پرشان.13
- پرشان از اين حرف پدرام معلومه تو خيلي راست گويي . پدرام و آرام زدند زير خنده و من گفتم : - بازم بهم ميرسيم . - خوب كي بيام دنبالتون ؟ - فكر كنم حدود 11 جشنشون تموم ميشه بهت زنگ ميزنم . - باشه مراقب خودت باش . - چشم قربان . - خوش بگذره . پدرام گازش و گرفت و رفت . - من خوبم پرشان ؟ - آره بابا ، نترس آقا آيدين مي پسنده . - كوفت توهم همه چيز و ربط بده به اون . - خوب ربط داره ديگه ربط نداره . - حالا زنگ بزن اين دسته گل توي دستت خشك شد . - آخه اين كه خودش گل خشكه . - سيييييس حرف نباشه . و زنگ را فشار داد . در با صداي تيكي باز شد و هردو وارد حياط بزرگ خانه ي تسليمي شديم . - اااااااه آرام اينجا جون ميده واسه پارتي ! - آره مخصوصا اينكه توي پارتي باشي يهو پليس بريزه بگيرنت ! - اي بميري كه يهو ميزني تو جاي هيجاني ماجراها ! آخه اينم حرفه تو ميزني سق سياه ! - خودتي من كي سق سياه بودم ؟! - خوش اومديد خانما ! - به به آقاي تسليمي حالتون چطوره ؟ - سلام . - سلام خانما خوش اومديد بفرماييد از اين طرف . يهو سامان با دو اومديد طرف ما و در حاليكه نفس نفس ميزد سلام و احوال پرسي كرد . همه ي بچه هاي كلاس بغير از چندتا اومده بودند و نشسته بودند به خنده و شلوغ بازي . با راهنمايي خواهر تسليمي به طرف اتاق رفتيم تا لباسامون و عوض كنيم . - واه واه اين بشر آدم بشو نيست آخه يكي نيست بگه اين دو تا تيكه پارچه رو هم نمي پوشيدي ! از اونجايي كه من هميشه با دكمه هام درگيري داشتم ، حالا هم همينطور كه سعي مي كردم اين دكمه ي مانتوم و باز كنم گفتم : - كي ؟ - كي ؟ عمه ي من ! آخه تو اون آيلار و دوست جون جونيش و نديدي حالا بازم گلي به جمال آنيتا ، آيلار كه هيچي ! با باز شدن دكمه ي مانتوم لبخندي از روي رضايت زدم و گفتم : - من نميدونم تو از اول چه پدر كشتگي با اين بدبخت داشتي . آرام پشت چشمي نازك كرد و گفت : - از بس از همون روز اول جلف و سبك بود دختره ي عقده اي ! - حالا حرص نخور آرايشت خراب ميشه آيدين مي فهمه قراره چه كلاهي سرش بره . آرام انگشت تهديدشو بطرفم تكون داد و گفت : - بخداي احد و واحد اگه يه بار ديگه من هرچي گفتم و به آيدين ربط دادي همچين مي زنمت كه يكي از من بخوري سه تا از ديوارا ! - اوم چشم من اگه ديگه اسم اين اسمش و نبر و بردم تو برو اسمش و نبر و بكش . آرام چپ چپ نگام كرد و بعد از درست كردن سرو وعضمون رفتيم بيرون . - خوب بچه ها چه خبر ؟ سوسن در حاليكه چشماش برق ميزد گفت : - مگه نفهميدي ! همين حرف سوسن يعني اينكه جديد ترين خبراي دانشگاه بدستش رسيده . 6 تايي كه دورش نشسته بوديم به جلو خم شديم و سارا گفت : - چي رو ؟ - البته نه اينكه فكر كنيد من اينقدر بيكارم كه توي كار مردم سرك بكشما ولي ديروز فهميدم سميه خانم همون سال اولي با امير حسين اون كه مزدا 3 داره به طور مخفي دوسته . با تمسخر گفتم : - ماشالا از دست تو چقدرم مخفيه ! - وا چه ربطي داره پرشان جون ! من اين و اتفاقي فهميدم . - بله بله حق با توئه . البته همه ميدونيم اگه سوسن بخواد چيزي رو بفهمه هيچي جلودارش نيست براي همين دست اول ترين اخبار و بايد از دهن اين رسانه ي خبري قوي شنيد . - راستي بچه ها چندشب پيش چقدر بهتون گفتم بيايد بريم شب شعر جاتون خالي يه اتفاقي افتاد . 12 تا چشم خيره شد به پروانه اونم كه چشماي كنجكاو ما رو ديد گفت : - آره ما رفتيم و فضا رمانتيك و شاعرانه يهو بگيد كي رفت پشت تريبو . - كييييييييي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - مجسمه ي سنگي ! تا اينو گفت شليك خندمون رفت هوا ! مجسمه ي سنگي لقب يكي از بچه هاي دانشگاه بود كه بهش داده بوديم از بس بدردنخور بود با اون اخلاق گنديدش ! - باور كنيد من كه تا ديدمش سنكوپ كردم ، گفتم الان ميره اون بالا گند ميزنه به دنياي شعروشاعري بيخال شدم و داشتم آبميومو مي خوردم كه با شنيدن متن شعرش آبميوه پريد تو گلوم و داشتم خفه مي شدم بچه باورتون نميشه داشتم كف بر مي شدم . - آخ آخ پس حسابي از دستم در رفته بچه ها من كه از شب شعر بعدي پايه ي ثابتم . آرام يه مشت زد تو بازوم و گفت : - يه قول بده كه بتوني بهش عمل كني ! - خانما شما نمي خوايد يكم دست از غيبت كردن برداريد بيايد پيش ما . نگاهي به سامان و تسليمي انداختيم و سارا گفت : - نه مرسي جامون خوبه ! تسليمي دست سارا و گرفت و بلندش كرد و همونطور كه اونو دنبال خودش مي كشيد گفت : - بلندشو خودتو لوس نكن . فك همه افتاد رو زمين ! سوسن يه پوزخند زد و گفت : - من كه گفتم ماجراي اينا جدي انگار توي تدارك نامزديند ! واي من نميدونم اين سوسن اينا رو از كجا ميفهمه ! - خوب بچه ها كي ديگه مياد جلو . تقريبا همه ي بچه ها توي اين بازي كه مهرروز گفته بود و شركت كردند و باخته بودند . واقعا هم كار مهروز حرف نداشت سه تا ليوان برداشت و زير يكيش يه سكه گذاشت و بعد از حركاتي كه انجام ميداد بايد مي گفتي سكه زير كدوم يكي از ليواناس . - منم بدم نمياد امتحان كنم . آيلار كه همين حالا باخت پشت چشمي نازك كرد و گفت : - فكر نكنم تو هم بتوني ! - شايدم تونستم . - خوب پس پرشان توجه كن . اه چشمام پيچيد چقدر تند تكونش ميده . - اينه ! مهرروز ليوان و برداشت بخشكي شانس زيرش خالي بود ! بچه ها زدند زير خنده . - ميشه يه بار ديگه بازي كنيم . - خيلي خوب . بدجنس سكه رو كه زير هيچ كدوم از ليوانا نگذاشت . تا كارش تموم شد دستامو روي سينم گذاشتم و گفتم : - زير هيچكدومش نيست ! مهرروز نگاهي بهم كرد و با خنده گفت : - خيلي شيطوني قرار نبود لو بره . يك دفعه پسرا ريختند رو سرش و به شوخي شروع كردند به زدنش . به قول بچه ها يه زنگ تفريح به خودمون داديم تا يه گلويي تازه كنيم . با آرام نشسته بوديم و داشتيم شربت مي خورديم كه يكدفعه آيدين و رضا وارد شدم با شيطنت رو به آرام گفتم : - اسمش و نبر با دوستش اومدند . آرام بيچاره جوري شربت پريد تو گلوش كه صورتش قرمز شد . - اي بابا ريلكس باش بابا گفتم اسمش و نبر اومد نگفتم كه ............ - چي شده ؟ با صداي نگران آيدين سرفه ي آرام هم قطع شد . - هيچي حل شد راستي سلام . آرامم با خجالت سلام كرد . - سلام ، پرشان خانم شما نمي تونيد چند دقيقه آروم باشيد بخدا من جرات ندارم آرام و چند دقيقه با شما تنها بزارم . - اي بابا آقا آيدين اينقدر نترسيد فوقش از دستش راحت مي شيد . آرام يه نيشگون از دستم گرفت كه از جام پريدم و اون دوتا زدند زير خنده . - چته امشب از دست تو بدنم سياه و كبود شد . - هيچي فقط به نظرم اگه دو دقيقه ساكت شي آيدين و آقا رضا فكر نمي كنند زبونت و يادت رفته با خودت بياري . رضا با خنده گفت : - بهتره تا دعوا نشده من و آيدين بريم پيش بقيه ي بچه ها و بيايم ! 9 بود كه همه رفتيم دور ميز شام من كه زياد گشنم نبود فقط يكم سالادپاستا براي خودم كشيدم و با آيدين و / حدود ساعت 30 رضا و آرام دور يه ميز نشستيم و شروع كرديم به حرف زدند . - خوب بچه ها با يه مشاعره ي دسته جمعي چطوريد . همه ي بچه ها موافقت كردند و شروع كرديم از اونجايي كه خيلي توي اين يه مبحث تجربه نداشتم خيلي زود باختم فقط ماندند آرام و آيدين هرچند مطمئنم اينا هماهنگي داشتند . - مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت / خرابم ميكند هردم فريب چشم جادويت آرام چند لحظه فكر كرد و گفت : - تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين كار / كه تونستي چو فلك رام تازيانه ي تست - تاب بنفشه ميدهد طره ي مشك ساي تو / پرده ي غنچه ميدرد خنده ي دلگشاي تو هرچي چشم تو سالن بود خيره شده بود به دهان آرام بيچاره يكم فكر كرد بعدم دستاش و آورد بالا و گفت : - آقا تسليم . همه براي آيدين شروع كرديم دست زدن . - بچه ها امشب رضا گيتارش و آورده ميخواد برامون هنرنمايي كنه ! - بابا ايول . - تو هنرمند بودي و رو نمي كردي ! هركدوم از بچه ها داشتند سربه سر رضا مي گذاشتند كه گيتارش و از كيفش در آورد و دست و سوت همه رفت هوا . وقتي شروع كرد به خوندن همه ساكت شديم ولي خداييش عجب صدايي داره آ. با تموم خاطرات خوب و بد نميشه ساده ازت دل بكنم ميدونم سهم من از تو حسرته داغ عشق تو ميمونه رو تنم هنوزم هرجا ميرم بيادتم مثل نبض زندگي ، مثل خدا هنوزم لحظه به لحظه قلب من زير پات ميشكنه اما بي صدا حالا كه مي خواي فراموشت كنم حالا كه ديگه به من نميرسي بذار اين دروغ و باور بكنم داري مي ميري تو بي كسي من هنوز با خاطرات تو خوشم تو هنوز تو ذهن من مقدسي اينكه تو هنوز تو روياي مني واسه من قشنگ ترين رسيدنه نمي خوام ساده ازت دل بكنم عشق تو تموم دنياي منه واقعا كه ماهرانه ميزنه ، سرم و بلند كردم كه ديدم رضا خيره شده به من و هنوز داره گيتار ميزنه ، حالا خدا رحم كرد چراغا رو تقريبا خاموش كرده بودند تا فضا رو باحال تر كنند ولي .......... - هيچ كس از جاش تكون نخوره . با صداي بلندي كه اين حرف و زد همه سرجامون ميخ شديم ، لامپا يكدفعه روشن شد و ديديم پليس كه مثل مور و ملخ ميريزه داخل خونه ، همه آروم نشسته بوديم كه آيلار مثل پيام بازرگاني از جاش پريد و آژيركشان با اون صداي گوش خراشش پريد تو يكي از اتاقا و يكي از پليساي زنم رفت دنبالش ! همين يكي رو كم داشتيم هممون ودستگير كردند و به سمت اداره ي پليس بردند. زني كه مارو داشت مي برد سمت بازداشتگاه با ديدن مردي كه از روبه رو مي آمد چنان پاشو كوبيد زمين كه من كه كنارش بودم ترسيدم . - چي شده سروان ؟ - توي پارتي گرفتيمشون جناب سرهنگ ! با اعتراض گفتم : - ا دروغ ميگه جناب ، پارتي چيه همه نشسته بوديم به آهنگي كه يكي از بچه ها ميزد گوش مي كرديم . زنه چپ چپ نگام كرد و جناب سرهنگ خيره شد بهم . - خيلي خوب داريد مي بريدشون بازداشتگاه ! - بله قربان ، تا به والدينشون اطلاع بدهند بياند دنبالشون . - خيلي خوب بريد . و با قدمهاي استواري از كنارمون گذشت . همه وارد بازداشتگاه شديم ، خدايا شكرت همين يه تجربه رو نداشتم كه اونم به بزرگيت قسمت شد . - به به بچه ها مهمون داريم ! چه ماماني هم هستند . به زني كه اين حرفارو به چند نفر ديگه ميزد نگاه كردم و ترجيح دادم با اينا دهن به دهن نشم . - ميگم آرام ولي عجب چيزي هستيا ديدي امشبم به لطف حرف تو پليس گرفتمون . آرام كه داشت مثل ابر بهار گريه مي كرد زد زير خنده . - برو گمشو اينجا هم دست از لودگي برنميداري ! حالا بابااينات بايد بياند دنبالت مي خواي چيكار كني ! - چمچاره ، درضمن من بابا اينا در اطلاعند بعد از اون ما كه اونجا كار خلافي انجام نميداديم فقط دور هم جمع شده بوديم . يكدفعه آيلار و آيناز كه كنارمون ايستاده بودند زير گريه و آيلار گفت : - واي من بدبخت شدم به مامان اينا گفتم ميرم خونه ي آيناز درس بخونم . - منم همينطور . - وا خوب چرا دروغ گفتيد ؟ - چون خانوادم موافق اين جور مجالس نيستند ، واي حالا چيكار كنم بدبخت شدم ! - چي شد خانم خوشگله ؟ به چه جرمي گرفتنت ، مي خواي زنگ بزنم مامي جونت بياد ! آيلار كه جسابي اعصابش خش خشي بود با تشر رو به زنه گفت : - به توچه مفتشي ؟! - گيرم كه باشم حالا كه چي ! ديدم واي حالاس كه دعوا بشه آيلار و كشيديم كنار كه همون موقع خواستند بريم بيرون تا به خانوادهامو اطلاع بديم . همون سرهنگ كه توي سالن ديدمش پشت ميز نشسته بود و يكي يكي بچه ها رو صدا ميزد تا به خانوادشون اطلاع بدهند و كاري هم به گريه زاريشون نداشت . منم كه يه گوشه ي ديوار ايستاده بودم و داشتم ارزيابيش مي كردم ، عجب موهاي خوشگلي داره پرپشت و مشكي مجعد ، ابروهاشم كه اي با اين قيافه اي كه اين گرفته خشن ، اه سرت و بيار بالا ببينم چشات چطوريه ديگه ولش كن بعدا مي فهمم ، دماغشم روي تركيب صورتش مناسبه ، اوه چه لبايي داره جاي فرحناز خالي كه بگه خاك تو سر چشم هيزم كنند رنگ صورتش كه تقريبا برنزه ، قدشم كه وقتي كنارم ايستاده بود از من بلندتر بود و چهارشونه ! به به اسم مباركشون رو هم كه ديدم"فؤادفرماني" اسمشم بهش مياد ! آخ جون بالاخره سرش و بالا كرد چه چشمايي داره ! فؤواد كه ديد من بيخيال خيره شدم بهش و ازش چشم برنميدارم يه اخم كرد و با صداي محكمي گفت : - تو كه انگار زيادي بيكاري بيا زنگ بزن خانوادت بياند . خودمو از ديوار جدا كردم و به سمت تلفني كه به سمتم هل داد اومدم . - الو . - سلام پدرام . صداي خنده ي همه ميومد مخصوصا فرحناز كه مي خواست يه چيزايي بگه . - سلام پري ! كجايي پري بيام دنبالتون . - پدرام ميتوني بياي اداره ي پليس . پدرام چنان با داد گفت پاسگاه براي چي كه هرچي صدا تا اون موقع از اونطرف ميومد ساكت شد . - چه خبرته مي خوام هيشكي نفهمه همين حالا يه جوري درستش كن . - مسخره الان وقت شوخي كردنه خيلي خوب الان ميام دنبالتون كجاييد ؟ بعد از دادن آدرس گوشي رو گذاشتم . - الان مياند . - خيلي خوب بيا اين فرمم پر كن . داشتم فرم و پر مي كردم كه پدرام سروسيمه داخل شد . - چي شده پري ؟ - سلام . - آقا شما كي هستيد ؟ - من برادرشون هستم . بعد از يه عالمه امضا و تعهد بالاخره منو آرام و پدرام اومديم بيرون . - كه فقط يه جشن آره ؟ - پدرام بخدا ما فقط دور هم جمع شده بوديم از اين آرام بپرس ! - راست ميگه آقا پدرام ما هيچ كار خلافي نمي كرديم نميدونم چرا گرفتنمون . - بيكاري ديدنت زندون خالي گفتند چند نفر و بگيرند پر شه ! شب وقتي بابا و مامان اومدند فهميدم فقط مامان و بابا و مامان ملي از اين ماجرا خبر دارند مامان تا تونست دعوام كرد ولي بابافقط « . از اين به بعدبيشتر مراقب باش و ديگه تنهايي جايي نميري » : گفت *********** - پرشان اون گوشي رو بردار سوخت ! چشماي خستمو ماليدم و گوشي رو برداشتم . - الو . با شنيدن صداي مامان ملي زبونم بند اومد . - به به خانم ماجرا جو عجب ما صداتون و شنيديم . - سلام . - عليك سلام ، امشب با مامان و بابات مياد خونه ي من كارت دارم . - چه كاري ؟ - عجله نكن مي فهمي ، خداحافظ . - خداحافظ . گوشي رو روي دستگاه رها كردم . - كي بود پرشان ؟ - مامان ملي ! - چيكار داشت ؟ - گفت امشب بريم خونش كارمون داره ! مامان يه نگاهي بهم كرد انگار يه خبراييه ولي فوري رفت توي آشپزخونه . پدرام كه تازه از حموم اومده بود و داشت موهاش و خشك مي كرد گفت : - خدا بدادت برسه كلكت ساخته اس ! با اين حرف پدرام وجودم پر از اضطراب شد . - مامان ميشه من نيام . - نخير نميشه نديدي مادربزرگت گفت تو هم باشي . - خوب بگيد حالش بد بود ! پدرام دستش و دور گردنم حلقه كرد و درحاليكه باهم از خونه خارج مي شديم گفت : - بيا بريم فسقلي خودم هوات و دارم ! وقتي وارد خونه ي مامان ملي شديم همه بودند و ساكت چشم بدر دوخته بودند . ديگه واقعا از اضطراب زيادي حالت تهوع داشتم خدايا خودت كمكم كن . كنار پدرام نشستم و آروم بهش گفتم : - تو ميدوني اينجا چه خبره ؟ - نه ولي هرچي هست مربوط به پچ پچاي بابا و مامان و مامان بزرگه . - خوب پرشان خانم چه خبرها ؟ با صداي محكم مامان ملي رويم و به طرفش برگردوندم و گفتم : - هيچ خبر بغير از سلامتي شما و البته بابابزرگ يكي از بچه ها دنبال زن ميگرده !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 12:48 توسط مریم
|
وبلاگ رمان