تا بالا اورد كاهوها در سايزاي متنوع (بزرگ،كوچيك،متوسط ،ريز،درسته )از ظرف خارج شدن..... گيره رو كمي برد بالا و با كنكاش بهشون نگاه كرد ...
با دندنامو لبمو گاز كردم و در حالي كه مي خواستم نخندم

-واي خدا جونم باور مي كنيد خودمم نمي دونستم تو سالاد درست كردن انقدر تبحر داشتم ....اصلا فكرشو هم نمي كردم كلاساي اشپزي انقدر تاثير گذار باشن ....خوشحالم پولام حيف و ميل نشدن ..
پريناز در حالي كه قاشق تو دهنش بود و ثريا جون دستاش رو ميز و پرهام گيره سالاد تو دستش بهم نگاه كردن ...
دستامو رو ميز گذاشتم و به طرفشون كمي خم شدم
-چيز عجيبي گفتم ... سرمو تكون دادم......نه
اهان بهم نمياد كلاس اشپزي نرفته باشم... درسته......دوباره سرمو تكون دادم..... نه
اهان از كارم رضايت داريد مگه نه ..........سرمو به طرف بالا تكون دادم .......... ...نه
اهان فهميدم مي خوايد بگيد حيف كه پدرو مادرم نيستن كه به دخترشون افتخار كنن...........
دوباره نگاشون كردم ........................بازم نه
كمي گونمو خاروندم ..........يهو تو هوا يه بشكن صدا دار زدم ...كه از صداش خودم خندم گرفت
اه اين كه صداش تنظيم بود .... شما ببخشيد هول شده ... تنظيماتش بهم ريخته
خوب چي مي خواستم بگم...اهان ديگه به جان مادرم فهميدم
ای بلاها مي خوايد خودم سالادو براتون سرو كنم...... خوب از اول بگيد .....ظرف سالادو از پرهام گرفتم و گيره رو كه هنوز تو دستش بود از دستش كشيدم بيرون

خوب این براي اقا ي دكتر.... این براي ثريا جون عزيزم.... اينم براي پريناز خوشگله
و بعد تا جايي كه مي تونستم رو سالاداشون از سسي كه ساخت خودم بود ريختم
- خوب عزيزانم بخوريد......گواراي وجودتون... بخوريد بازم بگيد نازي بده ...
هنوز سه تايي داشتن نگام مي كردن.... خاك تو سرت نازي ببين اينا هم تو داشتن عقلت به شك افتادن..
- نمي خوايد بخوريد...
ثريا جون- چرا چرا عزيزم .........بايد خيلي خوشمزه شده باشه...... بخوريد بچه ها نازنين خيلي زحمت كشيده .. ناراحت مي شه نخوريم و اولين چنگالو كه روش كاهو و گوجه و به همراه سس غليظم بود گذاشت تو دهنش و چشاشو بست..... بهش خيره شدم تا نتيجه رو ببينم كه يه لحظه فكش از حركت وايستاد... چرا ديگه تكون نمي خوره سر چرخوندم پرهام و پرينازو ديدم ..
پريناز كه چشاش از حد معمولي گشادتر شده بود پرهام كه قربونش برم لپاش باد كرده بود...
دوباره به ثريا جون نگاه كردم ...
- چي شد چرا ساكت شديد ...نمي خوايد چيزي بگيد ...
كه تويه لحظه هر سه تاشون با سرعت از ميز دور شدن يكي دستشويي ...... يكي اشپزخونه و اون يكي حياط
-وا چي شد..... چرا همچين كردن ....اي بي جنبه ها يه سالاد كه انقدر ادا و اطوار نداره ....كمي سالاد براي خودم ريختم و روش سس ريختم
-خودم همشو مي خورم ...و اولين برگه كاهو رو گذاشتم تو دهنم ....
-اينا قدر نمي دونن......... بيا و خوبي كن و هنر به خرج بده ..كه يهو فك منم از كار افتاد و چشام به حد گشادي چشاي پريناز رسيد ....
وايييييييييييييييييييي ددم . ..................
با سرعت به طرف دستشويي رفتم و دستگيره رو كشيدم ولي پريناز درو بسته بود و ميگفت الان نه دارم مي سوزم...
با سرعت به اشپزخونه رفتم .....
-واي سوختم سوختم....بريد كنار ثريا جون
ثريا جون -..نه نه نه نازنين ... دارم اتيش مي گيرم برو ..
-واي واي واي سوختم و با سرعت خودمو به حياط رسوندم.... پرهام شلنگ ابو گرفته بود تو دهنش .... و كنار استخر داشت دهنشو مي شست...
كه شلنگو از دستش كشيدم و سرشو گرفتم به دهنم واي سوختم سوختم ....
ای خدا چي ريخته بودم توش ....احساس مي كردم سرم اتيش گرفته و شلنگو رو سرم گرفتم...
پرهام- ديونه اينكارا چيه دوباره سرما مي خوري....
ولي به حرفش گوش نكردم و مدام هي دهنمو و سرمو زير شلنگ اب مي گرفتم كه شلنگو به زور از دستم گرفت....
پرهام- تو كه بلد نيستي چيزي درست كني چرا درست مي كني ....
-بلدم خوبم بلدم ... این سالاد بايد سسش تند باشه ....
پرهام- انقدر تند كه بايد اتيش بگيريم؟
تو كه جنبه خوردن نداري مي خواستي نخوري؟
پرهام- خوبه والا ......رو كه نيست سنگ پاي قزوينه
دهنمو براش كج كردم ...
پرهام- خيلي پرويي.........برو تو خونه دوباره سرما مي خوري؟
با سرو صورتي خيس وارد خونه شدم....
ثريا جون و پريناز در حال جمع كردن ميز شام بودن...

-بايد منو ببخشيد فكر نمي كردم انقدر فلفل زده باشم....
پريناز- نه عزيزم تقصير منه نبايد از مهمون كار مي كشيدم ....
ثريا جون- تو كه باز خيسي ....
به خودم نگاه كردم ..
ثريا جون- برو لباستو عوض كن تا دوباره حالت بد نشده
با سرافكندگي به اتاق پريناز رفتم و حوله رو برداشتمو موهامو خشك كردم
ای خاك تو گورت .....خواستي كوفت يه نفر كني .... كوفت همه كردي...اشكالي نداره.... نازي جون خودتو ناراحت نكن ...يادگاري ميشه براي سال ديگه همين موقعه ها كه نيستي.... انوقت كلي به يادت مي خندن....
***

پريناز موهاتو خشك كردي
-اره
بيار بريم اتاقتو نشون بدم
باهم وارد اتاق شديم ...
-چه جاي دنج و راحتيه....از پنجره به حياط نگاه كردم
خيلي باحاله ....صبحا با صداي باد كه بين برگ درختا مي پيچه بيدار بشي ....خونتون معركه است.
-راستي يه چيز بپرسم
پريناز- بپرس
-بابات كجاست؟
پريناز- پيش باباي توي
-اخيه تسليت مي گم نمي خواستم ناراحتت كنم
پريناز- نه عزيزم ناراحت چيه .. چندين ساله ...
يه جهش رو تخت زدم و چار زانو نشستم مي گم... برادرت حالا تخصصش چي هست ؟...چند سالشه؟... هميشه انقدر اخمو؟.... از من خيلي بدش مياد؟.....
پريناز- چرا بايد از تو بدش بياد
-احساس كردم زياد از بودنم تو این خونه راضي نيست
پريناز- نه اينطوري نيست ..اصلا هم اخمو نيست.... نمي دونم چي ازش ديدي كه بهش مي گي اخمو ...تخصصشم قلب و عروقه و 34 سالشه
-بهش نمياد
پريناز- اينكه 34 سالشه.... بهش نمياد يا تخصص قلب و عروق
با خنده دوتاش
پريناز- مگه بايد بهش بياد
- نه خوب فكر مي كردم دكتراي قلب و عروق بالاي چهل سالو دارن ... كلك شايدم دادشت 40 سالشه با جراحي پلاستيك خودشو خوب نگه داشته
پريناز- وا نازي جون شوخي... شوخي اونم با دادشي من
- ای بابا شوخي كردم به دل نگير به قلوه بگير
پريناز- خيلي با نمكي نازي.... تو از چيزي هم ناراحت مي شي ....
-اره ... يكش همين شام كه كوفتتون كردم....... انقدر ناراحتم كه فكر نكنم تا صبح خوابم ببره
پريناز- حالا چرا انقدر فلفل ريخته بودي توش دختر
-عزيزم من هرچي كه اونجا گذاشته بودي تو سس ريختم ....فكر كردم دارم درسترين كارو مي كردم
پريناز كنارم نشست ...پس خدارو شكر جلوت سيا نور نزاشتم
با خنده و طبق همون عادت خركيم زدم پس گردنش ...اره ها به جون تو اگه گذاشته بودي حتما مي ريختم توش و بعد زدم زير خنده

پريناز- ماشالله يه ريزه ای.... ولي دستت خيلي سنيگنه ها
- اخ شرمنده من باز اينكار و كردم... حواسم نبود پري جون .. ببخش يه عادت قديميه
پريناز- بهتره تركش كني.... چون مي ترسم تا وقتي كه بخواي از اينجا بري ديگه سري رو تنم نمونده باشه
دوباره به خنده افتادم و خواستم باز به شوخي بزنم پس گردنش.... كه جا خالي داد و اون يكي خوابون پس گردنم.
-واي
پريناز- خيلي مزه مي ده.... بي هوا كتك بخوري .......نه
- پري تو هم............ و با بالش افتادم دنبالش ...با خنده از اتاق زديم بيرون و باهيجان دنبالش از پله ها دويدم پايين ..
-وايسته اگه راست مي گي
پريناز- اه زرنگي اگه تونستي منو بگير
ديگه رفته بوديم حياط و دنبالش مي كردم
كه رسيديم به يه ميز اهني قديمي ...كه دوتا صندلي اهني زنگ زده كنارش بود
-وايستا
پريناز- نه نه
هي پريناز مي رفت این ور ....منم خلاف جهتش .............هي دور ميز مي چرخيديم و وايميستاديم..
خواستم بالشو پرت كنم طرفش كه به طرف دوتا درخت تو باغ دويد ...
- من نفس كم نميارم پري .....واي به حالت اگه دستام بهت برسه ...
پري تو تاريكي بين درختا رفت...... ومنم دنبالش در حالي كه داد مي زديم و مي خنديدم به يكي از درختا نزديك شدم
چون تو تاريكي به این سمت امده بود ....متوجه نشدم پشت كدوم درخت رفت ..
كه يهو سايه ای پشت درخت ديدم ...
-خيل خوب شيطون بلا گرفته ...پيدات كردم
و بالشو با تمام قدرت به طرفش پرت كردم و خودمم به طرفش يورش بردم ..
-ديدي ديدي گرفتمت و با تمام قدرت پريدم روش كه دوتايي افتاديم رو چمناي تازه خيس شده
حالا تو تاريكي با مشت افتادم به جونش
-بازم هوس مي كني ...بهم پس گردني بزني
اخ ....واي .....
چشم باز كردم و خوب تو تاريكي به كسي كه روش افتاده بودم نگاه كردم
-تو .....
پرهام با خشم - بازم تو
سريع قبل از اينكه پريناز ما رو ببينه از روش بلند شدم..... اونم زودي خودشو جمع و جور كرد .
پريناز از پشت درختي كه قايم شده بود در امد و به طرف ما امد
پريناز- نازي چي شد ...
-بخدا...... ببخشيد من ... من ... من فكر كردم پرينازه و به پريناز نگاه كردم ... پريناز از خنده در حال انفجار بوده...
پريناز- تو نيت كردي برادر بدبخت منو بكشي
پرهام با عصبانيت از روي چمنا بلند شد ....صورتش قرمز شده بود... بدون اينكه حرفي بزنه به طرف خونه رفت....
پريناز- حواست كجاست چرا با بالش افتادي به جون پرهام ...
هنوز به رفتن پرهام نگاه مي كردم .....

پريناز- با توام نازي ....
برگشتم طرفش و يه پست گردني زدم به گردنش ....
پريناز- اخ چرا مي زني ...
-چرا مياي تو تاريكي كه از این اتفاقات ميمون بيفته ؟....
پريناز- هان؟تو چي گفتي ؟
-من چيزي نگفتم ...
پريناز- چرا يه چيزي گفتي
- نه ... اشتباه مي كني ؟
پريناز با لشو از روي زمين برداشت ...وقتي مي گم يه چيزي گفتي يعني گفتي و با بالش دنبالم كرد.... دوباره با خنده و جيغ تا اتاق دنبال هم دويديم ..
پريناز- واي بسه چه جوني داري تو دختر ....
با هم پريديم رو تخت .. داشتيم نفس نفس مي زديم
پريناز- براي امشب بسه ديگه .... بايد صبح زود بيدار شم ....
بلند شد و به طرف در رفت و بالش تو دستشو به طرفم پرت گرفت.. تو هوا گرفتمش ..
پريناز- خوب بخوابي شيطون ...
- تو هم خو ب بخوابي پري جون
برق اتاقمو خاموش كرد و دربست و منو تو تاريكي اتاق تنها گذاشت ...
رو تخت دراز كشيدم ... بالشو تو بغلم گرفتم و ياد لحظه ای افتادم كه افتاده بودم تو بغل پرهام...
-واي خوب شد پريناز نديدا...پرهام نره به مامانش بگه ...نه مگه بچه ننه است ...به پهلو چرخيدم... و ياد چهره پرهام افتادم....
-خره............... خر نشي ......... يه اتفاق بود.... فكر كن بابك بوده كه مي خواستي خفش كني ...
قلب و عروق ... 34 ساله
واي واي نازي مي خوام بخوابم ...خوب بتمرك .....دارم كم كم خل ميشما(نازي جون بودي .... نيلاااااااااااااااااااااا اااا...................مرض داد نزن .....)....
بايد فردا صبح زود بزنم بيرون ... تو اولين فرصت هم به سحر زنگ بزنم...
چه خانواده خوبي ....اگه اينكارو كنم فكر مي كنن چقدر بي ادب بودم و همه ي حرفام دروغ بوده
خوب يه نامه مي نويسم و ازشون تشكر مي كنم و مي رم اينطوري بهتره
....خوب بريم لالا كه از نون شبم واجبتره ...
بالشو محكمتر تو بغلم فشار دادم و با خسس گلوم به خواب فرو رفتم


ای مگس مزاحم انقدر وز وز نكن...صورتمو كردم طرف ديگه....اه برو انور ... چه مگس سرتقي ...دوباره تو جام چرخيدم و رو شكم خوابيدم .....احساس كردم داره مي ره تو دماغم با كف دست خواستم بكوبم رو مگس كه شترق كوبيدم تو دماغم ....اخ.....اشك از چشمم در امد...و چشامو اروم باز كردم
هنوز ديدم تار بود ...و به زور سعي كردم روبه رومو ببينم...كمي دقت كردم ديدم يه چوب نازك داره رو دماغم تكون مي خورم ...

چشامو بيشتر باز كردم.....پريناز بود كه داشت اذيت مي كرد .....
-تويي
پريناز- ساعت خواب ....
بالشو از زير سرم كشيدم و اروم به طرفش پرتاپ كردم ....تو كه بدتر از مني دختر ....
كي اول صبح انقدر اذيت مي كنه
پريناز- اول صبح؟....خانوم خوش خواب الان ساعت 11 است
از جام پريدم 11....مرگ من ...شوخي نكن
پريناز- نه ساعت 11 است
چشامو با دست ماليدم و به ساعت رو ميز نگاه كردم ....چرا انقدر من خوابيدم ...
پريناز- لابد خسته بودي
واي خدا مي خواستم جيم بشم....چه برنامه ريزيم من
....دستي تو موهام كشيدم و دوباره خودم رو تخت ولو كردم..
پريناز- تو كه باز خوابيدي ....
-پس چيكار كنم......
پريناز- مگه نمي خواستي بري دنبال فاميلاي مادريت...
-اوه چرا ....و به زور دوباره از جام بلند شدم....ثريا جون كجاست...
پريناز- كمي كار و خريد داشت رفته بيرون
و داداشي جونت؟
سركار
- اه سركارم مي ره چه خوب...افرين از اينجور پسرا خوشم مياد
پريناز- بيا بريم صبحونه بخور
- تو مگه نمي خواستي بري دانشگاه ...
پريناز- رفتم و امدم
- باشه تو برو من يكم ديگه بخوابم ميام و پتو رو خودم كشيدم
پتو رو از روم كشيد د پاشو تنبل ...
.- به خدا خوابم مياد....
پريناز- تو با این خوابت كه امروز به كاراي خودتم نمي رسي حداقل پاشو صبحونه بخور ....بعدم اماده شو باهم بريم بيرون
-بيرون چه خبره
پريناز- خبري نيست مي خوام بياي باهم بريم خريد......... مي خوام از سليقه نداشتت استفاده كنم
- خودت مي گي نداشتم.... پس بي خيال من..... و دوباره افتادم رو تخت
پريناز- باشه خودت خواستي
- اره خودم خواستم حالا برو تا من بخوابم ...
چشام بستم و طاق باز خوابيدم
اوه چه حس خوبي.... هواي خوب... خواب خوب .. جاي نرم و گرم.........واقعا بي نظيره ...اومممممم... به به
واي پرينازززززززززززززززززززز ززززززززززز
پريناز- گفتم كه خودت خواستي
به خودم نگاه كردم كه پريناز نصف اب ليوانو رو صورتم خالي كرده بود.....
و حالا داشت بهم مي خنديد
- باشه تسليم هرچي تو بگي ....
پريناز- افرين حالا مثل دختراي حرف گوش كن بيا بريم صبحونتو بدم بخوري.... بعدم باهام بريم بيرون براي خريد ...دستشو به طرفم دراز كرد و من با سستي دستمو به طرفش بردم كه تو يه لحظه دستشو كشيدم كه روم افتاد و بقيه اب ليوانو رو صورتش ريختم ...
- يادت باشه ديگه با من از این شوخيا نكني بلا
پريناز- واي خيس شدم ...منم يادم باشه هيچ وقت بهت اعتماد نكنم و دوتايي خنديدم

پشت ميز نشتسه بودم كه پريناز برام چايي بياره ...
پريناز- - چه موهاي خوشرنگي داري
-ممنون قابلي نداره عزيزم
پريناز- نه فدات صاحبش لازم داره
- نگفتي حالا این خريدت چيه كه بايد امروز انجام بشه
پريناز- خوب جونم برات بگه كه تو موقعه ای امدي خونمون كه قراره يه اتفاق بيفته
-قراره چه اتفاقي بيفته
پريناز- حدس بزن
- اممممممممم قراره يه سال پير تر بشي
پريناز- نه تولد من نيست
-تولد برادرته
سرشو تكون داد نه ...قضيه تولد نيست
-ای شيطون مي خواد برات خواستگار بياد
پريناز- نه بابا من هنوز دهنم بوي شير مي ده
-قرار يه مهموني براي مادرتون بگيريد
پريناز- نه
-درست تموم شده
پريناز- نه
- خسته شدم خوب خودت بگو
همونطور كه داشت براي خودم و خودش چايي مي ريخت
باشه من ازت مي خوام باهام بيا بريم خريد كه لباس بگيرم
چون مي خوام این لباسو تو مراسم خواستگاري برادرم بپوشم كه از قضا مراسم همين امشبه
چي؟تو چي گفتي؟
پريناز- گفتم خواستگاري

-مگه داداشت مي خواد زن بگيره
پريناز- اره خانومي
نمي دونم چرا ته دلم يهو خالي شد....
-طرف از همكاراشه ؟....
پريناز- نه
-فاميله؟
پريناز- نه
-هم دانشگاهيشه؟
پريناز- نه
-همسايه است ؟
پريناز- نه
-پس حتما از ارواحه
پريناز- وا نازي
-خوب هرچي مي گم مي گي... نه
پريناز- در واقعه مي شن يكي از اشناهاي دور مامانم
-خوب باب این اشنايي چطور بوده؟
پريناز- خيلي اتفاقي ...مادرم كه سال گذشته ميره سفر حج با خانوم پازوكي كه تو كاروان بوده....اشنا مي شه و مي فهم از دوستاي قديميه خانوادگي هستن ... اونجا دختروش مي بينه ..اونا خانوادگي امده بودن
مادرمم كه دختره رو پسنديد و به پرهام پيشنهاد كرد.
-يعني داداشت با نظر مامانت زن مي گيره
پريناز- خوب راستش مي دوني ...
صداي زنگ تلفن نذاشت بقيه حرفشو بزنه....
نمي دونم چرا كمي از این قضيه ناراحت شدم ولي به خودم قبولندم اينا همش يه احساس زودگذره..
خوب نازي ...نازي خدا بگم چيكارت كنه امروز كه هيچ ....حداقل فردا فلنگو ببند....ولي بدم نشدا .....بعد از مدتا مي رم يه مراسم خواستگاري...حداقل برم ببينم این عروس خانوم سرش به تنش مي ارزه يا نه ...
پريناز بعد از اينكه جواب تلفنو داد دوباره به اشپزخونه امد...
پريناز- هنوز صبحونتو نخوردي ..
-چرا خوردم.... بزن بريم كه منم هوس كردم براي خودم ولخرجي كنم
پريناز- چه خوب بريم
بعد از 10 سال دور ي از ايران این اولين باري بود كه با وسايل حمل و نقل عمومي اينطرف و اونطرف مي رفتم ... حس خوشايندي داشت ...مخصوصا مترو .. پريناز برخلاف تفكري كه نسبت به چادريا داشتم اصلا بسته نبود...شوخي ميكرد و مي خنديد ..ولي هيچ وقت از خوش جلف بازي در نمي يورد و در مورد حجاب و طرز پوششم نظر نمي داد يا هي غر نمي زد
خيلي عادي رفتار مي كرد.. مادرشم همين طور بود ....سوار مترو شديم و دوتايي يه ميله رو چسبيديم
-مي گم داداشت خودش هيچ كسي رو دوست نداشت كه حالا با انتخاب مادرت داره زن مي گيره
پريناز دهن باز كرد كه حرفي بزنه كه باز من
مي دوني به نظر من بايد يه پسر عاشق بشه و خودش براي خودش استين بالا بزنه.... والا...
پسر كه نبايد انقدر بچه ننه بشه كه هرچي مادرش گفت بگه چشم...
بابا خودت مي خواي زندگي كني نه مادرت ...حرف يه روز دو روز كه نيست ....حرف يه عمره (تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نمي بره ....بچه ها شاهد باشيد من نمي خوام بهش چيزي بگم ولي این نيلا ديگه شورشو در اوردي......)
این پسرا ابروي هرچي مرد و پسره.... بردن ....غيرتت كجاست مرد ... خجالت داره مرد ... به خودت بيا مرد ...گذشت اون دوره زمون كه مرد و زن شب عقد تازه هم ديگرو مي ديدن ... الان ديگه براي چي ...
سرمو با تاسف تكون دادم و به پريناز نگاه كردم...
كه با ناراحتي بهم نگاه مي كرد...
بازم زياده روي كرده بودم و فك بي خاصيتمو به حركت در اورده بودم
يه سوال پريناز جون...هنوز بهم نگاه مي كرد......ما الان داريم در مورد برادر نازنينت حرف مي زنيم ديگه ؟
پريناز اروم سرشو تكون داد كه يعني بله
واي دختر برادرت چه انسان وارسته ايه....چه فداكار... چه با شخصيت .....تو این دوره زمان كم پيدا ميشه از این پسرا كه حرف گوش كن باشن ...
بايد قدر برادرتو بدوني و مادرت به داشتن چنين پسري افتخار كنه و من به خاطر اشنايي با همچين مردي به خود ببالم..و هي بال بال بزنم ...ايول پس امشب قراره ما دوتا مرغ عشقو بهم برسونيم ....ايول .. ايول
زير چشمي به پريناز نگاه كردم كه كمي لبخند رو لباش نشسته بود...
تو دلم گفتم... ای خاك بر سرت پرهام ...يه همچيني جگري رو (خودم ) ول كردي رفتي سراغ دختراي مورد علاقه مادرت ...خاك تو گورت هرچي بهت بگم كمه ....
منو پريناز وارد پاساژا مي شديم و در مورد لباسا نظر مي داديم و بعضي از مدلا رو هم حتي مسخره مي كرديم...
بلاخره بعد سر كلا زدن و بالا و پايين پريدن دوتاييمون چيزايي رو كه مي خواستيم خريديم ...

اونروز هرچي كه رنگ سفيد داشت منو بيشتر به خودش جذب مي كرد ...شال سفيد مانتوي سفيد ،شلوار سفيد ...كفش سفيد،كيف سفيد....حتي اگه دست خودمم بود مي خواستم برم موهامو مش يخي كنم ...اما به خريد يه مانتوي فوق العاده قشنگ سفيد يه شلوار جين ابي به رنگ تيره و يه شال ابي بسنده كردم ...
ظهر هم دوتاييمونو به پيتزا مهمون كردم ...
پريناز چهره شاد و تو دلبرويي داشت و با صداش با ادم انژي مي داد....از بودن در كنارش لذت مي بردم ....هيچ وقت فكر نمي كردم يه روز با يه دختر چادري براي خريد بيام بيرون....و به اين نتيجه اخلاقي رسيدم كه هيچ وقت از روي ظاهر افراد در موردشون قضاوت نكنم
موقعه برگشتن چشمم به ارايشگاه سر خيابون افتاد...خيلي وقت بود به خودم نرسيده بودم
ديگه داشتيم به خونه نزديك مي شديدم
-پريناز جون ساعت چند بايد بريم؟....راستي منم مي بريد ديگه؟
پريناز- اره دختر ... تو توي خونه ما مهموني پس هرجايي مي ريم بايد تو رو هم با خودمون ببريم ..
-نمي برديد هم من ميومدم.... مي دوني كه پرويي از سرو صورتم مي باره
تا اماده شيم و پرهام بياد فكر كنم ساعت9 بشه...
قربونت من يادم امد بايد برم يه جايي من تا يه ساعت ديگه خونم اوكي
پريناز كه فهميده بود چي مي گم
پريناز- برو عزيزم ...فقط راهو گم نكني ...
-نه عزيزم ..
پريناز- پس مراقب خودت باش ..
-چشم
پريناز به طرف خونه رفت و منم مثل قحطي زده ها رفتم ارايشگاه ...
هيچ وقت با ابروي نازك موافق نبودم ...پس ابرو هاي كشيدمو فقط گفتم مرتب كنه و صورتم اصلاح ... كمي هم موهامو كوتاه كرد ...
به خونه كه رسيدم خبري از پرهام نبود...چه داماد عجولي فكر كنم از خوشحالي اينكه مي خوايم بريم خواستگاري از صبح نيومده
با صداي بلند سلام كردم
-سلام بر اهل خانه...ثريا جون ....پريناز جونم كسي نيست ... پريناز با يه ليوان چايي از اشپزخونه امد بيرون ...
پريناز- به به.... بابا خوشگل ... البالو.....تمشك ....خوشگل بودي.. خوشگلتر شدي ...
- اوه داري اميدوارم مي كني كه يعني يه روز براي منم خواستگار مياد...
پريناز-نه دارم اميدوارت مي كنم تا اخر عمرت مجرد بموني
-ثريا جون كجاست ؟
پريناز- مامان داره شام درست مي كنه
-مگه شام اونجا نيستيد
پريناز- نه
-پرهام هنوز نيومده
پريناز- نه
-گل و شيريني موقعه رفتن مي گيريم؟
پريناز- پرهام گفت داره مياد خونه خودش مي گيره
-پس این اق داداشت كي مي خواد به خودش برسه ؟
پريناز- نگران نباش دير نشده هنوز ...
ساعت 8 شد اما هنوز پرهام نيومده بود....
داشتم تلويزيون نگاه مي كردم
پريناز- بيا شام بخوريم ...
-منتظر برادرت نمي شيم
پريناز- نه گفت ما بخوريم اون خودشو تا 9 مي رسونه تا اون موقعه ما هم اماده مي شيم
-باشه ...
پريناز- گلوت چطوره؟
-خيلي خيلي خوبه الان امادگي اجراي يه كنسرت زنده رو با تمام وجود دارم
پريناز- ... پس لطفا يه بليط براي من نگه دار ...
-چشم ......چرا يكي...... سه تا....... نه 4 تا نگه مي دارم...
پريناز- چرا 4 تا
خوب تو و مامانت و داداشت و زنش مي شيد 4 تا ديگه
پريناز يهو ناراحت شد.
-بازم حرف مفت زدم
نه عزيزم بيا بريم شام بخوريم كه دير ميشه
براي جبران خرابكاري ديشب تمام ظرفا رو خودم شستم ... به ساعت نگاه كردم 8:30 بود ... دستامو با پيشبند خشك كردم و به طرف اتاقم رفتم ...
اول يه دوش اب گرم كه پوست صورتمو نازنينمو جلا بدم.....با حوله موهامو جمع كردم و بالا سرم بردم... گونه هام قرمز شده بود و چشاي خمارم كمي خمارتر..
جلوي اينه وايستادم ...چي ميشد يه حوريه بهشتي بودم...انوقت این اقا پرهام يه نگاهي به ما مي نداخت ...
حالا مگه چته... سفيد رو نيستي كه هستي ...دماعت عمل نكردي كه كردي....خوب ديگه....خوب همين دوتا ديگه بازم بگم ....نوبري به والله
با وسايل ارايشم شروع كردم به خوشگل كردن خودم ... باز خوب بود تو ارايش كردن افراطي نبودم... لباسايي كه خريده بودمو پوشيدم
اوه اوه امشب يه تيكه از ماه گم شده ....نازي خودت خودتو تحويل نگيري كي بگيره صداي زنگ درو شنيدم ..
پريناز- .نازي بدو بيا پرهام امد...
شالمو رو سرم انداختم و چتريامو كمي ريختم بيرون .....كيفمو برداشتم و تو اخرين مرحله نيم كيلو ادكلون خالي كردم رو سرو صورتم...
چرا هر چي مي زنم بو نداره ... نكنه اثرش از بين رفته .. ....بيا انقدر پول مي دي اينم وسط كار كم مياره...
شيشه ادكلونو به بينيم نزديك كردم و هي بو كردم..... نه ذليل مرده بو نداره ...دوباره بو كردم و به خودم زدم
پريناز- نازي...... نازي
-امدم امدم....
از اتاق خارج شدم پامو گذاشتم رو اولين پله و از همون بالا پائين نگاه كردم ...
پرهام وسط سالن وايستاده بود...
خشكم زد.... چه كت شلوارشيكي تنش كرده ....موهاشو كمي كوتاه كرده بود و صورتشم اصلاح...اين چقدر ناز بوده و من نمي دونستم ...
هر كي اينو تور كرده خوب مي دونسته داره چيكار مي كنه ... الهي كه از گلوت پايين نره ..يه همچين هلويي
هنوز داشتم نگاش مي كردم ...
ثريا جون - نازي تو اون بالايي هنوز... بدو دير شد
-چشم امدم...
پريناز- چه ناز شدي نازنين جون..
-ممنون
پرهام چشمش به من افتاد
-سلام
بهم نگاه كرد و بعد از چند ثانيه كمي اخم كرد سلام بريم دير شد...
به این پريناز مي گم اينو نميشه با يه من عسل هم خورد ....مي گه اشتباه مي كني .... انگار نه انگار كه امشب شب خواستگاريشه
منو پريناز عقب نشستيم و ثريا جون هم جلو ...
دم گوش پريناز- خونشون خيلي دوره؟
پريناز- نه ولي این نزديكيا هم نيست
-خودت دختر رو ديدي ؟
پريناز- اره
-چطوره ؟
پريناز- خوبه
-خوبه يعني چطوره؟
پريناز- بذار برسيم خودت مي بيني
-برادرت ديدتش ..
پريناز- اره
-دوسش داره
جوابي نداد...
-حالا چرا اين داداش جونت انقدر اخم كرده؟
پريناز نگاهي به پرهام انداخت و بعد بهم نگاه كرد خواست چيزي بگه كه سكوت كرد...
يه اهنگ شادم نمي زاره ...مثلا داريم مي ريم خواستگاري ... از توي اينه نگام به چشاش افتاد.....كه متوجه نگام شد .... سرمو پايين ننداختم و بهش خيره شدم... اونم براي چند ثانيه ای بهم خيره شد...
ماشينو جلوي يه خونه اپارتماني نگه داشت ....خواستن پياده بشن
با صداي بلند ... استپ . استپ .. يه لحظه .....ببخشيد ببخشيد
سه نفري دوباره سرجاشون نشستن و بهم نگاه كردن
-نمي دونم بايد بپرسم يا نه.... ولي من تو خرابكاري كردن اوستام ...الان رفتيم بالا من بگم چيكارتونم؟ ...
سه تايي بهم نگاه كردن
ثريا جون- مي گم دختر يكي از دوستان جديدمون هستي كه تازه از خارج امدي و يه مدت مهمون مايي
به سمت ثريا جون خم شدم و گونشو يه ماچ صدا دار كردم ... فدات ثريا جون
با خنده كمي لپمو كشيد خدا نكنه نازنين جون
همگي از ماشين پياده شديم ..جعبه شيريني و گل دست پريناز بود
-وا دختر مگه تو مي خواي بري خواستگاري؟... اينا براي چي دست توه؟
گلو از دست پريناز گرفتم.. و رومو كردم طرف پرهام...
اقاي دكتر مي دونم چشم ديدن منو نداري... ولي چه بخواي چه نخواي اش كشك خالته ....بايد گل خودت بگيري ما كه نوكر شما نيستيم ..و گلو انداختم تو بغلش ....

حالا چون دلم براتون مي سوزه شيريني رو خودم مي گيرم كه از هول ديدن عروس خانوم از دستتون نيفته
ثريا جون و پريناز داشتن به حرفام مي خنديدن ولي پرهام اخمو تر و بد عنقتر از هميشه بود
نگاهي بهم كرد و بدون حرف دسته گلو با دست راستش اويزون گرفت و زنگو فشار داد..
-ای بي ذوق
منو پريناز كنار هم نشسته بوديم ... ثريا جون با مادر عروس خانوم در حال حرف زدن....پرهام هم سرش پايين بود و حرفي نمي زد ...پدر عروس خانومم گاهي از پرهام سوالايي مي كرد و پرهام با جواباي كوتاه جواب مي داد
پريناز- نازي چند كيلو ادكلن رو خودت خالي كردي ؟

-نيم كيلو ...
پريناز- خودت مي توني نفس بكشي؟
اره كمي چطور؟
پريناز- دختر خيلي به خودت زدي انقدر كه بوي ادكلن بقيه توش گمه
-ولي اينكه اصلا بو نداره... هرچي مي زدم بازم بي بود بود..
پريناز- نازي تو داروهاتو مي خوري؟
-نه
پريناز- چرا؟
-چون خوب شدم
پريناز- اره خوب شدي.... خيليم خوب شدي............. فقط به احتمال زياد بينيت كيپ شده
-نگوووووووووووووووووووو پس براي همينه هيچي حاليم نيست
پريناز خنديد ...
برادر عروس خانوم كه اسمش مهدي بود با ظرف ميوه وارد شد و يه سلام جمعي كرد ....
-عروس نمياد
پريناز- مي ياد....چرا تو انقدر عجله داري
-من عجله ندارم ...
مهدي كنار پرهام نشست
خانوم پازوكي با اشاره سر به طرف من ... از اشناهتون هستن ؟
ثريا جون-درختر يكي از دوستان هستن كه تازه از خارج امده
خانوم پازوكي تنها يي تشريف اوردن
ثريا جون - بله
همچين بهم نگاه كرد كه انگار تنها امدنم يه گناه كبيره است
نمي دونم از چي خجالت كشيدم كه با نگاه همه به طرف خودم موهاي جلومو كه از زير شالم ريخته بود بيرون دادم تو
خانوم پازوكي با حالتي مسخره نگام كرد و منم فقط يه لبخند خشك زدم...
اينم از سرتم زياديه....دماغ گنده
اوففففففففففف چرا نمي رن سر اصل مطلب
همه داشتن با هم حرف مي زدن مهدي بلند شد و رفت پيش باباش و پرهام باز تنها شد...
خيلي عصبي بود و با دستمال كاغذي كه تو دستش بود ور مي رفت
بهش خيره شدم .....چشاي خاكستري موهاي مشكي صورتي سفيد ...لب و بيني ميزون و درست
متوجه نگام شد و بهم خيره شد.
دلم نمي يومد انقدر ناراحت باشه ... برا ي همين با حركت اروم سر از ش پرسيدم چي شده ؟
اما پرهام فقط نگام كرد و بعد سرشو انداخت پايين ..
اقاي پازوكي -خوب اصل مطلبو كه همه مي دونيم چيه.... و براي چي اينجاييم.
دستمو گذاشتم زير چونم تا ببينم چي مي گن
گاه گاهي مهدي نگام مي كرد معلوم بود از بودنم تو اون جمع بيزاره ..و با این نگاه كردناش منو كمي معذب مي كرد.. يقه لباسوشو محكم بسته بود ....به حدي كه من داشتم به جاش خفه ميشم... با اون ريش و پشمي كه بهم زده بود من تو صورتش فقط دوتا چشم تيله ای و يه دماغ و لب مي ديدم ..حتي نمي تونستم تشخيص بدم رنگ پوست صورتش چيه
ثريا جون.- پرهام عزيزمو كه ميشناسيد ... دكتره....و مشغول به كاره
خانوم پازوكي- مطبم دارن؟
ثريا جون- بله نزديك همون بيمارستاني كه مشغول به كارن مطب دارن
مهدي - اقا داماد ماشين و خونه هم دارن ؟
ثريا جون- ماشين كه بله داره ..... خونه ما رو هم كه ديديد طبقه بالا براي پرهامه... بچه ها البته اگه عروس خانوم موافق باشن مي تونن تا موقعي كه وضعشون بهتره بشه .... همون بالا زندگي كنن تا...
كه مادر عروس خانوم.- نمي گيم حتما بايد خونه بگيره .... ولي ما دوست داريم دخترمون خونه جدا داشته باشه.... حتي اگه اجاره ای باشه.... درسته ماشالله خونتون بزرگه
....ولي خونه جدا داشته باشن بهتره
ثريا جون چشاشو بست ... تا كمي اروم بشه و دوباره .............بله براي پرهام كاري نداره ....مي تونه يه خونه اجاره كنه..
در مورد كار و تحصيلشم بايد بگم كه شايد يه 4 سالي براي گرفتن فوق تخصصش مجبو بشه بره خارج
خانوم پازوكي - يعني دختر ما هم با ايشون بره؟
ثريا جون- اگه قرار باشه بره..... بله
خانوم پازوكي - ولي ما نمي تونيم 4 سال دوري دخترمونو تحمل كنيم ....ايشون مي تونن اينجا بمونن و فوق تخصصشونو بگيرن
به پرهام نگاه كردم دسته صندلي رو گرفته بود و با دست بهش فشار مي يورد انقدر كه تو دستش ديگه جريان خوني نبود و دستش حسابي سفيد شده بود
ثريا جون- معلوم نيست كه حتما 4 سال باشه ...كه اونم مي تونن زن و شوهر درموردش تصميم بگيرن
خانوم پازوكي - ما مي دونيم دخترمون راضي نيست...
ثريا جون كمي نفسشو داد بيرون ... خوب عروس خانوم نمي خوان برامون چايي بيارن..