عاشق اسیر
رمان عاشق اسير
- بابك سوئيچ ماشينو بده
بابك- چي مي خواي اينه ام افتاده كف ماشينت لازمش دارم- بابك- فوريه -اره بابك- بيا سوئيچو گرفتم و به سرعت باد خودمو به ماشين رسوندم .... كوله امو كه پشت صندلي جا سازي كرده بودم برداشتم به در ورودي ازمايشگاه نگاه كردم هنوز طرف نيومده بود خواستم برم طرف ماشين جلويي..... ولي به فكر بابك افتاد اول سوئيچو انداختم رو صندلي و با ارامش باد يكي از لاستيكارو خالي كردم شانس اوردم كه هنوز طرف نيومده بود در صندوق عقب ماشينشو باز كردم و خوب اطرافو نگاه كردم چون صبح زود بود كسي متوجه من نمي شد خودمو به زور جا دادم تو صندوق عقب و درشو با هزار بد بختي بستم و منتظر امدنش شدم بعد از 3- 4 دقيقه ای صداي در ماشين امد فهميدم سوار ماشينش شده ماشين كه شروع كرد به حركت... حسابي تكون مي خوردم بوي دود و بنزين كه تو بينيم رفته بود حسابي كلافم كرده بود و نفسمو داشت بند ميورد فقط خدا خدا مي كردم حسابي از ازمايشگاه دور بشه كه بابك نتونه پيدام كنه باور نمي شد كه تونسته باشم انقدر راحت از دست بابك فرار كنم. حالا چطور از دست اين صندوق عقب راحت بشم تا اينجا كه شانس اوردم بقيه اشم خدا بزرگه كيفمو تو بغلم گذاشته بودم و زانوهامو تا مي تونستم به طرف شكم برده بودم كه جا باز كنم اگه امد صندوق عقبو باز كرد و منو ديد چي؟... بايد تا مي تونم دور بشم ... فكر كنم قبل سوار شدن يه پارچه يا روكشي ديدم اينجا با تقلا روكش ماشين كه زيرم بود در اوردم و رو خودم كشيدم كه اگه احيانا در عقبو باز كرد منو نبينه . گوشيم زنگ مي خورد به زور از جيب شلوارم در اوردمش بابك بود مثل اينكه تازه فهميده بود جا تره و بچه نيست. گوشي رو خاموش كردم كه باعث دردسرم نشه ........فكر كنم يه ربع ساعتي اون تو بودم ... كه ماشين متوقف شد صداشو مي شنيدم سلام اكبر اقا... گوني برنجي كه گفته بودي اماده است بله اقاي دكتر حميد بپر این گوني رو ببر بذار تو ماشين اقاي دكتر صداها نزديك مي شد چشامو بستم و سعي كردم خودمو بيشتر جمع كنم يكي در صندوق عقبو باز كرد هرچي دعا و اسم امام بود به زبون اوردم كه يه لحظه احساس كردم رود هام داره مياد تو دهنم چشام داشتن مي زدن بيرون ولي با كف دست كوبيدم تو دهنم كه صدام در نياد . شانس اوردم گوني رو روي مخم پياده نكرد . وگرنه بايد با دنيا با این همه قشنگيش خداحافظي مي كردم تورو جون جدت درو ببند كه دارم نفس كم ميارم ..... د يالا ديگه انگار دعام به درگاه خدا رسيد و طرف در بست و من نفس حبس شدمو دادم بيرون و اخ ام در امد ای مامان این چي بود افتا د رو پهلوم.... دقيقا روم انداخته بود..... كارگره گوني رو با حالتي كه پرت كنه روم انداخته بود و شدت ضربه رو بيشتر كرده بود گوني رو با دست و پا پس زدم كنا و شروع كردم به مالش دادن پهلوم فقط خدا كنه هوس نكنه 4 تا جعبه ميوه بذار این عقب كمي نگذشه بود كه دوباره ماشين وايستاد ای خدا به خدا جون ندارم بهم رحم كن ......دوباره صندق عقب باز شد و چيز نسبتا نرم و سنگيني رو صورت گذاشته شد احساس كردم يه بويي مياد ولي تا درو نبسته بود نمي تونستم روكشو بزنم كنار كه دوباره يه چيز ديگه رو پاهام گذاشته شد واي خدا جون نكنه قرار امروز پرس بشم و خودم خبر ندارم منتظر بودم چيزي ديگه ای بذاره ولي در عين ناباوري درو بست و خيالمو راحت كرد رو كشو زدم كنار ای واي يه مشمباي بزگ كه توش مرغ و ماهي بود رو صورتم گذاشته بود نزديك بود بالا بيارم.... حيف اون حمومي كه صبح رفتم رو پاهام سبزي گذاشته بود ديگه تا اخر صندوق عقبو باز نكرد ولي همچنان ماشينو متوقف مي كرد و پياده مي شد بوي بنزين، ماهي ،مرغ ،دود و سبزي داشت ديونم مي كرد به حالت تهوع شديد رسيده بودم..... پهلوم درد مي كرد چشام داشت سياهي مي رفت حقم داشتمصبح ساعت 8:30 كجا ...حالا كه ساعت 12 بود كجا ... با شرايط موجود به كل بابك و عمو اينا رو فراموش كرده بودم گوشيمم كه خاموش بود . انقدر تكون خورده بودمو جا به جا شده بودم كه تمام موهاي جلوم از شالم ريخته بود بيرون نمي دونستم چه چيزي در انتظارمه اما این راهي بود كه خودم انتخاب كرده بودم...و بايد تحمل مي كردم مي دونستم اگه مدتي گم و گور بشم پدرم مي فهمه كه بابك عرضه نگه داشتن منو نداره و قيد این ازدواجو مي زنه چيزي كه عمو اينا نمي خواستن و به صلاحشون بود كه حالا حالاها بوشو در نيارن كه من فرار كردم احتمالا از فردا ميفتن دنبالم .....پدرمم كه بعد از 4 روز ببينه خبري از من نيست به همه چي شك مي كنه و زودي بر مي گرده نقشم حرف نداشت و كاملا بي نقص بود .... اما من خام نمي دونستم شايد كسايي باشن كه نقششون از من بهتر باشه و رو دستم بلند بشن و تمام نقشه هامو بهم بريزن بلاخره ماشين بعد از طي مسافتي نگه داشت و صداي بوق ماشين در امد فكر كنم منتظر چيزي بود كه بوق مي زد احتمالا پشت دري بود كه مي خواست درو براش باز كنن كه خودش دوباره از ماشين پياده شد و بعد از چند دقيقه دوباره سوار شد دوباره ماشين حركت كرد حالا صداي سنگ ريزه هايي كه به كف ماشين مي خورد و زير لاستيكا مي رفتو مي شنيدم اينجا ديگه كجا بود .....بر خلاف انتظارم كه منتظر شدم تا بياد و بارشو خالي كنه ولي كسي نيومد و من همونجا موندم خوابم گرفته بود.... تو نفس كشيدن مشكل پيدا كرده بودم ....سكوت بود كه اونجا داشت فرمانروايي مي كرد .. جام بد بود و بيتابي مي كردم كه هرچي سريعتر از اونجا در بيام. به ساعت نگاه كردم نزديك يك بود بلاخره صداي كسي امد به به چه عجب يادي از ما كردي .... .......................... نه بابا این حرفا چيه .................. ....تا شما نري من جايي نمي رم ............... بابا بزرگتري گفتن...شما كه سرور مايي .............. فهميدم داره با گوشيش حرف مي زنه حين حرف زدن يكي از دراي ماشينو باز كرد چي يه بار ديگه بگو ...........صبر كن صبر كن گوشيشو گذاشت رو ايفون داشتم بالا ميوردم ديگه نمي تونستم خودمو نگه دارم مخصوصا كه از صبح هم چي نخورده بودم .... طرف پشت خط- مي گم پير پسر شدي چرا زن نمي گيري تو گرفتي كه من بگيرم طرف پشت خط- تو چيكار به من داري تو بگير بعدش منم مي گيرم ...حالا داري چيكار مي كني انقدر نفس نفس مي زني پسر كت و شلواريه - هيچي دارم خريدايي كه براي مامان كردمو خالي مي كنم طرف پشت خط- چه پسر خوبي ميگم وقت زن گرفتنته تو هي مي گي نه پسر كت و شلواريه - جلال كمتر بنال طرف پشت خط- باشه الان داري چيكار مي كني با اجازت صندوق عقبو دارم باز مي كنم طرف پشت خط- پرهام فكر كن داري در صندوق عقبو باز مي كني كه ديدم در صندوق عقب داره باز ميشه ديگه نمي تونستم يه زور خودمو نگه داشتم هجوم معدمو تو دهنم حسي كردم پسر كت و شلواريه -كه يهو چي طرف پشت خط- كه يهو يه دونه از اون خوشگلاش جلوت سبز بشه تا كيسه ماهي و مرغا رو برداشت از جام بلند شدم كه بالا بيارم پسر كت و شلواريه - واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااي يا خدا سرمو اورده بودم بيرون و همه محتواي معدمو داشتم خالي مي كردم كه صداي اب امد طرف پشت خط- پرهام پرهام چي شد الو الو همون پسر كت شلواري بود كه افتاده بود تا اب استخر و داشت دستو پا مي زد تازه حالم جا امده بود و مي تونستم همه چي رو ببينم پسر كت و شلواريه - كمك كمك من شنا بلد نيستم طرف پشت خط- پرهام اونجا چه خبره الو يكي نيست به من جواب بده صداي پسره و جيغ جيغاي مدوام دوست پسره كه تو گوشي داد مي زد حسابي رو مخم بود گوشي رو از روي سقف ماشين برداشتم - يه لحظه خفه مي شي يا نه كه يهو ساكت شد ببخشيد شما -عزرائيل حالا خفه بمير ببينم چي شده اون بيچاره كه پشت تلفن سنگ كوپ كرد تمام این اتفاقات يه يه دقيقه هم نرسيد اون يكي هم كه داشت دست و پا مي زد سريع يه جهش زدم تو اب استخر .......واي چقدر سرد بود .... به طر فش رفتم در حال غرق شدن بود فكر نمي كردم عمق استخر انقدر زياد باشه يقه لباسشو گرفتم و به طرف خودم كشيدم حسابي نفس كم اورده بود و ديگه تقلا نمي كرد خودمو به لبه استخر رسوندم وكشيدم بالاحالا بايد اونو مي كشيدم بالا هواي سرد و اب كه تمام هيكلشو خيس كرده بود حسابي سنگينش كرده بود اما بلاخره بالا كشيدمش و خوابوندمش چند باري به صورتش ضربه زدم ولي تكون نخور نمرده باشه كف دستامو گذاشتم رو سينشو و دو سه باري فشار دادم بازم تكوني نخورد دهنمو گذاشتم رو دهنش و تنفس مصنوعي بهش دادم و دوباره به قفسه سينش فشار دادم اينجا چه خبره سرمو اوردم بالا يه زن و يه دختر چادري بالاي سر دوتامون وايستاده بودن دختر شروع به فرياد كرد ....پرهام........... پرهام زنه- واي خدا مرگم بده پرهام چت شده...... چرا این خيسه؟ تو كي هستي؟ اما من بدون توجه به سرو صداشون به كارم ادامه دادم و دوباره تنفس مصنوعي دادم كه زن با دستش منو هل داد.... داري چيكار مي كني ؟ خانوم چرا نمي زاريد اگه اينكار نكنم نفسش بالا نمياد زن با رنگي پريده نگاهي به پسرش انداخت ..و تكونش داد ولي پسر جوم نمي خورد دختر- مامام بذار كارشو بكنه..... پرهام نفس نمي كشه زن بهت زده كنار پسر نشست و دختر با گريه ازم خواست كاري كنم دوباره كارايي رو كه بلد بودم و انجام دادم مگه چقدر اب قورت دادي پسر .....اي كوفتت بشه اون همه اب ....كه نفست بالا نمياد اب از سرو صورتم مي چكيد ولي هنوز داشتم كارمو مي كردم ....سرما تا مغز استخونم رسيده بود ....داشتم كم كم بي حس مي شدم این دفعه دهنمو گذاشتم رو دهنش و با قدرت بهش نفس دادم و با فشاري محكمتر يه قفسه سينه اش فشار اوردم كه يهو اب از دهنش پريد بيرون دوباره فشار دادم و باز اب امد بيرون و شروع كرد به سرفه كردن زن- پرهام مادر چت شده تازه چشاشو باز كرد و بود نفس مي كشيد كه نگاش به من خورد پسر- تو كي هستي ؟ با این سوالش هر سه تايي يه من نگاه كردن -من ... من... زن- پرهام مادر اينجا چه خبره پسر- خودمم نمي دونم دوباره به من نگاه كردن و منتظر جواب من زبونم قفل شده بود مي گفتم براي فرار از دست پسر عموم سوار صندق عقب ماشينتون شدم.نه بابا خيلي ضايع است زن- چرا ساكتي حرف بزن خواستم چيزي بگم كه يهو عطسه كردم و احساس لرز -من ... بازم عطسه و اينبار سه بار پشت سر هم بينيمو كمي بالا كشيدم كه اون پسره هم كه اسمش پرهام بود عطسه كرد زن- بلند شيد....... بلند شيد....... اينطوري نميشه.... فكر كنم دوتايتون سرما خورديد بريد تو تا بعد ببينم اينجه چه خبر بوده پرهام به زور خودشو از روي زمين بلند كرد تو همين موقعه اون دختر دوتا پتو برامون اورد و يكي رو به من داد و يكي هم به پرهام ...داشتم مي لرزيدم زن با دستاش از پشت منو گرفت و به طرف شومينه برد بيا اينجا بشين تا برات شير گرم بيارم پرهام تو هم بيا اينجا بشين با این شنايي كه دوتاييتون كرديد فكر كنم تا اخر هفته افتاديد تو رخت خواب . پتو رو حسابي دور خودم پيچونده بودم قطره هاي اب از موهاي جلوم كه رو صورتم ريخته بودن مي چكيد نگام به پسره افتاد كه سرش پايين بود و نگام نمي كرد مادر پسر برام يه ليوان شير داغ اورد بيا بخور وقتي خوردي برو اتاق پريناز و لباساتم عوض كن بعدم روشو كرد طرف پسرش من نمي دونم تو كه شنا بلد نيستي چرا رفتي تو استخر... نمي گي ميفتادي مي مردي من چه خاكي بايد مي ريختم رو سرم چشاشو با نارحتي بست و از روي اجبار گفت... بازم خدا روشكر این خانوم اونجا بود به دادت رسيد. پسر- ولي همين خانوم باعث شد من تو اب بيفتم مادر و پسر با هم به من نگاه كردن دهن باز كردم كه چيزي براي دفاع از خودم بگم زن- نمي خواد چيزي بگي فعلا برو لباستو عوض كن ........ تا بعد پريناز كه تا حالا ساكت بود به طرف امد و دستمو گرفت و منو به طرف اتاقش برد باهم وارد اتاق پريناز شديم به طرف كمدش رفت منم لبه تختش با پتو نشستم اتاق گرم و سرماي درونم باعث مي شد كه چشام سنگين بشه و خودمم نفهميدم كي چشمامو بستم و به خواب رفتم.چشام داغ بودن و مي سوختن اروم چشمامو باز كردم گلوم درد مي كرد به دور و برم خوب نگاه كردم اتاق تاريك بود كمي تو جام تكون خوردن خبري از اون لباساي خيس نبود و همه ي لباسام عوض شده بود.يه كم طول كشيد كه تا بفهم كجام ...نمي دونستم ساعت چندهفكر مي كردم شايد يكساعت خوابيده باشم طبق عادت هميشگي دست كشيدم رو جيب شلوارم تا موبايلمو بردارم كه فهميدم تمام لباسام عوض شده گوشيم گوشيم كجاستاگه گوشيم زنگ خورده باشه و بابك باهاشون حرف زده باشه چي ... اخ تمام برنامه هام بهم ريخت ....پس كيفم كو ... اتاقو از نظر گذروندم اما خبري از كيف نبود بلند شدم و شروع به گشتن كردم كه در اتاق باز شد پريناز- سلام بلاخره بيدار شدي -سلامپريناز- دنبال چيزي مي گردي؟-چيزه......... اره دنبال كيفمم پريناز كه سيني تو دستش بود به طرف ميز كوچيكي رفت و سيني رو روش گذاشت به سيني نگاه كرد يه بشقاب سوپ و كمي دارو و يه ليوان ابپريناز- بذار الان برات ميارم اينجاست تو كمد گذاشته بودمشبه صورتش نگاه كردم تا ببينم كه ايا بابك باهاشون تماس گرفته يا نه ولي اون ارامشي كه تو وجودش موج مي زد مانع از فهميدن من مي شد كيفو به دستم دادپريناز- حالت چطوره -گلوم خيلي درد مي كنه پريناز- با اون شيرجه ای كه تو بايد زده باشي ....فكر مي كردم كارت به بيمارستان بكشه بازم خداروشكر زودي خودتو كشيدي بيرونببخش ساعت چنده -به ساعت مچيش نگاه كرد 6 بعد ظهره6-؟پريناز- اره-يعني من از صبح تا به حال خواب بودمپريناز- از صبح نه از ديروز كه امدي توي اتاق تا الان-راست مي گيپريناز- اره خيلي حالت بود انقدر تب و لرز داشتي كه مي ترسيدم بلايي سرت بياد اما از اونجايي كه دادشي من دكتره خيلي شانس اوردي و كارت به دكتر نكشيد -حال خودش چطوره اونم مثل من مريض شدهپريناز- سرما كه خورده ولي حالش مثل تو نيست اون زود به خودش رسيد كه به درد تو گرفتار نشه -راستي گوشيمم تو كيفه؟پريناز- متاسفانه گوشيت موقعه پريدن تو اب همرات بوده.... هم سيم كارتت سوخته هم گوشيت نفسمو راحت دادم بيرون...اوه خدا رو شكرپريناز با تعجب پرسيد خداروشكر كه گوشيت سوخته.....والا حيف اون گوشي به نظرم خيلي گرون بوددست پاچه شدم نه نه از این خوشحالم كه این بلا سرش امده چون فكر مي كردم جاي ديگه گمش كردم -يه كيف بغلي هم داشتم اون كجاست پريناز- همين جاست بلند شد و به طرف كمد رفت و كيفو برام اورد از دستش گرفت و درشو باز كردم كه ديدم داره نگام مي كنه پريناز- همچيت سرجاشه ما كيفتو باز نكرديم بعد از اينكه خوابيدي دوتا كيفتم اوردم گذاشتم تو كمد گوشيتم پرهام براي اينكه فكر مي كرد شايد نسوخته باشه برداشت تا ببينه سالمه يا نه كه متاسفانه اب كارشو كرده بود.كمي خجالت كشيدم پريناز- تو نزديك دو روزه كه اينجايي ولي اسمتو هم نمي دونيماسمم نازنينه ولي همه بهم ميگن نازي پريناز-...نازنين ...نازنين..... چقدر بهت مياد و با يه لبخند با نمك ............منم پريناز بيا سوپتو بخور.............. از ديروز هيچي نخوردي زير چشات گود افتاده واي بوش كه عاليه-با ولع شروع كردم به خوردن پريناز- سوپتو خودي این داروها رو هم بخور نيازي نيست يكم ورجه ورجه كنم حالم جا مياد-پريناز- ولي پرهام گفته بايد بخوري تو دلم گفتم پرهامتون بي جا كرده اگه راست ميگه به خودش برسه -باشه تونستم مي خورمپريناز- تونستن نه......... بايد بخوري نازنين اينطوري اصلا حالت خوب نميشه چند بار چشامو بستمو باز كردم ...........چشم مي خورم پريناز- ناراحت نشو از دستم.... اخه اگه خودتم مي ديدي تو خواب و بيداري چطور هذيون مي گفتي و مي لرزيدي...... حتما داروهاتو مي خوردي كه زودي خوب شي .....بدنت خيلي ضعيفه ممكنه دوباره حالت بد بشه.... اگه بخودت نرسيوقتي گفت هذيون گفتي ترسيدمو قاشق از دستم افتادپريناز- چي شد-من تو هذيونام چي مي گفتمپريناز- واضح نبود -يعني نمي دوني چي مي گفتمديدم پرينا به خنده افتاده .......يه سوال ديروز تو صندق عقب خيلي اذيت شدي-چطور؟پريناز- اخه همش مي گفتي جون مادرت اون كيسه رو روم نذارواي دارم له مي شم......... كمك ...............در صندوقو ببيندنگوووووووووو همه اينا رو من گفتم -در حالي كه مي خنديد سرشو تكون دادبازم شكر اسم اون عذب اقلي رو(بابك) نياوردمپريناز- خوب خانومي كمي استراحت كن-كجا مي ريپريناز- فردا امتحان دارم بايد برم بخونم -دانشجويي ؟پريناز- اره .......ترم 5 ادبيات ........تو چي؟-منم ليسانس بي سوادي دارمپريناز- چقدر شوخي .خنديدم......پرينازپريناز- جانم-بقيه كجان ؟مامان كه اشپزخونه .......پرهام يا تو اتاقشه يا تو حياط سوپمو كه خوردم نگاهي به داروها انداختم بسته اي از قرصا رو برداشتم و با خودم گفتم ای دل غافل ببين حالا كارم به كجا ها كه نكشيده .....يه الف بچه داره برام دارو تجويز مي كنهای ای ای چقدر بهت گفتم نازي خله درس بخون........ دكتر شو .........كه تو هم سري تو سرا در بياري ........هي هي ای روزگار جفا كار چقدر تو حقم ظلم كرديچندتا قرصو در اوردم شربتو هم نصفشو خالي كردم تو ليوان اب همونطور كه رو تخت نشسته بودم به پنجره پشت سرم نگاه كردم كه كمي باز بود دوباره رومو به طرف در كردم و بي هوا قرصا رو به طرف پنجره پرت كردم این بره تو معدم....... اينم بره تو روده امليوانو برداشتم ........حالا نوبت توه جيگر طلا......... رومو كردم به طرف پنجره و محتواي ليوانو به خارج از پنجره پرت كردم ...... افرين برو بغل عمو ای داد من بيداد.............. تو از كجا پيدات شد.ديدم تمام اب و شربتو ريختم رو صورت پرهام-واي ببخشيد نمي دونستم اينجاييدقيافش خنده دار شده بود مخصوص با اون حرصي كه مي خورد باور كنيد گفتم برن بغل عمو ولي احتمالا راهشونو گم كردن كه امدن بغل شما و پقي زدم زير خندمبا عصبانيت از پنجره دور شد وا چقدر عصبي........ بچه تو جوني این همه حرص خوردن برات خوب نيست اوه اوه صدام شده مثل این خروساي بي محل يه دوتا اب نمك قر قر كنم راه ميفتم دوباره مي شم همون هايده هميشگي و با خودم زمزمه كردم اره عاشقم يه تپش ....دو تا تپش....... سه تا تبش حال و هوامدلم شد عاشق و ديوووووووونهيه بوسه .......دوتا بوسه........ سه تا بوسه رو گونه هامدلم خواست كه بشي همخونههههههههاره اره اه اينكه صداي شهره جون بود ميگم خروسك گرفتم.... واقعا حالم بده ها حق با پريناز بود يه امشب شب عشقه لا لالاي نگاهي به خودم تو اينه انداختم دماغم قرمز شده بود چشام باد كرده بود به لباسا كه بهم پوشنده بودن نگام كردم .............دستامو باز كردمو چرخي دور خودم زدممنو دامن.... نچ نچ ....پيرهنش يكم بلنده ولي خوشگله ....واي تو این حالم كه دارم از گرما مي پزم این شال چي رو سرمشالو از سرم برداشتم .........در كمد پرينازو باز كردم و دنبال يه شلور گشتم ....چون لباساي خودم بوي دود و بنزين گرفته بودن مجبور شدم از كمد پريناز چيزي پيدا كنم .... شلوار جين خوش رنگي رو پيدا كردم ....خداروشكر پريناز جون هم هيكليم دامنو در اوردم و رو تخت انداختمش و شلوارو پام كردم .....موهاي بلندمو با برسي كه رو ميز توالت بود شونه كردم و حسابي براي خودم پريشون بازي در اوردم.استيناي لباسمو كمي تا زدم دوباره خودمو تو اينه نگاه كردمنازي جون با این دماغ قرمز ....دوتا لپ قرمز كم داري كه بشي دلقك سيركبه بدنم كش و قوسي دادم كمي گلوم درد مي كرد... اما مي دونستم هر چي بيشتر بخوابم حالم بدتر ميشه از اتاق خارج شدم دستامو از پشت بهم گره زدم و اروم اروم وارد پذيرايي شدم صدايي نمي يومد با سر تو اشپزخونه سرك كشيدم كسي نبود اشپزخونه رو كه رد كردم به پذيرايي رسيدم خونه بزرگي بود ولي عيوني نبود ......... همه چيز تميز و مرتب بود.داشتم دورو برمو خودب نگاه مي كردم كه با صداي در يكي از اتاقا رومو كردم طرف در .........پرهام جلوي در وايستاده بود مثل اينكه رفته بود و دوش گرفته بود و لباساشو عوض كرده بود تا در اتاقو بست روشو كرد طرف من ...... دهنش باز موند با يه لبخند عريض-سلاممممممممممممممم خوبي ببخش قصد نداشتم رو صورتت بريزم فكر نمي كردم اونجا وايستاده باشياما اون همونجا وايستاده بود و با چشاي از حدقه زده بيرونش داشت منو نگاه مي كردبه بابا م مي گم خيلي خوشگلما...............ولي هي مي زنه تو ذوقم و ميگه زيادي تو هم مي زني دختر..ببين دارم چه مي كنم جوووون مردمو از خوشگليم به كشتن ندم خيليه الان مي گه تو فوق العاده ای دختر دبگو ديگه..... كه خر كيف بشم اما پرهام با يه حركت سريع خودشو پرت كرد تو اتاقشای بي ادب زورت امد بگي خوشگلم..... لااقل يه سلام خشك و خالي مي كردي چشمم خورد به ميوه هاي رو ميز كه خيلي قشنگ تو ظرف چيده شده بودن يه سيب سرخ بزرگ برداشتم و بهش گاز زدمحالا اگه از من بپرسن از كجا امدم چي بگم اممممممممم ميگم حافظمو از دست دادم و چيزي يادم نمياد .....نه ابله تو كه به پريناز اسمتو گفتي فكر كن ........فكر كن ........تا نيومدنيه گاز ديگه به سيب زدم و چشمامو تنگ كردم مادر پرهام- این چه سرو وضعيه به طرف صدا برگشتم دوباره لبخند نازمو حواله كردم -سلاممممممممممممممممممادر پريناز بود كه رنگش پريده بود با صدايي كه از ته چاه در مي يومد....... سلامو با درموندگي و دهني باز سرتا پامو نگاه كرد مادر پرهام- پريناز......... پرينازپريناز با دو خودش به پذيرايي رسوند............ چي شده مامان ؟همين كه چشمش به من خورد مامان گفتنش به ريپ افتادمادر پرهام- مگه تو به این لباس نداديپريناز- چرا مادر پرهام- پس اينا چين؟پريناز- بخدا من اينا رو بهش ندادم -ببخشيد مي پرسم چيزي شده پريناز- نازنين اينا چيه كه پوشيدي؟-لباسه ديگه ....ببخش شلوارتو بي اجازه برداشتم ....چون چيز ديگه ای پيدا نكردم پريناز- پس شالت كو-داشتم از گرما مي پختم نمي تونستم تحملش كنم چشمم به مادرش خورد كه حالا از فرط عصبانيت صورتش قرمز شده بود مادر پرهام- پريناز همين حالا برو وسايلشو بهش بده ....از این خونه بفرستش برهچشام باز شد -اخه چي شده من كار اشتباهي كردم؟....باور كن نمي خواستم شلوارتو بردارم ....خودم يكي ديگه برات مي گيرم.... يه دونه خوشگلترشواما پريناز با دهني باز منو نگاه مي كردمادر پرهام- پريناز مگه با تو نيستم زود باش......بايد از همون اول كه مي ديدمت مي فهميدم كه چيكاره ای-يعني چي خانوم منظورتون چي؟مادر پرهام- پريناز زود باشپريناز دستمو كشيد و منو برد اتاقشپريناز- چرا اينا رو پوشيدي ؟مگه چيكار كردم.......... به خدا با اينا راحتترم -پريناز- عزيزم يعني مي خواي باور كنم كه منظور ما رو نفهميدي-اره باور كن..... من نمي دونم درباره چي حرف مي زنيدپريناز- ببين شايد تو خانواده يا فاميلاتون راحت مي گردي.... ولي ما به این چيزا مقيديم.... تو نمي توني انقدر راحت تو خونه ای كه يه نامحرمه توشه بگردي نامحرم-پريناز- اره پرهام.... تو نمي توني جلوش اينطوري بگردي مخصوصا با موهاي باز-من بازم نمي فهمم...... اخه چه اشكالي دارهپريناز- تو اگه تو خونتونم انقدر راحت باشي.... بازم بايد بفهمي چي مي گم ....مثلا داري تو این كشور زندگي مي كني-من 10 ساله ايران نبودم پريناز يه لحظه ساكت شد پريناز- يعني مي خواي بگي تو تازه امده ايران حالا بهترين زمان براي سر هم كردن داستان خياليم بود -اره من تازه امدم ايران......داشتم ميومدم كه براتون توضيح بدم..... ولي نمي دونم چرا يهو همه چي بهم ريختپريناز- اما خوب فارسي حرف مي زني-معلومه چون پدر و ماردم ايراني بودن پريناز- پس چطور سر از اينجا در اوردي؟..... يعني اينكه ... نمي دونم منم حسابي قاطي كردم الان بايد چيكار كنم -پريناز- تو يه لحظه صبر كنپريناز از اتاق خارج شد اينم شد شانس اخه .... امديم از دست يكي راحت بشم گرفتار يكي بدتر از اون شدمای خدا كرمتو شكر ....با ما ديگه چراحالا من با اينا چيكار كنم جلوي اينه وايستادم وبا انگشت اشاره و سبابه لبامو جمع كردم ....و مخ نخوديمو فعال كردم.داشتم به نتايج قابل قبولي مي رسيديم كه پريناز وارد شد- چي شد؟پريناز- فعلا اتش بسه .....ولي بايد بياي توضيح بدي- عزيزم منم كه مي خواستم همين كارو كنم ....ولي نمي دونستم با يه سونامي بزرگ مواجه امپريناز- تو هميشه همه چيزو انقدر شوخي مي گيري- تا جايي كه بتونم yesپريناز - مي دونم عادت نداري ولي يه شال بنداز رو سرت هر وقت امدي اتاق برش دار - واقعا این كار لازمه خانومي؟پريناز- اره ... راستي اين شلوارو هم در بيارم دستمو مشت كردم وبردم كنار لبام -ههههههههههه...... واي پريناز پس من چي بپوشم... پريناز به خنده افتاد و به طرف يكي از كشوهاي ميز توالتو رفت و بعد از كمي جستجوبيا اينم شلوار ... این چسبون نيست - قربون بشم ...الان اين چه فرقي با اون يكي داشتپريناز- ببين من هرچي فكر مي كنم بهت نمياد از خارج امده باشي ....بايد ببخشي رك حرفمو مي زنمااخه ماشالله فارسي رو داري مثل بلبل حرف مي زني ... براي كسي كه 10 سال خارج بوده يكم غير عاديه... بعدشم تمام ضرب و المثلا و تيكه ها ايراني رو خوب بلدي-پرينازززززززززززززززززززز ززززززززپريناز- بله- يعني تو فكر مي كني من بهت دروغ گفتمپريناز- ناراحت نشو... باورش يكم برام سخته... اما مطمئنم اگه بياي و برامون توضيح بدي حتما از اشتباه در ميام- خوب اون موقعه كه از اشتباه در امدي ديگه چه توفيقي براي من دارهپريناز به طرفم امد و لپمو كشيد ببين این شيرين زبونيات به شكم مي ندازه- فدات شم اصلا من نميام توضيح بدم همين الان لباسامو مي پوشم و مي رم پريناز- پس همه حدسياتم در موردت درست بود- كدوم حدسياتپريناز-اينكه از اول به ما دروغ گفتي نه نشد تو داري با این حرفات منو ترور شخصيتي مي كني پريناز-ترور شخصيتي؟- چندتا سرفه كردم............. سينه امو دادم جلو و صدامو صاف كردم و با صداي بلندمن براي نجات غرور و حيثيتم كه در مرز نابوديه مي مونم و توضيح مي دمپريناز دست به سينه شد و با لبخند بهم خيره شد-عزيزم........... قربون بشم اونطوري نگام نكن......... هول مي شم و مي ترسم متن سخنرانيمو فراموش كنمحالا كه پريناز ديگه به خنده افتاده بود و مي خنديدتو جلوي من هول كني جلوي مامان و دادشم چيكار مي كني -واي پري پري ... نگو كه بايد جلوي اونا هم سخنراني كنم پريناز به قهقه افتاده بود نازنين شوخي بسه اونا منتظرتنواي خدا جون اگه مي خواستم نامزد رياست جمهوري بشم.... انقدر استرس نداشتم كه حالا دارم با دست پرينازو به سمت در اتاق هل دادمبرو برو بيرون .....خيلي كار دارم بايد سرو وضعمو درست كنم.... و يه بار ديگه متن سخنرانيمو مرور كنم پريناز-پس زودي بيا ما منتظرتيم انداختمش بيرون و با درموندگي وسط موهامو خاروندم كه دوباره در باز شدپريناز با خنده- خانوم رئيس جمهور شال يادت نره -اوه عزيزم خوب شد يادم انداختي..... داشتم فكر مي كردم بايد با این موها چيكار كنم اگه نيومده بودي و به يادم نمي يوري مي خواستم همشو بزنمبه شلوار پاچه گشادي كه تو دستم بود نگاه كردمخوب سلام بر مراد بيك راهزن ... سلام بر روز روزگاري....... .....چه مي شد كرد براي يه شب موندن چاره ای نداشتم.... فردا كه قراره برم پس يه امشبي رو به ساز اينا بر رقصم ......به جايي كه بر نمي خوره .... شلوارو پوشيدم موهامو با كش .....دم اسبي بستم و شالو رو سرم انداختماينطوري هم بدم نميشما خوب يه نفس عميق ... دستامو تو هم گره زدم و جلوي لبم اورم و چشمامو بستمنازي خرابش نمي كني.......... زبونتو كوتاه مي كني........زيادي ور نمي زني .. كم خالي مي بندي ..وسعي مي كني اداي يه دختر مظلومو در بياري كه گرگاي تهرون بهش حمله كردن و يه كيف ديگشو ازش دزديدن ......و تو ديگه ادرسي براي پيدا كردن فاميلاي مادريتو نداري و مي خواي تو اولين فرصت برگردي ...برم نگشتي به جهنم ..... مي گي مي خواي خودت تنها بري دنبالشون همين........... همين.......... و همين.......... چيزي زيادي نمي گي فهميدي اره به جون مادرم فهميدم...مي دونم بازم زياد از حد فك مي زنم ولي به اميد موفقيت و از اتاق خارج شدم به طرف ميز محاكمه نزديك مي شدم يه قاضي سر سخت(مادر پريناز).. يه دادستان اخمو(اقا پرهام گل گلاب ) و يه وكيل تو دل برو(پريناز.... جيگر جون خودم ) اوه خدا جونم خوشيم كامل كاملهسعي كردم به خودم مسلط باشم و همونطوري كه در دفاعيه تزم پشت تريبون رفته بودم با قدمهاي استوار و بدون لرزش به طرف جايگاه رفتم (بازم خالي بستي.... كدوم دفاعيه؟......... كدوم تز؟.... ای تو روحت نيلا مي خوام به خودم روحيه بدم .... اخه نازي جون تو گورت كجا بود كه كفنم داشته باشي ..... نيلا مي خواي يه فحش اساسي بهت بدم ..... نه نه تو برو به خودت روحيه بده اصلا به من چه ....افرين پس كمتر فك بزن و رو مخ منم راه نرو )با صداي ارومي سلام كردم وسعي كردم نقش يه دختر مظلومو بازي كنم.هنوز داشتن نگام مي كردن به پريناز نگاه كردم كه با لبخندش بهم قوت قلب داد نفسمو دادم بيروناسمم نازنينه..........ولي همه بهم مي گن نازي .... شما هم هرچي دوست داشتيد بهم بگيد ...... 10 ساله كه ايران نبودم ... مادرم تو 8 سالگي مرده مي دونم خيلي خيلي متاسفيد ........ خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه .... ولي جاي تاسف برانگيز ترش موندهبابايي ببخش از اينجابه بعدش مجبورم حذفت كنم ...پدرمم دو هفته پيش عمرشو به شما داد....... اون ايراني نبود .... حالا قصه عشق بابا و مامانم بماند كه خودش يه شاهنامه استفقط همينو بگم كه خانواده مادريم راضي به این وصلت نبودن ولي عشق كه این چيزا حالش نميشه .. يعني به نظرتون ميشه؟..... مي دونم كه با نظرم موافقيد ....و مي گيد نميشه ....منم حاصل این عشق اتشين و طوفانيم....البته رو دريا به دينا نيومدما... رو سطح كره خاكي بود به گمونم ... حالا مريخ يا زمين بودنمو هنوز يكم شك دارم كمي سرمو اوردم بالا و به قيافه هاشون نگاه كردم ....پريناز كه از خنده در حال انفجار ه.............پرهامم انگار داره خودشو كنترل مي كنه و مادرشون هنوز مثل كوه يخه و قابل اب شدن نيستخودمم خندم گرفته بود اب دهنمو قورت دادم و سعي كردم شيطنتو از چشمام دور كنم سعي كردم كمي اشك چاشني حرفام كنماشك بيا ديگه ....چرا اشكام از كار افتادن..... هر چي زور مي زدم كه دو تا قطره اشك از چشام بياد ولي دريغ از يه قطره .. به درك نيا فكر كردي محتاج تو ام ايكبيري-خوب بريم سر قضيه خودمون كه اصل مطلبهپدرم قبل از مرگش از من خواست به ايران برگردم و خانواده مادريمو پيدا كنم اما تو همون فرودگاه يه كيف ديگمو زدن هموني كه توش ادرس بود من موندم و این بدبختي.... داشتم مي رفتم به همون حوالي كه تو ادرس بود چون همين طور روزنامه وار خونده بودم و يه چيزايي تو ذهنم بوداما به نتيجه ای نرسيدم ..........صبح شده بود و من هنوز تو خيابونا بودم كه دو نفر قصد كردن يه كيف ديگمو بزنن..... ولي شانس اوردم و از دستشون فرار كردم ..اما چندتا خيابون این طرف تر دو باره ديدمشون راستش ازشون ترسيدم تو همون موقعه ديدم ماشين شما دراش باز شدمنم از ترس براي اينكه منو نبينن تو صندق عقب ماشينتون قايم شدم . .... والبته این از بد شانسيه من بوده كه هر چي خريد داشتيد اون روز انجام داديد و خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه قصد نكرديد براي خونه يه گوساله بگيرد كه اونم بذاريد صندوق عقب.........نفسمو دادم بيرون و با لبخند بهشون نگاه كردم ...خوب این بود داستان من..... خوش بود دوستان من ........پريناز با این حرفم تركيد و شروع كرد به خنديدن... پرهام سرشو انداخته بود پايين و به زور خندشو كنترل مي كردمادر- يعني براي ما تا الان داشتي داستان ميگفتي نه نه به جان عزيزم ...( حالا این عزيزم كي هست ؟.....خفه نيلا ) ... اينو محض شوخي گفتم خانوم .....پرهام سرشو بالا اورد و دستي به چونش كشيد و بعد از كمي مكث به زبان انگليسي شما و پدرتون تو كدوم كشور زندگي مي كرديد و شغل پدرتون چي بود؟خندم گرفته بود ... حالا نوبت تست گرفتن ايشون بود.... خواستم كمي سر به سرش بذارم بد نبود ............ يكم اذيتشون مي كردم -نمنه .... چي گفتيد....ميشه به زبون خودمون حرف بزنيدپرهام به مادرش نگاه كرد........... با این حرفم به يقين رسيدن كه من سر كارشون گذاشتم پرهام- من از تون پرسيدمخوب امل بازي بس بود بايد باور مي كردن كه من راست مي گمو قبل از اينكه پرهام سوالشو به فارسي دوباره بپرسه با اراش و متانتي خاص كه ويژه خودم بود همونطور به زبان انگليسيمنو پدرم تو .... زندگي مي كرديم پدرم يه مهندس آرشیتکت بود و حدودا 30 سال پيش با مادرم ازدواج كرد خواهرتون فكر مي كنه من يه دروغگوي قحارم ... چون فارسي رو داردم به قول ايشون مثل بلبل چح چح مي زنم .با اينكه بزرگ شده اونجام.... اما هنوزم عاشق شعراي ايرانيم ....من مي ميرم براي شعراي حافظ.. همشونو حفظ نيستم اما دوست دارم شما بدونيد كه كدوم شعرشو بيشتر دوست دارم اوه ببخشيد شما الماني هم بلديد.. چون مي خوام به زبان الماني براتون شعرو بخونم بهش خيره شدمپرهام – نه متاسفانه الماني بلد نيستمخوب اشكالي نداره با همون انگليسي هم كارمون راه ميفته و خوندم یا رب سببی ساز که یارم به سلامتبازآید و برهاندم از بند ملامتخاک ره آن یار سفرکرده بیاریدتا چشم جهان بین کنمش جایاقامتفریاد که از شش جهتم راه ببستندآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامتامروز که در دست توام مرحمتی کنفردا که شومخاک چه سود اشک ندامتای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشقما با تو نداریم سخن خیر وسلامتدرویش مکن ناله ز شمشیر احباکاین طایفه از کشته ستانند غرامتدر خرقه زن آتش که خم ابروی ساقیبر میشکند گوشهمحراب امامتحاشا که من از جور و جفای تو بنالمبیداد لطیفان همه لطف است و کرامتکوته نکند بحث سر زلف تو حافظپیوسته شداین سلسله تا روز قیامتوقتي شعرو خوندم بهشون خيره شدم مادرش به پرهام نگاه كرد ....پرهام با این كارم ديگه خلع سلاح شد و چيزي نگفت پريناز- واي دختر چقدر رون حرف مي زنيببخش پريناز جون خير سرم 10 سال بين اجنبي ها بودما .....نكنه انتظار يه تپق جانانه از طرف منو داشتي پريناز- يعني تو زبون الماني رو هم بلدي ....-ای بگي نگي پريناز- واي بايد به منم ياد بدي -خيلي دوس داشتم ولي من فقط همين امشبو مزاحمتون هستم از فردا بايد برم دنبال فاميلاي مادريم مادر پريناز- تو كه جاي ديگه ای رو نداري-خوب تا يه مدت مجبورم برم هتل .... اگه پيداشون هم نكردم كه بر مي گردم مادر پريناز- دخترم قسمت بوده كه بياي این خونه..... تو كه فعلا كسي رو نداري ادرستو هم گم كردي... پس بهتره اينجا باشي... ما هم كمكت مي كنيم تا بتوني اونا رو پيدا كني اما من كه نمي خواستم بمونم قصد داشتم تو این مدت.... برم براي خودم چندتا شهرو بگردم وكلي صفا كنم اينطوري توي يه زندان ديگه مي يو فتادم -نه خانوم اگه اجازه بديد من فردا مي رم نمي خوام مزاحم خانواده خوبي چون شما بشم .مادر پريناز- چه مزاحمتي عزيزم تو مهمون مايي و قدمت رو چشم ماست .......بايد ببخشي نمي دونستم با فرهنگ كشورت بيگانه ای وگرنه اونطوري باهات حرف نمي زدم-نه شما بايد منو ببخشيد يادم رفته بود كه نبايد بدون حجاب وارد جايي بشم كه ..به پرهام خيره شدم كه با تفكر بهم نگاه مي كرد كه يه نامحرم توش هست تا اينو گفتم پرهام چشاشو به زمين دوخت مادر پريناز- عزيزم از حالا تو هم عضوي از خانواده ما هستي... مي خوام راحت باشي و هرچي خواستي بدون تعارف بگي ...در مورد حجابتم نمي گم كامل حفظ كن... ولي اون شال سرت باشه پرهامم راحتره..... وقتي نبود تو مي توني برش داري-نه خانوم جون اگه اجازه بديد من برم اينطوري باعث دردسرم... دوست ندارم مزاحمتون بشم .مادر پريناز- عزيزم چقدر تعارفي هستي من جدي گفتم ای خدا حالا این خاك جديدو كجاي سرم بكوبم .....چه اصراي به موندنم داره كاش همون موقعه كه بيرونم مي كرد مي رفتممادر پريناز-.تو این مدت هم مي توني از اتاق مهمون كه طبقه بالاست استفاده كني ....ناچارا بايد مي گفتم باشه و فردا قبل از اينكه بيدار مي شدن فلنگو مي بستم -چشم هر چي شما بگيد ....مادر پريناز- افرين دختر خوب به منم اگه دوست داري بگو ثريا.... انقدر خانوم خانوم نكن -چرا دوست نداشته باشم........... من كه از خدامه ....ولي شما ناراحت نمي شيد اخه من زود خودموني ميشم.. پشيمون نشيد از این پيشنهاد در حالي كه از كنارم مي گذشت دستشو گذاشت رو شونم... نه عزيزم مطمئنم هيچ وقت پشيمون نميشم مادر پريناز- پريناز جان بيا كمك تا شامو اماده كنيم خيلي ذوق كردم... نه به اون برخورد اولش و نه به حالاش كه شده بود مثل فرشته ها بعد از اينكه پرينار و مامانش رفتن اشپزخونه سرجام درست نشستم... كه متوجه پرهام شدم كه هنوز متفكر بود......-ناراحت نباشيد .... الماني بلد نيستيد كه نيستيد.. زمين كه به اسمون نرسيده ..اگه قول بدي پسر خوبي باشي خودم بهتون ياد مي دم ...ولي بايد بگم من سر كلاس اينطور شوخ نيستما...منتظر بودم كه اظهار خوشحالي كنهپرهام- خانوم من برخلاف شما اصلا با ادم زود خودموني نميشم مخصوصا با خانوما...لطفا تا زماني كه اينجا هستيد براي اينكه موردي پيش نياد دور من افتابي نشيد..-اگه مهتابي بشم چي؟پرهام- خانوم من با شما شوخي ندارمخوب منم ندارم اقا .... فكر مي كنيد من كشته مرده امثال شمام ... نه اقا من كه اونجا بودم هزارتا مثل شما جلوم خمو راست مي شدن..... انتظارم ندارم ادمي مثل شما برام بال بال بزنه پرهام بدون اينكه ديگه جوابمو بده به سمت اتاقش رفت جوجه تيغي اخمووا این كجاش به جوجه تيغي مي خوره ....خدايش خيلي سر تره از بابكهخوب همون اخمو رو بهش بگم بهتره ... بايد تو اولين فرصت يه اسم مناسب براش گير بيارم.....اسم پرهام براش زياديه... خوب اينم از پرونده این بلند شدم و به طرف اشپزخونه رفتمواي این بوي چيه .... معدم كه حسابي داره تحريك ميشه... تا دو دقيقه ديگه اب دهنم راه افتاده .....تو روخدا زودتر غذا رو بياريد كه با اب دهنم اينجا رو به لجن نكشيدمپريناز خنديد و ظرف سالادو گذاشت تو دستام پريناز- نازنين جون تا اينجا رو به لجن نكشيدي ... بيا بقيه این سالادو درست كن تا من ميزو بچينم چاقو رو داد به دستم و بقيه مواد سالادو كنار دستم گذاشتمن همونطوري چاقورو بالا نگه داشته بودم و ظرف سالدو تو دست ديگمپريناز- چرا منو نگاه مي كني -عزيزم ... دقيقا بايد الان چيكار كنم؟پريناز- تو دقيقا بايد سالادو درست كني-مي دونم سالاد چيه و انواعشو هم مي دونم پريناز- خوب -خوب به جمال منورت... من كه بلد نيستم درست كنم پريناز- يعني يه خرد كردن ساده رو هم بلد نيستم-فقط خردشون كنم ؟پريناز- اره خردشون مي كني و همه رو مي ريزي تو ي اين ظرف-چه خوب ...پس برو... و با خيال راحت ميزو بچين كه الان خودم سالاد و به همراه سسش درست مي كنمپريناز- مطمئن باشم-خيالت تخت تخت ....يه دونه هم بزن به تخته كه تختش تخت بشه پريناز هي مي رفت و ميومد و وسايلو مي برد واي این چه كار سختيه ها ... اينارو چطور بايد خرد كنم بعد از اينكه كارم تموم شد سرمو كمي بردم عقب و به ظرف سالاد نگاه كردم....چرا مثل سالاداي زن عمو نشد يه دونه از برگاي كاهو رو برراشتم و بالا اوردم ...این چرا انقدر بزرگه ...خوبه ديگه ...مگه مي خوان چيكار كنن ...قرار بخوريم ديگه... چه فرقي مي كنه بزرگ باشه يا كوچيكخوب بريم سر سس.....اهان از این 4تا قاشق...كمي نمك... فلفل ... ابليمو .... این چيه.. حتما بايد اينم بهش اضافه كنم...خوب يكمم از این ..حالا بينندگان عزيز مواد را با هم مخلوط كرده و اجازه نفس كشيدنو به مواد نمي ديم كه تو نطفه خفه بشن سسو هم مي زدم در حالي كه زبونمو كمي از گوشه لبم داده بودم بيرون و با تلاش فراوون در حال درست كردن سس بودم .پريناز - تموم شدي -اره جيگر جونمبه ظرف سالاد نگاه كردپريناز- خيارارو پوست نكردي؟-بايد مي كردم پري جون؟پريناز- نه خوب اما..... نه اينطوري هم خوبه...سسو ريختم تو جاش و با غرور بي سابقه كه از خودم سراغ داشتم به طرف ميز ناهار خوري رفتم و سالاد گذاشتم وسط ميز ..از اينجاي داستان به مامان پريناز و پرهام مي گم ثريا جونثريا جون نگاهي به سالاد كرد و كمي سرشو تكون داد..ممنون دخترم خواهش ثريا جون ،.........-واي چه فسنجوني ، رنگ و بوش كه داره ديونم مي كنهثريا جون -پريناز پرهامو صدا كرديپريناز- اره الان مياد پرهام با اون چهره بق كردش امد و دقيقا روبه روي من نشست پريناز كه كنار من بود داشت تو بشقاب برنج مي كشيد -بسه بسه من زياد نمي خورم پريناز- نازنين جون براي تو نمي ريزم ... توبايد يه چيز ديگه بخوري غذاي هاي روغني اصلا برات خوب نيست-چيييييييي ...........ولي من فسنجون مي خوامنگاهي به ثريا جون انداختم.... -فقط يكم ...... از من نخوايد بي تفاوت از این فسنجون بگذرمثريا جون -ولي اصلا برات خوب نيست عزيزم يه چيز ديگه برات درست كردم.مثل بچه يتيما به فسنجون تو بشقاب پرهام با حسرت نگاه كردم ...بدجوري داشت چشمك مي زدبعد از اينكه بشقابشو ديدم...... نگام به چشماش افتاد كه معلوم بود از ته دل دلش خنك شده بود پريناز- نازنين جون تو اينو بخور حالت كه بهتر شد خودم يه فسنجون مخصوص برات درست مي كنم .پرهام اروم قاشقشو پر مي كرد و مي ذاشت تو دهنش و با يه لبخند كه براي حرص دادن من بود.. بهم گاهي نگاه مي نداخت چشامو تنگ كردم و گوشه لبمو با دندونام كمي گاز گرفتم اقا پرهام اگه من نتونم بخورم تورو هم نمي زارم اين فسنجونو كوفت كني ...روي ميزو نگاه كردم ليوان كناريشو با نوشابه پر كرده بود ...نه ليوان كمشه بايد كاري كنم كه تو ذهنش براي هميشه هك بشه.كمي اينطرفترش يه ظرف ماست با پارچ نوشابه بود ...ميز چندان بزرگ نبود بنابراين فاصلمون كم بود به طوري كه اگه از زير ميز پا مو دراز مي كردم مي خورد به پاي پرهام ....بهش نيم نگاهي انداختم به چشام نگاه كرد ... انگاري داشت از چشام يه چيزايي رو مي خوند كه لبخندشو ديگه نمي زد ...خوب نازي .نازي جون اماده شو براي عمليات كبرا 2010 ....ليوانمو برداشتم و به بهانه ريختن نوشابه از جام بلند شدم و به طرف پارچ نوشابه خم شدم ...دستم به طرف پارچ دراز كردمپريناز - واي نازي جون نوشابه مي خواي بخوري ؟با حرف پريناز بهانه هول شدنم خود به خود درست شد-هان؟ چي پريناز؟و به بهانه هول شدن دستم خورد به پارچ و طوري ضربه زدم كه به طرف پرهام كج شدو با صدا به بشقابش برخورد كرد و تمام ظرفش پر از نوشابه شد و دوباره چرخيد و به طرف پرهام رفت و قبل از اينكه غلطي بتونه كنه نوشابه رو پيرهن و شلوارش ريخت ... پرهام- اي واي و زودي خودشو كشيد كنار.... هرچي هم خودشو عقب كشيد فايده ای نداشت و كار از كار گذشته بوداخ كه دلم خنگ شد ثريا جون - چي شد و سريع پارچو از روي پاهاي پرهام برداشت پرهام از جاش بلند شد و شلوارشو تكون داد- اخ ...اخ ببخشيد چي شدبا خشم بهم نگاه كرد ....ثريا جون و پريناز بلند شده بودن و داشتن خرابكاري منو جمع و جور مي كردن و حواسشون به ما نبود به پرهام نگه كردم و بهش چشمك زدم- واي شرمنده نمي خواستم اينطوري بشه ....پرهام اخ كه چقدر حرص مي خورد....خندم گرفته بود و داشتم به زور خندمو قورت مي دادم..ثريا جون -اشكالي نداره مادر جون بيا بشين ...پريناز برو يه بشقاب ديگه بيار پرهام- نه من سير شدم ثريا جون -وا مادر تو كه چيزي نخوردي پرهام- نه به اندازه كافي سير شدم-ای بابا من كه گفتم ببخشيد ....تو روخدا از دستم ناراحت نباشيد ...پرهام - نخير ناراحت نيستم-خوب اگه نيستيد بمونيد و سالادي رو كه من درست كردم بخوريد پريناز و ثريا جون بهش نگاه كردنبالاجبار نشست و ظرف سالادو كشيد طرف خودش تا كمي بريزه تو بشقابش.... با گيره كمي سالاد برداشت
بابك- چي مي خواي اينه ام افتاده كف ماشينت لازمش دارم- بابك- فوريه -اره بابك- بيا سوئيچو گرفتم و به سرعت باد خودمو به ماشين رسوندم .... كوله امو كه پشت صندلي جا سازي كرده بودم برداشتم به در ورودي ازمايشگاه نگاه كردم هنوز طرف نيومده بود خواستم برم طرف ماشين جلويي..... ولي به فكر بابك افتاد اول سوئيچو انداختم رو صندلي و با ارامش باد يكي از لاستيكارو خالي كردم شانس اوردم كه هنوز طرف نيومده بود در صندوق عقب ماشينشو باز كردم و خوب اطرافو نگاه كردم چون صبح زود بود كسي متوجه من نمي شد خودمو به زور جا دادم تو صندوق عقب و درشو با هزار بد بختي بستم و منتظر امدنش شدم بعد از 3- 4 دقيقه ای صداي در ماشين امد فهميدم سوار ماشينش شده ماشين كه شروع كرد به حركت... حسابي تكون مي خوردم بوي دود و بنزين كه تو بينيم رفته بود حسابي كلافم كرده بود و نفسمو داشت بند ميورد فقط خدا خدا مي كردم حسابي از ازمايشگاه دور بشه كه بابك نتونه پيدام كنه باور نمي شد كه تونسته باشم انقدر راحت از دست بابك فرار كنم. حالا چطور از دست اين صندوق عقب راحت بشم تا اينجا كه شانس اوردم بقيه اشم خدا بزرگه كيفمو تو بغلم گذاشته بودم و زانوهامو تا مي تونستم به طرف شكم برده بودم كه جا باز كنم اگه امد صندوق عقبو باز كرد و منو ديد چي؟... بايد تا مي تونم دور بشم ... فكر كنم قبل سوار شدن يه پارچه يا روكشي ديدم اينجا با تقلا روكش ماشين كه زيرم بود در اوردم و رو خودم كشيدم كه اگه احيانا در عقبو باز كرد منو نبينه . گوشيم زنگ مي خورد به زور از جيب شلوارم در اوردمش بابك بود مثل اينكه تازه فهميده بود جا تره و بچه نيست. گوشي رو خاموش كردم كه باعث دردسرم نشه ........فكر كنم يه ربع ساعتي اون تو بودم ... كه ماشين متوقف شد صداشو مي شنيدم سلام اكبر اقا... گوني برنجي كه گفته بودي اماده است بله اقاي دكتر حميد بپر این گوني رو ببر بذار تو ماشين اقاي دكتر صداها نزديك مي شد چشامو بستم و سعي كردم خودمو بيشتر جمع كنم يكي در صندوق عقبو باز كرد هرچي دعا و اسم امام بود به زبون اوردم كه يه لحظه احساس كردم رود هام داره مياد تو دهنم چشام داشتن مي زدن بيرون ولي با كف دست كوبيدم تو دهنم كه صدام در نياد . شانس اوردم گوني رو روي مخم پياده نكرد . وگرنه بايد با دنيا با این همه قشنگيش خداحافظي مي كردم تورو جون جدت درو ببند كه دارم نفس كم ميارم ..... د يالا ديگه انگار دعام به درگاه خدا رسيد و طرف در بست و من نفس حبس شدمو دادم بيرون و اخ ام در امد ای مامان این چي بود افتا د رو پهلوم.... دقيقا روم انداخته بود..... كارگره گوني رو با حالتي كه پرت كنه روم انداخته بود و شدت ضربه رو بيشتر كرده بود گوني رو با دست و پا پس زدم كنا و شروع كردم به مالش دادن پهلوم فقط خدا كنه هوس نكنه 4 تا جعبه ميوه بذار این عقب كمي نگذشه بود كه دوباره ماشين وايستاد ای خدا به خدا جون ندارم بهم رحم كن ......دوباره صندق عقب باز شد و چيز نسبتا نرم و سنگيني رو صورت گذاشته شد احساس كردم يه بويي مياد ولي تا درو نبسته بود نمي تونستم روكشو بزنم كنار كه دوباره يه چيز ديگه رو پاهام گذاشته شد واي خدا جون نكنه قرار امروز پرس بشم و خودم خبر ندارم منتظر بودم چيزي ديگه ای بذاره ولي در عين ناباوري درو بست و خيالمو راحت كرد رو كشو زدم كنار ای واي يه مشمباي بزگ كه توش مرغ و ماهي بود رو صورتم گذاشته بود نزديك بود بالا بيارم.... حيف اون حمومي كه صبح رفتم رو پاهام سبزي گذاشته بود ديگه تا اخر صندوق عقبو باز نكرد ولي همچنان ماشينو متوقف مي كرد و پياده مي شد بوي بنزين، ماهي ،مرغ ،دود و سبزي داشت ديونم مي كرد به حالت تهوع شديد رسيده بودم..... پهلوم درد مي كرد چشام داشت سياهي مي رفت حقم داشتمصبح ساعت 8:30 كجا ...حالا كه ساعت 12 بود كجا ... با شرايط موجود به كل بابك و عمو اينا رو فراموش كرده بودم گوشيمم كه خاموش بود . انقدر تكون خورده بودمو جا به جا شده بودم كه تمام موهاي جلوم از شالم ريخته بود بيرون نمي دونستم چه چيزي در انتظارمه اما این راهي بود كه خودم انتخاب كرده بودم...و بايد تحمل مي كردم مي دونستم اگه مدتي گم و گور بشم پدرم مي فهمه كه بابك عرضه نگه داشتن منو نداره و قيد این ازدواجو مي زنه چيزي كه عمو اينا نمي خواستن و به صلاحشون بود كه حالا حالاها بوشو در نيارن كه من فرار كردم احتمالا از فردا ميفتن دنبالم .....پدرمم كه بعد از 4 روز ببينه خبري از من نيست به همه چي شك مي كنه و زودي بر مي گرده نقشم حرف نداشت و كاملا بي نقص بود .... اما من خام نمي دونستم شايد كسايي باشن كه نقششون از من بهتر باشه و رو دستم بلند بشن و تمام نقشه هامو بهم بريزن بلاخره ماشين بعد از طي مسافتي نگه داشت و صداي بوق ماشين در امد فكر كنم منتظر چيزي بود كه بوق مي زد احتمالا پشت دري بود كه مي خواست درو براش باز كنن كه خودش دوباره از ماشين پياده شد و بعد از چند دقيقه دوباره سوار شد دوباره ماشين حركت كرد حالا صداي سنگ ريزه هايي كه به كف ماشين مي خورد و زير لاستيكا مي رفتو مي شنيدم اينجا ديگه كجا بود .....بر خلاف انتظارم كه منتظر شدم تا بياد و بارشو خالي كنه ولي كسي نيومد و من همونجا موندم خوابم گرفته بود.... تو نفس كشيدن مشكل پيدا كرده بودم ....سكوت بود كه اونجا داشت فرمانروايي مي كرد .. جام بد بود و بيتابي مي كردم كه هرچي سريعتر از اونجا در بيام. به ساعت نگاه كردم نزديك يك بود بلاخره صداي كسي امد به به چه عجب يادي از ما كردي .... .......................... نه بابا این حرفا چيه .................. ....تا شما نري من جايي نمي رم ............... بابا بزرگتري گفتن...شما كه سرور مايي .............. فهميدم داره با گوشيش حرف مي زنه حين حرف زدن يكي از دراي ماشينو باز كرد چي يه بار ديگه بگو ...........صبر كن صبر كن گوشيشو گذاشت رو ايفون داشتم بالا ميوردم ديگه نمي تونستم خودمو نگه دارم مخصوصا كه از صبح هم چي نخورده بودم .... طرف پشت خط- مي گم پير پسر شدي چرا زن نمي گيري تو گرفتي كه من بگيرم طرف پشت خط- تو چيكار به من داري تو بگير بعدش منم مي گيرم ...حالا داري چيكار مي كني انقدر نفس نفس مي زني پسر كت و شلواريه - هيچي دارم خريدايي كه براي مامان كردمو خالي مي كنم طرف پشت خط- چه پسر خوبي ميگم وقت زن گرفتنته تو هي مي گي نه پسر كت و شلواريه - جلال كمتر بنال طرف پشت خط- باشه الان داري چيكار مي كني با اجازت صندوق عقبو دارم باز مي كنم طرف پشت خط- پرهام فكر كن داري در صندوق عقبو باز مي كني كه ديدم در صندوق عقب داره باز ميشه ديگه نمي تونستم يه زور خودمو نگه داشتم هجوم معدمو تو دهنم حسي كردم پسر كت و شلواريه -كه يهو چي طرف پشت خط- كه يهو يه دونه از اون خوشگلاش جلوت سبز بشه تا كيسه ماهي و مرغا رو برداشت از جام بلند شدم كه بالا بيارم پسر كت و شلواريه - واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااي يا خدا سرمو اورده بودم بيرون و همه محتواي معدمو داشتم خالي مي كردم كه صداي اب امد طرف پشت خط- پرهام پرهام چي شد الو الو همون پسر كت شلواري بود كه افتاده بود تا اب استخر و داشت دستو پا مي زد تازه حالم جا امده بود و مي تونستم همه چي رو ببينم پسر كت و شلواريه - كمك كمك من شنا بلد نيستم طرف پشت خط- پرهام اونجا چه خبره الو يكي نيست به من جواب بده صداي پسره و جيغ جيغاي مدوام دوست پسره كه تو گوشي داد مي زد حسابي رو مخم بود گوشي رو از روي سقف ماشين برداشتم - يه لحظه خفه مي شي يا نه كه يهو ساكت شد ببخشيد شما -عزرائيل حالا خفه بمير ببينم چي شده اون بيچاره كه پشت تلفن سنگ كوپ كرد تمام این اتفاقات يه يه دقيقه هم نرسيد اون يكي هم كه داشت دست و پا مي زد سريع يه جهش زدم تو اب استخر .......واي چقدر سرد بود .... به طر فش رفتم در حال غرق شدن بود فكر نمي كردم عمق استخر انقدر زياد باشه يقه لباسشو گرفتم و به طرف خودم كشيدم حسابي نفس كم اورده بود و ديگه تقلا نمي كرد خودمو به لبه استخر رسوندم وكشيدم بالاحالا بايد اونو مي كشيدم بالا هواي سرد و اب كه تمام هيكلشو خيس كرده بود حسابي سنگينش كرده بود اما بلاخره بالا كشيدمش و خوابوندمش چند باري به صورتش ضربه زدم ولي تكون نخور نمرده باشه كف دستامو گذاشتم رو سينشو و دو سه باري فشار دادم بازم تكوني نخورد دهنمو گذاشتم رو دهنش و تنفس مصنوعي بهش دادم و دوباره به قفسه سينش فشار دادم اينجا چه خبره سرمو اوردم بالا يه زن و يه دختر چادري بالاي سر دوتامون وايستاده بودن دختر شروع به فرياد كرد ....پرهام........... پرهام زنه- واي خدا مرگم بده پرهام چت شده...... چرا این خيسه؟ تو كي هستي؟ اما من بدون توجه به سرو صداشون به كارم ادامه دادم و دوباره تنفس مصنوعي دادم كه زن با دستش منو هل داد.... داري چيكار مي كني ؟ خانوم چرا نمي زاريد اگه اينكار نكنم نفسش بالا نمياد زن با رنگي پريده نگاهي به پسرش انداخت ..و تكونش داد ولي پسر جوم نمي خورد دختر- مامام بذار كارشو بكنه..... پرهام نفس نمي كشه زن بهت زده كنار پسر نشست و دختر با گريه ازم خواست كاري كنم دوباره كارايي رو كه بلد بودم و انجام دادم مگه چقدر اب قورت دادي پسر .....اي كوفتت بشه اون همه اب ....كه نفست بالا نمياد اب از سرو صورتم مي چكيد ولي هنوز داشتم كارمو مي كردم ....سرما تا مغز استخونم رسيده بود ....داشتم كم كم بي حس مي شدم این دفعه دهنمو گذاشتم رو دهنش و با قدرت بهش نفس دادم و با فشاري محكمتر يه قفسه سينه اش فشار اوردم كه يهو اب از دهنش پريد بيرون دوباره فشار دادم و باز اب امد بيرون و شروع كرد به سرفه كردن زن- پرهام مادر چت شده تازه چشاشو باز كرد و بود نفس مي كشيد كه نگاش به من خورد پسر- تو كي هستي ؟ با این سوالش هر سه تايي يه من نگاه كردن -من ... من... زن- پرهام مادر اينجا چه خبره پسر- خودمم نمي دونم دوباره به من نگاه كردن و منتظر جواب من زبونم قفل شده بود مي گفتم براي فرار از دست پسر عموم سوار صندق عقب ماشينتون شدم.نه بابا خيلي ضايع است زن- چرا ساكتي حرف بزن خواستم چيزي بگم كه يهو عطسه كردم و احساس لرز -من ... بازم عطسه و اينبار سه بار پشت سر هم بينيمو كمي بالا كشيدم كه اون پسره هم كه اسمش پرهام بود عطسه كرد زن- بلند شيد....... بلند شيد....... اينطوري نميشه.... فكر كنم دوتايتون سرما خورديد بريد تو تا بعد ببينم اينجه چه خبر بوده پرهام به زور خودشو از روي زمين بلند كرد تو همين موقعه اون دختر دوتا پتو برامون اورد و يكي رو به من داد و يكي هم به پرهام ...داشتم مي لرزيدم زن با دستاش از پشت منو گرفت و به طرف شومينه برد بيا اينجا بشين تا برات شير گرم بيارم پرهام تو هم بيا اينجا بشين با این شنايي كه دوتاييتون كرديد فكر كنم تا اخر هفته افتاديد تو رخت خواب . پتو رو حسابي دور خودم پيچونده بودم قطره هاي اب از موهاي جلوم كه رو صورتم ريخته بودن مي چكيد نگام به پسره افتاد كه سرش پايين بود و نگام نمي كرد مادر پسر برام يه ليوان شير داغ اورد بيا بخور وقتي خوردي برو اتاق پريناز و لباساتم عوض كن بعدم روشو كرد طرف پسرش من نمي دونم تو كه شنا بلد نيستي چرا رفتي تو استخر... نمي گي ميفتادي مي مردي من چه خاكي بايد مي ريختم رو سرم چشاشو با نارحتي بست و از روي اجبار گفت... بازم خدا روشكر این خانوم اونجا بود به دادت رسيد. پسر- ولي همين خانوم باعث شد من تو اب بيفتم مادر و پسر با هم به من نگاه كردن دهن باز كردم كه چيزي براي دفاع از خودم بگم زن- نمي خواد چيزي بگي فعلا برو لباستو عوض كن ........ تا بعد پريناز كه تا حالا ساكت بود به طرف امد و دستمو گرفت و منو به طرف اتاقش برد باهم وارد اتاق پريناز شديم به طرف كمدش رفت منم لبه تختش با پتو نشستم اتاق گرم و سرماي درونم باعث مي شد كه چشام سنگين بشه و خودمم نفهميدم كي چشمامو بستم و به خواب رفتم.چشام داغ بودن و مي سوختن اروم چشمامو باز كردم گلوم درد مي كرد به دور و برم خوب نگاه كردم اتاق تاريك بود كمي تو جام تكون خوردن خبري از اون لباساي خيس نبود و همه ي لباسام عوض شده بود.يه كم طول كشيد كه تا بفهم كجام ...نمي دونستم ساعت چندهفكر مي كردم شايد يكساعت خوابيده باشم طبق عادت هميشگي دست كشيدم رو جيب شلوارم تا موبايلمو بردارم كه فهميدم تمام لباسام عوض شده گوشيم گوشيم كجاستاگه گوشيم زنگ خورده باشه و بابك باهاشون حرف زده باشه چي ... اخ تمام برنامه هام بهم ريخت ....پس كيفم كو ... اتاقو از نظر گذروندم اما خبري از كيف نبود بلند شدم و شروع به گشتن كردم كه در اتاق باز شد پريناز- سلام بلاخره بيدار شدي -سلامپريناز- دنبال چيزي مي گردي؟-چيزه......... اره دنبال كيفمم پريناز كه سيني تو دستش بود به طرف ميز كوچيكي رفت و سيني رو روش گذاشت به سيني نگاه كرد يه بشقاب سوپ و كمي دارو و يه ليوان ابپريناز- بذار الان برات ميارم اينجاست تو كمد گذاشته بودمشبه صورتش نگاه كردم تا ببينم كه ايا بابك باهاشون تماس گرفته يا نه ولي اون ارامشي كه تو وجودش موج مي زد مانع از فهميدن من مي شد كيفو به دستم دادپريناز- حالت چطوره -گلوم خيلي درد مي كنه پريناز- با اون شيرجه ای كه تو بايد زده باشي ....فكر مي كردم كارت به بيمارستان بكشه بازم خداروشكر زودي خودتو كشيدي بيرونببخش ساعت چنده -به ساعت مچيش نگاه كرد 6 بعد ظهره6-؟پريناز- اره-يعني من از صبح تا به حال خواب بودمپريناز- از صبح نه از ديروز كه امدي توي اتاق تا الان-راست مي گيپريناز- اره خيلي حالت بود انقدر تب و لرز داشتي كه مي ترسيدم بلايي سرت بياد اما از اونجايي كه دادشي من دكتره خيلي شانس اوردي و كارت به دكتر نكشيد -حال خودش چطوره اونم مثل من مريض شدهپريناز- سرما كه خورده ولي حالش مثل تو نيست اون زود به خودش رسيد كه به درد تو گرفتار نشه -راستي گوشيمم تو كيفه؟پريناز- متاسفانه گوشيت موقعه پريدن تو اب همرات بوده.... هم سيم كارتت سوخته هم گوشيت نفسمو راحت دادم بيرون...اوه خدا رو شكرپريناز با تعجب پرسيد خداروشكر كه گوشيت سوخته.....والا حيف اون گوشي به نظرم خيلي گرون بوددست پاچه شدم نه نه از این خوشحالم كه این بلا سرش امده چون فكر مي كردم جاي ديگه گمش كردم -يه كيف بغلي هم داشتم اون كجاست پريناز- همين جاست بلند شد و به طرف كمد رفت و كيفو برام اورد از دستش گرفت و درشو باز كردم كه ديدم داره نگام مي كنه پريناز- همچيت سرجاشه ما كيفتو باز نكرديم بعد از اينكه خوابيدي دوتا كيفتم اوردم گذاشتم تو كمد گوشيتم پرهام براي اينكه فكر مي كرد شايد نسوخته باشه برداشت تا ببينه سالمه يا نه كه متاسفانه اب كارشو كرده بود.كمي خجالت كشيدم پريناز- تو نزديك دو روزه كه اينجايي ولي اسمتو هم نمي دونيماسمم نازنينه ولي همه بهم ميگن نازي پريناز-...نازنين ...نازنين..... چقدر بهت مياد و با يه لبخند با نمك ............منم پريناز بيا سوپتو بخور.............. از ديروز هيچي نخوردي زير چشات گود افتاده واي بوش كه عاليه-با ولع شروع كردم به خوردن پريناز- سوپتو خودي این داروها رو هم بخور نيازي نيست يكم ورجه ورجه كنم حالم جا مياد-پريناز- ولي پرهام گفته بايد بخوري تو دلم گفتم پرهامتون بي جا كرده اگه راست ميگه به خودش برسه -باشه تونستم مي خورمپريناز- تونستن نه......... بايد بخوري نازنين اينطوري اصلا حالت خوب نميشه چند بار چشامو بستمو باز كردم ...........چشم مي خورم پريناز- ناراحت نشو از دستم.... اخه اگه خودتم مي ديدي تو خواب و بيداري چطور هذيون مي گفتي و مي لرزيدي...... حتما داروهاتو مي خوردي كه زودي خوب شي .....بدنت خيلي ضعيفه ممكنه دوباره حالت بد بشه.... اگه بخودت نرسيوقتي گفت هذيون گفتي ترسيدمو قاشق از دستم افتادپريناز- چي شد-من تو هذيونام چي مي گفتمپريناز- واضح نبود -يعني نمي دوني چي مي گفتمديدم پرينا به خنده افتاده .......يه سوال ديروز تو صندق عقب خيلي اذيت شدي-چطور؟پريناز- اخه همش مي گفتي جون مادرت اون كيسه رو روم نذارواي دارم له مي شم......... كمك ...............در صندوقو ببيندنگوووووووووو همه اينا رو من گفتم -در حالي كه مي خنديد سرشو تكون دادبازم شكر اسم اون عذب اقلي رو(بابك) نياوردمپريناز- خوب خانومي كمي استراحت كن-كجا مي ريپريناز- فردا امتحان دارم بايد برم بخونم -دانشجويي ؟پريناز- اره .......ترم 5 ادبيات ........تو چي؟-منم ليسانس بي سوادي دارمپريناز- چقدر شوخي .خنديدم......پرينازپريناز- جانم-بقيه كجان ؟مامان كه اشپزخونه .......پرهام يا تو اتاقشه يا تو حياط سوپمو كه خوردم نگاهي به داروها انداختم بسته اي از قرصا رو برداشتم و با خودم گفتم ای دل غافل ببين حالا كارم به كجا ها كه نكشيده .....يه الف بچه داره برام دارو تجويز مي كنهای ای ای چقدر بهت گفتم نازي خله درس بخون........ دكتر شو .........كه تو هم سري تو سرا در بياري ........هي هي ای روزگار جفا كار چقدر تو حقم ظلم كرديچندتا قرصو در اوردم شربتو هم نصفشو خالي كردم تو ليوان اب همونطور كه رو تخت نشسته بودم به پنجره پشت سرم نگاه كردم كه كمي باز بود دوباره رومو به طرف در كردم و بي هوا قرصا رو به طرف پنجره پرت كردم این بره تو معدم....... اينم بره تو روده امليوانو برداشتم ........حالا نوبت توه جيگر طلا......... رومو كردم به طرف پنجره و محتواي ليوانو به خارج از پنجره پرت كردم ...... افرين برو بغل عمو ای داد من بيداد.............. تو از كجا پيدات شد.ديدم تمام اب و شربتو ريختم رو صورت پرهام-واي ببخشيد نمي دونستم اينجاييدقيافش خنده دار شده بود مخصوص با اون حرصي كه مي خورد باور كنيد گفتم برن بغل عمو ولي احتمالا راهشونو گم كردن كه امدن بغل شما و پقي زدم زير خندمبا عصبانيت از پنجره دور شد وا چقدر عصبي........ بچه تو جوني این همه حرص خوردن برات خوب نيست اوه اوه صدام شده مثل این خروساي بي محل يه دوتا اب نمك قر قر كنم راه ميفتم دوباره مي شم همون هايده هميشگي و با خودم زمزمه كردم اره عاشقم يه تپش ....دو تا تپش....... سه تا تبش حال و هوامدلم شد عاشق و ديوووووووونهيه بوسه .......دوتا بوسه........ سه تا بوسه رو گونه هامدلم خواست كه بشي همخونههههههههاره اره اه اينكه صداي شهره جون بود ميگم خروسك گرفتم.... واقعا حالم بده ها حق با پريناز بود يه امشب شب عشقه لا لالاي نگاهي به خودم تو اينه انداختم دماغم قرمز شده بود چشام باد كرده بود به لباسا كه بهم پوشنده بودن نگام كردم .............دستامو باز كردمو چرخي دور خودم زدممنو دامن.... نچ نچ ....پيرهنش يكم بلنده ولي خوشگله ....واي تو این حالم كه دارم از گرما مي پزم این شال چي رو سرمشالو از سرم برداشتم .........در كمد پرينازو باز كردم و دنبال يه شلور گشتم ....چون لباساي خودم بوي دود و بنزين گرفته بودن مجبور شدم از كمد پريناز چيزي پيدا كنم .... شلوار جين خوش رنگي رو پيدا كردم ....خداروشكر پريناز جون هم هيكليم دامنو در اوردم و رو تخت انداختمش و شلوارو پام كردم .....موهاي بلندمو با برسي كه رو ميز توالت بود شونه كردم و حسابي براي خودم پريشون بازي در اوردم.استيناي لباسمو كمي تا زدم دوباره خودمو تو اينه نگاه كردمنازي جون با این دماغ قرمز ....دوتا لپ قرمز كم داري كه بشي دلقك سيركبه بدنم كش و قوسي دادم كمي گلوم درد مي كرد... اما مي دونستم هر چي بيشتر بخوابم حالم بدتر ميشه از اتاق خارج شدم دستامو از پشت بهم گره زدم و اروم اروم وارد پذيرايي شدم صدايي نمي يومد با سر تو اشپزخونه سرك كشيدم كسي نبود اشپزخونه رو كه رد كردم به پذيرايي رسيدم خونه بزرگي بود ولي عيوني نبود ......... همه چيز تميز و مرتب بود.داشتم دورو برمو خودب نگاه مي كردم كه با صداي در يكي از اتاقا رومو كردم طرف در .........پرهام جلوي در وايستاده بود مثل اينكه رفته بود و دوش گرفته بود و لباساشو عوض كرده بود تا در اتاقو بست روشو كرد طرف من ...... دهنش باز موند با يه لبخند عريض-سلاممممممممممممممم خوبي ببخش قصد نداشتم رو صورتت بريزم فكر نمي كردم اونجا وايستاده باشياما اون همونجا وايستاده بود و با چشاي از حدقه زده بيرونش داشت منو نگاه مي كردبه بابا م مي گم خيلي خوشگلما...............ولي هي مي زنه تو ذوقم و ميگه زيادي تو هم مي زني دختر..ببين دارم چه مي كنم جوووون مردمو از خوشگليم به كشتن ندم خيليه الان مي گه تو فوق العاده ای دختر دبگو ديگه..... كه خر كيف بشم اما پرهام با يه حركت سريع خودشو پرت كرد تو اتاقشای بي ادب زورت امد بگي خوشگلم..... لااقل يه سلام خشك و خالي مي كردي چشمم خورد به ميوه هاي رو ميز كه خيلي قشنگ تو ظرف چيده شده بودن يه سيب سرخ بزرگ برداشتم و بهش گاز زدمحالا اگه از من بپرسن از كجا امدم چي بگم اممممممممم ميگم حافظمو از دست دادم و چيزي يادم نمياد .....نه ابله تو كه به پريناز اسمتو گفتي فكر كن ........فكر كن ........تا نيومدنيه گاز ديگه به سيب زدم و چشمامو تنگ كردم مادر پرهام- این چه سرو وضعيه به طرف صدا برگشتم دوباره لبخند نازمو حواله كردم -سلاممممممممممممممممممادر پريناز بود كه رنگش پريده بود با صدايي كه از ته چاه در مي يومد....... سلامو با درموندگي و دهني باز سرتا پامو نگاه كرد مادر پرهام- پريناز......... پرينازپريناز با دو خودش به پذيرايي رسوند............ چي شده مامان ؟همين كه چشمش به من خورد مامان گفتنش به ريپ افتادمادر پرهام- مگه تو به این لباس نداديپريناز- چرا مادر پرهام- پس اينا چين؟پريناز- بخدا من اينا رو بهش ندادم -ببخشيد مي پرسم چيزي شده پريناز- نازنين اينا چيه كه پوشيدي؟-لباسه ديگه ....ببخش شلوارتو بي اجازه برداشتم ....چون چيز ديگه ای پيدا نكردم پريناز- پس شالت كو-داشتم از گرما مي پختم نمي تونستم تحملش كنم چشمم به مادرش خورد كه حالا از فرط عصبانيت صورتش قرمز شده بود مادر پرهام- پريناز همين حالا برو وسايلشو بهش بده ....از این خونه بفرستش برهچشام باز شد -اخه چي شده من كار اشتباهي كردم؟....باور كن نمي خواستم شلوارتو بردارم ....خودم يكي ديگه برات مي گيرم.... يه دونه خوشگلترشواما پريناز با دهني باز منو نگاه مي كردمادر پرهام- پريناز مگه با تو نيستم زود باش......بايد از همون اول كه مي ديدمت مي فهميدم كه چيكاره ای-يعني چي خانوم منظورتون چي؟مادر پرهام- پريناز زود باشپريناز دستمو كشيد و منو برد اتاقشپريناز- چرا اينا رو پوشيدي ؟مگه چيكار كردم.......... به خدا با اينا راحتترم -پريناز- عزيزم يعني مي خواي باور كنم كه منظور ما رو نفهميدي-اره باور كن..... من نمي دونم درباره چي حرف مي زنيدپريناز- ببين شايد تو خانواده يا فاميلاتون راحت مي گردي.... ولي ما به این چيزا مقيديم.... تو نمي توني انقدر راحت تو خونه ای كه يه نامحرمه توشه بگردي نامحرم-پريناز- اره پرهام.... تو نمي توني جلوش اينطوري بگردي مخصوصا با موهاي باز-من بازم نمي فهمم...... اخه چه اشكالي دارهپريناز- تو اگه تو خونتونم انقدر راحت باشي.... بازم بايد بفهمي چي مي گم ....مثلا داري تو این كشور زندگي مي كني-من 10 ساله ايران نبودم پريناز يه لحظه ساكت شد پريناز- يعني مي خواي بگي تو تازه امده ايران حالا بهترين زمان براي سر هم كردن داستان خياليم بود -اره من تازه امدم ايران......داشتم ميومدم كه براتون توضيح بدم..... ولي نمي دونم چرا يهو همه چي بهم ريختپريناز- اما خوب فارسي حرف مي زني-معلومه چون پدر و ماردم ايراني بودن پريناز- پس چطور سر از اينجا در اوردي؟..... يعني اينكه ... نمي دونم منم حسابي قاطي كردم الان بايد چيكار كنم -پريناز- تو يه لحظه صبر كنپريناز از اتاق خارج شد اينم شد شانس اخه .... امديم از دست يكي راحت بشم گرفتار يكي بدتر از اون شدمای خدا كرمتو شكر ....با ما ديگه چراحالا من با اينا چيكار كنم جلوي اينه وايستادم وبا انگشت اشاره و سبابه لبامو جمع كردم ....و مخ نخوديمو فعال كردم.داشتم به نتايج قابل قبولي مي رسيديم كه پريناز وارد شد- چي شد؟پريناز- فعلا اتش بسه .....ولي بايد بياي توضيح بدي- عزيزم منم كه مي خواستم همين كارو كنم ....ولي نمي دونستم با يه سونامي بزرگ مواجه امپريناز- تو هميشه همه چيزو انقدر شوخي مي گيري- تا جايي كه بتونم yesپريناز - مي دونم عادت نداري ولي يه شال بنداز رو سرت هر وقت امدي اتاق برش دار - واقعا این كار لازمه خانومي؟پريناز- اره ... راستي اين شلوارو هم در بيارم دستمو مشت كردم وبردم كنار لبام -ههههههههههه...... واي پريناز پس من چي بپوشم... پريناز به خنده افتاد و به طرف يكي از كشوهاي ميز توالتو رفت و بعد از كمي جستجوبيا اينم شلوار ... این چسبون نيست - قربون بشم ...الان اين چه فرقي با اون يكي داشتپريناز- ببين من هرچي فكر مي كنم بهت نمياد از خارج امده باشي ....بايد ببخشي رك حرفمو مي زنمااخه ماشالله فارسي رو داري مثل بلبل حرف مي زني ... براي كسي كه 10 سال خارج بوده يكم غير عاديه... بعدشم تمام ضرب و المثلا و تيكه ها ايراني رو خوب بلدي-پرينازززززززززززززززززززز ززززززززپريناز- بله- يعني تو فكر مي كني من بهت دروغ گفتمپريناز- ناراحت نشو... باورش يكم برام سخته... اما مطمئنم اگه بياي و برامون توضيح بدي حتما از اشتباه در ميام- خوب اون موقعه كه از اشتباه در امدي ديگه چه توفيقي براي من دارهپريناز به طرفم امد و لپمو كشيد ببين این شيرين زبونيات به شكم مي ندازه- فدات شم اصلا من نميام توضيح بدم همين الان لباسامو مي پوشم و مي رم پريناز- پس همه حدسياتم در موردت درست بود- كدوم حدسياتپريناز-اينكه از اول به ما دروغ گفتي نه نشد تو داري با این حرفات منو ترور شخصيتي مي كني پريناز-ترور شخصيتي؟- چندتا سرفه كردم............. سينه امو دادم جلو و صدامو صاف كردم و با صداي بلندمن براي نجات غرور و حيثيتم كه در مرز نابوديه مي مونم و توضيح مي دمپريناز دست به سينه شد و با لبخند بهم خيره شد-عزيزم........... قربون بشم اونطوري نگام نكن......... هول مي شم و مي ترسم متن سخنرانيمو فراموش كنمحالا كه پريناز ديگه به خنده افتاده بود و مي خنديدتو جلوي من هول كني جلوي مامان و دادشم چيكار مي كني -واي پري پري ... نگو كه بايد جلوي اونا هم سخنراني كنم پريناز به قهقه افتاده بود نازنين شوخي بسه اونا منتظرتنواي خدا جون اگه مي خواستم نامزد رياست جمهوري بشم.... انقدر استرس نداشتم كه حالا دارم با دست پرينازو به سمت در اتاق هل دادمبرو برو بيرون .....خيلي كار دارم بايد سرو وضعمو درست كنم.... و يه بار ديگه متن سخنرانيمو مرور كنم پريناز-پس زودي بيا ما منتظرتيم انداختمش بيرون و با درموندگي وسط موهامو خاروندم كه دوباره در باز شدپريناز با خنده- خانوم رئيس جمهور شال يادت نره -اوه عزيزم خوب شد يادم انداختي..... داشتم فكر مي كردم بايد با این موها چيكار كنم اگه نيومده بودي و به يادم نمي يوري مي خواستم همشو بزنمبه شلوار پاچه گشادي كه تو دستم بود نگاه كردمخوب سلام بر مراد بيك راهزن ... سلام بر روز روزگاري....... .....چه مي شد كرد براي يه شب موندن چاره ای نداشتم.... فردا كه قراره برم پس يه امشبي رو به ساز اينا بر رقصم ......به جايي كه بر نمي خوره .... شلوارو پوشيدم موهامو با كش .....دم اسبي بستم و شالو رو سرم انداختماينطوري هم بدم نميشما خوب يه نفس عميق ... دستامو تو هم گره زدم و جلوي لبم اورم و چشمامو بستمنازي خرابش نمي كني.......... زبونتو كوتاه مي كني........زيادي ور نمي زني .. كم خالي مي بندي ..وسعي مي كني اداي يه دختر مظلومو در بياري كه گرگاي تهرون بهش حمله كردن و يه كيف ديگشو ازش دزديدن ......و تو ديگه ادرسي براي پيدا كردن فاميلاي مادريتو نداري و مي خواي تو اولين فرصت برگردي ...برم نگشتي به جهنم ..... مي گي مي خواي خودت تنها بري دنبالشون همين........... همين.......... و همين.......... چيزي زيادي نمي گي فهميدي اره به جون مادرم فهميدم...مي دونم بازم زياد از حد فك مي زنم ولي به اميد موفقيت و از اتاق خارج شدم به طرف ميز محاكمه نزديك مي شدم يه قاضي سر سخت(مادر پريناز).. يه دادستان اخمو(اقا پرهام گل گلاب ) و يه وكيل تو دل برو(پريناز.... جيگر جون خودم ) اوه خدا جونم خوشيم كامل كاملهسعي كردم به خودم مسلط باشم و همونطوري كه در دفاعيه تزم پشت تريبون رفته بودم با قدمهاي استوار و بدون لرزش به طرف جايگاه رفتم (بازم خالي بستي.... كدوم دفاعيه؟......... كدوم تز؟.... ای تو روحت نيلا مي خوام به خودم روحيه بدم .... اخه نازي جون تو گورت كجا بود كه كفنم داشته باشي ..... نيلا مي خواي يه فحش اساسي بهت بدم ..... نه نه تو برو به خودت روحيه بده اصلا به من چه ....افرين پس كمتر فك بزن و رو مخ منم راه نرو )با صداي ارومي سلام كردم وسعي كردم نقش يه دختر مظلومو بازي كنم.هنوز داشتن نگام مي كردن به پريناز نگاه كردم كه با لبخندش بهم قوت قلب داد نفسمو دادم بيروناسمم نازنينه..........ولي همه بهم مي گن نازي .... شما هم هرچي دوست داشتيد بهم بگيد ...... 10 ساله كه ايران نبودم ... مادرم تو 8 سالگي مرده مي دونم خيلي خيلي متاسفيد ........ خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه .... ولي جاي تاسف برانگيز ترش موندهبابايي ببخش از اينجابه بعدش مجبورم حذفت كنم ...پدرمم دو هفته پيش عمرشو به شما داد....... اون ايراني نبود .... حالا قصه عشق بابا و مامانم بماند كه خودش يه شاهنامه استفقط همينو بگم كه خانواده مادريم راضي به این وصلت نبودن ولي عشق كه این چيزا حالش نميشه .. يعني به نظرتون ميشه؟..... مي دونم كه با نظرم موافقيد ....و مي گيد نميشه ....منم حاصل این عشق اتشين و طوفانيم....البته رو دريا به دينا نيومدما... رو سطح كره خاكي بود به گمونم ... حالا مريخ يا زمين بودنمو هنوز يكم شك دارم كمي سرمو اوردم بالا و به قيافه هاشون نگاه كردم ....پريناز كه از خنده در حال انفجار ه.............پرهامم انگار داره خودشو كنترل مي كنه و مادرشون هنوز مثل كوه يخه و قابل اب شدن نيستخودمم خندم گرفته بود اب دهنمو قورت دادم و سعي كردم شيطنتو از چشمام دور كنم سعي كردم كمي اشك چاشني حرفام كنماشك بيا ديگه ....چرا اشكام از كار افتادن..... هر چي زور مي زدم كه دو تا قطره اشك از چشام بياد ولي دريغ از يه قطره .. به درك نيا فكر كردي محتاج تو ام ايكبيري-خوب بريم سر قضيه خودمون كه اصل مطلبهپدرم قبل از مرگش از من خواست به ايران برگردم و خانواده مادريمو پيدا كنم اما تو همون فرودگاه يه كيف ديگمو زدن هموني كه توش ادرس بود من موندم و این بدبختي.... داشتم مي رفتم به همون حوالي كه تو ادرس بود چون همين طور روزنامه وار خونده بودم و يه چيزايي تو ذهنم بوداما به نتيجه ای نرسيدم ..........صبح شده بود و من هنوز تو خيابونا بودم كه دو نفر قصد كردن يه كيف ديگمو بزنن..... ولي شانس اوردم و از دستشون فرار كردم ..اما چندتا خيابون این طرف تر دو باره ديدمشون راستش ازشون ترسيدم تو همون موقعه ديدم ماشين شما دراش باز شدمنم از ترس براي اينكه منو نبينن تو صندق عقب ماشينتون قايم شدم . .... والبته این از بد شانسيه من بوده كه هر چي خريد داشتيد اون روز انجام داديد و خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه قصد نكرديد براي خونه يه گوساله بگيرد كه اونم بذاريد صندوق عقب.........نفسمو دادم بيرون و با لبخند بهشون نگاه كردم ...خوب این بود داستان من..... خوش بود دوستان من ........پريناز با این حرفم تركيد و شروع كرد به خنديدن... پرهام سرشو انداخته بود پايين و به زور خندشو كنترل مي كردمادر- يعني براي ما تا الان داشتي داستان ميگفتي نه نه به جان عزيزم ...( حالا این عزيزم كي هست ؟.....خفه نيلا ) ... اينو محض شوخي گفتم خانوم .....پرهام سرشو بالا اورد و دستي به چونش كشيد و بعد از كمي مكث به زبان انگليسي شما و پدرتون تو كدوم كشور زندگي مي كرديد و شغل پدرتون چي بود؟خندم گرفته بود ... حالا نوبت تست گرفتن ايشون بود.... خواستم كمي سر به سرش بذارم بد نبود ............ يكم اذيتشون مي كردم -نمنه .... چي گفتيد....ميشه به زبون خودمون حرف بزنيدپرهام به مادرش نگاه كرد........... با این حرفم به يقين رسيدن كه من سر كارشون گذاشتم پرهام- من از تون پرسيدمخوب امل بازي بس بود بايد باور مي كردن كه من راست مي گمو قبل از اينكه پرهام سوالشو به فارسي دوباره بپرسه با اراش و متانتي خاص كه ويژه خودم بود همونطور به زبان انگليسيمنو پدرم تو .... زندگي مي كرديم پدرم يه مهندس آرشیتکت بود و حدودا 30 سال پيش با مادرم ازدواج كرد خواهرتون فكر مي كنه من يه دروغگوي قحارم ... چون فارسي رو داردم به قول ايشون مثل بلبل چح چح مي زنم .با اينكه بزرگ شده اونجام.... اما هنوزم عاشق شعراي ايرانيم ....من مي ميرم براي شعراي حافظ.. همشونو حفظ نيستم اما دوست دارم شما بدونيد كه كدوم شعرشو بيشتر دوست دارم اوه ببخشيد شما الماني هم بلديد.. چون مي خوام به زبان الماني براتون شعرو بخونم بهش خيره شدمپرهام – نه متاسفانه الماني بلد نيستمخوب اشكالي نداره با همون انگليسي هم كارمون راه ميفته و خوندم یا رب سببی ساز که یارم به سلامتبازآید و برهاندم از بند ملامتخاک ره آن یار سفرکرده بیاریدتا چشم جهان بین کنمش جایاقامتفریاد که از شش جهتم راه ببستندآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامتامروز که در دست توام مرحمتی کنفردا که شومخاک چه سود اشک ندامتای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشقما با تو نداریم سخن خیر وسلامتدرویش مکن ناله ز شمشیر احباکاین طایفه از کشته ستانند غرامتدر خرقه زن آتش که خم ابروی ساقیبر میشکند گوشهمحراب امامتحاشا که من از جور و جفای تو بنالمبیداد لطیفان همه لطف است و کرامتکوته نکند بحث سر زلف تو حافظپیوسته شداین سلسله تا روز قیامتوقتي شعرو خوندم بهشون خيره شدم مادرش به پرهام نگاه كرد ....پرهام با این كارم ديگه خلع سلاح شد و چيزي نگفت پريناز- واي دختر چقدر رون حرف مي زنيببخش پريناز جون خير سرم 10 سال بين اجنبي ها بودما .....نكنه انتظار يه تپق جانانه از طرف منو داشتي پريناز- يعني تو زبون الماني رو هم بلدي ....-ای بگي نگي پريناز- واي بايد به منم ياد بدي -خيلي دوس داشتم ولي من فقط همين امشبو مزاحمتون هستم از فردا بايد برم دنبال فاميلاي مادريم مادر پريناز- تو كه جاي ديگه ای رو نداري-خوب تا يه مدت مجبورم برم هتل .... اگه پيداشون هم نكردم كه بر مي گردم مادر پريناز- دخترم قسمت بوده كه بياي این خونه..... تو كه فعلا كسي رو نداري ادرستو هم گم كردي... پس بهتره اينجا باشي... ما هم كمكت مي كنيم تا بتوني اونا رو پيدا كني اما من كه نمي خواستم بمونم قصد داشتم تو این مدت.... برم براي خودم چندتا شهرو بگردم وكلي صفا كنم اينطوري توي يه زندان ديگه مي يو فتادم -نه خانوم اگه اجازه بديد من فردا مي رم نمي خوام مزاحم خانواده خوبي چون شما بشم .مادر پريناز- چه مزاحمتي عزيزم تو مهمون مايي و قدمت رو چشم ماست .......بايد ببخشي نمي دونستم با فرهنگ كشورت بيگانه ای وگرنه اونطوري باهات حرف نمي زدم-نه شما بايد منو ببخشيد يادم رفته بود كه نبايد بدون حجاب وارد جايي بشم كه ..به پرهام خيره شدم كه با تفكر بهم نگاه مي كرد كه يه نامحرم توش هست تا اينو گفتم پرهام چشاشو به زمين دوخت مادر پريناز- عزيزم از حالا تو هم عضوي از خانواده ما هستي... مي خوام راحت باشي و هرچي خواستي بدون تعارف بگي ...در مورد حجابتم نمي گم كامل حفظ كن... ولي اون شال سرت باشه پرهامم راحتره..... وقتي نبود تو مي توني برش داري-نه خانوم جون اگه اجازه بديد من برم اينطوري باعث دردسرم... دوست ندارم مزاحمتون بشم .مادر پريناز- عزيزم چقدر تعارفي هستي من جدي گفتم ای خدا حالا این خاك جديدو كجاي سرم بكوبم .....چه اصراي به موندنم داره كاش همون موقعه كه بيرونم مي كرد مي رفتممادر پريناز-.تو این مدت هم مي توني از اتاق مهمون كه طبقه بالاست استفاده كني ....ناچارا بايد مي گفتم باشه و فردا قبل از اينكه بيدار مي شدن فلنگو مي بستم -چشم هر چي شما بگيد ....مادر پريناز- افرين دختر خوب به منم اگه دوست داري بگو ثريا.... انقدر خانوم خانوم نكن -چرا دوست نداشته باشم........... من كه از خدامه ....ولي شما ناراحت نمي شيد اخه من زود خودموني ميشم.. پشيمون نشيد از این پيشنهاد در حالي كه از كنارم مي گذشت دستشو گذاشت رو شونم... نه عزيزم مطمئنم هيچ وقت پشيمون نميشم مادر پريناز- پريناز جان بيا كمك تا شامو اماده كنيم خيلي ذوق كردم... نه به اون برخورد اولش و نه به حالاش كه شده بود مثل فرشته ها بعد از اينكه پرينار و مامانش رفتن اشپزخونه سرجام درست نشستم... كه متوجه پرهام شدم كه هنوز متفكر بود......-ناراحت نباشيد .... الماني بلد نيستيد كه نيستيد.. زمين كه به اسمون نرسيده ..اگه قول بدي پسر خوبي باشي خودم بهتون ياد مي دم ...ولي بايد بگم من سر كلاس اينطور شوخ نيستما...منتظر بودم كه اظهار خوشحالي كنهپرهام- خانوم من برخلاف شما اصلا با ادم زود خودموني نميشم مخصوصا با خانوما...لطفا تا زماني كه اينجا هستيد براي اينكه موردي پيش نياد دور من افتابي نشيد..-اگه مهتابي بشم چي؟پرهام- خانوم من با شما شوخي ندارمخوب منم ندارم اقا .... فكر مي كنيد من كشته مرده امثال شمام ... نه اقا من كه اونجا بودم هزارتا مثل شما جلوم خمو راست مي شدن..... انتظارم ندارم ادمي مثل شما برام بال بال بزنه پرهام بدون اينكه ديگه جوابمو بده به سمت اتاقش رفت جوجه تيغي اخمووا این كجاش به جوجه تيغي مي خوره ....خدايش خيلي سر تره از بابكهخوب همون اخمو رو بهش بگم بهتره ... بايد تو اولين فرصت يه اسم مناسب براش گير بيارم.....اسم پرهام براش زياديه... خوب اينم از پرونده این بلند شدم و به طرف اشپزخونه رفتمواي این بوي چيه .... معدم كه حسابي داره تحريك ميشه... تا دو دقيقه ديگه اب دهنم راه افتاده .....تو روخدا زودتر غذا رو بياريد كه با اب دهنم اينجا رو به لجن نكشيدمپريناز خنديد و ظرف سالادو گذاشت تو دستام پريناز- نازنين جون تا اينجا رو به لجن نكشيدي ... بيا بقيه این سالادو درست كن تا من ميزو بچينم چاقو رو داد به دستم و بقيه مواد سالادو كنار دستم گذاشتمن همونطوري چاقورو بالا نگه داشته بودم و ظرف سالدو تو دست ديگمپريناز- چرا منو نگاه مي كني -عزيزم ... دقيقا بايد الان چيكار كنم؟پريناز- تو دقيقا بايد سالادو درست كني-مي دونم سالاد چيه و انواعشو هم مي دونم پريناز- خوب -خوب به جمال منورت... من كه بلد نيستم درست كنم پريناز- يعني يه خرد كردن ساده رو هم بلد نيستم-فقط خردشون كنم ؟پريناز- اره خردشون مي كني و همه رو مي ريزي تو ي اين ظرف-چه خوب ...پس برو... و با خيال راحت ميزو بچين كه الان خودم سالاد و به همراه سسش درست مي كنمپريناز- مطمئن باشم-خيالت تخت تخت ....يه دونه هم بزن به تخته كه تختش تخت بشه پريناز هي مي رفت و ميومد و وسايلو مي برد واي این چه كار سختيه ها ... اينارو چطور بايد خرد كنم بعد از اينكه كارم تموم شد سرمو كمي بردم عقب و به ظرف سالاد نگاه كردم....چرا مثل سالاداي زن عمو نشد يه دونه از برگاي كاهو رو برراشتم و بالا اوردم ...این چرا انقدر بزرگه ...خوبه ديگه ...مگه مي خوان چيكار كنن ...قرار بخوريم ديگه... چه فرقي مي كنه بزرگ باشه يا كوچيكخوب بريم سر سس.....اهان از این 4تا قاشق...كمي نمك... فلفل ... ابليمو .... این چيه.. حتما بايد اينم بهش اضافه كنم...خوب يكمم از این ..حالا بينندگان عزيز مواد را با هم مخلوط كرده و اجازه نفس كشيدنو به مواد نمي ديم كه تو نطفه خفه بشن سسو هم مي زدم در حالي كه زبونمو كمي از گوشه لبم داده بودم بيرون و با تلاش فراوون در حال درست كردن سس بودم .پريناز - تموم شدي -اره جيگر جونمبه ظرف سالاد نگاه كردپريناز- خيارارو پوست نكردي؟-بايد مي كردم پري جون؟پريناز- نه خوب اما..... نه اينطوري هم خوبه...سسو ريختم تو جاش و با غرور بي سابقه كه از خودم سراغ داشتم به طرف ميز ناهار خوري رفتم و سالاد گذاشتم وسط ميز ..از اينجاي داستان به مامان پريناز و پرهام مي گم ثريا جونثريا جون نگاهي به سالاد كرد و كمي سرشو تكون داد..ممنون دخترم خواهش ثريا جون ،.........-واي چه فسنجوني ، رنگ و بوش كه داره ديونم مي كنهثريا جون -پريناز پرهامو صدا كرديپريناز- اره الان مياد پرهام با اون چهره بق كردش امد و دقيقا روبه روي من نشست پريناز كه كنار من بود داشت تو بشقاب برنج مي كشيد -بسه بسه من زياد نمي خورم پريناز- نازنين جون براي تو نمي ريزم ... توبايد يه چيز ديگه بخوري غذاي هاي روغني اصلا برات خوب نيست-چيييييييي ...........ولي من فسنجون مي خوامنگاهي به ثريا جون انداختم.... -فقط يكم ...... از من نخوايد بي تفاوت از این فسنجون بگذرمثريا جون -ولي اصلا برات خوب نيست عزيزم يه چيز ديگه برات درست كردم.مثل بچه يتيما به فسنجون تو بشقاب پرهام با حسرت نگاه كردم ...بدجوري داشت چشمك مي زدبعد از اينكه بشقابشو ديدم...... نگام به چشماش افتاد كه معلوم بود از ته دل دلش خنك شده بود پريناز- نازنين جون تو اينو بخور حالت كه بهتر شد خودم يه فسنجون مخصوص برات درست مي كنم .پرهام اروم قاشقشو پر مي كرد و مي ذاشت تو دهنش و با يه لبخند كه براي حرص دادن من بود.. بهم گاهي نگاه مي نداخت چشامو تنگ كردم و گوشه لبمو با دندونام كمي گاز گرفتم اقا پرهام اگه من نتونم بخورم تورو هم نمي زارم اين فسنجونو كوفت كني ...روي ميزو نگاه كردم ليوان كناريشو با نوشابه پر كرده بود ...نه ليوان كمشه بايد كاري كنم كه تو ذهنش براي هميشه هك بشه.كمي اينطرفترش يه ظرف ماست با پارچ نوشابه بود ...ميز چندان بزرگ نبود بنابراين فاصلمون كم بود به طوري كه اگه از زير ميز پا مو دراز مي كردم مي خورد به پاي پرهام ....بهش نيم نگاهي انداختم به چشام نگاه كرد ... انگاري داشت از چشام يه چيزايي رو مي خوند كه لبخندشو ديگه نمي زد ...خوب نازي .نازي جون اماده شو براي عمليات كبرا 2010 ....ليوانمو برداشتم و به بهانه ريختن نوشابه از جام بلند شدم و به طرف پارچ نوشابه خم شدم ...دستم به طرف پارچ دراز كردمپريناز - واي نازي جون نوشابه مي خواي بخوري ؟با حرف پريناز بهانه هول شدنم خود به خود درست شد-هان؟ چي پريناز؟و به بهانه هول شدن دستم خورد به پارچ و طوري ضربه زدم كه به طرف پرهام كج شدو با صدا به بشقابش برخورد كرد و تمام ظرفش پر از نوشابه شد و دوباره چرخيد و به طرف پرهام رفت و قبل از اينكه غلطي بتونه كنه نوشابه رو پيرهن و شلوارش ريخت ... پرهام- اي واي و زودي خودشو كشيد كنار.... هرچي هم خودشو عقب كشيد فايده ای نداشت و كار از كار گذشته بوداخ كه دلم خنگ شد ثريا جون - چي شد و سريع پارچو از روي پاهاي پرهام برداشت پرهام از جاش بلند شد و شلوارشو تكون داد- اخ ...اخ ببخشيد چي شدبا خشم بهم نگاه كرد ....ثريا جون و پريناز بلند شده بودن و داشتن خرابكاري منو جمع و جور مي كردن و حواسشون به ما نبود به پرهام نگه كردم و بهش چشمك زدم- واي شرمنده نمي خواستم اينطوري بشه ....پرهام اخ كه چقدر حرص مي خورد....خندم گرفته بود و داشتم به زور خندمو قورت مي دادم..ثريا جون -اشكالي نداره مادر جون بيا بشين ...پريناز برو يه بشقاب ديگه بيار پرهام- نه من سير شدم ثريا جون -وا مادر تو كه چيزي نخوردي پرهام- نه به اندازه كافي سير شدم-ای بابا من كه گفتم ببخشيد ....تو روخدا از دستم ناراحت نباشيد ...پرهام - نخير ناراحت نيستم-خوب اگه نيستيد بمونيد و سالادي رو كه من درست كردم بخوريد پريناز و ثريا جون بهش نگاه كردنبالاجبار نشست و ظرف سالادو كشيد طرف خودش تا كمي بريزه تو بشقابش.... با گيره كمي سالاد برداشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:52 توسط مریم
|
وبلاگ رمان