت خوبوند تو فكش....
پرهام با داد به طرفم برگشت ...مي ري سوار ميشي يا نه
-من با ترس .....اره اره تو داد نزن.....من هنوز فكمو دوست دارم و
مثل موشاي ابكشيده پريدم تو ماشين ....
(اخه دختر چرا مي ري رو مخش .....از اول ميميري سوار مي شدي )
پرهام يقه مردو گرفت و به طرف جدولاي كنار خيابون هل داد ....و با عصبانيت سوار شد .
به طرفم برگشت كه از ترس يهو دستامو حايل صورتم قرار دادم و چشامو بستم
ماشينو روش كرد
از كنار مرد كه ولوي زمين شده بود رد شديم
مرد- كوفتت شه ...الهي كه درسته تو گلوت گير كنه... ما كه زورمون نرسيد لاقل تو بهرشو ببر
به طرف پرهام برگشتم ......... اين چي گفت؟
پرهام- فقط ساكت شو و جيكتم در نياد ...
حسابي ترسيده بودم و تو خودم مچاله شدم
گوشش زنگ زد
پرهام- بله...
........
سلام خانوم صدري
...........
نه امروز نمي تونم بيام ....
....................
...به بيمارستان هم خبر بديد برام گرفتاري پيش امده .. امروز نمي تونم بيام..
.......................
تمام نوبتاي امروز رو هم كنسل كنيد ..
...
ممنون
همون طور كه گوشي دستش بود دنده رو عوض كرد....
پرهام- امروز خيلي رو اعصابم راه رفتي ... حتي از كارو زندگيمم افتادم به خاطر تو ...
-من..
پرهام- هيسسسسسسسسسسس هيچي نگو ...هيچي ....فقط ساكت شو... ساكت
ديگه صدام در نمي يومد
انقدر ترسيده بودم كه دهنم قفل شده بود و احساس مي كردم زبونم تلخ شده .. تا حالا پرهامو انقدر عصباني نديده بودم ....
گوشيم صداش در امد ...قلب هوري ريخت ...
دستام از ترس بي حس شده بود..... فكر كنم قندم داشت مي يو فتاد ... اخه سابقه داشتم از ترس و يا هيجان زياد.... زودي قندم مي يوفتاد ....
گوشيم هي زنگ مي زد ...
ولي من نمي تونستم جواب بدم ...
پرهام گوشي رو از دستم كشيد
پرهام- بلهههههههههههههههههه
با دادش حالم بدتر شد و احساس سردي كردم رنگم صورتم زرد شد
به احتمال زياد سحرم با داد پرهام قلبش از حركت وايستاده و كارش به سي سي يو يه اب قندي مامانش كشيده
وقتي جوابي از طرف سحر نشنيد گوشي رو خاموش كرد و اونو كنار دستمال كاغذي رو داشبرد پرت كرد...
چشامو به زور باز نگه داشته بود...سرم داشت گيج مي رفت
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ ساعت 21:44 توسط مریم
|
وبلاگ رمان