پدرام پام و زير پاش چنان فشار داد كه نفسم بند اومد .

- عجب اتفاقا من هم خبراي جدي

- به به خبراي مامان ملي خودم كه شنيدن داره !

- آقاي طاهري رو كه يادت مياد ؟

اوه اين آقاي طاهري ديگه كيه ! طاهري ؟؟؟؟؟/ ولي چه فاميل آشنايي داره .

- توي مهموني خونتون باهاشون آشنا شدي . پسرشون تازه از فرنگ برگشته .

آهان همون ميمون !

- بله بله يادم اومد .

- ديروز با من تماس گرفت و تو رو براي مهرداد پسرش خواستگاري كرد .

چنان داد زدم چي كه حتي مامان ملي هم جاخورد .

- آروم دخترجون اينجا بزرگتر نشسته !

- ببخشيد ولي بيجا كرده من كجا اون پسره ي جنگلي كجا ! اونا پيش خودشون چه فكري كردند!

- اينجور كه مهندس مي گفت خود پسرش اين پيشنهاد و داده !

« . ببينم بعد از حركت سوم من بازم اين حرف و ميزني اينا فقط يه پيش بازي بود » : يه لحظه صداي مهرداد توي سرم پيچيد

- غلط كرده اين پيشنهاد و داده ، من حاضر نيستم حتي يه بار ديگه چشمم بهش بيافته !

مامان ملي نگاه خاص خودش و به من انداخت و گفت :

- به هرحال من اجازه دادم تا اونا بياند .

به مبل تكيه دادم و با حرص در حاليكه سعي مي كردم آرام باشم گفتم :

- خيلي معذرت ميخوام مامان ملي ولي شما فقط ميتونيد از طرف خودتون حرف بزنيد نه از طرف من .

- پرشان مواظب حرف زدنت باش .

« . جلوي زبونت و بگير و بزار اين غائله تموم بشه انداختم و گفتم » : نگاهي به مامان كه با نگاش مي گفت

- ببخشيد مامان جون ولي حرف آينده ي منه و من به هيچ وجه كوتاه نميام .

- گستاخي هم حدي داره دخترجون و بهتر رو حرف من حرف نزني .

د و جالبي براي تو دارم .

- خودتون ميدونيد كه برام خيلي عزيزيد و من تا وقتي روي حرفتون حرف نميزنم كه براي آيندم تصميم نگيريد .

- مامان حق با پرشان ، لطفا بزاريد خودش براي آيندش تصميم بگيره .

مامان ملي كه تا اون موقع زوم شده بود روي من به طرف بابا برگشت و گفت :

- تو چي ميگي پسرم ! ميدوني اين خانواده چقدر خوب و با كمالاتند ، از قديم توي خانواده ي ما رسم بوده كه بچه روي حرفي كه

بزرگ ترا ميدونند به صلاحشه حرف نزنند .

- اما خانم بزرگ زمونه ديگه عوض شده .

الهي قربون داييم برم كه مثل هميشه پشتمه .

- فرزاد خان زمونه عوض شده ولي رسم و رسومات ما هنوز سرجاشه !

- رسم اشتباهيه مامان بزرگ ، پرشان فقط 20 سالشه چرا بايد به اين زودي ازدواج كنه !

- پدرام تو بهتره توي كار بزرگترا دخالت نكني .

- ولي اينجا حرف آينده ي خواهرمه .

- همين كه گفتم در ضمن خود شما هم تا حالا زيادي مجرد موندي !

- ببخشيد مامان بزرگ ولي من فقط 24 سالمه در حاليكه بابابزرگ توي سن 25 سالگي ازدواج كردند پس هنوز يك سال وقت

دارم .

هرچي بقيه با مامان ملي بيشتر حرف مي زدند كمتر راضي ميشد و مرغش يه پا داشت .

- شما هرچي كه دوست داريد بگيد به هرحال تا چند روزه ديگه اونا مياند ، و همه ميدونيد كه اونا از دوستان قديمي خانواده

هستند وپدربزرگتون چقدر به اين خانواده علاقه داشت و من راضي به اين وصلت هستم .

اين حرف يعني من مجبور به قبول اين ازدواج هستم ! ديگه صبرم تموم شد و گفتم :

- ولي من راضي به اين وصلت نيستم !!!!!!!! من ديگه بزرگ شدم و ميتونم از پس زندگي خودم بربيام و حتي خرج خودمو در بيارم

و اونقدر عقلم ميرسه كه بد و از خوب تشخيص بدم ، حتي مي تونم به تنهايي زندگي كنم و حرف زورم نشنوم .

و سرم و انداختم پايين و با حرص شروع كردم پام و تكون دادن .

- قبوله !

با تعجب سرم و بالا كردم و مثل بقيه به مامان ملي خيره شدم .

- چي قبوله ؟

- تازه روزهاي اول آذرماهه تا شب يلدا تو توي آپارتماني كه من بهت ميگم زندگي مي كني ، توي اين مدت حق نداري با هيچ

كس ارتباط برقرار كني ، بايد سركار بري و خرج خودت و دربياري و از طرف هيچ كس هم كمكي دريافت نمي كني و بايد شب

يلدا كه تموم فاميل اينجا هستند تو با مردي كه براي آيندت انتخاب كردي بياي چون طبق گفته ي خودت خوب و از بد تشخيص

ميدي ! چطوره قبوله ؟

واي خدا اگه قبول نكنم بايد به خواستگاري اون ميمون جواب مثبت بدم اگه هم قبول كنم هرچي بدبختي رو سرم خراب ميشه حالا

چيكار كنم ؟!؟!؟!

- قبوله .

- ولي خانم بزرگ پرشان بچه اس شما ميگيد اين همه مدت دور از خانواده باشه نه امكان نداره .

مامان ملي رو به مامان گفت :

- مگه خودش نميگه بزرگ شده بسيار خوب ببينيم و تعريف كنيم .

- مامان ملي اگه من بردم جايزم چيه ؟

- هرچي كه تو بخواي !

كمي فكر كردم و گفتم :

- اگه من به همه ي شرط هاتون عمل كردم شما بايد قول بديد توي زندگي هيچ كدوم از نوهاتون دخالت نكنيد البته شما بزرگ

تريد و اجازتون و نظرتون مهم و محترمه ولي نه اينكه مثل من ببريد و بدوزيد و به اجبار بخوايد تنم كنيد .

مامان ملي لختي فكر كرد و گفت :

- قبوله و اگه تو بردي من باغ شمال و بنامت مي كنم .

همه ميدانستند اون باغ چقدر براي مامان ملي با ارزش بيشتر از هرچي كه توي اين دنيا داشت .

- ولي مامان ............

مامان ملي دستش و به علامت سكوت به سمت بابا بلند كرد و ادامه داد :

- ولي اگر باختي همون شب يلدا جلوي همه به جاي اينكه نامزدي تو و مردي كه قرار باهات باشه اعلام بشه نامزدي تو و مهرداد

اعلام ميشه و هيچ كدوم از نوه ها هم در صورت باخت تو حق حرف زدن روي حرف من رو ندارند .

- قبوله .

- پس فردا صبح با رانندم ميام دنبالت تا بريم و خونه اي كه برات تصميم گرفتم توي اين مدت اونجا زندگي كني و بهت نشون

ميدم .

هيچ وقت فكر نمي كردم مسير زندگيم يكدفعه اينجوري تغيير كنه با يه خواستگاري و با يه مخالفت و اعلام جنگي از طرف من و

مامان ملي .

روي تختم دراز كشيده بودم و به فرداهايي فكر مي كردم كه بايد تنها باشم كه زنگ اس ام اس موبايلم من و به طرف خودش

كشوند .

« ! من كه گفتم منتظر حركت سومم باش ببينم بعد از اينم مي توني مقابلم جبهه بگيري »

دندونام و با عصبنيت روي هم فشار ددم اونقدر كه فكم درد گرفت .

*********

- واي مادر ميخواي نري ! عجب اشتباهي كردم ديشب تو رو با خودم بردما !

مامان و كه مثل ابر بهار گريه مي كرد توي بغل گرفتم و گفتم :

- قربونت برم مطمئن باش دخترت مثل ديوار محكمه هيچيش نميشه فكر كن مثل اون موقعا منم رفتم با بچه ها مسافرت .

بعد هم توي بغل بابا خزيدم .

- عزيز بابا من به دخترم مطمئنم بدون هرچي پيش بياد من مثل كوه پشتتم فقط مي خوام مثل اين مدت دختر خوبي باشي و

مواظب خودت باشي !

- چشم قربان قول ميدم زياد شيطوني نكنم .

بابا با چشمايي كه نمدار بود خنديد و به سمت پدرام كه كنار در ايستاده بود رفتم .

- آخ آخ كه دلم براي سربه سر تو گذاشتن تنگ ميشه ! من بدون تو اين مدت چيكار كنم .

- خوب كم زبون بريز ، ببين پرشان من اين حرفايي كه مامان بزرگ زد كه هيچ ارتباطي نداشته باشي حاليم نيست هرموقع به

كمك احتياج داشتي بهم زنگ ميزني واي به حالت اگه اتفاقي برات بيافته و خبرم نكني .

- چشم چشم ، بابا الآن مامان ملي منو ميكشه بزاريد برم ديگه خداحافظ همگي .

از زير قرآن رد شدم و براي آخرين بار به تك تك خانوادم خيره شدم .

صبح زود مامان ملي اومد دنبالم و تموم وسايل و لباسهايي كه احتياج داشتم و گذاشت توي ماماشينش و من از در خارج شدم و به

سمت ماشينش كه جلوي در بود رفتم ، ماشيني كه من و به سمت خانه اي مي برد كه مدتي بايد در آن به سر مي بردم به سوي

آينده اي مبهم .

- من آماده ام بريم .

- برو احمد آقا .

احمد آقا ماشين را براه انداخت ، خوب پس اين خونه اي كه مامان ملي ميگه خيلي هم جاي بدي نيست پاسداران خوبه ديگه !!

- پياده شو ، احمدآقا وسايل پرشان و بيار داخل خونه .

- چشم خانم .

نماي خونه يه ساختمون دو طبقه بود نماش كه عالي اي كاش توشم خوب باشه !

- سلام خانم خوش اومديد .

- سلام زينب خانم . خونه آماده اس !

- بله خانم تميز و خوب آماده اس ، خودتون قراره بيايد ؟

- نه نوه ام پرشان ، پس برو كليد طبقه ي بالا رو بيار .

- چشم .

با دور شدن زينب خانم رو به مامان ملي گفتم :

- زينب خانم همين جا زندگي ميكنه ؟

- بله توي طبقه ي پايين .

- اوم پس همسايه هم دارم .

با اومدن زينب خانم همه به سمت طبقه ي بالا رفتيم ، واااااااو عجي خونه ايه يه خونه ي دو خوابه سالنشم كه دوبلكس آشپزخونه

اشم كه اپن وسايلشم كه مدرن و جديد .

- احمد آقا وسايلت و ميزاره همين جا بهتره خودت جابه جاش كني !

- چشم .

- آدرس اينجا رو هيچ كس بلد نيست و اميدوارم تو هم به كسي البته خانواده ندي .

- مطمئن باشيد .

- خيلي خوب من ديگه ميرم .

- حالا مي مونديد يه استكان چاي در خدمت باشيم .

- مزه نريز دخترجون ، مواظب كارهاتم باش !

- اطاعت ميشه .

- خداحافظ .

- به اميدديدار .

با بسته شدن در پشت پنجره رفتم تا بالاخره ماشين مامان ملي ازجاش كنده شد و از ديدم خارج شد ، از ديدن خونه و اينكه يه

مدتي قرار تنها باشم يه جيغ كشيدم و پريدم بالا و به سمت اتاقا دويدم تا از همه جا سردربياورم .

آخ آخ كه پدرم دراومد توي عمرم اونقدر كار نكرده بودم نگاهي به ساعت كردم 2 بود ! اصلا حواسم به غذا نبود خوب حالا غذا

چيكار كنم ؟ رفتم سراغ يخچال اونقدر پر بود كه داشت مي تركيد ولي حس پختن نبود ولش يه امروز و ولخرجي مي كنم رفتم

سراغ تلفن و از كنار دفترچه تلفني كه كنارش بود شماره ي پيتزافروشي رو پيدا كردم و سفارش پيتزا و مخلفاتش و دادم .

رفتم سراغ تلويزيون چون تا غذا بياد وقت داشتم تا نشستم چشمم به دسته ي پولي افتاد كه روي ميز بود و چطور از اون موقع تا

حالا اين و نديدم خدا ميدونه به قول مامان يه چيز بايد جلوي چشم من پر پر بزنه تا ببينمش . ميدونستم كار مامان ملي نميدونستم

اين زن چرا هميشه سعي مي كرد نشون بده سنگ دل ؟!!!!!!!!!!!!

- بله ؟

- خانم سفارشتون و آوردم .

- الآن ميام .

شال و مانتوم و برداشتم و خودمو با سر رسوندم جلوي در ، بعد از تحويل غذا نشستم جلوي تلويزيون و شروع كردم به بخوربخور

.

خداروشكر شبكه ها هيچي نداشت و وضعيتشون سوت ميزد ، شامم كه ميلم نميكشه حالا چيكار كنم ؟ ياد لپ تابم افتادم وبعد از

پس من چيكار كنم . off روشن كردنش فوري به اينترنت وصل شدم ، اه اين گلي كه

? ba ba pari khanom ! mano yadet miad -

با تعجب خيره شدم به پيامي كه برام اومد خدايا اين ديگه كيه ؟

? you -

! hagh dari nashnasi hatman esm pesar baroni ham chizi ro yadet nemiyare -

پسر باروني ؟؟؟؟؟؟؟ يعني چي رو بايد ياد من بياره !

! mishe dorost khodeto miaarefi koni -

fealan baraye emshab kafiye ! bemone baraye farad shab . age moshtaghi biya . rasti az inke dobare -

bahat harf zadam khshhalam . bye

شد نگاه كردم ، اين ديگه از كجا پيدا شد توي اين مدت كم دردسر و مشغله ي فكري داشتم اينم بهش off به مرد باروني كه

اضافه شد .

*********

- كيه ؟

- باز كن خرس خوش خواب .

- تو رو خدا سروصدا نكن خوابم مياد .

درو باز گذاشتم و روي كاناپه افتادم .

- به به خانم خوش خواب پس چرا كپه ي مرگت و گذاشتي اينجوري مي خواي جلوي مامان بزرگت كم نياري بلندشو بلندشو

اينقدر خوابيدي خسته شدي ! چرا صبحي كلاس نيومدي !؟

- واي آرام ديشب كه همه چي رو برات تعريف كردم پس لطفا خفه ، تازه سرمم درد ميكنه .

- به من چه ناهار چي داري ؟

- زهرمار .

- پس منم ميخوام آخه گشنمه .

روي كاناپه نشستم و با حرص رو به آرام گفتم :

- ول كن نيستي ؟

- نووووووووووچ .

- اي خدا اين آيدين بياد اينو بگيره من از دستش راحت شم .

- كوفت .

به سمت دستشويي رفتم و صورتم و شستم و بعد از عوض كردن لباسام پيش آرام برگشتم .

- ناهار پيشم ميموني ؟

. - نه پس ميرم ساعت 1

- خيلي خوب بابا با املت موافقي ؟

- تو رو خدا خسته ميشي آخه .

- همينه كه هست اين غذاي شاهانه ي منه .

- پس خدا رحم كرده من به همين غذاي شاهانه راضيم .

با اومدن آرام روحيم عوض شد و با شوخي و خنده املت درست كرديم و با كلي مسخره بازي خورديم .

- حالا مي خواي چيكار كني ؟

- اول بايد بگردم دنبال كار !

- نگو ريخته تو خيابون ، با درسات مي خواي چيكار كني ؟

- بايد برم دنبال يه كار نيمه وقت ، ميگم آرام شركتي كه توش كار ميكنه كارمند نميخواد .

- چرا امروز آبدارچيمون اخراج شد بيا جاش و بگير .

با كوسن كنار دستم زدم توي سرش و گفتم :

- شوخي نكن جدي باش .

- چشم ، نه بابا من خودمم توي شركت اضافه ام .

- پس من چيكار كنم ؟

- از توي آگهي هاي توي روزنامه ها بعد برو مصاحبه ايشالا پيدا ميشه .

- تو هم كمكم ميكني ؟

- پس چي فكر كردي من رفيق نيمه راهم .

بغلش كردم و گفتم :

- الهي آيدين قربونت بره الهي آيدين پيش مرگت بشه كه اينقدر هواي رفيقت و دوست داري .

- از خودت مايه بزار بچه پررو .

- چشم .

حدود ساعت 6 بود كه بالاخره آرام رفت خوابگاه خيلي بهش اصرار كردم كه توي اين مدت بياد و با من زندگي كنه ولي قبول

نكرد .

 Cdفيلمي كه آرام برام آورده بود و ديدم وقتي فيلم تموم شد كش و قوسي به بدنم دادم و نگاهي به ساعت انداختم ساعت۳۰/۹بود

 يكدفعه ياد مرد باروني افتادم امشب ديگه بايد سراز كارش دربيارم ، فوري لپ تابم و آوردم و وصل شدم با ديدنonبودن