پرشان.15
با دیدن آن بودن مرد بارونی لبخندی رو لبام نشست
- salam pari khanom ! fekr nemikardam emshab biyai
!
-
salam . chera ?
-
akhe pish man sabegheye gheib shodan dari !!!!!!!!!!!!!
-
hanoz nemikhay begi ki hasti ?
-
sabar dashte bash ! hala zode .
- hade aghal bego mano az koja mishnasi !
- barmigarde be 4 sal pish !
چهار سال پیش ؟؟؟؟؟؟ خدا پدرش و بیامرز من یادم نمیاد ظهر چی خوردم که چهار سال پیش یادم بیاد .
- nemishe bishtar rahnamaei koni ?
- tabeston ghabl az pishet ba ham ashna shodim.
تابستون سالی که می خواستم برم پیش دانشگاهی ! اه بمیری خوب بگو کی هستی دیگه .
- khob hala baad az 4 sal in harfa baraye chiye ?
- akhe on moghea hamo nemididim vali in roza dige kheyli kam hamo nemibinim .
- ya hamin alan migi ki hasti ya dige bahat harf nemizanmo nemiam .
- miyai pas ta farad shab .
از دستش می خواستم خودمو بکوبم به دیوار ! لعنتی !!!!!!!!!!!!!!!!
**********
- پرشان اینجا نوشته به یه آبدارچی با 2 سال سابقه ی کار نیازمندیم حالا تو که سابقه نداری و چیکار کنیم !
با روزنامه ی توی دستم زدم توی سرش و گفتم :
- آرام اعصاب ندارم همچین میزنمت که از هستی ساقط شیا .
- ای بابا یه چیزی گفتم آب و هوامون عوض شه .
روزنامه رو پرت کردم روی زمین و همینطور که داشتم می رفتم سمت آشپزخونه تا یه لیوان آب بخورم گفتم :
- 4 روزه دارم دنبال کار می گردم ولی انگار قحطی اومده ، یکیشون میگه ما تموم وقت می خوایم ، یکیشون میگه مدرکتون با کار ما جور درنمیاد ، یکیشون میگه کوفت میخوایم ای بمیرید همتون حالا من چیکار کنم .
آرام از توی هال داد زد :
- پرشان بیا این عالی گوش کن نوشته به یه منشی نیمه کار که مسلط به تایپ باشد نیازمندیم .
- اگه شانس منه قبل از من این کارم به یکی دیگه دادند .
- حالا بیا زنگ بزن ضرر که نمی کنی !
- خیلی خوب شمارشو بگیر اومدم .
با گفتن الو تلفن و از آرام گرفتم :
- الو سلام ببخشید در رابطه با آگهیتون مزاحم شدم .
- بسیار خوب خانم امروز ساعت 4 تشریف بیارید تا مصاحبه کنید .
- ببخشید آدرستون همینه که این پایین نوشته شده ؟
- بله به همین آدرس بیاید .
- خیلی ممنون .
- خواهش می کنم .
و تلفن و قطع کرد ، با خوشحالی پریدم بغل آرام و گفتم :
- امروز عصر ساعت 4 باید برم برای مصاحبه .
**********
- سرو وضعم خوبه !
- آره برو به سلامت آیه الکرسب هم یادت نره بخونی .
- باشه باشه خداحافظ .
به سفارش آرام یه لباس خیلی ساده پوشیدم و یه آرایش ملیح کردم البته خودمم خیلی موافق سرو لباس عجیب و غریب نبودم ولی خوب آرام خیلی بهم کمک کرد .
از اونجایی که مامان ملی حتی اجازه نداد ماشینمم با خودم بیارم و به طرف آدرسی که پایین روزنامه بود براه افتادم .
عجب شرکت خوشگلی ، خداجون یه کاری کن اینجا دیگه استخدام شم !
- سلام
خانم مسنی که پشت میز نشسته بود بهم نگاه کرد و با لبخند گفت :
- سلام بفرمایید .
- برای مصاحبه اومدم .
- باشه عزیزم بعد از این دو تا خانم شما برو داخل .
روی یکی از صندلی های اونجا نشستم و به اون دوتا دختر چشم دوختم ، یکیشون که یه تیپی زد بود و چنان آرایشی کرده بود که فکر کردم اومده عروسی جوری هم آدامسش و میجوید که آدم چندشش میشد ، اون یکی هم خیلی کم سن و سال به نظر میرسید شاید 17 یا شاید 18 سال .
با باز شدن در خانمی از اتاق خارج شد به قیافه اش دقیق شدم همچین راضی نبود خوب انگار این قبول نشده .
همون دختره که داشت آدامس میجوید رفت داخل دفتر و به دو دقیقه نکشید که اومد بیرون و چنان در و بهم کوبید که همه جا خوردیم و با اون کفشای پاشنه بلندش از دفتر خارج شد . دختر کم سن و سال که رفت داخل اتاق خیلی طول کشید بخشکی شانس نخیر دختره استخدام شد ، تا در باز شد تموم صورتم چشم شد روی چهره اش ، شادی توی چشماش پرواز می کرد !
- خانم بفرمایید داخل .
چند ضربه به در زدم و با شنیدن بفرمایید داخل شدم .
- بفرمایید بشینید خانم .
نگاهی به مرد جوانی که پشت میز نشسته بود و 28 ساله میزد کردم ، سرش زیر بود و صورتش و درست نمی دیدم ولی آدم خوش پوشیه و باید خوشگلم باشه .
- گفتم بشینید .
با این حرفش به خودم اومدم و فوری نشستم ای گندت بزنند پرشان اگه تونستی دو دقیقه آبروریزی نکنی .
- اسم ، فامیل ، مدرک .
- پرشان پویان ، دانشجوی مدیریت .
- بسیار خانم پویان پس ما درمورد شما با مشکل بر می خوریم .
- چه مشکلی ؟
- شما دانشجو هستید و فکر نکنم بتونید از عهده ی کار عصر بربیاید .
- نخیر من صبح ها کلاس دارم و عصر برام هیچ مشکلی وجود نداره ! رستش من به این کار نیاز دارم .
سرش و بالا کرد و برای اولین بار چشم توی چشم شدیم چشماش یه قهوه ای روشن خاصی بود ، صورتش سفید و سه تیغه کشیده ، دماغ و لبشم معمولی !
- بسیار خوب خانم پس این فرم و پر کنید .
فرم و از دستش گرفتم و داشتم یکی یکی سوالا رو جواب می دادم که گفت :
- شما می تونید از فردا سرکار حاضر بشید .
با تعجب نگاش کردم که گفت :
- چی شد خانم ! استخدام شدن اینقدر تعجب برانگیزه .
- یعنی شما منو استخدام کردید ؟
- فکر کنم از حرفام همین و میشه فهمید .
- وای خیلی ممنون .
- پس فردا قرارداد یک ساله رو هم امضا کنید .
- نه نه من به این کار فقط یک ماه احتیاج دارم .
اینبار تعجب بود که توی چشمای اون ظاهر شد .
- یعنی با یک ماه کار کردن شما توی این شرکت مشکلتون رفع میشه .
- بله .
کمی فکر کرد و گفت :
- بسیار خوب پس فردا ساعت 2 منتظرتون هستم امیدوارم سر موقع سر کار حاضر شید .
**********
وقتی داشتم بر می گشتم یه جعبه شیرینی خریدم و با خوشحالی به سمت خونه رفتم .
- کیه ؟
- باز کن آرام خانم که من اومدم .
آرام در و باز کرد و من پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم .
- چی شد ؟
- استخدام شدم .
- بروووووووو!!!!!!!
- به جان تو ، بفرما اینم شیرینی .
آرام جیغی زد و پرید بغلم ، هردو با خوشحالی یه جعبه شیرینی رو خوردیم اونقدر که دلمون و زد.
- وای پری من امشب دل درد می گیرم .
- نترس بادمجون بم آفت نداره .
- غلط کردی من مثل گل ظریفم ممکنه صدمه ببینم .
- تو فرصت کردی برای خودت نوشابه باز کن .
بعد از رفتن آرام پریدم توی رخت خواب و پتو رو تا گلوم کشیدم روی خودم ، یک لحظه بیاد مرد بارونی افتادم ولی اعتنایی نکردم باید تنبیه میشد چون خیلی بخودش اطمینان داشت منم که خسته و فردا میخوام برم سرکار پس حوصله ی معما حل کردن ندارم .
چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم آخه از فردا راه های جدید برای طی کردن جلوی روم بود .
- آرام من دیگه میرم بای .
- موفق باشی .
فوری خودم و به ایستگاه رسوندم ، وای که دارم نفس کم میارم بابا حداقل یکی پنجره رو باز کنه !
با ایستادن اتوبوس خانم چاقی که کنارم ایستاده بود خواست پیاده شه حالا نگو خودش باربی وسیلهاشم دوبرابر خودش هی باهاش راه و باز می کرد ، آخیش یکم جا باز شد .
- اووووووووی در و باز کن دست و پام شکست ، حواست کجاست .
یکدفعه با دیدن صحنه ای که جلوم بود پقی زدم زیر خنده ، وسیله ها و نصف بدن خانم بیرون بود نصفشم هنوز داخل اتوبوس و میون در گیر افتاده بود . صحنه اش اونقدر خنده دار بود که نزدیک بود از خنده کف اتوبوس ولو بشم .
- من نمیدونم کدوم آدم احمقی بهت گواهی نامه داده تو که یه باز کردن در و بستنش و بلد نیستی بخود کردی پشت فرمون نشستی .
- خانم من اصلا بلیط و هیچی از شما نخواستم فقط تو رو خدا کوتاه بیا .
و بعد از این حرف راه افتاد .
توی ایستگاه نزدیک شرکت پیاده شدم و در حالیکه هنوز بیاد اتفاق چند لحظه ی پیش خنده ای می کردم به شرکت رسیدم .
با دیدن ساعتم که تا 5 دقیقه ی دیگه 2 میشد خودمو انداختم توی آسانسور و خودم و به طبقه ی 3 رسوندم .
با دیدن دختر دیروزی که پشت میز منشی نشسته یک لحظه ایستادم و بعد به سمتش رفتم .
- سلام .
سرش و بلند کرد و با خوشرویی گفت :
- سلام بفرمایید ؟
- فکر کنم از امروز با هم همکاریم .
دستش و به سمتم دراز کرد و گفت :
- پس شما خانم پویانید خوشبختم .
دستش و به گرمی فشردم و گفتم :
- بهم بگو پرشان ، منم خوشبختم .
- منم صبام .
- اسم قشنگی داری .
- مرسی .
- راستی آقای رییس هست .
- اوخ اوخ خوب شد گفتی ، آقای سهیلی گفتند هرموقع شما هم اومدید بریم اتاقشون .
- پس بریم .
صبا جلو افتاد و من پشت سرش ، چند ضربه به در زد و با بلند شدن صدای بفرمایید هر دو داخل شدیم .
- آقای سهیلی فرموده بودید هرموقع خانم پویان اومدند هردو بیایم اتاقتون !
- بسیار خوب خانما لطفا بشینید .
با نشستن هردومون روی مبل سهیلی شروع کرد به حرف زدن :
- از ساعت 8 صبح تا 2 رو خانم احسانی و از ساعت 2 تا 7 هم خانم پویان این مسئولیت و به عهده دارید ، من از اینکه هر کدوم از شما سر ساعت مقرر سرکارتون حاضر نشید واقعا عصبانی میشم و باهاتون برخورد میشه ، قرار های صبح و عصر باید هر روز روی میزم باشه و پرونده ها و کارها هم مرتب و منظم باشه ، و این رو هم یادتون باشه که کنجکاوی و فضولی توی این شرکت ممنوعه ، و از کارهایی که توی این شرکت انجام میشه ، قرداد ها و هر چیز دیگه اصلا خوشم نمیاد که در بیرون صحبت بشه ! و در آخر بهتره سرتون به کارهای خودتون باشه و کاری که ازتون خواسته میشه رو به نحو احسن انجام بدید .
بابا این دیگه کیه ؟ آخه این حرفا یعنی چی ؟ حالا انگار میخواد توی این شرکت چیکار کنه ؟ نکنه یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس ؟ اه ول کن من که یه ماه بیشتر اینجا نیستم پس به من چه !
- تفهیم شد خانم پویان .
- بله بله روشنه !
- بسیار خوب پس با خانم احسانی برید بیرون تا براتون همه چیز و توضیح بدهند .
هردو از جامون بلند شدیم و از اتاق سهیلی بیرون اومدیم .
- پرشان جون شماره ی 2 وصل میشه به اتاق رییس ...........
صبا داشت برام شماره هایی که به اتاق های دیگه وصل میشد می گفت و یه چیزایی که نمیدونم درمورد چی توضیح میداد که صد البته من گوش نمیدادم ، هنوز فکرم مشغول حرفای سهیلی بود اصلا توی این شرکت چیکار می کنند ؟ کوتاه بیا دختر خوشت میاد برای خودت دردسر درست کنیا ، ولش کن بیا بچسب به کارت بزار این یک ماه بی سر و صدا تموم شه . ولی آخه ...........
- متوجه شدی ؟
با گیجی نگاهی به صبا انداختم و گفتم :
- چی رو ؟
- ای بابا پس من یک ساعته دارم اینا رو برای خودم مرور می کنم .
- صبا اسم کوچیک این سهیلی چیه ؟
صبا لبش و گزید و گفت :
- یواش آقای سهیلی میخوای بشنوه !
- بیخیال اسمش چیه ؟
- سامان ، سامان سهیلی .
- اووووووووووم ، خوب تو چی داشتی می گفتی .
- پووووووووووف داشتم می گفتم .............
و حرفاش و از اول شروع به تکرار کرد ، اینبار با دقت همه چی رو به خاطر سپردم تا یه موقع چیزی رو از قلم نندازم .
با رفتن صبا پشت میز نشستم و سروسامانی به وضع آشفته ی میز و کشوهاش دادم ، بعد هم رفتم سراغ کامپیوتر و از زیروروش سردرآوردم .
- سلام .
با شنیدن صدای نازک و کشدار بالا سرم ، با تعجب سر از نوشته ها بلند کردم و با دیدن دختر دیروزی ابروهام رفت بالا .
- بفرمایید .
- می خواستم آقای مهندس و ببینم .
- قرار قبلی داشتید ؟
- نه عزیزم من به قرار و مدار احتیاجی ندارم .
- متوجه ی منظورتون نمیشم ! لطفا بشینید تا به آقای رییس اطلاع بدم اگر قبول کردند بفرمایید داخل . اسمتون ؟
- رزانا .
گوشی رو برداشتم .
- ببخشید قربان خانم رزانا اومدند و میخواهند شما رو ببینند .
- بهش بگو وقت ندارم .
- چشم .
- متاسفم خانم ایشون وقت ندارند .
رزانا با تیپی صد برابر افتضاح تر از دیروز از جاش بلند شد و به طرف اتاق سهیلی رفت .
- کجا ؟ مگه نشنیدید چی گفتم ؟
ولی تا اومدم خودمو بهش برسونم در و باز کرد و داخل اتاق شد .
- ببخشید آقای رییس من بهشون گفتم که شما وقت ندارید ولی .............
- اشکال نداره خانم شما بفرمایید بیرون .
نگاهی به دختر که ایستاده بود و با لبخند چندشی بهم نگاه می کرد کردم و در و پشت سرم بستم.
داشتم فهرستی برای قرار های فردا درست می کردم که با صدای جیغی نگام به سمت در رفت .
- عوضی آشغال آبروت و همه جا می برم حالا ببین ، تقصیر تو بود تو ...............
صدای کشیده ای صداها رو خاموش کرد ، با بهت داشتم به در نگاه می کردم و توی این فکر بودم که اونطرف در چه خبره که صدای تلفن روی میزم بلند شد .
- بله ؟
صدای عصبانی سهیلی بود که با عصبانیت گفت :
- فوری به نگهبانی اطلاع بده بیاند اتاق من .
- چشم .
بعد از خبر دادن به نگهبانی نشسته بودم تا ببینم ادامه ی بازی چی میشه ! خیر سرم اینم از شغل پیدا کردنم .
یکی از نگهبانا که 8 تای هیکل من بود رفت داخل اتاق و در حالیکه دستای رزانا رو گرفته بود تا از تقلاش کم کنه اونو از اتاق بیرون آورد ، نگام رفت سمت رزانا ، روسریش از سرش افتاده بود و موهای بلوندش با هر حرکتش این طرف و اون طرف میشد ، با دیدن صورتش که رد 4 تا انگشت روش مونده بود دلم براش سوخت . به سمت سهیلی که توی چارچوب در ایستاده بود و نفس نفس میزد برگشتم تا نگاه من و روی خودش دید گفت :
- از این به بعد هرموقع این خانم اومد داخل شرکت اجازه ی ورود به اتاق من و نداره ، حالا هم به جای نگاه کردن به من به صادق بگو یه لیوان آب بیاره اتاقم .
وا این چشه ؟ انگار ارث باباش و خوردم .
ساعت 7 بود که بعد از تموم شدن وقت اداری از شرکت اومدم بیرون امروز که مثلا روز اول کاری بود اونقدر نوشتم و سهیلی گوربه گور شده چپ و راست بهم ایراد گرفت و دستور داد که دارم هلاک میشم .
تا ویندوز لب تاپم بالا بیاد رفتم توی آشپزخونه تا یکم آب بخرم ، حوصله ی لیوان و اینا رو نداشتم از سرشیشه داشتم میخوردم که یکدفعه یاد مامان افتادم اگه اینجا بود تا حالا من و این شیشه آب و از خونه انداخته بود بیرون ، با یاد مامان اینا بغض کردم کاش میشد بهشون یه زنگ بزنم ولی من به مامان ملی قول داده بودم .
-
dishab montazeret bodam nayomadi ?
-
bebinam to inghadr bikari har shab injaei ?
- to chi to bikari har shab injaei
?
با دیدن جوابش لبام و بهم فشار دادم و براش نوشتم :
- man ke har shab inja nistam mesl dishab .
- are khob vaghti dor o bar adam shologh bashe vaght inja omadan nadare !
- mishe kenaye nazani ! bebinam hala mishe khodet o moarefi koni ya na ?
- bebinam to shoroa ashnaeimon o yadet miyad ?
- man aslant to ro mishnasam ke ashnaeimon yadam biyad ?
- ashnaeim ba ye soal riazi shoroa shod .
- vaaaaaaaaaaay cheghadr in loghmaro mipichoni khob bego dige .
- on moghea mazash mire ! khob man baram ye kari pash omad bayad beram ta baad
.
اگه این دیوونه جلوی دستم بود تا حالا خفه اش کرده بودم ، آخه یکی نیست به من هم بگه بیکاری هی میای به چرندیات این زنجیری گوش میدی ! ولی پرشان نیستم اگه نفهمم تو کی هستی ! آخرش کشفت می کنم .
روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم تک تک اتفاقات 4 سال پیش و دونه به دونه مرور می کردم ولی این مرد بارونی انگار توی این همه خاطره گم شده بود .
اه یکی نیست به این مامان ملی بگه گفتی تنها زندگی کنم گفتم چشم گفتی خرجت با خودت گفتم اطاعت گفتی نباید با هیچکس تماس داشته باشی گفتم هرچی شما بگید دیگه این شوهر پیدا کردنت چیه ؟ ایییییییی خدا آخه من پسر از کجا پیدا کنم .
با صدای زنگ در خودکارم و روی برگه ها انداختم و به سمت آیفون رفتم .
- کیه ؟
- باز کن منم رفیق شفیق .
در و باز کردم و دوباره نشستم پشت لیستی که داشتم درست می کردم .
- به به می بینم که داری درس میخونی !
- آره درس شوهر پیدا کنی !
آرام پقی زد زیر خنده و گفت :
- این همه درس حالا تو چرا چسبیدی به این درس ؟
- برو از اون مامان ملی بپرس یکی نیست بگه هنوز دخترای بزرگ تر از من دنبال دوست پسرشونند من باید دنبال شوهر بگردم .
- خوب حالا غر نزن بگو ببینم کیا تو لیستتند !
- فرهاد نوه ی پسر خواهر شوهر مامان ملی ، پژمان پسر خونه بغلی ، عباس ...........
یکی یکی داشتم اسم پسرایی که نوشته بودم و می خوندم که آرام داد زد :
- سیاوش سیاوش و بنویس !
فوری نوشتم سیاوش و گفتم :
- کدوم سیاوش ؟ اسم و مشخصات .
- کدوم سیاوش ! من دیدم اسم تموم پسرا رو از اول نوشتی این یکی رو ننوشته بودی گفتم از قلم نیافته ! حالا غصه نخور ایشالا یه سیاوشم پیدا میشه .
روی اسم سیاوش خط کشیدم و گفتم :
- مریضی ! آخه الآن وقت شوخی کردنه ! ولی آرام هیچ کدوم اینا به دل من نمیشینه مثلا همین فرهاد یه بار بیشتر ندیدمش که اونم از اول تا آخر بیچاره تو هوا بود !
- آخه دیوونه مگه خاله بازی این مامان بزرگی که من دیدم تا فردا صبح عروسی بچه ی تو رو دانشگاه رفته نبینه ول کن ماجرا نیست !
- وای پس من چیکار کنم 15 روز گذشته ، 1 روز که کلا خونه تکونی بود ، پیدا کردن کار هم که 5 روز وقتم و گرفت 4 روزشم که درگیر این امتحانای بی موقع بودم این 5 روزم که مدام به این سوراخ اون سوراخ سر میکشم بلکه یه پسر دم بختی پیدا بشه که انگار ملخ تخمش و خورده !
آرام یه فکری کرد و گفت :
- پری من یه چیزی بگم ناراحت نمیشی !
- درمورد چی ؟
- یه کیس خوب و آماده برای همین ازدواجت سراغ دارم !
با هیجان گفتم :
- نه بابا ناراحت چیه ؟ تو پیشنهادت و بگو من بال درمیارم .
- رضا !
- کییییییییییییییییییییی ؟
- یواش چرا داد میزنی ! رضا .....رضا رضوانی ....... تو فقط بهش بگو اون با کله قبول میکنه !
- میخوای تو پیشنهاد نده ! خیلی ازش خوشم میاد فقط باید اره بدم تیشه بگیرم . اصلا تو نمیخواد پیشنهاد بدی !
- خوب خودت یه پیشنهاد بده !
- وای آرام من حاضرم زن پسر اقدس خانم بشم ولی زن اون دیوونه ی روانی مهرداد نشم !
- این مامان بزرگ تو هم بیکار برای تو شوهر پیدا میکنه آ .
- همین من که شانس ندارم همه رو برق میگیره من و چراغ موشی ادیسون !
آرام نفس عمیقی کشید و گفت :
- حالا اینا رو ول کن یه بوهای خوب خوبی میاد !
از جام پریدم و به سمت غذای روی گاز دویدم .
- خوب شد گفتی وگرنه یادم رفته بود .
- خوب حالا چی پختی ؟
- ماکارونی ! حداقل شرط مامان ملی این شد که یاد گرفتم یه چیزایی درست کنم .
هردو پشت میز نشستیم و من در قابلمه رو برداشتم که البته به هرچیزی شبیه بود تا ماکارونی ! آرام با دیدن شکل غذا زد زیر خنده .
- هرهر و زهرمار خوب غذاست دیگه .
- آره خوب البته اگه بشه خورد .
- معلومه که میشه خورد حتی انگشتاتم باهاش میخوری !
کلا ماکارونیش مثل گل شده ! همش چسبیده بهم نمک هم که هیچی نداره !
- تو آشپز بشو نیستی !
- خوب حالا انگار خودش چه کدبانوییه ! تو هم از همین جاها شروع کردی دیگه .
- خیلی خوب دست شما درد نکنه ، من که سیر شدم بلند شو بریم یه شوهر بخت برگشته برای تو پیدا کنیم .
***************
داشتم از بی خوابی میمردم ، وقتی از شرکت برگشتم خونه ، یه دوش گرفتم و مثل چی نشستم به خوندن تا ساعت 4 بیدار بودم و درس میخوندم تا ساعت 7 هم جزومو کامل می کردم دیگه داشتم می مردم به لطف مامان ملی هم که ماشین نداشتم چون باید خودمو ساعت 30/8 خودمو میرسوندم سر جلسه ! حالا هم که یه سوال می نوشتم یه بار سرم می افتاد .
- پیس پیس .
سرم و بطرف صدا چرخواندم که دیدم رضا کنارم نشسته ! با حرکت لبهاش گفت :
- چته ؟
- خسته ام .
- کدوم سوالا رو گیری !
نگاهی به سوال 8 و 15 انداختم از اون سوالا بود که یه 8 خط بود و منم اونقدر گیج خواب بودم که هیچی یادم نمیومد .
- 8 و 15 .
رضا نگاهی به سوالا کرد و گفت :
- برگت و بده !
چشمام گرد شد و نزدیک بود داد بزنم چییییییی ؟ آخه هیچ کس جرات تقلب سر جلسه ی استاد ریاحی رو نداشت هرچند تک و توکی تقلب می کردند ولی خوب اگه از کسی تقلب می گرفت دیگه باید می دونست که افتاده !
رضا که دید من هیچ کاری نمی کنم ، نگاهی به استاد کرد و تا دید پشت استاد به ماست برگه ی خودشو انداخت زمین و دستشو به برگه ی من زد تا بیافته ! با برگشتن یکدفعه ای استاد نفس من که قطع شد و گفتم افتادم .
- اونجا چه خبره ؟
ولی رضا با آرامش دو تا برگه رو برداشت و برگه ی خودشو گذاشت جلوی من و برگه ی منو برداشت و گفت :
- هیچی استاد برگه های من و خانم پویان افتاد برگشون و دادم .
استاد نگاه مشکوکی به ما کرد و خواست به طرفمون بیاد که انگار حواس آیدین بهمون بود فوری استاد و صدا زد و خطر از بیخ گوشمون رد شد .
نگاهی به برگه ی رضا انداختم چه خوش خط ! همه ی سوالا رو جواب داده بود داشتم جوابا رو می خوندم که دیدم سوال 2 رو نصفش و ننوشته ، شروع کردم براش نوشتن رضا یه نگاه تعجبی بهم انداخت ولی با لبخند من دوباره شروع به نوشتن کرد .
با ترس و لرز برگمو پس گرفتم و فوری از جام بلند شدم ، و بعد از دادن برگم بیرون از کلاس منتظر آرام ایستادم . با خارج شدن رضا از کلاس گفتم :
- مرسی حسابی توی این دوتا سوال مونده بودم !
- خواهش منم باید تشکر کنم اون سوال 2 بارمش زیاد بود خوب شد برام نوشتی .
- نه بابا .
- چشمم روشن توی روز روشن خوب سر جلسه ی استاد ریاحی تقلب می کنید .
- تا چشم تو درآد .
- اصلا تقصیر منه که خطری که دور سرتون می چرخید و پروندم .
رضا دستش و انداخت دور گردن آیدین و گفت :
- از بس با معرفتی ! پس جفتت کو ؟
همون موقع آرامم از کلاس خارج شد :
- بفرما چه حلال زاده این از خانم خانما ما !
آرام سرش و انداخت زیر و با اعتراض گفت :
- آیدین !
- اوخ اوخ ببخشید ! خانما آقایون با یه ناهار چهارنفره چطورید ؟
نگاهی به ساعتم انداختم 12 بود یک ساعت و نیم دیگه وقت داشتم پس موافقت کردم و همه با ماشین رضا به سمت رستوران رفتیم .
- خوب خانما چی می خورید ؟
- من شیشلیک .
- منم جوجه .
- منم که پیروی خانمم ، آقا رضا شما ؟
- منم شیشلیک .
- نمیشه شیشلیکشون تموم شد !
- نخیر شما سفارش بدید ما براتون میاریم !
هرچهار نفر نگاهی به گارسون کردیم و من و آرام و رضا زدیم زیر خنده !
- نخیر انگار من باید یه جایی بخوره تو برجکم ! خیلی خوب اقا دو تا شیشلیک دوتا جوجه !
- الساعه .
- خوب خانما بعد از غذا چیکار کنیم ؟
همینطور که داشتم با دستمال شکلای مختلف می ساختم گفتم :
- هیچی دیگه نخود نخود هرکه رود خانه ی خود !
آرام دوباره خندید و آیدین گفت :
- نه بابا اینطوری که خوش بحال شما فقط میشه ! خرج ناهار از جیب ما برنامه ی بعد از ناهار با شما !
- پرشان که بعد از ناهار باید بره جایی !
- خوب پرشان خانم برند رضا رو هم می فرستیم دنبال نخود سیاه دوتایی میریم صفا سیتی !
- نه دیگه اون موقع تو سردیت میشه !
تا غذا تموم بشه دیگه ساعت 30/1 شد و نگران این بودم که چطوری تا 30 دقیقه ی دیگه خودمو برسونم شرکت .
دوردهانم و پاک کردم و فوری از جام بلند شدم و گفتم :
- خوب من دیگه دیرم شده باید برم بخاطر همه چی هم ممنون خداحافظ .
رضا هم از پشت میز بلند شد و گفت :
- من میرسونمتون !
- اا پس ما با چی برگردیم !
- شما یکم پیاده روی کنید که اضافه وزن پیدا کردید ! بریم پرشان خانم .
اینم که حالش خوب نیست یه بار میشه پرشان یه بار میگه خانم پویان یه بارم میگه پرشان خانم خدا خودش شفاش بده !
از آیدین و آرام خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ، آدرس شرکت و دادم و داشتم بیرون و نگاه می کردم که گفت :
- سر کار میرید ؟
- بله !
- چرا ؟ شما که مشکل مالی ندارید !
- خوب دیگه بخاطر بعضی اتفاقات !
- اون موقع تا کی میرید سرکار ؟
- تا آخر این ماه !
- آهان ، فکر کنم رسیدیم همین جاست ؟
- بله ممنون از اینکه من و رسوندید .
- خواهش می کنم موفق باشید .
با بسته شدن در ، رضا بوقی زد و رفت . چقدر دلم برای پدرام تنگ شده ! خدا جون خودت کمکم کن این چند روزم به خوبی تموم شه .
کیفمو روی شونه ام جابه جا کردم و به سمت شرکت رفتم .
- الو بفرمایید ؟
- به آقای سهیلی بگو پرهای طلایی به مقصد رسید البته گل رز هم خیلی کمک کرد .
- چشم بهشون میگم .
با قطع شدن ارتباط گوشی تلفن و کوبیدم روی دستگاه و با عصبانیت گفتم :
- بی تربیت بی فرهنگ مامانش بهش سلام و خداحافظ یاد نداده !
با بیاد آوردن پیغامی که گفته بود از جام بلند شدم و با پرونده ای که در دست گرفتم به سمت اتاق سهیلی رفتم .
- این پرونده ی چیه ؟
- پرونده ی همون شرکتی که چند روز پیش باهاش قرارداد بستید .
- بسیار خوب !
و شروع کرد پرونده رو خوندن .
- و آقای سهیلی آقایی تماس گرفتند و گفتند پرهای طلایی به مقصد رسید که به کمک گل رز بوده !
چشمای سهیلی برقی از خوشحالی زد و گفت :
- بسیار عالی ! خانم شما میتونید برید سر کارتون !
از اتاق سهیلی بیرون اومدم و پشت میزم نشستم ! کارای عجیبی توی این شرکت انجام می شد ، که البته هنوز نتونسته بودم سر از کارشون دربیارم ! آخه مفهوم پرهای طلایی چیه ؟
- آقای سهیلی توی اتاقشونند ؟
سرم و بلند کردم . وای دوباره این دختره ! من نمیدونم این بیکاره هی میاد اینجا .
- بله .
- میشه بهشون خبر بدی من اومدم .
- متاسفم خانم ایشون نمیخواند شما رو ببینند .
- بهتره اول ازشون بپرسی بعد جواب بدی !
- دفعه ی قبل که اومدید خودشون گفتند .
و سرم و به کامپیوتر جمع کردم تا بلکه از رو بره . با رفتن به سمت اتاق سهیلی از جا پریدم .
- کجا خانم .
این کلی حرف آدمیزاد حالیش نمیشه حتما مثل اون موقع باید نگهبانی بیرونش کنه .
- ببخشید آقای سهیلی من بهشون گفتم که .............
- به به رزانای عزیز کم پیدا شدید .
چشمام چهارتا شد ، این حالش خوبه ؟ حالا خوبه دفعه ی پیش می خواست سر از تنش جدا کنه!
- سامان جان فکر نمی کردم اجازه ندی به دیدنت بیام .
- این چه حرفیه عزیزم ولی خوب دفعه ی پیش که یادت میاد تقصیر خودت بود .
- پس الآن رفت و آمدم آزاده .
- البته !
سهیلی که چشمش به من افتاد با لحن جدی گفت :
- خانم شما بفرمایید و بگید که برای ما نسکافه بیارند !
- چشم .
روی صندلی نشستم و به آقا صادق گفتم تا براشون نسکافه ببره !
صدای خنده های بلند رزانا از داخل اتاق شنیده میشد ، دختر زیبایی ، البته اگه خودشو با اون لوازم آرایشی خفه نکنه !
با باز شدن در رزانا در حالیکه هنوز می خندید از اتاق بیرون آمد و سامان پشت سرش .
- وای سامان حسابی خوش گذشت .
- خواهش خانم . ما هم از بودن شما فیض بردیم .
- تا باشه از این فیضا ! پس من منتظرت هستم فعلا .
رزانا نگاهی بهم کرد انگار توی مسابقه ی المپیک نفر اول شده !
***************
- bazi kheili maskhareai ro shoroa kardi ! manzoret az in harfa chiye ?
- bazi chiye dokhtar khob . faghat daram khaterat gozashta ro moror mi konam .
- man nemikham gozashta ro moror konam .
- kheyli khob manam dige hichi nemigam .
- faghat ye chiz bego ! to ki hasti .
- man ke daram migam .
- nakheir to dari chert o pert migi !
- kheili khob ye rahnamaai ! man baraye residan be to hame kar kardam ama to faghat farar mikoni ya man o az khodet mironi !
- khaste nashi az in hame rahnamaai !
- ghose nakhor kam kam darim be akhar majara nazdik mishim !
- ta key mikhay edame bedi ?
- ta rozi ke to in mard baroni ke faghat ba didan to aftabiye ro bebini !
- khob bego ki hasti ta bebinamet .
- be omid didar !
دیگه حسابی داشت کفرم و در میاورد ! آخه یکی نیست بگه اگه میخوای من ببینمت خوب بگو کی هستی اگه هم که مرض داری ، داری من و دیوونه میکنی !
******************
- نمک به مقدار لازم !
خوب مقدار لازم یعنی چی ؟ خوب آخه درست بنویسید !
می خواستم امروز با کمک کتاب آشپزی که دیروز خریدم یکم سطح آشپزیم و بالا ببرم ولی امان از این نوشته های مبهم .
- وای پیاز سوخت !
آبکش برنج و ول کردم و دویدم سمت ماهیتابه ی پیاز ! اه گندت بزنند پرشان هی این مامان می گفت بیا کنار دستم وایسا یه چیزی یاد بگیریا من به گوشم نمی رفت !
برنج و دم انداختم و دوباره شروع کردم پیاز خورد کردن ، اینم که انگار دستگاه اشک درار ! بالاخره تموم شد وای که مردم از خستگی .
خدارو شکر برنج پختنم پیشرفت کرده دیگه کته و گلوله گلوله نمیشه ، برنجم حرف نداره ، ولی خوب قورمه سبزیم انگار آبش زیاد شده آخه سبزیاش توش شناوره ، نمکشم یکم زیاده ، ولش کن ماست و برنج میخورم .
بدنم بوی پیاز داغ گرفت ، زود یه دوش گرفتم و موهام و بدون اینکه سشوار بکشم بستم بماند که بخاطر برس کشیدن فکر کنم نصف موهام کنده شد پدرااااااااااام کجااااااااایی !!!!!
- خانم من به شما گفته بودم که از بی نظمی بدم میاد ! الآن هم 10 دقیقه از وقت کاری شما گذشته !
- معذرت میخوام ، ولی خوب متاسفانه سرویس دیر اومد .
- بهتره دیگه دیر نشه وگرنه شما اخراجید !
- چشم .
- از اتاق سهیلی بیرون اومدم و خواستم کامپیوتر و روشن کنم که یادداشت صبا نظرم و جلب کرد.
« سلام دوست خوبم ، امروز خیلی هوای خودت و داشته باش . نمیدونم چه اتفاقی افتاده که آقای سهیلی خیلی عصبانی ! گفتم بهت گفته باشم که یه موقع یه کار اشتباهی نکنی . »
یعنی چی شده ؟ کارای شرکت که داره عالی انجام میشه ! شاید یه مشکل خانوادگی داره !
زنگ تلفن باعث شد دست از تایپ بردارم و فوری جواب بدم .
- بله بفرمایید !
- به آقای سهیلی بگو کلاغا دارند مزرعه رو نابود می کنند حسابی مراقب باشه !
- فقط همین !
- نه بهش بگو این دفعه هم عقاب پرواز کرد فقط یکم بالش زخمی شده ولی ماموریت عالی تموم شد .
- بسیار خوب بشون میگم .
دوباره بدون اینکه حرفی بزنه قطع کرد ، دلم میخواست جلوی دستم بود تا خفه اش می کردم . شماره ی یک و زدم و با شنیدن صدای سهیلی گفتم .
- قربان همون آقای همیشگی تماس گرفتند و گفتند کلاغا دارند مزرعه رو نابود می کنند حسابی مراقب باشه و عقاب پرواز کرد فقط یکم بالش زخمی شده ولی ماموریت عالی تموم شد .
بازدم سهیلی که با شدت بیرون داده شد و شنیدم و بعد صداش و که گفت :
- بسیار خوب خانم به صادق بگو برام یه قرص سردرد و یه لیوان آب بیاره .
- چشم .
*****************
- پرشان احساس می کنم آیدین یه مدتیه حوصلمو نداره .
نگاهی به قیافه ی ناراحت آرام انداختم و با مهربانی گفتم :
- دوست دل نازک خوبم ، مگه خودت نگفتی این مدت مدام دنبال کارای شرکت و خونه اس پس نباید ناراحت بشی که بهت توجه نمیکنه ! مطمئن باش هنوزم تو رو دوست داره !
- ولی ............
صدای افتادن چیزی از پله ها همه ی نگاه های بچه ها به سمت پله ها پیچید ، سمانه یکی از هم اتاقی های آرام پایین پله ها بیهوش افتاده بود . آرام بلند او را صدا زد و به سمتش دوید .
همه دور سمانه حلقه زده بودند و هرکس چیزی می گفت ، تا اینکه آمبولانس رسید و من و آرام همراهش رفتیم .
- شما با بیمار چه نسبتی دارید ؟
- دوستشیم خانم دکتر .
- بهتره به همسر و خانوادش خبر بدید آخه دوستتون بارداره !
- باردار ؟
من و آرام با هم این و پرسیدیم که دکتر یه نگاهی بهمون کرد و گفت :
- بله و باید خیلی مراقب خودش باشه ، بخاطر سقوطش جفت یکم اذیت شده .
- چشم .
هردو به سمت اتاق رفتیم و من با خوشحالی به سمانه گفتم :
- چطوری مامان کوچولو .
با این حرف من سمانه زد زیر گریه و ما دوتا با تعجب بهش خیره شدیم .
- چی شده قربونت برم ، چرا گریه میکنی ؟
- بچه ها من این بچه رو نمیخوام ، آرام تو که میدونی من یک ماهه با تو هم اتاقی شدم همشم بخاطر اینکه با آرشام مشکل دارم ، ما میخوایم از هم جدا شیم و حالا این بچه .
- چی طلاق ؟ آخه چرا میخواید از هم جدا شید ؟
- بخاطر دخالتای مادر آرشام ، ما هردومون همدیگه رو دوست داریم ولی دخالتای مامان آرشام باعث میشه با هم اختلاف پیدا کنیم .
- خوب چرا با آرشام حرف نمیزنی !
- چه حرفی ؟ مامانش مگه میزاره .
- ولی با طلاقم چیزی درست نمیشه !
- بعضی مواقع باید بین بد و بدتر بد و انتخاب کرد ، با طلاق هم من آرامش میگیرم هم آرشام . خودم دلم براش میسوزه آخه مامانش نمیزاره یه آب خوش از گلومون پایین بره !
من و آرام داشتیم به سمانه که مظلومانه اشک می ریخت نگاه می کردن که دماغش و بالا کشید و گفت :
- بچه ها شما کمکم می کنید بچه رو بندازم .
آرام داد زد :
- چی بندازی ؟ دیوونه می خوای آدم زنده رو بکشی !
- حق با آرامه قتل نفس گناه بزرگی ، بزار این بچه بدنیا بیاد شاید باعث بشه زندگیتون دوباره خوب بشه !
- نه من دیگه بر نمی گردم حتی اگه شما هم بهم کمک نکنید خودم انجامش میدم .
و ملافه رو کشید روی سرش و شونه هاش شروع کرد به لرزیدن . با دیدن حال سمانه دلم براش سوخت ، دوست نداشتم سمانه کاری کنه که بعدش پشیمون بشه پس تصمیم گرفتم هر کاری که می تونم براش بکنم .
با دردسر زیادی شماره ی آرشام و از گوشی سمانه کش رفتم تا بتونم باهاش حرف بزنم و حالا برای دهمین بار داشت زنگ میخورد ولی انگار آقا آرشام خیال جواب دادن نداشت .
- الو ؟
آخ جون بالاخره بداد این گوشی بدبخت هم رسید .
- الو سلام آقای ..........
اه فامیلش چی بود ، به صبح و اینا مربوط بود ! حالا اگه یادم اومد . آهان !
- سلام آقای سحری .
- سلام ، شما ؟
- من دوست سمانه جان هستم .
- اتفاقی براش افتاده ؟
از نگرانی ای که توی صداش بود فهمیدم هنوزم دوسش داره برای همین گفتم :
- نه نه ولی اگه دیر بجنبید اتفاق بدی میافته !
- متوجه ی منظورتون نمیشم .
- اگه شما موافق باشید همدیگه رو توی کافی شاپی ببینیم تا براتون توضیح بدم .
- بسیار خوب .
بعد از دادن آدرس به فکر عصر افتادم باید از سامان یه مرخصی چند ساعته می گرفتم .
************
تموم پرونده ها و کارهارو با سرعت نور انجام دادم و با دست پر به طرف اتاق سهیلی براه افتادم .
- همه ی این کارها رو الآن انجام دادید ؟
- بله .
- کارتون عالیه واقعا ناراحتم که تا چند روز دیگه همچین کارمندی رو از دست میدم .
خوب حالا اینم هی هندونه میزاره لای بغل من نمیدونه برای اینکه بهم گیر کار نده همه ی این کارا رو کردم .
- بسیار خوب خانم شما بفرمایید من وقتی اینا رو خوندم و امضا کردم خبرتون می کنم .
کمی این پا و اون پا کردم و گفتم :
- ببخشید اقای رییس میشه برام یه مرخصی چندساعته رد کنید ؟
یه نگاهی بهم کرد که یعنی بهت رو دادم پررو شدی .
- آخه برام یه کار مهم پیش اومده حتما باید انجام بدم !
- نمیشه خانم پس کی به تلفنا جواب بده !
واه واه واه چه کار سختی حالا انگار قرار اتم و بشکافه . دوست نداشتم بهش التماس کنم برای همین روی پاشنه ی پا چرخیدم تا از اتاق بیرون برم که صداش و شنیدم که گفت :
- ساعت 5 میتونید برید !
- ممنون .
جز جگر بگیری حتما باید منو بچزونی بعد اجازه بدی خوب از همون اول می گفتی دیگه !
- آقای سهیلی اجازه میدید من برم .
- می تونید برید خانم فقط قبل از آن به خانم سپهریان بگید تا جای شما این دو ساعت بایستند .
- چشم .
بعد از گفتن دستور سهیلی به سپهریان از شرکت بیرون اومدم و به سمت کافی شاپ براه افتادم .
***************
- شما واقعا میخواید از سمانه جداشید ؟
- شما پیشنهاد بهتری دارید خانم ، من نمی تونم هم طرف سمانه رو بگیرم هم مادرم و هردوشون برام عزیزند .
- ولی مادرتون هرچی هم عزیز باشند این سمانه اس که تا آخر عمر باهاتون !
- شما از مشکلات ما چی میدونید خانم ؟ من سمانه رو دوست دارم انکار هم نمی کنم اما مادرمم نمی تونم کنار بزارم اون یه عمر برای من زحمت کشید !
- من هم چنین حرفی نزدم ولی حداقل می تونید برای مادرتون خونه ی جدا که بگیرید .
- من همون ول به سمانه گفته بودم مادرم با ما زندگی میکنه و اونم اعتراضی نکرد .
- آقای سحری خودتون هم میدونید که توی این دوره و زمونه دیگه هیچ عروسی حاضر نیست با مادر شوهر توی یک خونه باشه ولی سمانه بخاطر علاقه ای که به شما داشت این موضوع رو قبول کرد و شماحتی حاضر نیستید این از خودگذشتگی رو بکنید .
- من خودم می خواستم یکبار این کار و انجام بدم ولی مادرم قبول نکرد .
فنجون قهوه مو به دهنم نزدیک کردم و گفتم :
- به هرحال باید بین سمانه و ............
هنوز شک داشتم که موضوع بچه رو به آرشام بگم یا نه !
- بین ......... سمانه و بچتون و مادرتون یکی رو انتخاب کنید یا مادرتون یا سمانه و بچه !
دیدم آرشام بیچاره یکدفعه کپ کرد ، وای سکته نکنه !
- آقای سحری حالتون خوبه ؟
- بچ ...... بچه ؟ منظورتون چیه خانم ؟
- راستش سمانه حامله اس ولی چون میخواد از شما جداشه نمی خواست شما از این موضوع باخبر بشید .
- ولی این حقه منه که بدونم !
پوزخندی زدم و گفتم :
- حق ؟ شما که فعلا میخواید مادرتون و تنها نزارید !
آرشام سرش و زیر انداخت و دستاش و مشت کرد یه لحظه دلم براش سوخت .
- ببینید آقای سحری شما هم مثل برادر من میدونم که شما و سمانه همدیگه رو دوست دارید پس نزارید زندگیتون به همین راحتی خراب بشه !
- شما میگید من چیکار کنم ؟
- بهتره اول با مادرتون صحبت کنید و یا براشون یه خونه ی مستقل یا برای خودتون بخرید و بعد با سمانه البته هرچه زودتر بهتر شاید دیر بشه !
نگرانی توی چشمای آرشام خیمه زد و گفت :
- منظورتون چیه ؟
- بهتره دیگه در این مورد حرف نزنیم ! فقط زودتر دست بکارشید و خواهش می کنم بزارید خود سحر خبر باردار بودنش و بهتون بگه شاید اگه بفهمه شما میدونستید فکر کنه همش به خاطر بچه اش نه خودش !
- هرچی شما بگید .
- پس من هم دیگه میرم با اجازه .
کیفمو برداشتم تا دیگه برم که آرشام صدام زد و گفت :
- واقعا ممنونم با اینکه خواهری ندارم ولی امروز احساس کردم منم یه خواهر دارم .
لبخندی به روش زدم و از کافی شاپ بیرون اومدم .
**************
اه این کشوی کاره یا کشوی لوازم آرایشی ! هر روز یه وسیله ی آرایشی به بقیه ی وسیله های داخل کشو اضافه میشد نمیدونم مال صبا اون دختر ساده ی دبیرستانی یا ............... .
دلم برای صبا تنگ شده یه مدتی قبل از اینکه من بیام شرکت اون رفته و فقط کارای عقب افتادشه که برای من میمونه !
- وای پرشان دلم برات تنگ شده !
با شنیدن صدای صبا سرم و با خوشحالی بلند کردم ولی با دیدن قیافه اش سنکوپ کردم ، این دیگه چه قیافه ایه پس اون صبای ساده با چشمای معصوم کو ؟
- صبا این چه قیافه ایه ؟
صبا یه قری به گردنش داد و گفت :
- خوشگل شدم ؟
یه نگاه دوباره به سرو وضعش کردم و یک لحظه یاد رزانا افتادم ، ولی خوب خود صبا مایه رو داره و حالا با این سرو وضع همه ی نگاه ها رو به سوی خودش جلب میکنه ولی صبا هنوز بچه اس .
- آره قشنگ شدی ! ولی صبا آخه چرا خودتی اینطوری کردم !
- دیگه دیگه ! آخه ما هم دل داریم !
- صبا زیبایی تو به همون سادگیت بود ، آخه مگه بچه ای آخه این چه قیافه ایه !
- واقعا که پرشان فکر می کردم دوستیم ولی تو بهم حسودیت میشه !
دهنم باز موند آخه من یه چیه صبا حسودی کنم مگه خودم کچل یا شلم که بهش حسودی کنم ، من با اینکه 20 سالمه و توی استفاده از لوازم آرایش هم مامان بهم گیر نمیده ولی خودم مراعات می کنم و آرایشی به این تندی نکردم همیشه ملیح ولی صبا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- اینجا چه خبره ؟
هردو با صدای عصبانی سهیلی از جا پریدیم .
- گفتم اینجا چه خبره ؟ خانم احسانی فکر کنم وقت کاری شما تموم شده پس چرا هنوز اینجایید ؟
صبا سرش و زیر انداخت و گفت :
- معذرت میخوام ولی یه چیزی رو جا گذاشتم برگشتم تا اونو بردارم !
- پس بهتره زودتر وسایلتون و بردارید و برید خونه !
- چشم .
و از کشوی میز دفتری رو بداشت و بعد از خداحافظی از سهیلی از شرکت رفت بیرون ما هم آدم نبودیم .
- خانم پویان قرارای امروز و بیارید اتاق من !
اوه اوه بابا جذبه ! لیست قرار ها رو برداشتم و به اتاق سهیلی رفتم و شروع کردم قرار ها رو براش خوندن و بعد از یه عالمه سفارش که سرم ریخت خواستم از اتاق خارج شم که گفت :
- و لطفا به خانم احسانی بگید اینجا محل کاره نه سالن مد بهتره ساده تر تشریف بیارند وگرنه مجبور به اخراجشون میشم .
- چشم بهشون میگم .
و از اتاق خارج شدم هرچند میدونستم شاید هیچ وقت این کارو نکنم همین امروز که فقط ازش یه سوال ساده پرسیدم میخواست من و بزنه و گفت بهش حسودیم میشه وای به حال اینکه این حرف رو هم بزنم .
**************
- rast migi ?
- man ta hala dorogh nagoftam albate kam goftam ! far akhar in majaras !
- vali man az koja beshnasamet ?
- man ye shalvar jin meshki va ye pirhan sefid o ye soeisherte meshki miposham ، roye nimkati ke zir on derakht nazdikaye bofas !
- to ham ke man o mishnasi pas lazem nist begam chi mi posham !
- man to ro az khodamam bishtar mishnasam !
و بعد از این حرفش یهو رفت ! وا این چرا اینطوری کرد ! جهنم فردا رو بچسب که بالاخره می بینمش !و با این فکر که بالاخره این مرد بارونی رو کشف می کنم لبخند روی لبم نشست
ادامه دارد .............
وبلاگ رمان