عشق کیلویی چند27
سامان- فردا امشب عروسی ی دوستامه که مال اصفهانم هست منم دعوت کرده بود که بهش گفتم اگه بتونم مرخصی بگیرم میام حالا هم که تو هم اینجا یی باهم میریم نظرت چیه ؟
من – عالیه خوب پس بریم ی ناهار بخوریم بعدم بریم خرید.
سامان – باشه . بزن بریم می برمت جایی ی بریون بهت میدم که حال کنی!!!
من – جووووووووونم بریون
سرعتش رو زیاد کرد و رفتیم طرف شهر.
من – بابا ی آهنگ باحال بذار حال کنیم.
سامان – چشم تو جون بخوا
از جای سیدی ی سیدی در آورد و گذاشت توی دستگاه
سامان – آماده ای پایه سرعتی؟
من – چه جورم
توی قلبم گیری
تو هیجا نمیری
بدون تو همیشه
پیش من اسیری
بیا پیشم باشو
تا ابد مال ما شو
توهمینجا می مونی هیچا نمیری
رتسوووووووو
حالا بیا هستم و با عطر تو مستم
نزن زیر حرفت که جونمو به تو بستم
توهمینجا می مونی دیونتم می دونی
نباشی من دلگیرم اگه تو بری می میرم
باسرعت بالا داشتیم میرفتیم
من – یهووووووووووووووووووووو سامانی عاشششششششششششقتمممممممممم
سامان – ما بیشتر کوزت جااااااااااااان
من – لیاقت نداری که کسی بهت ابراز علاقه کنه که باید عاشق همون سگ همسایتون بشی .
سامان – کی گفته من عاشق اونم.
من – خودت تو خواب گفتی.
سامان – وای آرزو ندیدیش اینقده ناز و ملوسه می خواب به همسایمون پیشنهاد بدم اگه میفروشه ازش بخرم.
من –خلی دیگه کاریت نمی شه کرد
سامان – نفرمایند ما کوچیک شمایم شما استاد مایی.
من – ما اینیم دیگه خونوادتن به هم رفتیم .
سامان – خوب رسیدیم من برم بریونا رو بگیرم و بیام
سامان رفت و منم توی ماشین منتظرش بودم که بیاد ی نیم ساعتی معطل شدیم ولی بالا خره اومد.
سامان – خوب خوب خوب سرورم امر کنه کجا برم؟
من – بریم پل خاجو .
سامان – چششششششششششششششم .
میدونستم سامان واسه این که حال منو عوض کنه داره به حرفم گوش میده ولی بیچاره نمیدونه من اصلا ککم هم نمی گزه(بیا ببین 7ماه دو باره نبودم فکر کردم آدم شدی ولی نه انگاری هرچی بگذره خلگیات بیشتر میشه........وای مریم جون اومدی دلم واست تنگیده بود....... بده خیات گشادش کنه)
ماشین رو نزدیک پل پارک کردو پیاده شدیم
من – وای سامان چقدر اینجا قشنگه میای بریم زیر پل؟
سامان – بریم عسییییییییسم.
من – پس بریم عشششششششخم .
باهم رفتیم زیر پل خیلی باحال بود بر خلاف اطرافش که گرم بود زیر پل خنک بود توی یکی از حفره هاش نشستیم
من – سامان یالا کشنمه بده بخورم.
سامان – چی بخوری من که فعلا دستشویی ندارم .
من – بیشعور اون کوفتی مه خریدی رو می گم.
سامان – هااااااااااااان وفرما .
شروع کریم به خوردن وای چقدر گشنم بودو نمی دونستم تا ته غذام رو خوردم سرم رو بلند کردم دیدم سامانم داره تند تند میچپونه تو دهنش حالا نمی دونه تو دهنش میذاره یا داره می کنه تو چشمش.
من – وا سامان داری چیکار می کنی.
سامان – اهههههه لعنتی آخرش بردی!!!!
من – وا چیو چرا چرت و پرت می گی ؟؟؟؟؟
سامان –مگه مسابقه نبود؟
من – چی مسابقه . وزدم زیر خنده حالا نخند کی بخند.
من – دیوونه من از بس کشنم بود داشتم تند تند می خوردم
سامان – نه بابا چیییییییییییی می گی (عین علی صادقی توی فیلم 3در4)
من – والللللللللللا
سامان – منو بگو داشتم خودم رو خفه می کردم ازت ببرم ولی آخرشم نشد. حالا ولش کن هستی یه بازی بکنیم؟
من – چه بازی؟
سامان – ببین این ستون های پل رو می بینی گوشش فرو رفته ؟ هر چهار جهتش باید به صورت ظرب دری وایسیم آروم توی اون طرف که من ایستادم حرف می زنم توهم طرف خودت گوشت رو می چسبونی هرچی گفتم شنیدی بلند می گی باشه یعنی باید داد بزنی .
من – باشه بهش میاد باحال باشه.
رفتیم سر جاهای مشخص شده ایستادیم .گوشم رو چسبوندم به همونجا که مییگه.
سامان – آماده ای؟
من – آره . بگو . و واسه این که تمرکز کنم هخم کردم.
صدای سامان – منگل خانم اخماتو واکن . حالا ی نگا به ما کن.
من یهوووووو آمپر چسبوندم .
من با داد – حالا من منگلم هااااااااان سامان الان حسابت رو میرسم صبر کن .
سامانم فرار رو بر قرار ترجیح داد و دفرار همون موقع ی دسته توریست ریختن سرم حالا عکس نگیر و کی بگیر منم ژست های فرا وووووووون میگرفتم .
پیرزن خارجیه – یو بیوتیفول .
من – سنکیو . الهی ناز شی پسر نداری بیام عروست شم گووگوولی مگولی.
همون موقع سامانم اومد پیشم .
سامان – چان مادرت نزنیا .
من – چشمممممم داداش گلم پایه ای یکم سر به سر این خارجیا بذاریم؟
سامان – پایتم .
سامان – هاییییییییی وایییییییی بای بایییییییی .
یهو ی پسره که گپی خارجیا بود گفت:
پسره – سلام خوبید منم خوبم .
من – وای سامان این که خارجی نیس .
پسره – من مترجمشونم .
من – اوا راست می گید؟
سامان – می خواید اطلاعات مفیدم رو در اختیارتون بذارم؟
پسره – بفرمان .
سامان – یعنی هر چی بگم ترجمه می کنید؟
پسره – بله .
سامان – اهم بس به اون پری خوشگله بگو خواهشن انگشتش رو از دماغش در بیاره تا شروع کنم .
پسره که خندش گرفته بود یه دستمال گرفت طرف یکی از همون پیره زن خارجیا که انگشتش رو تا موچ کرده بود توی دماغش .
سامان – سلوووم خوب بیدید نبیدید هم به مو ربتی نداره .
هاااا ای پل و که و بینی خیلی قدمت داره ای پل ب جد مو بر می گرده ها راس وگو یم باور نداری ا این کزت و پرسید ایی پل مال زمان پدر بزرگ پدر بزرگ پدربزرگ پدر پدر پدر پدر پدر مو بیده هو یعنی او ای پل رو ساخته ای پل سال ها پیش که ای شما ها که ایشالاه به زمین گرم وخورید که این ایران مو رو تحریم کردید که من ی جفت گیوه می خریدوم 7 هزار تومن حالا باید70 تومن بخورم
حا داشتم می گفتم سال ها پیش که ماشین هایی که شما فرنگیو ساحتید و وارد ایران کردید چون تعدادشون کم بود از روی همین پل رد می شد ولی چون تعدادشون زیاد شد دیگر اجازه ی عبور ماشین ندادند .
ای شیر سنگی رو که می بینید ها اوطرف پل هم یکی از این ها هست شوووووووم که می شه چشمان ای شیرووووو برق وزنه.
(سامان رو به یکی از پیره زنا گفت)هوووووووووووی خوشگل خانم انگشتت رو از دماغت در بیار .
سامان – آقا شما یکی یه جعبه دئستمال کاغذی واسه اینا بخر وضعشون خیلی خرابه .
ادامه دارد.................
منتظر نظراتون هستم
وبلاگ رمان