ورود عشق ممنوع
شهاب- من بايد برم تو این ساختمون اگه حوصلت سر مي ره برو پارك
نه تو ماشين مي شينم تا برگردي
شهاب – شايد طول بكشه
- منتظر مي مونم من كه تو خونه كاري ندارم
به صندلي عقب نگاه كردم پر شده بود از بسته ها و مشماي لباسا
نمي دونم با خودش چه فكري مي كنه كه اينطوري خرج مي كنه من پول اينارو چطور پس بدم
يعني بعد از مهموني بايد اينا رو پس بدم واي نه من همشونو دوست دارم ....گربه خانم تازه پس هم ندي كجارو داري كه اينا رو بپوشي....واي راستي من بايد با این قيافه بيام مهموني .....
افتضاحه........ فكرشو كن لباس انچناني بپوشي بعد با سبيلاي گربه ايت بري اون وسط كه بگي به چند منه
واي مژي و فريده مگه برام ابرو مي زارن
اوه......... واي نه بهتره بهش بگم من نمي يام مهموني.... بريم اينا رو پس بديم
اخه جناب سروان عتيقه تر از من نبود...... مي رفتي براي كسي خرج مي كردي كه ارزششو داشته باشه
نه من كه تمام برنامه هاتو هم بهم مي ريزم .
تازه يادم افتاده بود كه قراره كجا بريم به دستام نگام كردم شروع كرده بودن به لرزيدن
درسته كه به حرفاشون عادت كردم ولي اونجا نه..... نمي تونم...
اگه چيزي بهم بگن ديگه چيزي هم برام مي مونه ؟
به ساختوني كه شهاب رفته بود توش نگاه كردم .....پس چرا نمياد
نه نبايد بري ....اون كه اونجا كار نمي كنه فردا پس فردا مي زاره مي ره انوقت تو مي مونيو افتضاح مهموني كه بايد تا يه عمر از اينو اون متلك بشنوي
يعني كارش تموم بشه مي زاره مي ره ؟
پس من چي ؟
يعني به منم فكر مي كنه لابد اره ديگه كه انقدر برات خرج مي كنه
خره تو هم همه چي رو تو پول ببين
الان برات خرج مي كنه كه فردا زبونت باز نباشه
نه اون اونطوري نيست
از كي تا به حالا ادم شناس شدي....... نه نه من اون مهموني نمي رم
از حالا نفسم بالا نمياد
نفس عميقي كشيدم و سرمو تكه دادم به صندلي و چشامو بستم
چرا نمياي بيا ديگه خسته شدم
من نميام نميام نميام نميام خواهش مي كنم من نميام
شهاب- با كي داري حرف مي زني
-اه امدي
شهاب - نگفتي با كي حرف مي زدي
- ببينيد شما كه نبوديد من خيلي فكر كردم و به این نتيجه رسيدم كه امدن من به اون مهموني يه اشتباه محضه
بهش نگاه كردم كه با تفكر بهم نگاه مي كرد
- مي دونم به این خريدا فكر مي كني ...ما كه بسته هاشو باز نكرديم مي تونيم بريم همشونو پس بديم...... هان چطوره ؟
سرمو تكون دادم تا ببينم متوجه حرف شد
-فهميديد چي گفتم
در حالي كه ارنجشو تكيه داده بود به فرمون و با دستش لبشو مي خاروند
شهاب- خوب مي گفتي چرا ساكت شدي
- اوه خداروشكر كم كم فكر مي كردم كر هم شديد
- خوب گفتم ما... يعني من و شما مي ريم تك تك اون مغازه هايي كه رفتيم و لباساشونو كه خيليم قشنگن پس مي ديدم و شما پولتونو مي گيريد و مي زاريد تو جيبتون و فكر مي كنيم كه امروز امده بوديم تفريح و قضيه مهموني رو فراموش مي كنيم.
- به قول اون يارو تو اون فيلم كه نمي دونم اسمش چي چي بود..... اوكي ؟
بهش خيره شدم
ابروهاشو بالا انداخت
- این يعني چي؟
بازم ابروهاشو بالا انداخت
- ببين من ای كيوم در حد صفره منظورت واضح بگو
شهاب- يعني نچ
-واي من كه تا الان براتون روضه نمي خوندم .....مي خوايد يه بار ديگه از اول بگم....باشه مي گم
-ببينيد من اون مهموني نميام و شما مي توني.....................
شهاب- و من مي تونم شما رو يه جاي ديگه ببرم براي تكميل كارم
و به قول تو به قول اون يارو تو اون فيلم كه نمي دوني اسمش چي بود اوكي؟
- نه
شهاب- اره
- نه
شهاب- اره رو حرف منم حرف نزن
و ماشينو روشن كرد
از ناراحتي دست به سينه نشستم و شروع به گاز گرفتن گوشه لبم كردم
این چرا حرف منو گوش نمي كنه.... اقا من نمي خوام به كي بگم مگه زوره
زير چشمي بهش نگاه كردم رو لبش يه لبخند نشسته بود... از اون لبخندايي كه ادم بايد ازش ترسيد .
چون ممكنه با اون لبخندكذايي براي طرف فكرايي هم كرده باشن كه اون سرش ناپيداست .........من كه عقلم قد نميده شايدم زيادي الكي خوشه
يعني چي مونده كه نخريديم
-كجا ميريم
جواب نداد
خميازه ای كشيدم و دوباره به بيرون نگاه كردم كه صداي تلفنش در امد
شهاب – سلام كجايي؟
.............................
اره ما همون نزديكايم
..........
ماشين اوردي؟
.......................
باشه پس تا دو دقيقه ديگه اونجائيم
بعد از اينكه يه ميدون رد كرد كنار يه پژوه 206 وايستاد و براش بوق زد
چند لحظه بعد دختري از ماشين پياده شد و به طرف ما امد.
به به جناب سروان چه عجب ما شما رو ديديم ....ستاره سهيل شدي ديگه كم كم داشتيم فراموش مي كرديم شخصي به اسم شهاب احمدي هم وجود داره
شهاب - باز تو منو ديدي شروع كردي .....سلامتم كه طبق معمول از گشنگي خوردي
عليك سلام جناب سروان اخمو
ای خدا این ديگه كيه ؟.... چقدر خودموني با شهاب حرف مي زنه
شهاب - رويا باز كارم به تو افتاد تو هم شروع كردي
اه وا شهاب من چي رو شروع كردم
واي بهش شهابم ميگه ..نكنه ... نكنه نامزدشه ............واي نه ............اينطوري باشه من كه دق مي كنم
شهاب - انقدر حرف زدي فراموش كردم خانوم دباغو بهت معرفي كنم
ايشون رويا هستن دختر خاله من
اخيش بخير گذشت دختر خالشه ............. خله دختر خالش باشه ....مگه نشنيدي ميگن عقد پسر خاله و دختر خاله رو تو اسمونا بستن حالا اسمون چندمشو الله و اعلم ...چقد خوشگلم هست
رويا- سلام من رويام از اشنايي با شما خوشوقتم
چه با نمك مي خنده منم جاي شهاب بودم عاشق همين خند هاش مي شدم خر كه نيست عاشق سبيلاي من بشه
-سلام منم ژاله هستم
رويا - چه اسم قشنگي
-ممنون
شهاب - رويا كارتون چقدر طول ميكشه
رويا- فكر نكنم بيشتر از يكي دوساعت طول بكشه
شهاب - پس این خانوم دباغ دوساعت دست شما امانت تا كارتون تموم بشه
رويا- ای به چشم جناب سروان شما جون بخواه كيه كه بهت بده
شهاب - رويا حيف عجله دارم و گرنه خودت مي دوني نمي زارم بي جواب بموني
رويا در حالي كه مي خنديد در طرف منو باز كرد
رويا- خوب بنده در خدمتم
با تعجب به شهاب نگاه كردم و سرمو تكون دادم كه این چي مي گه
شهاب - رويا جون شما برو تا سوار اون غار غاركت بشي خانوم دباغ هم مياد
اينم به چشم به ماشين خوشگل منم توهين نكن و بعد در حالي كه براي شهاب شكلك در مي يورد به طرف ماشينش رفت
-من بايد كجا برم
شهاب - برو خودت مي فهمي
-اخه اينجايي كه مي گه كجاست
شهاب - چرا انقدر ترسيدي دختر به من اعتماد كن به رويا هم بگو دو ساعت ديگه ميام اينجا دنبالتون
-اخه
شهاب - برو ديگه منتظرته
با ترس و دودلي از ماشين پياده شدم و به طرف ماشين رويا رفتم كه شهاب برام بوق زد و حركت و كرد و رفت
رويا- خوب خوب يه بار ديگه سلام این پسر خاله اخموي من كه نمي زاره ادم عين ادميزاد سلام و عليك كنه و دستشو به طرف دراز كرد سلام من رويام خيلي خيليم از اشنايت خوشوقتم عزيزم
منم اروم بهش دست دادم و با يه لبخند كوچيك
-سلام
رويا- خوب بريم كه خيلي كار داريم
-ببخشيد مي پرسم كجا بايد بريم
جوابي نداد و فقط خنديد
تا چشم باز كردم ديدم توي ارايشگاهيم
اصلا براي چي اينجايم
رويا با دستاش اروم بازوهامو گرفت
رويا- خوب عزيزم برو اونجا بشين كه خانوم رحيمي خوشگلت كنه
-چيكار كنه
رويا- خوشگلت كنه ديگه
-اخه براي چي
رويا- ژاله جون صبر داشته باش مي فهمي
-اخه
رويا- عزيزم بشين باور كن این خانوم رحيمي كارش حرف نداره
-اما
دستاشو رو شونه هام گذاشت و با زور منو رو صندلي نشوند
رويا- ببين من مامورم و معذور اگه كارمو درست انجام ندم تو بيخ مي شم ....تو كه دلت نمي خواد برام چند سال حبس ببرن
با درموندگي به رويا نگاه كردم كه با خنده هاي شيرينش بالاي سرم وايستاده بود .
و با يه حركت مقنعه رو از سرم برداشت
نمي دونم چرا مانعش نشدم شايد بخاطر اينكه تا بحال جرات اينكه با چيزي يا كسي مخالفت كنمو نداشتم .و هميشه دربرابر همه چيز سر تعظيم فرود مي اوردم .
رويا- واي چه موهاي بلند و قشنگي داري
انقدر دلهره داشتم كه متوجه حرفا و تعريفاي رويا نمي شدم اگه دست خودم بود پا مي شدم و فرار مي كردم يه احساس گنگ و نامفهومي داشتم كمي هم ترسيده بودم
رويا- قربونت خانوم رحيمي دست بجونبون كه تا دوساعت ديگه بايد يه تيكه ماه تحويل يكي بدم
منظورش از این حرفا چي بود ....تحويل كي؟ تحويل چي؟.... يعني اينا همش يه تو طعئه خانوادگي بوده
از كار شهاب اصلا خوشم نيومد.... خوب مي تونست مثل ادميزاد بهم بگو برو ارايشگاه به خودت برس حالم بهم خورد بس كه این قيافتو ديدم ....به دختر خالش نگاه كردم از نظر قيافه زمين تا اسمون با شهاب فرق داشت
نمي دونم به رويا چي گفته بود كه اون مامور انجام اينكار كرده بود .........پس شهابم به من به ديد يه ادم زشت نگاه مي كنه ...و همه حرفاش شعار بوده ....قبل از اينكه ارايشگر بندو بياره نزديك صورتم .....دستشو پس زدم و از جام بلند شدم .
مقنعم كه رو دسته صندلي بود و برداشتم و سرم كردم
رويا – چي شد ژاله جون ؟
جوابشو ندادم و از پله هاي ارايشگاه رفتم بالا
رويا – صبر كن دختر حداقل بگو چي شد.
-شما درباره من چي فكر كرديد
رويا – منظورت چيه ؟
-اقاي احمدي گفته منو بياري اينجا .منظورشو از اينكارا نمي فهم
رويا -ببين به من فقط گفته بيام و تو رو بيارم ارايشگاه ديگه هيچي بهم نگفته
-خوب این يعني چي؟
عزيزم ژاله جون باور كن منم هيچي نمي دونم ولي تنها چيزي كه مي دونم اينه كه شهاب ادمي نيست كه بخواد به كسي توهين كنه عزيزم ...باور كن من ديگه هيچي نمي دونم
به صوتش نگاه كردم يعني اينم فكر مي كنه من زشتم پس چرا مثل ديگرون كنار لبش يه نيشخند نيست يا حرفي نمي زنه كه مسخرم كنه.
شهاب تو كه مي گي من زشت نيستم .....پس چرا منو فرستادي اينجا
هزارتا چراي ديگه امد تو ذهنم .
اگه توي شرايط و موقعيت ديگه بودم بدون اينكه به پشت سرم نگاه كنم مي رفتمو و به همشون بدو بيراه مي گفتم
اما حالا نه..... از ته دلم با خبر بودم . دلم به وجود شهاب عادت كرده بود .دوسش داشت . عاشق لبخنداش بود.عاشق چشاي مشكيش
حالا كه مي دونستم دوسش دارم نمي تونستم راحت بذارم و برم نمي دونستم اون چه احساسي نسبت به من داره.
شايد هدفش از اينكار این بود كه ببين من چقدر تغيير مي كنم بعد ببينه مي تونه دوسم داشته باشه يا نه ؟
نه خره خيلي خودتو تحويل گرفتي
شايدم مي خواد بگه من مي تونستم زودتر از اينا به خودم برسم ولي اينكارو نكردم .
شايدم.... چه فرقي مي كنه كه اون چه فكري مي كنه من كه دوسش دارم چرا به خودم نرسم و به خاطر اونم كه شده از این ريخت و قيافه در بيام
هنوز رويا منتظرم و ايستاده بود سرمو پايين انداختم و دوباره وارد ارايشگاه شدم و رويا بدون حرفي دنبالم امد
وقتي بند و نزديك صورتم اورد چشامو بستم
واي خدا .............جونم در امد فكر نمي كردم انقدر درد داشته باشه
تا ابروهامو برداره فكر كنم نيم كيلويي اشك ريختم
ارايشگر- خانومي مي خواي موهاتم كوتاه كنم
رويا - حيف این موهاي بلند نيست كوتاه بشن نظرت چيه يكم مرتبشون كني
فقط سرمو تكون دادم كه يعني باشه
و ارايشگر هم موهامو مرتب كرد و كمي جلوي موهامو حالت داد .
وقتي كارش تموم خودمو تو اينه ديدم
نه باورش سخت بود چقدر عوض شده بودم ديگه اون گربه ای نبودم كه مي شناختمش
رويا - واي چقدر صورتت روشن شده ژاله جون
ارايشگرر- این ابروهاي كشيده با چشاي عسليت صورتت ناز كرده
نمي گم محشر شدم يا يه پري دريايي.... اما اوني نبودم كه خودم از ديدنش خجالت مي كشيدم
تازه به این سوال رسيده بودم چرا هيچ وقت به ارايشگاه نيومده بودم. شايد براي اينكه مي ديدم وجودم براي كسي ارزشي نداره ...پس براي چي اينكارو مي كردم .
شايد فكر مي كردم نبايد قبل از ازدواج اينكارو كنم .
شايدم از ترس حرف مردم كه بهم هر عنگي رو نچسبونن شايدم نمي دونم نمي دونم
فقط مي دونستم حالا ژاله تو اينه رو بيشتر دوست دارم .
احساس اعتماد به نفس بيشتر .
احساس وجود داشتن .
احساس نفس كشيدن
قبل از هر حرفي رويا پول ارايشگاهو حساب كرد و باهم امديدم بيرون
رويا- خوب بدو بريم كه اگه دو دقيقه ديگه دير برسيم پوست سر دوتامون كنده است
با خنده ها و شوخي هاي رويا سوار ماشين شديم
حالا دوست داشتم سرمو بالا بگيرم و بگم منم هستم
(اخيش رويا جون شهاب جون خدا خيرتون بده منو راحت كرديد از دست این ژاله... خسته شدم انقدر جواب بچه ها رو دادم كه چرا براي این دختر پاشكسته كاري نمي كنم .....
)رويا- چرا انقدر كم حرفي
- اخه حرفي براي گفتن ندارم
رويا- البته تقصير تو هم نيستا من زياد وراجي مي كنم
-نه اتفاقا اصلا ادم وقتي پيشته به چيز ديگه فكر نمي كنه
راستي شما نامزد اقاي احمدي هستي
رويا- من ؟
- اره؟
بلند خنديد ....يه دفعه این حرفا رو جلوي شوهرم نزنيا
شوهرت؟
رويا- عزيزم من ازدواج كردم.... دو ساله ....
اه ...با این حرفش انقدر خوشحال شدم كه نزديك بود از خوشي زياد بلند بخندم
رويا حرف مي زد و مي خنديد و من از خوشي زياد داشتم با دم نداشتم گردوها رو يكي يكي مي شكستم
انقدر این ارايشگاه و اصلاح كردنم براي من اني و يهو شد كه به كل مهموني رو فراموش كرده بودم .
به ميدون مورد نظر رسيديم هنوز شهاب نيومده بود .
رويا شمارشو روي برگه نوشت
رويا- بيا این شماره منه
خوشحال مي شم منو مثل دوست خودت بدوني و هروقت مشكلي داشتي يا اينكه دلت خواست يكي مختو بخوره باهام تماس بگير
برگه رو از دستش گرفتم
رويا- تو شماره داري؟
-نه من ندارمم
رويا- شماره خونه چي؟
-خونمون تلفن نداره
يه نگاهي كرد خواست چيزي بگه كه ماشين شهابو انور ميدون ديد و براش بوق زد و اون ميدونو دور زد و كنار ماشين رويا وايستاد
رويا- خوب عزيزم خيلي خوشحال شدم ديدمت حتما يه بار بگو شهاب بيارتت خونمون
- ممنون خيلي امروز زحمتت دادم
رويا- نه عزيزم چه زحمتي تا باشه از این زحمتا يادت نره تونستي باهام تماس بگير
- باشه
از ماشين پياده شدم نمي دونم چي دم گوش هم پچ پچ مي كردن كه نيش شهاب تا بنا گوشش باز بود
همين طور وايستاده بود و داشتم نگاشون مي كردم كه يادم امد بايد الان برم و سوار ماشين شهاب بشم
واي خدا جون با این صورت من الان از خجالت اب مي شم .....اصلا روم نمي شه ... مقنعمو كمي كشيدم جلو و سعي در مخفي كردن صورتم مي كردم رويا بعد از اينكه از شهاب خداحافظي كرد براي منم دست تكون داد و با ماشينش رفت .
حالا با چه رويي برم بشينم مي دونستم از خجالت حسابي سرخ كردم اروم در جلو رو باز كردم و نشستم
انقدر هول بودم كه حتي يه سلام كوچولو هم نكردم و سريع رومو كردم طرف شيشه و ساكت شدم .....اونم حرفي نزد
تا منو برسونه خونه شب شده بود .
جلوي در خونه ماشينو نگه داشت و پياده شد تا وسايلو بياره پايين
منم كمكش كردم بدون كوچيكترين حرف
هنوز سرم پايين بود و روم نمي شد بهش نگاه كنم در حالي كه گاهي سنگيني نگاشو رو خودم احساس مي كردم
.وقتي اخرين بسته رو هم به دست داد .....جرات كردم و اروم بهش گفتم
- اصلا كار خوبي نكرديد
صبر كردم ببينم چيزي مي گه يا نه.... ولي چيزي نگفت و به طرف ماشينش رفت و ماشينو روشن كرد و دنده عقب گرفت و منم به رفتنش نگاه كردم...... به انتهاي كوچه كه رسيد برام چراغ زد .
فكر كردم داره خداحافظي مي كنه ولي ديدم مدام داره برام چراغ مي زنه و اخرم با دست بهم اشاره كرد كه طرفش برم
. باز كمي مقنعه رو كمي جلو كشيدم و به طرفش رفتم و دستمو گذاشتم رو سقف ماشين و به طرف پنجره ماشين خم شدم ببينم چي مي گه
شهاب- پس فردا كمي زودتر ميام دنبالت تا....ادامه جملشو نگفت و بهم نگام كرد تا منم مثلا يه چيزي بنالم ولي من چيزي نگفتم
شهاب- كاري نداري
با صدايي كه از ته چاه در مي يو مد . نه خداحافظ
خداحافظ
و سر جام وايستادم كه بره.... كمي عقب رفت ولي وايستاد دوباره با ماشين به طرف امد و در حالي كه كمي مي خنديد
دوباره خم شدم كه ببينم باز چي مي خواد بگه
شهاب – ژاله
وقتي اسممو گفت گر گرفتم و بهش خيره شدم
شهاب - خيلي قشنگ شدي
و با گفتن این حرف بدون اينكه مجالي بهم بده با سرعت دنده عقب گرفت و از كوچه زد بيرون
شايد این بهترين جمله ای بود كه تو تمام این سالا كسي مي تونست بهم بگه و چقدر برام دلچسب و شيرين بود .
حال خودمو نمي دونستم يا مي خواست اشكم در بياد يا مي خواستم بخندم هنوز به انتهاي كوچه نگاه مي كردم شايد باز ببينمش ولي اون رفته بود و با حرفش منو برده بود تو ابرا
اروم به طرف در رفتم قبل از وارد شدن به حياط دستمو به چارچوب در تكيه دادم و دوباره به ته كوچه نگاه كردم . احساس مي كردم هنوز اونجاست نا خوداگاه لبخندي به لبام نشست . و با دست ديگم دستي به صورتم كشيدم تا باورم بشه ديگه خبري از اون گربه هميشگي نيست .
(خوب خوب خوب هندي بازي بسته ديگه ............ ای نيلاي بي ذوق :D)
استرس دارم ...حالت تهوع شديد......سردرد .....احساس مي كنم خون به مغزم نمي رسه ......نه شام خوردم نه صبحونه.......هر 15 دقيقه فشارم ميفته و منم مدام با اب قند در حال پيدا كردن این فشار خون بد مصبم .........نا خون تمام انگشتامو هر كدومو 10 بار خوردم ......از صبح تا حالا دو بار دوش گرفتم .......از ديروز تا حالا چيزي قريب به ده هزار بار همه لباسامو پوشيدمو و جلوي اينه رژه رفتم ....... زمان داره برام به اندازه سرعت نور مي گذره ..............مي خوام فرار كنم ................ولي مي دونم عرضه این كارو هم ندارم.........مي خوام يكي كنارم باشه ولي خبري از هيچ موجود زنده ای نيست ..............مي خوام خودمو اروم كنم پس هي ايت الكرسي مي خونم و لي تا نصفش نمي تونم بيشتر بخونم.......اخه تا همون نصفه بيشتر حفظ نيستم .........
ديروز دوباره كيوان پسر صاحب خونه امد و ياد اوري كرد كه خونه رو تا اخر ماه بايد خالي كنم .
نگراني مهموني كم بود این بد بختي هم به بد بختيام اضافه شد .
***
لباسامو پوشيدم..... تو حياط رو پله در حالي كه زانوهامو بغل كردم و چونمو گذاشتم روشون و خودمو عقب جلو مي كنم نشستم و منتظر امدن شهابم .
تا اينكه صداي بوق ماشينشو مي شنوم . سريع بلند شدم و وسايلمو برداشتم
نفس حبس شده تو سينمو مي دم بيرون و درو باز مي كنم
تا دروباز كردم شهابو ديدم كه پشت در منتظرمه ... خوشتيب تر از هميشه است . بهش خيره شدم و اونم با يه لبخند بهم نگاه كرد
تو دلم گفتم كاش مال من بودي (اه وا خاك بر سرم مگه عروسكه كه مال تو باشه )
شهاب سلام
با كمي شرم ...سلام
شهاب -همه چيتو برداشتي
اره
وسايل تو دسمو ازم گرفت و برد گذاشت صندلي عقب و در جلو رو برام باز كرد و خودشم رفت سوار شد
-ميگم چيزه
شهاب – چيه؟
- ميگم به نظرت امدن من واجبه.... ميشه من نيام ...من حتي نمي دونم چطور مي خوام به تو كمك كنم
با خنده گفت امدنت كه واجب كفايي....در ثاني حتما بايد بياي .... بعدشم نگران نباش به موقعش مي فهمي چطور مي توني بهم كمك كني
-حالا چرا انقدر زود امدي دنبالم نكنه مي خواي زودتر از همه بري اونجا
شهاب - نه همچين زودم نيست تا تو بري ارايشگاه و بياي فكر كنم ديرم بشه
ارايشگاه ؟
اره
دوباره براي چي؟ من كه .....
شهاب - ای بابا همينطوري كه نمي شه امد مهموني اونم این مهموني ...رويا از ارايشگاه برات وقت گرفته
-رويا هم مياد؟
شهاب - نه
تا رسيدن به ارايشگاه ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد
كمي مي ترسيدم نمي دونم این ترس لعنتي چي بود كه عين خوره افتاده بود به جونم هر كاري كه مي خواستم بكنم این ترس بود كه اول ميومد جلو و تمام وجودمو مي لرزوند.بعدم تا نيششو نمي زد گورشو گم نمي كرد كه نمي كرد
پس بهترين كار اينكه نترسي ....نترس دختر قوي باش....اره قوي مثل كوه قوي باش
و بعد در حالي كه نفسمو با غم مي دادم بيرون گفتم زرشك..... اگه تو مثل كوه قوي بشي ....شانس بيار خودتو تا اونجا خيس نكني كلي هنر كردي دخي
به شهاب نگاه كردم چقدر اروم بود و مطمئن .... انگار مي دونست امشب به هدفش مي رسه ....كاش منم مثل اون دل شير داشتم
كه چي بشه دل شير داشته باشي ...لابد مي خواستي با دل شيريت بري به جنگ مژي و فريده.....چه مي دونم الان مخم هنگيده.....اخه كي مخت فعال بوده كه حالا بهنگه ...
اوه چقدر دارم چرت و پرت مي گم..... خدا روشكر كه نمي تونه مخمو بخونه وگرنه اصلا بهم محل سگم نميداد با این مغز بكرم
شهاب - خوب خانومي من يه ساعت ديگه ميام اينجا دنبالت
-ببين ميشه يه چيز بگم
شهاب - باز چي شده....خواستم دهن باز كنم كه ..... فقط نگو نميام و بي خيال مهموني شو تو برو منم باي كه جون تو اصلا راه نداره
-اصلا
شهاب - اصلا
-خيل خوب پس تا يه ساعت ديگه
با خنده يه ساعت ديگه
نه .......اينم نمي دونم خروسشه... مرغشه .... هنوز يه پا داره و از خر شيطون پايين امدني هم نيست.
خوب با اطمينان مي تونم بگم این دفعه كه رفتم ارايشگاه نه ترسي داشتم كه به جونم بيفته و نه خجالتي كه از سرو روم بباره و از همه مهمتر ديگه قرار نبود درد بند انداختنو تحمل كنم.
(واي و اما از همه مهمتر دل خوانندگان رمانو هم يه دل سير شاد كردم و گذاشتم يه اب خوش از گلوي نيلا جون كه الهي درد و بلاش بخوره تو سر دوس پسرش (نيلا... به خدا من دوست پسر ندارم) حالا.........(نيلا... ای زهرمار حالا )خوب باشه فهميديم بچه مثبتي .............رد بشه )
بعد از كار ارايشگر نگاهي به خودم انداختم با ارايشي كه رو صورتم انجام داده بود چهره ام كمي تغيير كرد . و به قول خانوم رحيمي با نمك شده بودم
البته ازش خواسته بودم ارايشمو زياد غليظ نكنه كه زياد تو ذوق بزنه
كارم بيشتر از يك ساعت طول كشيده بود وقتي از ارايشگاه امدم بيرون شهابو ديدم كه منتظرمه
-سلام ببخش دير شد
(در حالي كه نگام مي كرد) سلام منم تازه امدم زياد منتظر نشدم
بعد از گذشت 10 دقيقه
-راستي ادرس داري؟
شهاب - پس دارم كجا ميرم
-خوب پرسيدم اخه تو كه ادرس مهموني رو نداشتي
شهاب - دباغ كار منم پيدا كردن همين چيزاي مجهوله
-چه خوب پس واقعا كار درستي
شهاب - تازه فهميدي
-نه تازه نفهميدم ولي هنوز يه سوال تو ذهنم هست
شهاب - چي؟
- تو كه كارت پيدا كردن چيزاي مجهوله يه لطفي كن و این سوال مجهول منو هم جواب بده
شهاب - باشه اگه بتونم چرا كه نه
چطوره كه تو همه كار مي توني بكني هرجايي كه بخواي مي توني بري ...ولي نمي توني بدون بليت سوار اتوبوساي واحد بشي....
در حالي كه چونمو مي خاروندم....... باور كن هر چي فكر مي كنم به جواب قانع كننده ای نمي رسم
ديدم كه سريع گوشه خيابون پارك كرد و به طرف من برگشت
شهاب - ژاله تو مشكلت با این بليت اتوبوساي واحد چيه ؟
-هيچي بخدا
شهاب - پس چرا به این بليت گير دادي
اب دهنمو قورت دادم ...فقط سوال بود به جون تو ....باشه ديگه نمي پرسم
با نگاهي كه توش هم خنده هم جديت موج مي زد به هم نگاه كرد
-دير مي شه ها نمي ري
چيزي نمونده بود كه از خلي زياد من سرشو بكوبه به فرمون ولي به همون لبخند هميشگيش اكتفا كرد و راه افتاد
وبلاگ رمان