عشق اطلسي1
می خواست چشمهامو برای همیشه ببندم چون یاد آوری تلخکامی هاش جز رنج و عذاب چیزی برام ن
داشت دردم از همه ی دنیا این بود که کسی دردم و نمی فهمید هر موقع تو خودم بودم لقب افسرده رو
بهم میدادند و هر موقع شاد بودم و میخندیدم میشدم جلف !
نمیدونستم ادامه ی زندگی برام میسر هست یا نه؟!
به قول عمو پیمان که می گفت : اگه اینجوری ادامه بدی چه بخوای چه نخوای دیگه ادامه دادنم میسر
نمیشه و یه جایی تابلو ایت و میزارن جلوت و میگن خوش اومدی سفر به سوی آخرت .
تنها کسانی که دردمو میفهمیدند عمه پونه بود و عمو پیمان دوقلوهای بیست و هفت ساله ای که اونا
هم از دست زور گویی های آقابزرگ یه خونه ی مجردی واسه خودشون گرفته بودند و تنها زندگی میکردند
تو خونه ی خودمون غریب نبودم اما از غریبی میترسیدم مامان که یکی بود از خودم غریبتر و نیاز به
محبت و دلجویی دیگران داشت من هم بخاطر تنهایی و سکوت مطلق خونمون دلم نمی اومد تنهاش
بزارم و زیاد پیش پونه و پیمان برم داداش احمد هم که طفلک از همه جا بی خبر دور از ما داشت برای
گرفتن فوق لیسانس توی انگلیس تحصیل میکرد ، داداش احمد با سی سال سن درست ده سال از من
بزرگتر بود به همین خاطر احساس امنیت خاصی با وجود اون بهم دست میداد اون حس مردسالاری ای
که توی همه ی مردهای خاندان ما بود و به ارث نبرده بود و همین باعث میشد حس نزدیکی بیشتری رو
باهاش داشته باشم هرچند دور بود اما ایمیل ها و نامه هایش همیشه راهنما و راهگشام بودن هر وقت
میخاستم برم خونه ی عمو پیمان و عمه پونه باید کلی دعا میکردم و صلوات میفرستادم تا آقا بزرگ باخبر
نشه آخه گفته بود ما حق نداریم پا تو خونه ی اونا بزاریم چونکه مثلا از دست اونا بخاطر جدا کردن
خونشون ناراحت بود اون اوایل که حتی توی خونه ی خودشونم راشون نمیداد ، چند وقتی بود که به
نوعی اجازه رفت و آمد رو به اونا داده بود و تازه به قول خودش بزرگواری کرده که اجازه داده دختر و پسرش
به خونش برن. غصه های دلم اونقدر زیادن که نمیدونم از کجا باید شروع کنم فقط میدونم قشنگ ترین و
اولین خاطره ی خوش زندگیم برگشتن متین از انگلیس بود . متین و داداش احمد در یک رشته و یک
دانشگاه درس میخوندن هرچند انتخاب رشته و محل تحصیلشون هم بنا به صلاحدید آقابزرگ بود!
متین پسر عمو پرویز و دو سال از احمد کوچیکتره که هر دو باهم تو انگلیس در رشته ی شیمی تحصیل
کرده بودن هوش متین توی فامیل سرآمد همه بود و به همین دلیل در بیست سالگی با بورسیه ای که
عمو پرویز با هزار دنگ و فنگ براش ردیف کرده بود و گرفت و برای تحصیل به لندن رفت و تا مقطع فوق
لیسانس ادامه داد داداش احمد دو سال از متین دیرتر برای تحصیل به اونجا رفت آخه قبل از اون باز هم به
صلاحدید آقابزرگ رشته ی متالوژی رو در دانشگاه تهران تا مدرک لیسانس به اتمام رسونده بود و بعد بنا
به خواست آقابزرگ مجبور به رفتن به لندن شد و همین باعث شد تا همکلاسی عزیزشو که گهگداری
توی دفتر خاطراتش اسمشو دیده بودم و برای همیشه از دست بده گلناز بعد از رفتن داداش احمد با
همکلاسی دیگرشون ازدواج کرد و داداش احمد من با یه شکست اونم از نوع عشقی مواجه شد.اینها
همش از لطف بیکران و محبت بیش از حد آقابزرگ بود که شامل تک تک ما شده بود
امتحانات پیش دانشگاهیمو داده بودم و باید خودمو برا کنکور آماده میکردم داداش دائم باهام تماس
میگرفت و ازم میخواست تمام تلاشمو برای موفق شدن بکنم انتخاب رشته ام بیشتر از همه مورد قبول
متین قرار گرفته بود و این از همه چیز برام مهمتر بود خوب میدونستم که متین دوست داشت تو رشته
فیزیک تحصیل کنه اما آقابزرگ اجازه نداده بود و من هم برای خوشحال کردن اون شایدم برای جلب توجه
اون بود که اولین انتخاب رشته ام رو فیزیک کاربردی زدم توی اتاق بودم و خودمو حسابی سرگرم درس
خوندن کرده بودم که صدای در اتاق رو شنیدم :
- اجازه هست بیام تو ، خانم خر خون؟
از هیجان جیغ کوتاهی کشیدمو به سمت در دویدم و خودمو انداختم بغل عمو پیمان ، کنارم زد و با اخم
گفت :
- بکش کنار خانم ، این کارا چیه ؟ بجای سلام کردنته؟
سلام کردمو گفتم : وای عمو نمیدونی چقدر به موقع رسیدی ؟ اینقد بهت نیاز داشتم که نگو و نپرس
با درماندگی سرشو خاروند و گفت : وای نکنه می خوای بگی باز توی ریاضی اشکال داری؟
بوسیدمشو گفتم : دقیقا زدی تو هدف!
کنارم زد و گفت : بابا بزار حداقل بیام تو اتاق
پشت سرش در و بستمو پرسیدم : راستی عمه کجاس؟
-خونه ی گله نوجاس! چه میدونم کجاس؟ حتما مدرسه اس دیگه
عمه پونه معلم زبان انگلیسی یک دبیرستان دخترونه اس و عمو پیمان معلم ریاضی یه دبیرستان
پسرونه و هر دو برای من به درد بخور.
- بیا ، بیا بشین یه فکری به حال این مسئله های مسخره بکن
اخمی کرد و گفت : مسخره خودتی و هفت جدو آبادت ، بار آخرت باشه به مسئله های شیرین ریاضی
توهین میکنی ها تو کودنی به این طفلکها چه ربطی داره؟
- اصلا باشه من کودن ! آقای مخ لطفا بیا این مسئله های شیرین و حل کن
داشتیم باهم ریاضی کار میکردیم که سر و صدای پونه رو از بیرون شنیدم بی اراده مثه فنر از جام پریدمو
رفتم بیرون پیمانم پشت سر من .تا همدیگرو دیدیم پریدیم بغل همو با هم چرخیدیم صدای پیمان در اومد
و گفت :
- بسه بابا خیلی دوس دارید بچرخید برین پارک سوار چرخ فلک شین سرمون گیج رفت بابا بشینین
پونه گفت : چیه زورت میاد؟
- آره خیلی زورم میاد اونقد که الاناس بالا بیارم
- اه عمو حالمون بهم خورد لوس نشو دیگه
صدای تلفن بلند شد و مامان جواب داد:
سلام احوال شما ، خوب هستید؟...ممنون همه خوبن سلام دارن زری جون چطورن؟ آقا مهرداد
خوبن؟.... بله ، بله ، حتما ... خواهش میکنم ... هستیم بله ... قدمتون سر چشم آقا بزرگ هم
همراهتون تشریف میارن؟...خواهش میکنم سلام برسونید خدانگهدار
هر سه تایی وارفتیم
هر سه تامون وا رفتیم مامان نگاه نگرانی به عمو و همه انداخت و گفت : اینم از شانس ما !
پیمان خندید و گفت : مهم دیدن شما بود دوست داشتیم داداشم ببینیم که قسمت نشد !
عمه پا شد و قصد رفتن کرد ، با درموندگی و ناراحتی گفتم : تورو خدا یه خورده دیگه بمونید همین الان
که نمیان !
پونه در جوابم گفت : نه عمه جون بزار بریم اینجوری مطمئن تره به قول زن داداش اینم از شانس ما !
این قانونی بود که آقابزرگ وضع کرده بود که تا آقابزرگ اجازه نداده کسی حق نداره با اونا ارتباط داشته
باشه هر چند توی این مورد بابا به حرف آقابزرگ نبود و نهونی با اونا ارتباط داشتیم .
نزدیکهای نه شب بود که مهمونامون رسیدن
همراه با مهراد برای چیدن میز شام به کار افتادیم ، مهراد پسر عمو پرویز و برادر کوچکتر متین بود که
بیست و چهار سالداشت و به خواست آقابزرگ کامپیوتر خونده بود و توی یه شرکت کامپیوتری مشغول به
کار بود چهره ی بامزه ای داشت ولی نه به جذابیت چهره ی متین از کنارش بودن راضی بودم چون برادر
متین بود عمو و زن عمو رو هم دوس داشتم اما بیش از حد به حرف آقابزرگ بودن و کمی با ما که به قول
آقابزرگ آستین سر خود بودیم ، کج خلقی میکردند البته بیشتر عمو چون زن عمو زن ساده و خوبی بود
توی خودم بودم که صدای مهراد بیرونم آورد
- به جای فکر کردن نوشابه ها رو بریز توی پارچ و ببر سر میز تنبل خانوم !
خیلی با من احساس راحتی میکرد و این هم تا حدودی منو عذاب میداد در جوابش خندیدم و گفتم : تا
تو غذا رو ببری من هم نوشابه ها رو میارم
وقتی همزمان از آشپزخونه به میز ناهار خوری رسیدیم آقابزرگ برامون کف زد و با خنده گفت :
- الحق که جفتتون کدبانوهای خوبی هستین !
مهراد اخمی کرد و گفت : داشتیم آقابزرگ ؟!
آقابزرگ خندید و گفت : خب من اینو میگم تا به تو بر بخوره و دیگه پا نشی به زن ها کمک کنی !
توی دلم به آقابزرگ خندیدم آخه اون از اینکه مردها توی کار خونه به خانومها کمک کنن بدش می اومد و
می گفت : مردی گفتن زنی گفتن
تا آخر شام مهراد صحبتی نکرد ولی آقابزرگ تا تونست از برتری مرد صحبت کرد و فخر فروشی کرد
شام رو که خوردیم تا مهراد یه بشقاب رو گذاشت رو یه بشقاب دیگه آقابزرگ صداش زد و گفت :
- مهراد جان بیا بشین پیش ما آقایون !
با ناراحتی نگاهی کرد و گفت : بخشید دلم می خواست کمک کنم تا زودتر بری و به درسات برسی
اما ...- نه تو برو من خودم جمشون میکنم برو دیگه ! الانه که محمد شاه قاجار عصبانی بشه ها
خندید و چشمکی زد و رفت دوست داشتنی بود اون هم مثه احمد و عمو پیمان و متین با بقیه مردای
فامیل فرق داشت فقط به قول خودش اون و متین کمی از ما بیشتر در مورد آقابزرگ کوتاه می اومدن و
سعی می کردند احترامشو نگه دارن به قول متین اگه اونام مثه ما باشن آقابزرگ افسرده می شه و
سکته میکنه چون دیگه از پسرا کسی نمیمونه تا تحویلش بگیره . مهراد رفت و من میزو جمع کردمو بردم
آشپزخونه خوشبختانه زحمت ظرفارو مامان و زن عمو کشیدن و منم با خیال رحت رفتم اتاقم تا شروع
کنم به درس خوندن آخه تا کنکور سه روز فرصت داشتم به مامان و عمو و عمه و متین و احمد قول قبولی
رو داده بودم با درسام درگیر بودم که صدای درو شنیدم مهراد بود اجازه گرفت و وارد شد و روی تخت
نشست و گفت : میدونم درس داری ولی مأمورم و معذور!
نگاهی با تعجب بهش کردم و گفتم : چطور مگه ؟
- آقابزرگ صدات میکنه کارت داره .
وارفتم ، به حال من خندید و گفت : ببخش ولی من بی تقصیرم !
- میدونه دارم تو اتاق درس میخونم ؟
با ناراحتی سرشو تکون داد ، با صدای لرزون گفتم : وای دوباره یه دعوای دیگه !
وبلاگ رمان