X
تبلیغات
رمان - فرشته ی نجات من

رمان

رمان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ رمان خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

باورم نمیشد، یعنی واقعا قراره امروز اونم با ....با مسعود ازدواج کنم؟! با صدای آرایش گر که گفت چشمات رو باز کن از فکر و خیال بیرون اومدم و آروم چشمام رو باز کردم. خیلی دوست داشتم سریع خودم رو ببینم . آرایشگر خیلی روی صورتم کار کرده بود. چشمام رو که باز کردم با تعجب به آیینه ها که روی اونها پرده ای انداخته شده بود نگاه کردم. با تعجب به سمت آرایشگر برگشتم و گفتم: چرا روی آیینه ها پرده انداختین؟...میخوام خودمو ببینم!!...
آرایشگر اصلا به چهره ی من نگاه نمیکرد ،بدون پاسخ دادن به من ساعت رو نگاه کرد و سریع گفت:داماد دنبالت اومد...اونجا میتونی خودت رو ببینیتا خواستم بپرسم کجا دستم رو گرفت و منو به سمت در برد. مسعود پشت به در ایستاده بود و حتی وقتی در باز شد اصلا برنگشت. آرایشگر بهم آروم گفت: گفتم برای اینکه غافل گیر بشه اصلا بهت الان نگاه نکنه...خیلی رفتار آرایشگر عجیب بود. از پشت تونستم مسعود رو بشناسم به خاطر همین خیالم راحت شد و مطمئن بودم که خود مسعود هست. آرایشگر به من اشاره کرد که بدون اینکه به سمت مسعود برگردم به سمت ماشین برم. همین کار رو کردم و سریع به سمت ماشین رفتم. کمی اضطراب داشتم. وقتی به ماشین رسیدم تصمیم گرفتم به سمت مسعود برگردم. حوصله ی این لوس بازی ها رو نداشتم بنابراین سریع برگشتم اما کسی پشتم نبود. آرایشگر هم در رو بسته بود. به سمت ماشین برگشتم ماشین کنارم نبود!به اطراف نگاه کردم . خیلی خلوت بود. خیلی ترسیده بودم. یه مغازه روبه روم بود که شیشه ی درش آیینه ای بود. به سمت درش رفتم تا خودم رو ببینم. وقتی به نزدیک در رسیدم و خودم رو واضح تر دیدم با چهره ی وحشتناکی رو به رو شدم. روی صورتم خون ریخته بود و چشم هام سیاه بود. حتی لباس عروسم هم خونی بود. از وحشت به عقب پرت شدم و در همون لحظه صدای ترمز شدید ماشین و .....جیغی که کشیدم به حدی بود که ماردم سریع به اتاقم هجوم آورد.صدای مادرم رو شنیدم که با وحشت گفت: چی شده؟!با صدای بلند نفس نفس میزدم. همه ی بدنم عرق کرده بود. وقتی مادرم چراغ رو روشن کرد از نور زیاد چراغ ،چشمام رو کاملا مچاله کرده بودم. خیلی ترسیده بودم ، مادرم به سمتم اومد و روی تخت کنار من نشست و من رو در آغوش کشید. سرم رو لای دست های گرمش پنهان کرده بودم. هنوز هم نفس نفس میزدم و مادرم خیلی آروم سرم رو ناز میکرد و پشت هم میگفت:عزیزم آروم باش...فقط یه خواب بود...فقط یه خواب بود...فقط یه خواب بود... ***مریم ساندویج رو به زور تو دستم چپوند و با عصبانیت گفت: یا میخوری یا اینکه به زور متوسل بشم؟! چشم غره ای بهش رفتم و با بیحوصلگی پلاستیک ساندویج رو کنار زدم و گاز زورکی ای به ساندویج زدم. اصلا اشتها نداشتنم و مریم هم اصلا قانع نمیشد که من اون ساندویج کوفتی رو نخورم.مریم – یه بار دیگه برام قشنگ توضیح بده...یعنی میگی آخرش ماشین بهت زد؟- نمیدونم ...ولی یادمه که پرت شدم..فکر کنم به ماشین خوردم...مریم – نکته ی جالب خوابت میدونی چیه؟ ....اینه که قبل از اینکه به ماشین بخوری دست و صورتت خونی بود!- خواب بود دیگه...دیگه نمیخوام بهش فکر کنم. مریم – ولی باید بهش فکر کنی...چون داره یه پیامی رو بهت میرسونه...اگه گفتی...- چه پیامی؟مریم – خب میتونه پیام های زیادی داشته باشه...من چندتاش رو میگم...تو بگو کدومش به خوابت و وضعیتت نزدیک تره...یک اینکه مسعود بی مسعود....دو توی خواب ببینی که باهاش ازدواج کنی...سه آرایشگرت خیلی مزخرف آرایشت میکنه...چهار قراره بمیری و من همین الان تسلیت ویژه رو به خود میتت میگم...از صمیم قلب برای این حادثه ی دلخراش و جوون مرگ شدنت و به مسعود نرسیدنت متاسفم و اینکه خیالت تخت به خاطر تمام آزارایی که به من رسوندی حلالت میکنم...- برو بابامریم رو محکم زدم و عقده ام رو روی اون خالی کردم تا دیگه از این شوخی ها باهام نکنه. من و مریم از اول راهنمایی با هم دوست های صمیمی ای بودیم و از همه ی رازهای هم با خبرهستیم. از جمله ی این رازها علاقه ی من به مسعود هست. مسعود که درواقع پسردایی من هست تقریبا یک سالی میشه که فکر من رو به خودش مشغول کرده...کم کم داشتم خسته میشدم..چون اصلا از احساس اون نسبت به خودم هیچ اطلاعی نداشتم. به خاطرهمین هم بود که داشتم دیوونه میشدم.- مریم بریم خونه ،هوا دیگه کم کم داره تاریک میشه مریم – آره ، ولی قبلش میخوام یه موضوعی رو بگم...- چی؟مریم – تو واقعا دوست داری دانشگاه بری؟با تعجب به مریم نگاه کردم و گفتم: پ ن پ ، بیکاری زده بود به سرم تصمیم گرفتم برای سرگرمی برم کلاس تست و آزمون بدم ...تا کمی روحیه ام باز بشه!...آخه اگه دوست نداشتم دختر خوب که این همه خرج این کلاس ها ی کنکور رو نمیکردم!مریم- میدونی مادرم گفته که اگه دوست نداری بری دانشگاه میتونی نری ، الان همین آخرین آزمونی که دادیم ...ترازمو دیدی؟...کاملا نا امیدم که بتونم قبول بشم...- پاشو پاشو ...فکر کنم این کلاس فیزیک برات سنگین بود...کمی سیم پیچی هات به خاطر فشار شل شده...مریم – خو من واسه ی همین سیم پیچی ها میگم...نمیتونم قبول بشم...این سیم پیچی هام فوری اتصالی میکنن...- مریم هوا داره تاریک میشه...منم اصلا حوصله ندارم...بریم...دو تا دختر بعد کلاس این وقت شب تو پارک نباید باشن خانم خانمامریم آهی کشید و گفت: خیل خب بابا ...بریم ***مثل هميشه توي اتاقم بودم و داشتم درس میخوندم. كم كم هوا داشت تاريك ميشد و من هم حوصله ي روشن كردن چراغ رو نداشتم. صداي چند ضربه به دراتاقم باعث شد سرم رواز روی کتاب بلند کنم . مادرم وارد اتاق شد.مادرم – ترانه ميتونم بپرسم كه اينجا چرا اينقدر تاريكه دختر؟- مامان خواهش ميكنم اصلا حوصله ندارممادرم - مگه من چي گفتم؟ وقتي چشمات ضعيف شد اونوقت ميفهمي تاريكي يعني چي. خانم داره با این نور كتاب هم ميخونه!!- باشه، ببخشيد. حالا ميشه شما خانم محترم كه به كليد برق نزديكتري اين چراغ رو روشن كني؟مادرم چراغ را روشن كرد و اومد روي تخت جلوي من نشست.مادرم – ترانه تو نمیخوای یه ذره به مغزت استراحت بدی؟ یه ذره برو بیرون ....بگرد- وا مامان! مثلا چند ماه دیگه کنکور دارم آ !!مادرم – باشه هر جور راحتي. ميخواستم بگم فردا سينزده به دره، يادت كه هست؟ قراره كل خانواده خونه ي داييت جمع بشيم، چون حياطشون باصفاست. نبينم عين پارسال ننه من غريبم بازي در بياري آ. هر جور شده مياي. دوست ندارم توي خونه بموني!- واي مامان، من اصلا حال ندارم.مخصوصا كه فردايش هم بايد مدرسه برم. بزار توي خونه بمونم ..اگه بيام خسته ميشم.مادرم – حالا مگه چقدر فعاليت هم ميكني كه خسته ميشي؟! من نميدونم، چه بخواي چه نخواي فردا بايد بياي. من ديگه نميتونم جواب داييتو بدم.- مامان ، خوبه حالا برادرته ...بهش بگو مريضمماردم – مگه فقط داييته. خاله هات چي؟ بابات چي؟ اگه من بزارم اون نميزاره. من ديگه حوصله ي بحث كردن باهات رو ندارم،همين كه گفتم، تو فردا مياي اين رو گفت و سريع ازاتاق خارج شد. من هميشه ازاين روز نحسبدم ميومد. مادرم هم راست ميگفت. ديگه ايندفعه نميتونستم بهانه اي بيارم. بيشترين دليل من براي نرفتن، مسعود بود. دوست نداشتم با او روبه رو بشم . چون دوباره روز از نو و روزي از نو ميشد . من ديگه حوصله ي بيخوابي و فكرو خيال هاي بيهوده رو نداشتم. ديدن مسعود برايم مثل عذاب بود.ساعت تقريبا هفت بود. گوشيم به صدا در اومد. مريم بود.- الو؟مريم – سلام ترانه - سلام ..خوبي؟مريم - مرسي عزيزم، .ببخشيد بد موقع كه زنگ نزدم؟- نه عزيزم اين چه حرفيه؟ چيزي شده؟مريم – راستش حوصله داري بريم بيرون؟- بيرون؟ براي چي؟مريم – ميخوام باهات حرف بزنم . حالم خيلي بده- چيزي شده؟مريم – حالا تو بيا برات تعريف ميكنم.- باشه بزار از مادرم بپرسم. ميترسم گير بده، بهت اطلاع ميدممريم – باشه پس زود بهم اطلاع بدهوقتي گوشي رو قطع كردم ، پيش مادرم كه توی اتاقش بود رفتم و از او براي بيرون رفتن اجازه گرفتم. عجيب بود چون خيلي زود و بدون اينكه پشت سر هم از من در مورد مكان و زمان و...سوال كنه بهم اجازه داد. شايد چون در طي تعطيلات زياد از خونه بيرون نرفتم دلش برايم سوخت واجازه داد. پس سریع آماده شدم و حرکت کردم. ***
منتظر تاكسي كنار خيابان ايستاده بودم. وقتي به مريم اطلاع دادم كه ميام، بهم آدرس يك كافيشاپ رو داد. تاكسي خيلي سخت گير اومد. وقتي وارد كافيشاپ شدم مريم رو نديدم. خوب كه گشتم ..يك دختري رو ديدم كه سرش رو روي ميز گذاشته بود. فكر كردم كه شايد مريم باشه و حدسم درست بود. وقتي دستمو روي شونه ي مريم گذاشتم سرشو به سمتم برگرداند. با ديدن چهره اش شكه شدم.- چي شده مريم؟معلوم بود كه حسابي گريه كرده. خيلي نگران شدم. تكانش دادم و دوباره ازش پرسيدم كه چي شده؟!.. سريع رفتم جلوش نشستم. بعد از اينكه كمي آرام شد با يك دستمال اشك هاش رو پاك كرد وگفت:- چي بگم ترانه؟ ...نميدونم بايد چيكار كنم!- ميشه توضيح بدي چي شده؟! آروم باش و بهم بگومريم – راستش امروز برای کاری بیرون رفته بودم. تو خيابون ايستاده بودم تا تاكسي بگيرم. همون موقع بود كه ماشين پدرم رو ديدم ..اما تنها نبود ، يه زن كنارش نشسته بود- شايد مادرت بود؟!مريم – نه مادرم نبود....- شايد سوء تفاهم پيش اومده ...شايد آشنايي چيزي بود؟مريم – نه نبود ...صبر کن بگم دیگه ، بعد از اين ماجرا من سريع يه تاكسي گرفتم و ماشين پدرم رو دنبال كردم. پدرم جلوي يه رستوران پارك كردن و همراه با اون زن داخل رستوران رفتن، منم داخل اون رستوران رفتم و پشت يه ميزي نزديكشون نشستم. مواظب بودم كه پدرم منو نشناسه. چيز زيادي ازحرف هاشون نميشنيدم اما يه چيزايي مثل عزيزم و چي دوست داري بخوري عسلم و از اين چرت و پرتا وقتي داشتم از كنارشون رد ميشدم شنيدم. اگه دختره رو ميديدي، يه قرتي اي بود . يه دختر جوون كه شايد يه چند سالي از ما بزرگتر باشه. ميخواستم برم و همون جا حال پدرم رو بگيرم اما باورت ميشه اينقدر شكه شده بودم كه نا نداشتم از جام تكون بخورم. سريع از رستوران خارج شدم... ديگه نميدونستم چي كار بايد بكنم، دوست داشتم با يه نفر حرف بزنم...- مريم جان ...آروم باش عزيزم ..حتما يه اشتباهي شده...پدر تو يه همچين آدمي نيستمريم – ترانه تواگه اون دختره رو ميديدي دیگه اين حرف رو نميزدي...ترانه من بايد الان چي كار كنم؟به كي بگم؟ از كي شكايت كنم؟....دارم ميميرم.- نه مريم جان آروم باش، ببين تو الان برو خونه اما به مادرت چيزي نگو...باشه؟من ميگم با پدرت صحبت كن جوري كه مادرت چيزي نفهمه. شايد داري اشتباه ميكني.خلاصه اينقدر گفتم تا اينكه مريم كمي آرام شد و هر دوتامون براي برگشتن به خانه رفتيم تا تاكسي بگيريم .اول مريم رفت چون تاكسي براي دو نفر به زور گير ميومد به ظاهر منتظر تاكسي بودم اما داشتم به مريم فكر ميكردم. تو دلم آرزو ميكردم كه همه ي اين اتفاق ها يك سوء تفاهم باشه. ديگه از منتظر تاکسی موندن خسته شده بودم و تصميم گرفتم پياده برم كه، تا برگشتم يك ماشين برايم بوق زد. برگشتم طرفش ... شکه شدم !!ماشین مسعود بود. مسعود اينجا چيكار ميكرد؟! چقدر من بد شانسم . همش بايد با او روربه رو بشم.هنوز داشتم از پنجره ی ماشین بهش نگاه ميكردم كه گفت:- ترانه؟ نشناختي؟....بيا سوار شو ديگه!!به خودم اومدم و به طرف ماشينش رفتم . سریع در ماشین رو باز کردم و بدون اینکه نگاهی بهش بندازم سلامی آهسته کردم و نشستم. تپش قلب گرفته بودم و مطمئن بودم که مثل همیشه رنگم حتما پریده. سعی میکردم اصلا به طرفش برنگردم چون ممکن بود متوجه ی حالم بشه. ماشین که حرکت کرد زمان زیادی طول نکشید که مسعود به حرف اومد.مسعود – خب ترانه خانم، چیکارا میکنی؟بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: در حال حاضر کار خاصی نمیکنم.مسعود – کنکور چطور؟...درس میخونی؟- آره دارم میخونم...مسعود بعد از چند دقیقه با تعجب گفت: ترانه حالت خوبه؟ از وقتي كه تو ماشين نشستي چشم از روبه روت بر نداشتي!!برگشتم طرفش و گفتم: - پس بايد كجا رو نگاه كنم؟مسعود يه نگاه بهم كرد و لبخندي زد.مسعود – حالا بگذريم ، اين طرفا چيكار ميكردي؟- خودت چي؟ تو اينجا چي كارميكردي؟مسعود – من داشتم سيما روخونه ي دوستش ميرسوندمسيما خواهركوچك مسعود بود و دو سالي از من بزرگتر بود.- منم با دوستم تو كافيشاپ قرارگذاشته بودم. براي برگشتن به خونه منتظر تاكسي بودم اما گير نيومد، ميخواستم پياده برم كه تو پيدات شد.مسعود – پس يكي به من بدهكاريبا اینجور حرف زدن مسعود تپش قلبم بالا تر میرفت. دقیقا نمیدونستم که چه مرگم هست. از طرفی خیلی هم به این احساسم شک داشتم. گاهی با خودم فکر میکنم که شاید این فقط یه عادت باشه و من دچار اشتباه شده باشم. شاید من چون از بچگی با مسعود بزرگ شدم یه جورایی بهش عادت کردم و الان فکر میکنم که بهش علاقه مند هستم. مریم بهم میگفت اگه که به این احساس شک دارم پس امکان نداره واقعی باشه. با این حرفش بیشتر دچار تردید شده بودم. مسعود - ترانه تو يه چيزيت هست!...اتفاق خاصی افتاده؟مریضی؟- نه! دوست نداشتم اصلا حرف بزنم. يعني اصلا توان حرف زدن رو نداشتم . بيچاره مسعود فكر ميكرد من حالم خوب نيست و مريض هستم.مسعود – بريم دكتر؟بهش نگاه كردم و گفتم:- فقط كمي بي حوصله هستم ، چیزیم نیست!مسعود – باشه هرجور كه راحتي.همینطور به بیرون از پنجره چشم دوخته بودم . سکوت سنگینی وجود داشت. خیلی معذب بودم. روی صندلی کاملا خودم رو جمع کرده بودم. به طور کل میتونم بگم خیلی آدم تابلویی هستم. اصلا نمیتونم کمی ظاهرسازی بکنم. در فکر فرو رفته بودم که صدای مسعود من رو متوجه ی خودش کرد.مسعود – خب چرا اینقدر ساکتی؟- حرفی ندارم بزنمجوابی نداد و بعد از چند دقیقه ای گفت: منم خوبم ، بابا و مامان هم خوب هستن...با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:چی؟!مسعود لبخندی زد و گفت: هیچی برای یه لحظه فکر کردم و با شرمندگی گفتم: دایی اینا خوبن؟هر دوتا یکدفعه با هم خندیدیم.- ببخشید کمی فکرم مشغوله، هواسم نبود حالشون رو بپرسم. مسعود – چی شده؟ شرکتت ورشکست شده؟ - چیز خاصی نیست. همین جلوی کوچه نگه داری پیاده میشم..مسعود – هوا تاریکه، خطرناکه...میرسونمت..حرفی نزدم . وقتی جلوی خونه نگه داشت تشکر کردم و سریع از ماشین پیاده شدم. حتی فراموش کردم که تعارف کنم تا بالا بیاد. در این مواقع خیلی گیج میزنم. سریع وارد خونه شدم و در حیاط رو بستم...کمی پشت در ایستادم تا صدای رفتن ماشینش و دور شدن او رو بشنوم. نفس راحتی کشیدم و وارد ساختمان شدم. مادرم قبل از اینکه به در برسم سریع بیرون اومده بود و نگران پرسید: تا الان کجا بودی؟! نگران شدم...- ببخشيد، تاكسي گير نميومدمادرم- زود بیا بالا ، بابات باهات کار دارهبه مادرم نگاه كردم و از صورتش فهميدم كه پدرم چه كاري باهام داره. وارد اتاق پدرم شدم . داشت مطالعه ميكرد ...باديدن من كتابش رو بست و بهم گفت:- به به ترانه خانم ...خوب شد ما شما رو ديديم.- سلام بابا پدرم – سلام ، تا الان بیرون بودی؟- به مامان هم گفتم ، تاكسي گير نميومد پدرم – زنگ ميزدي ميومدم دنبالت- ديگه خونه رسيدم ...با من كاري داشتيد؟پدرم – آره ، شنيدم فردا نمياي خونه ي داييت؟!- من همچين حرفي نزدم! ...گفتم كه حوصله ندارم فردا بيام بيرون ...همين!!پدرم – ببينم حالا مياي يا نه؟- يعني اگه بگم نميام شما ميذاريد؟پدرم خيلي سريع و قاطع گفت: نه- بله، منم كه اينو ميدونستمپدرم – ترانه جان .. بابا نگاه كن من به دو دليل نميزارم خونه بموني. يكي اينه كه سينزدهم روز خوبي براي خونه موندن نيست و دومي هم اينه كه .... دوست ندارم از خانواده به دور بيفتي . هر موقع ما داريم ميريم خونه ي خاله ...دايي ..مادربزگ و... تو يه بهانه اي مياري و نمياي...زشته دختر! فردا حتما بايد بياي.برخلاف ميلم به پدرم گفتم كه ميام ...تا زودتر اين بحث رو تمام كنم. بعد از اينکه حرف زدنم با پدرم تمام شد از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم. جلوي پنجره ي اتاقم ايستاده بودم و داشتم به ماشین های در حال رفت و آمد که خیلی کوچک به نظر میرسیدند نگاه میکردم. خونه ی ما آپارتمانی هست و انتهای کوچه قرار داره. از پنجره ی اتاق من خیابان های اطراف به راحتی دیده میشدند . همانطور که به منظره ی بیرون از پنجره نگاه میکردم در ذهنم به چند لحظه پیش که مسعود رو دیدم فکر میکردم. این چه حسی بود که من به مسعود داشتم؟ حسی که حتی ازش کاملا مطمئن نیستم!!..***- ترانه پاشو ديگه دختراين صداي مادرم بود كه داشت با التماس بيدارم ميكرد . چشمانم رو باز كردم ، هنوز در حالت خواب و بيداري بودم. با صداي گرفته گفتم:- واي بيدار شدم مامان ...ساعت چنده؟مادرم – تقريبا 8 - هشت؟! مامان ميشه بپرسم براي چي بايد ساعت 8 بيدار بشم؟ مگه ميخوايم بريم جا پيدا كنيم؟ داريم خونه ي دايي اينا ميريم ديگه!مادرم در حالي كه داشت پتو رو از رويم به زور بلند ميكرد گفت:- پاشو ببينم ، همه همين ساعت قرار گذاشتن ..آدم بايد از صبح سينزدهم از خونه بره بيرون- مامان شما كه خرافاتي نبودين؟!مادرم – چه ربطي داره؟ پاشو ...زود باشمادرم از اتاق خارج شد و من ماندم با يك دنيا غم و ماتم...از خدايم بود كه پايم رو از خونه بيرون نذارم. دوست داشتم خودم رو مثل پارسال به مريضي بزنم اما ميدانستم كه ديگه گول اين كارهاي من رو نميخورند. با بي حوصلگي شروع كردم به لباس پوشيدن واز اتاقم خارج شدم. مادرم تا من رو دید یه ساندویچ داد به دستم تا بخورم. هر کاری میکردند تا زودتر از این خونه بیرون بریم. گازی به ساندویج زدم و در همان حال خوردن داشتم کفش هام رو میپوشیدم. وقتی وارد پارکینگ شدم پدرم رو دیدم که داره شیشه های ماشینش رو تمیز میکنه. تا من رو دید سریع رفت درعقب رو باز کرد و منتظر بود تا من سوار بشم.پدرم – بدو سوار شو میخوام در رو قفل کنم در نری- بابا!پدرم- بیا سوار شو ببینمپدرم اومد به طرفم و منو كشيد و به طرف ماشين برد و گفت: زود باش دیگه..سریع سوار ماشین شدم. نمیدونم چرا اینا فکر میکنن اینقدر اومدن برای من سخته!..دیگه اونقدرها هم وضعیتم خراب نیست که اینا اینجوری میکنن!وقتي مادرم هم اومد و سوارماشين شد به سمت خونه ي دايي حركت كرديم.وقتي رسيديم پدرم ماشين رو جلوي خونه ي داييم پارك كرد. بعد از فشردن زنگ ،در باز شد وما وارد خانه شديم.زنداييم همراه با سيما، دختردايي ام به استقبالمان اومدند. بعد از احوال پرسي پدرم پرسيد:- پس برادر زن ما كجاس؟زنداييم – حياط پشتي هستنداشتيم به سمت حياط پشتي ميرفتيم كه سيما دستم رو گرفت و بهم گفت: ترانه ميشه با هم حرف بزنيم؟- چيزي شده؟سيما – حالا بيا بريم تو اتاقمبه سمت اتاقش حركت كرديم.سيما مديريت دولتي ميخوند. دختر خوبي بود و من مثل خواهر دوستش داشتم .اما هيچوقت بهش احساس نزديكي نكردم. از طرفي خواهر مسعود هم بود و شايد به همين دليل دوست نداشتم زياد با او صميمي بشم.وقتي وارد اتاقش شديم. رفت روي تخت نشست و به من اشاره كرد تا كنارش بشينم.- چيزي شده سيما؟ دارم نگران ميشمسيما – نه عزيزم ...دوست داشتم فقط با هم حرف بزنيم.- خب ميتونستيم پايين يه گوشه حرف بزنيم؟!سيما – ميترسيدم كسي صدامون رو بشنوه...راستش ميخواستم راجع به مسعود باهات حرف بزنم.دوباره تپش قلب گرفتم، طوري كه صدايش را ميشنيدم. یعنی چی میخواست درمورد مسعود بهم بگه؟!...خيلي ترسيده بودم. نكنه سيما چيزي فهميده باشهسيما – چرا رنگت پريد؟- رنگم؟!...نه بابا ...حالا مسعود چه ربطي به من داره؟سيما – راستش يه چيزي بهم گفت تا بهت بگم- چي؟!ديگه نميتونستم نفس بكشم. خيلي گرمم شده بود. حس كردم از صورتم بخار بلند ميشه.سيما در حالي كه مردد بود حرفش رو به من بزند سرش رو پايين انداخته بود ...انگار كه نميتوانست اون حرف رو به راحتي به من بزنه..تا اينكه يك دفعه سرش رو بالا آورد و درچشمانم خيره شد و گفت: راستش ترانه...مسعود بهم گفت كه....گفت...اَه پسره ي احمق- چي گفت؟!سيما – گفت از دوستت خوشش اومده- دوستم؟!كدوم دوستم؟!سيما – فكر كنم اسمش مريم بود- مريم؟!اسم مريم در دهانم خشك شد. ديگر نميتوانستم به هيچ چيزي فكر كنم. فقط داشتم جمله ي آخري روکه سيما بهم گفته بود در ذهنم تجزیه و تحلیل میکردم...از مريم خوشش اومده؟...مگه چند بار مريم رو ديده؟ ....اصلا مريم رو كجا ديده؟ يادم ميومد چند بار كه به خانه يمان اومده بود تا پدرم رو ببينه مريم پيشم بود وتا حدودي مريم رو ميشناخت. يه بار هم كه مريم ميخواست خونه بره مسعود او رو رسوند. باورم نميشد...ديگه نميتونستم تحمل كنم. نگاه سيما برايم شده بود عذاب...نميدونم چرا اونطوري به من زل زده بود!! تا اينكه يكدفعه گفت:- ترانه جون ...ميدوني مسعود ازم چي خواست؟ گفت كه فقط شماره ي مريم رو بهش بدي...لازم نيست چيزي بهش بگي...خودش بهش توضيح ميده.با حواس پرتي گفتم:- چي؟ شمارش؟...راستش من ...بايد از مريم بپرسم ...سيما – بپرسي؟!...گفتم كه... نميخواد فقط...نميدونم چرا ترس توی صدایش بود.سيما ادامه داد: حالت خوبه ترانه؟...رنگت خيلي پريده؟!- چطوره بريم پايين؟سيما – باشه عزيزم... بريم پايينوقتي رفتيم پايين ديدم كه همه ي خانواده جمع بودن..خاله سميرا...خاله افسانه...دخترخاله هام...محبوبه ، گندم و نسرين ....محبوبه دخترِ خاله افسانه بود و اميرهم برادرش بود كه هر دوتايشان دانشجو بودند. گندم و نسرين هم دخترهای خاله سميرا بودن كه نسرين 3 سال ازمن كوچيكتر بود و گندم هم داشت ازدواج ميكرد و از همه ي ما بزرگتر بود البته توی دخترا. اين وسط من و نسرين از همه كوچك تر بوديم. پدرام هم برادر گندم و نسرين بود و اونم دانشجو بود. تقريبا همه ي بچه هاي خانواده تو يه سن و سال بوديم.مسعود با اميرو پدرام داشتند براي ناهار كباب درست ميكردند...و پدرم هم با دايي و شوهر خاله هايم پيش مسعود اينا بودند و داشتند كباب كردنشون رو بررسي ميكردند و درهمان حال حرف هم ميزدند. خانم هاي خانواده هم روي تختي كه در حياط بود نشسته بودند و با هم ديگر خوش و بش ميكردند. وقتي كه با همه سلام و احوال پرسي كردم،نگاهم به مسعود افتاد. مسعود خيره شده بود به من و من هم ديگر چشم ديدنش را نداشتم. نميتونستم يك لحظه هم وجودش رو تحمل كنم. نگاهم رو از او گرفتم و پيش محبوبه رفتم. او تازه به دانشگاه رفته بود و با من تفاوت سني زيادي نداشت...در خانواده از همه بيشتر با محبوبه جور بودم.محبوبه – چطوري؟ كم پيدايي؟- خوبم ، ميبيني كه امروز اومدم ...پس الكي سربه سرم نذارمحبوبه – ببخشيد خب ...دلم برات خيلي تنگ شده بود- تو؟....تو دلت واسه من تنگ شده بود؟؟ شما دخترا كه تا رفتيد دانشگاه ديگه ما رو تحويل نگرفتيد.محبوبه – نذاراينجا دعوا بشه ترانه!...كي گفته؟! من كه همش بهت زنگ ميزنم بي انصاف ...بزار تو هم امسال راهي دانشگاه ميشي ...اونموقع ميبينمت- داري تهديد ميكني؟! راستش محبوبه امروز اصلا حال و حوصله ندارم...دوست دارم زودتر از اينجا برم. بهت دارم از الان اخطار ميدم كه زياد سر به سرم نذار محبوبه – چرا مثلا؟....اصلا تو به من بگو ببينم كي حال و حوصله داشتي؟ هان؟ جوابي بهش ندادم ..چون خيلي تو فكرفرو رفته بودم...محبوبه راست ميگفت در اين يك سال اخير من خيلي بي حال بودم. من همچين كسي نبودم!من يك دختر شاد و شنگول بودم. سربه سر همه ميذاشتم. همه رو ميخندوندم ...اما از همون سال سوم تا الان كه پيش دانشگاهي هستم، ديگه اون ترانه ي قبلي نبودم. من خيلي عوض شده بودم...همه فكر ميكردند كه افسرده هستم...حق هم دارند ..از نظر روحي زياد مساعد نبودم و شايد دليلش مسعود بود و امروز كه مطمئن شدم بدترين روز سال ميتونه باشه ضربه ي خيلي بدي خوردم...خيلي بد....- سلام..سرم را بالا آوردم تا جواب سلام را بدهم كه ديدم مسعود هست. به كنارم نگاه كردم و متوجه شدم كه محبوبه پيش سيما رفت...مثل اينكه سيما صدايش كرده بود. اي محبوبه ي نامرد ..آخه الان وقت تنها گذاشتن من بود؟مسعود- شما نميدوني جواب سلام واجبه؟!- سلاممسعود – خوبي؟...- ممنونمسعود به كنار من اومد و روي تخته سنگي كه من و محبوبه رويش نشسته بوديم نشست.شرايط خيلي برام سخت بود. به روبه رو خيره شده بودم . تا اينكه مسعود گفت:- خیلی ممنون منم خوبم...خواهش میکنم..کاری نکردم که..سر راهم بودی گفتم برسونمتبه طرفش برگشتم وبا تعجب گفتم:- ببینم مشکلت چیه؟مسعود شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: هیچی...- پس اینقدر به من لطفا گیر نده...ازاینکه دیروز هم من رو رسوندی ممنونم حالت هم که خوبه...پس سوال کردن نمیخواد.مسعود – اين روزا هر وقت كه ديدمت خيلي تو خودت بودي!! افسرده اي انگارديگه نميتونستم تحمل كنم. به اندازه ی کافی با حرف های سیما به هم ریخته بودم بنابراين بلند شدم و گفتم:- ببخشيد مسعود، من دارم ميرم پيش محبوبه اينا و به سمت محبوبه حركت كردم كه مسعود صدايم كرد:- ترانه؟به سمتش برگشتم و نگاهش كردم و منتظر ماندم تا حرفش رو بزنه. اما فقط داشت نگاهم ميكرد- چيزي شده مسعود؟نگاهش رو از من گرفت و رفت، در همان حال كه داشت ميرفت گفت:- اصلا نميشه تو رو درك كرد!نميشه منو درك كرد؟....منظورش چي بود؟خيلي فكرم را مشغول كرده بود. همان طور كه داشتم به جمله ي مسعود فكر ميكردم رفتم و كنار محبوبه نشستم. محبوبه مشغول حرف زدن با سيما بود. متوجه ي من شد و با تعجب گفت:- ترانه خوبي؟ مسعود چي كارت داشت؟در آن لحظه حالت پریشان سیما توجه ام رو خیلی به خود جلب کرده بود. نميدونم چرا سيما در نگاه كردن به من معذب بود. انگار از من خجالت ميكشيد. همين طور كه داشتم نگاهش ميكردم به محبوبه گفت:- من ميرم پيش گندم و مامان اينا و سریع بلند شد ورفت. محبوبه به طرف من برگشت وگفت:با توام آ، چيزي شده؟چرا سيما رو اونطوري نگاه ميكردي؟- مگه چجوري نگاهش ميكردم؟محبوبه – نميدونم يه جورايي انگار با هم قهريد؟ حالا مسعود چي كارت داشت؟- كار خاصي نداشت ...اونم مثل شما فكر ميكنه كه من افسرده ام محبوبه – حق داريم ديگه...وسط حرف محبوبه بود كه پدرام داد زد :كباب آماده هست..بجنبيد الان تمومميشه آبعد ازخوردن كباب خانواده همه دور هم جمع شدند و شروع كردند به حرفزدن. من و محبوبه ونسرين پيش هم نشسته بوديم و داشتيم يه قول دو قول بازيميكرديم. - ترانه چه عجب امسال اومدي پيش ما؟! اينجا رو نوراني كردي يكدفعه سرم را به سمت صدا بلند كردم . بازم داييم ميخواست نصيحتم كنه و بگه كه اينقدر تو خونه نشين. بهش لبخندي زدم و دوباره سرم رو داشتم پايين مينداختم كه شروع شد!پدرم – اگه با ما جايي نمياد به خاطر درس هاش هستپدرام – ترانه جون باور كن با درس به جايي نميرسي!امير – آره ترانه الان وقت اينه كه از زندگي لذت ببري نه اينكه عين بدبختا بشيني يه گوشه و هي درس بخوني- ممنون امير جان لطف داري...من كه ميدونم بدبختم ...شما لازم نيست به ما ياد آوري كنيگندم – ترانه جان اينا رو ول كن ...بچسب به درست كه بعداَ پشيمون ميشيامير – خب معلومه ...دخترا اين جورين ديگه ...به نوعي خرخوننمحبوبه – داداش جون چي گفتي؟!محبوبه داشت به طرف امير ميرفت تا حسابش رو برسه كه يكدفعه امير حرفش رو پس گرفت و گفت:- محبوبه جان ..منظورم اينه كه ...يعني گفتم كه ...خب دخترا زياد ميخونن و اين خيلي عاليه...احسنتاما ديگه دير شده بود و محبوبه به جون امير افتاده بود. داد و بيداد شون بالا رفته بود كه پدرام رفت تا به امير كمك كنه.پدرم – بچه ها بس كنيد...محبوبه جان، امير متوجه ي اشتباهش شد بس كن عزيزممحبوبه كه يقه ي امير بيچاره تو دستش بود نگاهي به من كرد و چشمكي بهم زد و بعد به پدرم گفت:- فقط به خاطرشوهر خاله ي عزيزم، ازش ميگذرمويقه ي امير رو ول كرد وبا دستش پدرام رو كه جلويش ايستاده بود و سعي داشت يه جوري امير رو از دست محبوبه نجات بدهد کنار زد و اومد كنارم نشست.محبوبه خيلي دختر شيطوني هست. هميشه هواي من رو داره و ازم دفاع ميكنه و هميشه با برادرش امير درگيري داره.امير خواست بياد تا انتقام كار محبوبه رو بگيرد ولي داييم گفت : - امير اگه بس نكني منم ميام تا به محبوبه تو نفله كردنت كمك كنم. بس كن پسر...آدم بايد احترام خانم ها رو نگه داره...به خصوص اگه خواهر آدم باشه..امير – احترام؟... اين بچه هر وقت ياد گرفت احترام داداش بزرگترش رو نگه داره ..اونموقع هست كه بايد از جانب من انتظار احترام داشته باشه و به خاطر داييم رفت سرجايش نشست و چپ چپ به محبوبه نگاه ميكرد. اگه دايي پادرمياني نميكرد دخل محبوبه رو آورده بود. همه داشتند مي خنديدند و منم خيلي خندم گرفته بود. آرام در گوش محبوبه گفتم:- دستت درد نکنه محبوبه ...روحم کمی شاد شد...محبوبه هم آروم بهم گفت:محبوبه - ميدوني فقط براي اينكه کمی بخندی این کار رو کردم. افسردگیت داشت به منم منتقل میشد. يك آن خنده اي كه چهره ي غمگين گذشته ام روبه طور كلي عوض كرده بود از بين رفت. به محبوبه خيره شده بودم و تو فكرفرو رفتم. يعني من تو اين همه مدت هيچوقت نخنديده بودم؟ يعني اينقدر افسرده بودم كه محبوبه بخواد يه بار ديگه مثلا من رو بخندونه ! با اينكه حرف سيما من رو داغون كرده بود اما ایندفعه خیلی خوب تونستم حفظ ظاهر بکنم. فكر كنم سيما هم با ديدن خنده ي من تعجب كرده بود. شايد اون همه چيز رو ميدونست!با تكون محبوبه به خودم اومدم.محبوبه – باز چيه؟ چرا خندت يه دفعه خشك شد؟- داشتم فكر ميكردم چقدر بدبختممحبوبه – چرا؟!- ترانه خودتي؟با شنيدن صداي پدرام به طرفش برگشتم. با تعجب به اونگاه كردم و گفتم:- چي؟!پدرام – چه عجيب ...تو هم داشتي ميخنديدي!! بابا ما يه بار لبخند رو روي لبات ديديمپدرم – بابا ، دخترم افسرده نيست كه!امير – منم برام لبخندش تازه بود...داييم – راستي دايي جان ...ميشه به ما توضيح بدي چرا تو اين چند وقته اينقدر تو خودتي؟ميخواستم جواب دايي ام را بدهم كه يكدفعه مسعود گفت:- شايدعاشق شده همه ساكت شدند و به طرف مسعود برگشتند و يكدفعه همشون به سمت من برگشتند. درست مثل تماشاگران فوتبال که وقتی توپ به یکطرف پرت میشه سریع سرشون هم به همون سمت حرکت میکنه. به طور عجيبي نگاهم ميكردند. به مسعود خيره شدم و داشتم با اخم بهش نگاه ميكردم...اونم داشت منو نگاه ميكرد. پوزخندي زدم و بهش گفتم:- ببينم شما فكر آدمو ميخوني يا غيب گويي؟ ميشه لطفا حرف درنياري؟كه يكدفعه امير پريد وسط جمع و مثل خواننده ها با صداي بلند به حالت مسخره وار فرياد زد:- اگر................ديدي جواني بر درختي تكيه كرده............بدان ..........عاشق شده و گريه كرده- خفه شو اميرامير – ديگه لو رفتي. فيلم بازي نكناعصابم خيلي خرد شده بود. ديگه تحمل هيچكدومشون رو نداشتم. با عصبانيت از جايم بلند شدم و با داد و فریاد گفتم:- ميخوايد بدونيد چرا دوست ندارم جايي برم؟ .....چون از دستتون خسته شدم ...چون از برنامه ي هميشگيتون خسته شدم ...از اينكه هميشه براي من نقش يه روان شناس رو بازي ميكنيد خسته شدم......از اينكه من رو مورد بازجويي قرار ميديد خسته شدم....ديديد كه امروز اومدم اينجا و خيلي عادي با بچه ها سرگرم بودم....مگه كاريتون داشتم كه فوري و مثل هميشه من رو زير ذره بين گذاشتيد؟ ...مگه اين وسط فقط من مشكل دارم؟ ديگه تنها داد نميزدم بلكه گريه ميكردم و يا به نوعي زار ميزدم....مادرم كه خيلي نگرانم شده بود به طرفم آمد و ميخواست من رو آروم كنه ...محبوبه هم دستم را گرفته بود و هي ميگفت ...ترو خدا آروم باش ترانه ...ديگه محبوبه هم داشت گريه ميكرد. همه ميخواستن من رو آروم كنند ...ولي من همه شان را پس زدم و بدون توجه بهشون وبدون فکرکردن از جایم بلند شدم و به سمت در خونه دویدم و سریع از خونه خارج شدم. ديگه نميتوانستم حتي براي يك لحظه اونجا بمانم.در حالي كه با سرعت ميدويدم و از خانه ي دايي ام دور ميشدم زار زار گريه ميكردم. احساس ميكردم كه كسي داره دنبالم میکنه. با سرعت ميدويدم ....نميدانستم كجا دارم ميروم ...فقط ميخواستم خيلي زود از آنجا دور بشم.به خيابان اصلي رسيدم. ماشين ها در حال رفت و آمد بودند. ميخواستم رد بشم، ميترسيدم كسي پشت سرم باشه و من رو بگيره ..با احتياط داشتم از خيابان رد ميشدم تا اينكه همه ي فكرها و خاطرات به مغزم هجوم آوردند.مسعود تو رو كوچيك كرد. همه ميخوان تو رو اذيت كنن . مسعود مريم رو دوست داره . ديگه اين زندگي هيچ ارزشي نداره...ديگه اين زندگي هيچ ارزشي برام نداشت ....ميخواستم ازش راحت بشم. چشم هايم را بستم و بدون فكر وسط خيابان ايستادم و منتظر بودم تا....اما صداي آشنايي به گوشم خوردچشم هايم را سريع باز كردم. مسعود در آن طرف خيابان بود و داشت فرياد ميزد و سعي داشت تا پيش من بيايد . اما سرعت ماشين ها زياد بود . داشت نفس نفس ميزد .انگار كه همه ي راه رو دنبال من دويده بود. صداي فريادهايش را ميشنيدم.- ترانه تروخدا...بیا اینور...ترانه!!دوباره چشم هايم رو بستم تا اينكه با شنيدن فرياد بلندي كه مسعود كشيد درد شديدي رو در خودم حس كردم. روي زمين پرت شده بودم. هنوز ميتوانستم نفس بكشم. همه ي صداهاي اطرافم رو به خوبي ميشنيدم. صداي فرياد مردم رو كه همه شان اطرافم جمع شده بودند، ميشنيدم. احساس كردم كسي من رو بلند كرد و سوار ماشين كرد. حتما مسعود بود . نبايد جايي كه اوبود اين كار رو انجام ميدادم.اما من هنوز حس ميكنم . من ميخوام بميرم...خدايا منو بكش. منو بكش - من كجام؟چشم هايم رو باز كرده بودم و نميدونستم دقيقا كجا هستم . ناگهان همه ي اتفاقات به ذهنم اومد. يادم اومد كه ميخواستم خودكشي كنم اما ظاهرا نتيجه اي نداشت. حتما الان بيمارستان هستم. دلم ميخواست بميرم . با عجله به اطرافم نگاهي انداختم تا شايد بتونم وسيله اي رو براي راحت کردن خودم پیدا کنم. درحال جستجو بودم كه پرستاري وارد اتاق شد.پرستار – بهوش اومدي؟ حالت خوبه؟حرکتی به خود دادم تا از جایم بلند بشم . با فشار دادن دستم روی تخت درد شدیدی رو احساس کردم که دادم رو بلند کرد.پرستار – مواظب باش....دستت آسیب دیدهبا ناله از او پرسیدم: از کی تا حالا اینجام؟پرستار – الان دو ساعتي ميشه که بیهوشی، خدا رو شكر صدمه ي زيادي نديدي. راننده به موقع ترمز كرد و ضربه ي زيادي بهت نخورد. فشارت پايين بود به خاطر همين از حال رفته بودي. بزار برم بگم به هوش اومديتا خواستم بگم به كي...پرستار خيلي سريع از اتاق خارج شد. بازهم در اطرافم داشتم به دنبال چيزي ميگشتم تا قبل از اينكه كسي بياد خودم رو راحت كنم. اما هيچ چيزي پيدا نميشد. خیلی روی خودکشی مصمم بودم. دیگه علاقه ای به زندگی کردن نداشتم ویه چیزی مثل خوره تو ذهنم همش میگفت که خودتو بکش. نمیدونم این همه شجاعت رو از کجا آورده بودم؟!هیچی چیزی نتونستم پیدا کنم به جز اينكه با سوزن سرمي كه توی دستم بود رگم را بزنم . تا خواستم سرمم رو در بيارم دوباره كسي وارد اتاق شد.- حالتون بهتره؟به سمت صدا برگشتم . يك جوان كه حدودا به سن و سال بالای بیست میخورد در كنار دراتاق ايستاده بود. موهايش روي پيشانيش ريخته شده بود و چهره ي جذابي داشت ...نگراني و اضطراب در چهره اش موج ميزد كه وقتي من رو ديد کمی از اون نگراني توی چهره اش كم شد. با تعجب از او پرسيدم: - شما؟خنده اي كرد و با اضطرابي كه در چهره اش بود گفت: - ببخشيد معرفي نكردم، من همون آدم بدشانسي هستم كه شما خودتون رو جلوي ماشينم پرت كرديد. اسمم شادمهر خسروي هست. ميتونم بپرسم كه قصد داشتيد من رو بدبخت كنيد يا خودتون رو؟پوزخندي بهش زدم و گفتم:- ميخواستم خودم رو خوشبخت كنم.... ديگه شما رو نميدونممعلوم بود كه عصباني شده بود ، بنابراين اومد نزديك تر و بهم گفت:- خوشبختي در قبال بدبختي يه نفر ديگه؟چند سالته؟ فكر نميكنم سن زيادي داشته باشي؟ با اين حال بايد بدوني كه راه هاي بهتري هم براي اين كار وجود داشت. راه هايي كه فقط خودت خوشبخت ميشي و اين شانس نصيب بدبختي مثل من نميشه!!منم خيلي عصباني شده بودم . بهش گفتم:- اين به خودم مربوطه كه چطوري خودم رو بكشم! تو اون لحظه من بايد اون كار رو ميكردم و چاره ي ديگه اي هم نداشتم.تا خواست جوابم رو بده فورا بهش گفتم:- ببينم كس ديگه اي از آشنايانم اينجا نيست؟خنده اي كرد و گفت:- آشنا؟! تو كسي رو اينجا ميبيني به جز من كه بشناستت؟- پس كي من رو بلند كرد؟شادمهر – يه راننده ي بدبخت مثل مندهنم از تعجب باز مونده بود و بهش خيره شده بودم.- اما...شادمهر- چيه فكر كردي فرشته ي مرگ تو رو داره بلند ميكنه؟ديگه جوابي بهش ندادم . سرم درد گرفته بود. حالا نميشد به ماشين اين پسره ي مزخرف نميخوردم. اعصابم رو حسابي بهم ريخته بود. دوباره پرستار اومده بود . سرمم رو چك كرد و گفت: عزيزم وقتي سرمت تموم شد ميتوني بري و از اتاق خارج شد. در اين لحظه شادمهر بهم گفت:- خب منم تا اينجا وظيفه ام رو انجام دادم . پول بيمارستان رو ميدم و ميرم. خداحافظ . اميدوارم ديگه يه نفرديگه روخوشبخت نكني- نگران نباش. ايندفعه فقط به خودم فكر ميكنم. به كس ديگه اي كار ندارمپوزخندي زد و ازاتاق خارج شد. الان فرصت مناسبي بود تا نقشه ام روعملي كنم. سوزن سرم رو درآوردم . نميدونستم چجوري بايد رگم رو بزنم.از ترس داشتم ميمردم ...اين اولين باري بود كه من يه همچين كاري رو انجام ميدادم ...هيچوقت فكر نميكردم كه كارم به اينجا برسه، دنبال رگم ميگشتم . پيدا كردم و ميخواستم با سوزن رگم رو قطع كنم. اما خيلي با اين سوزن كوچيك سخت بود. داشتم تلاش ميكردم . تا اينكه يك نفر فرياد زد. - چي كار داري ميكني؟سرم رو سریع بالا آورم. اَه بازم اون پسره ي راننده پيداش شده بود. با سرعت داشتم دوباره با سوزن كلنجار ميرفتم كه اومد طرفم و ميخواست به زور سوزن رو از دستم بگيره. فرياد ميزدم ولم كن ، به تو هيچ ربطي نداره . داشت دستم رو ميشكست، با فرياد گفتم:- يه دستم كه شكسته ...بزن اين يكي رو هم بشكون درحالي كه دستم در دستش داشت خرد ميشد گفت:- براي تو مگه فرقي داره؟ تو كه ميخواي خودت رو مثلا راحت كني . سوزن رو بنداز. آخه با اين سوزن مگه ميشه رگ زد ديوونه؟راست ميگفت جز زخم كردن دستم كار ديگه اي نكردم. سوزن رو ول كردم اما اون پسره ي احمق دستم رو ول نميكرد.- ولم كن.....تو از كجا پيدات شد؟ مگه نرفته بودي؟شادمهر- وقتي گفتي ايندفعه به كس ديگه اي كار ندارم، فهميدم بازم ميخواي يه بلايي سرخودت بياري.- گيرم فهميده باشي....به توچه؟براي تو چه فرقي ميكنه؟شادمهر – صداتو بيار پايين. الان پرستارا ميريزن رو سرمون. پاشو برو خونتون، مرخصي.دستم رو با عصبانيت و به زور از دستش بيرون آوردم و چند بار مالش دادم. پسره ي احمق، مثلا ميخواست قهرمان بازي در بياره. از روي تخت پايين اومدم و از كنارش رد شدم و از اتاق خارج شدم. نميخواستم به خونه برگردم. حوصله ي دعوا گرفتن و برخورد با خانواده ام رو نداشتم . از بيمارستان بیرون اومدم و به خيابان كه ماشين ها به سرعت داشتند ازش رد ميشدند نگاه كردم. ديگه ارزش نداشت. ديگه كارم از خودكشي هم گذشته بود. به كنار خيابان رفتم تا تاكسي بگيرم. اما يادم افتاد كه پولي ندارم. دستی كه شكسته بود خيلي درد ميكرد و دردش داشت عذابم ميداد. نميتونستم تحمل كنم. كنار خيابان نشستم و سرم رو روي پاهايم گذاشتم. ميخواستم گريه كنم.- چيكار ميكني؟سرم رو بالا آوردم. بازم اون راننده بود. پسره دست بردار نبود. باعصبانيت بلند شدم و گفتم:- چرا دست از سرم برنميداري؟ چرا همش دنبالمي؟خنده اي كرد و سرش رو تكان داد وگفت: - من دنبالت ميكنم؟! ...داشتم از بيمارستان ميومدم بيرون ديدم اين گوشه نشستي. اين دنبال كردن ميخواد؟ ترسيدم نكنه باز ميخواي خودتو پرت كني جلوي يه بدبخت ديگه- شما نميخواد نگران باشي. ديگه حوصله ي خودكشي ندارم تا بعد...شادمهر- آهان، پس تو مرخصي هستين؟چشم غره اي بهش زدم وگفتم:- حالا هر چي ، ولم ميكني؟شادمهر- نميخواي به خانوادت زنگ بزني؟- نه ... نميخوام خونه برگردم.شادمهر– پس كجا ميخواي بري؟- يه جايي كه هيچكس نتونه پيدام كنهشادمهر- ديوونه شدي؟ پاشو برو خونت ، يه دختر نبايد اين وقت شب تو خيابونا علاف باشه. اصلا شماره ي يكي ازاعضاي خانوادت رو بده من بهش زنگ بزنم- نميخوام، ولم كن!شادمهر- ببينم پول داري؟- نه من هيچي ندارم، راحت شدي؟شادمهر- داري اداي دختر فراري ها رو مثلا در مياري؟- ميشه بري پي كارت؟ حوصلت رو ندارمو بعد از كنارش رد شدم و بدون هيچ فكري روي پياده رو مسير خيابان رو ميپيمودم. ميرفتم و ميرفتم ..اما نميدونستم قرارهست كجا برم...مغزم كار نميكرد. ياد مسعود افتادم. مسعود كه ديده بود من تصادف كردم پس كجا رفت؟ يعني اصلا براش مهم نبود؟ اشك در چشم هايم جمع شد. بازهم احساس بدبختي سراسر وجودم رو گرفت. كه با شنيدن صداي بوق يك ماشين به خودم اومدم.- ميشه بگي كجا داري ميري؟بازم اين پسره هست. چرا دست از سرم برنميداره؟!....ديگه عصباني شده بودم . به سمتش برگشتم وگفتم:- آقا ، من نميفهمم؟ برو به زندگيت برس ديگه!!...چيكار من داري آخه؟شادمهر- بيا سوار شو برسونمت.- نميخوام...من الان نميدونم كجا ميخوام برم ...شادمهر- من نميتونم اينطوري ولت كنم....لطفا سوار شوبهش خيره شده بودم. عجب آدمي هست آ، ول نميكنه!! با خودم گفتم ...سوار ماشينش شدن بهتر از دربه دري و علافي توي خيابوناست. شايد خانوادم به پليس اطلاع داده باشند. اونطوري ممكنه گير بيفتم. بهتره سوار ماشينش بشم. شايد بتونه كمكم كنه. به سمت ماشينش رفتم و در جلو رو باز كردم و نشستم.شادمهر – حالا خوبه نميخواستي سوار بشي؟!- ناراحتي برم عقب بشينم؟شادمهر- خوشم مياد بچه پررويي...نميخواد بشين سرجاتحركت كرد ...اما ازم نپرسيد كجا ميخوام برم. بهش شك كردم. ترسيدم نكنه نيتش كمك نباشه. بنابراين سريع بهش گفتم:- نگه داربا تعجب بهم نگاه كرد و گفت: - دوباره چيه؟! - گفتم نگه دارشادمهر – به من بگو چرا يه دفعه منصرف شدي؟- تو چرا ازم نپرسيدي كجا ميخوام برم؟ هان؟ كجا داري ميري؟شادمهر خنده اي كرد و ماشين رو نگه داشت. اما درها رو قفل كرد. نميخواست بذاره از ماشين پياده بشم. سرش داد زدم.- چرا در رو قفل كردي؟شادمهر- ميخوام بهت ثابت كنم كه كاري باهات ندارم- من اشتباه كردم سوار ماشين يه غريبه شدمشادمهر- ببين اگه من اون كاره باشم كه تو رو بيمارستان نميرسوندم، گازشو ميگرفتم و در ميرفتم.- انتظار داري بهت اعتماد كنم؟شادمهر- ميتونم اسمت رو بپرسم؟مردد بودم بهش بگم اما با خودم گفتم با دونستن اسم من كه چيزي نميشه. دستگيره ي در رو ول كردم.- ترانهشادمهر- اسم قشنگيه، اونوقت فاميلي ندارين شما؟- لزومي نميبينم بهت بگم. حتما ميخواي آمار خانوادم رو در بياري و من رو لو بدي؟شادمهر- لو بدم؟....مگه مجرمي كه بخوام لو بدمت؟ همينجوري ميخواستم بدونم اسم و نشونت چيه...يه وقتي احتياج ميشه- به درد تو نميخورهشادمهر- بزار كمكت كنم. به من اعتماد كن- چجوري ميخواي بهم كمك كني؟مگه توميدوني مشكل من چيه؟شادمهر- ميخوام برام تعريف كني.....اما يه حدس هايي هم ميزنم- مثلا چي؟شادمهر- مثلا اينكه با خانوادت سر يه موضوعي مشكل داري؟ داري از خانوادت فرار ميكني- آفرين زدي تو خال...خسته نباشي تنهايي فكر كردي؟شادمهر- خو تو برام با جزئياتش بگو- ببين، من نميدونم چرا برام اداي آدم بزرگا رو در مياري. فكر نميكنم اونقدرها هم از من بزرگتر باشيشادمهر- خودت چند سالته؟- من پيش دانشگاهي هستم...حدودا 18 سالمهشادمهر- پس هنوز بچه ای که خانم کوچولو....فكر كنم اونقدرا سنم از تو بيشتر باشه كه اداي آدم بزرگا رو برات در بيارم ...حالا هم كه ميبيني از شانس بدم امروز با تو تصادف كردم ....- اصلا کجا داشتی میرفتی؟شادمهر – اومده بودم برای اولین بار بیرون یه گشتی بزنم- برای اولین بار؟!شادمهر – من اکثر اوغات یا دانشگاه هستم یا سر کار...- كارت چيه؟شادمهر- بیست سوالی هست؟!...- امرزو سینزده به در هست آ!! باید با خانوادت باشی!!شادمهر – من تهران تنها زندگی میکنم. خانوادم یه شهر دیگه هستن. امروز هم دلم گرفته بود که از خونه زدم بیرون و ...- فهميدم بابا ...از شانس بدت با من تصادف كردي...چند بار ميگي؟شادمهر- حالا بگذريم. ببين تو هر سوالي از من كردي من جواب دادم حالا تو بگو... تو بیرون چیکار میکردی؟!چرا پیش خانوادت نیستی؟- از دستشون فرار كردم. باهاشون دعوا گرفتم واز خونه زدم بيرون. اونموقع نميدونستم دارم چيكار ميكنم. دست خودم نبود. فقط سعي داشتم ازشون دور بشم.شادمهر- خب چرا دعوا گرفتي؟- براي اينكه زيرا.... من الان اصلا حوصله ي توضيح دادن ندارم. در ماشينتو باز ميكني يا اينكه....شادمهر- يا اينكه چي؟پوزخندي بهش زدم و چشم هايم را برايش ريز كردم و يكدفعه وارد عمل شدم. از شانس خوبم شيشه ي ماشين پايين بود. فورا خودم رو انداختم لاي پنجره ي ماشين و با زور داشتم خودم رو به بيرون ماشين مينداختم. در اين ميان اينقدر حركتم سريع بود كه قيافه ي شادمهر ديدني بود. وقتي از پنجره ي ماشين بيرون اومدم به سمتش برگشتم، داشت بهم ميخنديد. بهش گفتم:- ممنون از كمكت. ميدوني، من سخت به دیگران اعتماد میکنم...شادمهر- بچه خجالت بكش چند ماه ديگه بايد بري دانشگاه- مهم نيست فعلا كه نرفتم بهش خنديدم و سريع از ماشينش دور شدم. بازم شروع كرده بودم به دويدن. ساعت حدودا 10 شب بود. يادم افتاد كه گوشيم تو جيب شلوارمه...عجيبه چرا پرستارا گوشيم رو پيدا نكرده بودن ؟! بهتر....اونطوري به خانوادم خبر ميدادن و منم اصلا حوصله نداشتم كه منو تو بيمارستان ببينن. وقتي گوشيم رو درآوردم خاموش بود، روشنش كردم. كلي تماس ناموفق داشتم. در همين موقع گوشيم زنگ خورد، محبوبه بود. جواب دادم:- الومحبوبه- ترانه؟ ترانه؟....خدا بكشه تو رو تا از دستت خلاص بشيم- آمينمحبوبه- ميشه بگي لشت رو كجا بردي دختر؟- نگران نباشيد ...من حالم خوبهمحبوبه- همه ي بيمارستان ها رو دنبالت گشتيم ..مسعود گفت كه...داشت گريه ميكرد ...منم به گريه افتاده بودم. بعد از اينكه كمي آرام شد گفت:- ما فكركرديم مردي؟- ميبيني كه زنده هستم...تنهايي؟محبوبه- آره من خونه ي شما موندم تا اگه اينجا اومدي من باشم. بقيه دارن همه جا دنبالت ميگرن...كلانتري،بيمارستانا� �....پ...پزشك قانوني...- من بيمارستان بودم ولي مرخص شدم.محبوبه- پس تصادف كردي؟ ...حالت خوبه؟- فقط دستم شكستهمحبوبه- الان چي؟ ...كجايي؟- تو خيابونمحبوبه- نمياي خونه؟ ...محبوبه حال مادرت خيلي بده...راستش الان.. بيمارستانه يك آن دلم فرو ريخت. با ترس پرسيدم:- چي شده؟محبوبه- وقتي رفتي حال مادرت خيلي بد شد...و..- كدوم بيمارستان؟محبوبه- بيمارستان ...- من الان ميرم اونجاو سريع گوشي رو قطع كردم. خيلي نگران بودم. ميترسيدم اتفاقي براي مادرم بيفته و من تا آخرعمر نتونم خودم رو ببخشم. اضطراب تمام وجودم رو فرا گرفته بود. از شانس خوبم بيمارستاني كه مادرم اونجا بود همون طرفايي بود كه من بودم. خودم رو با دويدن به بيمارستان رسوندم. به نفس نفس افتاده بودم. وارد بيمارستان شدم و از پرستار شماره ي اتاقي رو که مادرم در آن بود پرسيدم.- ببخشيد...اتاق خانم شیما رستگاركجاست؟پرستار- شماره ي 42تو راهروي بيمارستان سرگردان دنبال اتاق مادرم ميگشتم. پيدايش كردم. درش بسته بود. پشت درايستادم. میترسیدم که وقتی من رو ببینن چه عکس العملی نشون میدن. دچار تردید شده بودم. دستم رو روي دستگيره گذاشتم كه احساس كردم كسي دستش را روي شونه ام گذاشت. سريع برگشتم. پدرم بود!!پدرم – ترانه؟!داشت گريه ميكرد.خيلي ترسيدم. پدرم من رو بغل كرد و داشت به شدت گريه ميكرد. همينطور گريه ميكرد و من رو محکم در آغوشش گرفته بود و به سختي حرف ميزد.- كجا بودي ترانه؟!...چرا اين كار رو كردي؟ فكر كردم ديگه نميتونم ببينمت دخترم...چرا این کار رو کردی؟دلم كباب شد. من چقدر احمق بودم. آخه پدر و مادرم چه گناهي داشتن؟! چرا با اونا اين كار رو كردم؟! من يه احمقم. با ديدن چهره ي پدرم احساس كردم يك سال پيرتر شده بود. هنوز پدرم محكم من رو در آغوشش نگه داشته بود. در همين حال در اتاق ماردم باز شد. - نادر خان؟ چي شده؟اين زنداييم بود كه باشنيدن صداي گريه ي پدرم بيرون اومد و تا من رو ديد اوهم شروع به گريه كردن کرد ودست هايش را بالا برد و داشت بلند بلند خدا رو شكر ميكرد. تا اينكه صداي مادرم رو شنيدم . مادرم حالش خوب بود. با شنيدن صدايش انگار دنيا رو به من داده بودند.- نادر؟ ترانه برگشته ....نادر؟ ...خودم رو از آغوش پدرم جدا كردم و وارد اتاق شدم. با ديدن مادرم ديگه طاغت نياوردم. در حالي كه گريه ميكردم خودم رو توی بغلش انداختم.- مامن جون....ببخشيد..مامان ...ببخشيد ...ديگه از اين غلطا نميكنم...و همينطور گريه ميكردم. مادرم من رو محکم در آغوشش گرفته بود و داشت سرم رو ناز ميكرد. نازم ميداد و آورم ميگفت.- خدایا شکرت***الان حدودا دو ماه از اون روز شوم گذشته و من دارم خودم رو براي كنكور آماده ميكنم. حتي مريم رو هم مجبور كردم كه براي كنكور خودش رو آماده كنه، چون هدف اشتباهش رو فهميده بودم. مريم دوست نداشت دانشگاه بره...به خصوص با مشكلي كه براي خانواده اش پيش اومد كاملا منصرف شده بود. بعد از اون اتفاقي كه چند ماه پيش براي مريم افتاده بود يعني ديدن پدرش همراه با يك زن ديگه ...مريم به حرف من گوش كرد و اول رفت و با پدرش حرف زد ...اما پدرش انكار كرد و گفت كه من در اون ساعت جاي ديگه اي بودم و حتما مريم اشتباه ديده اما بعد از اينكه مريم چند بار پدرش رو تعقيب كرد، مطمئن شد كه پاي زن ديگري در ميان هست بنابراين ميدونست كه اين حق مادرش هست تا از ماجرا باخبر بشه و ...بعد از يك سري اتفاقات مادر و پدر مريم از هم جدا شدند. خلاصه اينكه مريم روزهاي سختي رو پشت سر گذاشته بود.با مريم سر كلاس دیفرانسیل نشسته بودیم. تقریبا داشتم به حرف های معلم گوش میدادم اما مریم کاملا حواسش جای دیگه ای بود. در آخرهم طاغت نیاورد و گفت:ميشه بريم بيرون؟با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:- براي چي؟ بزار يه نيم ساعت ديگه كلاس تموم ميشهمريم – ديگه حوصله ندارم....خسته شدم- مريم تو كتك ميخواي؟ ما بايد دو هفته ديگه كنكور بديم دختر!!مريم – خواهش ميكنمدلم براش سوخت و قبول كردم كه زودتر بريم . بنابراين يه جوري دبير رو پيچونديم و از كلاس خارج شديم. در پياده رو بوديم و داشتيم قدم ميزديم. - ببينم مريم، راستشو بگو جايي قرار داري شيطون؟مريم – نه بابا ....مريم خيلي تو خودش بود . اين روزا خيلي غمگين بود. مخصوصا با كاري كه مسعود كرده بود خيلي پيش من احساس ناراحتي ميكرد. وقتي يه چند روزي از اون ماجراي فرار من گذشته بود مسعود بهم زنگ زد. بعد از كمي احوال پرسي كردن بهم گفت:- راستي ترانه من....حرف مسعود رو قطع كردم و گفتم:- من با مريم صحبت كردم صدايي از مسعود در نيومد ....تا اينكه بعد از چند لحظه كه انگار از شوك در اومده بود بهم گفت:- آخه براي چي؟!- يعني چي براي چي؟! مگه تو شمارشو نميخواستي؟ من گفتم بزار اول از خودش بپرسم خومسعود – آخه مگه من به سيما نگفتم كه.... اه قرار نبود باهاش صحبت كني كه...- من نميفهمم چرا نبايد صحبت ميكردم....مثلا دوست صميمي منهمسعود – ترانه من ميخوام يه چيزي بهت بگم- چي؟مسعود – راستش ....راستش حرف هاي سيما همش دروغ بود- چي ميگي تو؟ يعني چي دروغ بود؟!داشتم شاخ در مياوردم.مسعود – من ميخواستم عكس العمل تو رو ببينم. سيما با اين كارم مخالف بود و من مجبورش كردم كه اون حرف ها رو به تو بزنه- چي؟....واسه چي عكس العمل منو ميخواستي ببيني آخه؟!مسعود – ميخواستم بدونم منو دوست داري يا نه؟- چي؟!مسعود – اما مطمئن شدم كه حسي بهم نداري....مطمئن شدم كه منو دوست نداريبا عصبانيت گوشي رو قطع كردم. از اون به بعد ديگه زياد خونه ي دايي اينا نميرفتم. مسعود هميشه بهم زنگ ميزد اما من جوابش رو نميدادم. اصلا از كارش خوشم نيومده بود. اما ته دلم خيلي خوشحال شده بودم چون فهميدم مسعود منو دوست داره وگرنه براي چي ميخواست بدونه كه عكس العملم چيه؟ منم از فرصت استفاده كردم و به روي خودم نياوردم كه من قبل از اون ماجرا اصلا حسي بهش داشتم چون اونجوري میفهمید من به خاطر اون ميخواستم خودكشي كنم.وقتي به مريم قضيه رو گفتم ،خيلي ناراحت شد نه به خاطر اينكه مسعود دروغ گفته بود بلكه بيشتر به خاطر اينكه مسعود داشت با استفاده كردن از اون باعث ميشد كه من خودكشي كنم. مريم گفت كه اگه اتفاقي براي من مي افتاد هيچوقت مسعود رو نميبخشيد. از اون به بعد نميدونم چرا خودش رو مقصر ميدونست در صورتي كه مقصر اصلي مسعود بود و من اين رو بارها بهش ميگفتم.- مريم كجا بريم؟ منو از كلاس بيرون كشوندي تا قدم بزنيم ....هوا داره تاريك ميشه مريم – بريم ساندويچي چيزي بخوريم....حوصله ندارم برم خونه- خو بيا بريم خونه ي مااز وقتي كه مادر و پدر مريم از هم جدا شدن . مريم پيش مادر بزرگش زندگي ميكنه. چون نه حوصله ي غرغرها و ناله هاي مادرش رو داره و نه ديگه ميخواد قيافه ي پدرش رو ببينه. خيلي بد هست كه زندگي يك دخترتو اين سن از هم بپاشه. ازهم پاشيدن زندگي پدر و مادر مريم مساوي بود با از هم پاشيدن زندگي خودش.مريم – نه بابا ...نميخوام مزاحمت بشم از زماني كه پدر و مادرم طلاق گرفتن من هميشه خونه ي شما پلاس بودم - مزاحم چيه دختر؟ ما با هم دوست هستيم آ، اين چه حرفيه؟مريم – گفتم كه! نميخوام بيام خونتون. حالا تو بگو مياي بريم يه شامي بزنيم تو رگ يا نه؟- باشه پس بزار به خونه زنگ بزنم تا نگران نشن. تو هم به مادربزرگت اطلاع بده لطفا .....اون بنده خدا هم نگرانت ميشه مريم – بهش گفتم كه امشب دير ميامبعد از اينكه به خونه زنگ زدم و اطلاع دادم رفتيم به يه مغازه ي ساندويچي و ساندويچ خريديم و رفتيم تو يه پارك نشستيم. در حالي كه ساندويچ ميخورديم به خيابون خيره شده بوديم .مريم – تو واقعا دوست داري بري دانشگاه؟بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:- بازم ميخواي شروع كني؟مريم – دارم جدي باهات حرف ميزنم- منم جدي جواب دادم. من ديگه حوصله اين بحث هاي تو رو ندارممريم – من نميخوام كنكور بدم- چه غلطا!به طرفش برگشتم و گفتم:- اگه به خاطر مشكلات ماليش ميگي كه صد بار بهت گفتم ما خودمون بهت كمك ميكنيم تا جناب عالي محتاج پدرت نشي. تو هم براي پدرم مثل دخترش ميموني تازه خدا رو چه ديدي شايد هر دو تامون دولتي قبول شديم....اصلا چرا شايد؟ حتما دولتي قبول ميشيم.مريم – ترانه من هيچ هدفي براي درس خوندن ندارم.- نكنه ميخواي بري خونه ي شوهر؟ مريم – دوست دارم برم سر كار- خب به نظرت ما قراره براي چي درس بخونيم؟...نميخوايم كه آلبوم مدرك درست كنيم ديوونه...مريم – باور كن ما چه درس بخونيم و چه نخونيم ...هيچ فرقي به حال كردن ما به وجود نمياد - حداقلش اطلاعاتمون بالا ميرهمريم – فكر ميكني تو دانشگاه چي آخه بهمون ياد ميدن؟! بيخيال ديگه حوصله ندارم در مورد دانشگاه صحبت كنم- موافقم، منم ديگه حوصله ي حرف هاي تو رو ندارم .....اون ساندويچ رو زودتر كوفت كن بريم. اه تو هم با اين حال گيري هات مريم – بريم بابا ....ديگه نميخورماون شب خيلي به حرف هاي مريم فكر ميكردم. با خودم ميگفتم بهتره زياد براي درس خوندن بهش گير ندم. شايد واقعا به اصرار من داره درس ميخونه و اينطوري هيچ فايده اي نداره . دوست ندارم دو فردا ديگه بزنه تو سرم و بهم بگه ببين تو منو مجبور كردي آ، من اصلا دوست نداشتم دانشگاه بيام. اما نه.....من نبايد بزارم مريم با دست هاي خودش آينده اش رو خراب كنه. من هيچوقت نميذارم مريم تنهايي با فكرهاش عذاب بكشه. حداقل با درس خواندن فكرش كمي مشغول ميشه و ديگه به پدرش فكر نميكنه. من بايد كمكش كنميك آن دلم فرو ريخت. با ترس پرسيدم:- چي شده؟ محبوبه- وقتي رفتي حال مادرت خيلي بد شد...و.. - كدوم بيمارستان؟ محبوبه- بيمارستان ... - من الان ميرم اونجا و سريع گوشي رو قطع كردم. خيلي نگران بودم. ميترسيدم اتفاقي براي مادرم بيفته و من تا آخرعمر نتونم خودم رو ببخشم. اضطراب تمام وجودم رو فرا گرفته بود. از شانس خوبم بيمارستاني كه مادرم اونجا بود همون طرفايي بود كه من بودم. خودم رو با دويدن به بيمارستان رسوندم. به نفس نفس افتاده بودم. وارد بيمارستان شدم و از پرستار شماره ي اتاقي رو که مادرم در آن بود پرسيدم. - ببخشيد...اتاق خانم شیما رستگاركجاست؟ پرستار- شماره ي 42 تو راهروي بيمارستان سرگردان دنبال اتاق مادرم ميگشتم. پيدايش كردم. درش بسته بود. پشت درايستادم. میترسیدم که وقتی من رو ببینن چه عکس العملی نشون میدن. دچار تردید شده بودم. دستم رو روي دستگيره گذاشتم كه احساس كردم كسي دستش را روي شونه ام گذاشت. سريع برگشتم. پدرم بود!! پدرم – ترانه؟! داشت گريه ميكرد.خيلي ترسيدم. پدرم من رو بغل كرد و داشت به شدت گريه ميكرد. همينطور گريه ميكرد و من رو محکم در آغوشش گرفته بود و به سختي حرف ميزد. - كجا بودي ترانه؟!...چرا اين كار رو كردي؟ فكر كردم ديگه نميتونم ببينمت دخترم...چرا این کار رو کردی؟ دلم كباب شد. من چقدر احمق بودم. آخه پدر و مادرم چه گناهي داشتن؟! چرا با اونا اين كار رو كردم؟! من يه احمقم. با ديدن چهره ي پدرم احساس كردم يك سال پيرتر شده بود. هنوز پدرم محكم من رو در آغوشش نگه داشته بود. در همين حال در اتاق ماردم باز شد. - نادر خان؟ چي شده؟ اين زنداييم بود كه باشنيدن صداي گريه ي پدرم بيرون اومد و تا من رو ديد اوهم شروع به گريه كردن کرد ودست هايش را بالا برد و داشت بلند بلند خدا رو شكر ميكرد. تا اينكه صداي مادرم رو شنيدم . مادرم حالش خوب بود. با شنيدن صدايش انگار دنيا رو به من داده بودند. - نادر؟ ترانه برگشته ....نادر؟ ... خودم رو از آغوش پدرم جدا كردم و وارد اتاق شدم. با ديدن مادرم ديگه طاغت نياوردم. در حالي كه گريه ميكردم خودم رو توی بغلش انداختم. - مامن جون....ببخشيد..مامان ...ببخشيد ...ديگه از اين غلطا نميكنم... و همينطور گريه ميكردم. مادرم من رو محکم در آغوشش گرفته بود و داشت سرم رو ناز ميكرد. نازم ميداد و آورم ميگفت. - خدایا شکرت *** الان حدودا دو ماه از اون روز شوم گذشته و من دارم خودم رو براي كنكور آماده ميكنم. حتي مريم رو هم مجبور كردم كه براي كنكور خودش رو آماده كنه، چون هدف اشتباهش رو فهميده بودم. مريم دوست نداشت دانشگاه بره...به خصوص با مشكلي كه براي خانواده اش پيش اومد كاملا منصرف شده بود. بعد از اون اتفاقي كه چند ماه پيش براي مريم افتاده بود يعني ديدن پدرش همراه با يك زن ديگه ...مريم به حرف من گوش كرد و اول رفت و با پدرش حرف زد ...اما پدرش انكار كرد و گفت كه من در اون ساعت جاي ديگه اي بودم و حتما مريم اشتباه ديده اما بعد از اينكه مريم چند بار پدرش رو تعقيب كرد، مطمئن شد كه پاي زن ديگري در ميان هست بنابراين ميدونست كه اين حق مادرش هست تا از ماجرا باخبر بشه و ...بعد از يك سري اتفاقات مادر و پدر مريم از هم جدا شدند. خلاصه اينكه مريم روزهاي سختي رو پشت سر گذاشته بود. با مريم سر كلاس دیفرانسیل نشسته بودیم. تقریبا داشتم به حرف های معلم گوش میدادم اما مریم کاملا حواسش جای دیگه ای بود. در آخرهم طاغت نیاورد و گفت:ميشه بريم بيرون؟ با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم: - براي چي؟ بزار يه نيم ساعت ديگه كلاس تموم ميشه مريم – ديگه حوصله ندارم....خسته شدم - مريم تو كتك ميخواي؟ ما بايد دو هفته ديگه كنكور بديم دختر!! مريم – خواهش ميكنم دلم براش سوخت و قبول كردم كه زودتر بريم . بنابراين يه جوري دبير رو پيچونديم و از كلاس خارج شديم. در پياده رو بوديم و داشتيم قدم ميزديم. - ببينم مريم، راستشو بگو جايي قرار داري شيطون؟ مريم – نه بابا .... مريم خيلي تو خودش بود . اين روزا خيلي غمگين بود. مخصوصا با كاري كه مسعود كرده بود خيلي پيش من احساس ناراحتي ميكرد. وقتي يه چند روزي از اون ماجراي فرار من گذشته بود مسعود بهم زنگ زد. بعد از كمي احوال پرسي كردن بهم گفت: - راستي ترانه من.... حرف مسعود رو قطع كردم و گفتم: - من با مريم صحبت كردم صدايي از مسعود در نيومد ....تا اينكه بعد از چند لحظه كه انگار از شوك در اومده بود بهم گفت: - آخه براي چي؟! - يعني چي براي چي؟! مگه تو شمارشو نميخواستي؟ من گفتم بزار اول از خودش بپرسم خو مسعود – آخه مگه من به سيما نگفتم كه.... اه قرار نبود باهاش صحبت كني كه... - من نميفهمم چرا نبايد صحبت ميكردم....مثلا دوست صميمي منه مسعود – ترانه من ميخوام يه چيزي بهت بگم - چي؟ مسعود – راستش ....راستش حرف هاي سيما همش دروغ بود - چي ميگي تو؟ يعني چي دروغ بود؟! داشتم شاخ در مياوردم. مسعود – من ميخواستم عكس العمل تو رو ببينم. سيما با اين كارم مخالف بود و من مجبورش كردم كه اون حرف ها رو به تو بزنه - چي؟....واسه چي عكس العمل منو ميخواستي ببيني آخه؟! مسعود – ميخواستم بدونم منو دوست داري يا نه؟ - چي؟! مسعود – اما مطمئن شدم كه حسي بهم نداري....مطمئن شدم كه منو دوست نداري با عصبانيت گوشي رو قطع كردم. از اون به بعد ديگه زياد خونه ي دايي اينا نميرفتم. مسعود هميشه بهم زنگ ميزد اما من جوابش رو نميدادم. اصلا از كارش خوشم نيومده بود. اما ته دلم خيلي خوشحال شده بودم چون فهميدم مسعود منو دوست داره وگرنه براي چي ميخواست بدونه كه عكس العملم چيه؟ منم از فرصت استفاده كردم و به روي خودم نياوردم كه من قبل از اون ماجرا اصلا حسي بهش داشتم چون اونجوري میفهمید من به خاطر اون ميخواستم خودكشي كنم. وقتي به مريم قضيه رو گفتم ،خيلي ناراحت شد نه به خاطر اينكه مسعود دروغ گفته بود بلكه بيشتر به خاطر اينكه مسعود داشت با استفاده كردن از اون باعث ميشد كه من خودكشي كنم. مريم گفت كه اگه اتفاقي براي من مي افتاد هيچوقت مسعود رو نميبخشيد. از اون به بعد نميدونم چرا خودش رو مقصر ميدونست در صورتي كه مقصر اصلي مسعود بود و من اين رو بارها بهش ميگفتم. - مريم كجا بريم؟ منو از كلاس بيرون كشوندي تا قدم بزنيم ....هوا داره تاريك ميشه مريم – بريم ساندويچي چيزي بخوريم....حوصله ندارم برم خونه - خو بيا بريم خونه ي ما از وقتي كه مادر و پدر مريم از هم جدا شدن . مريم پيش مادر بزرگش زندگي ميكنه. چون نه حوصله ي غرغرها و ناله هاي مادرش رو داره و نه ديگه ميخواد قيافه ي پدرش رو ببينه. خيلي بد هست كه زندگي يك دخترتو اين سن از هم بپاشه. ازهم پاشيدن زندگي پدر و مادر مريم مساوي بود با از هم پاشيدن زندگي خودش. مريم – نه بابا ...نميخوام مزاحمت بشم از زماني كه پدر و مادرم طلاق گرفتن من هميشه خونه ي شما پلاس بودم - مزاحم چيه دختر؟ ما با هم دوست هستيم آ، اين چه حرفيه؟ مريم – گفتم كه! نميخوام بيام خونتون. حالا تو بگو مياي بريم يه شامي بزنيم تو رگ يا نه؟ - باشه پس بزار به خونه زنگ بزنم تا نگران نشن. تو هم به مادربزرگت اطلاع بده لطفا .....اون بنده خدا هم نگرانت ميشه مريم – بهش گفتم كه امشب دير ميام بعد از اينكه به خونه زنگ زدم و اطلاع دادم رفتيم به يه مغازه ي ساندويچي و ساندويچ خريديم و رفتيم تو يه پارك نشستيم. در حالي كه ساندويچ ميخورديم به خيابون خيره شده بوديم . مريم – تو واقعا دوست داري بري دانشگاه؟ بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: - بازم ميخواي شروع كني؟ مريم – دارم جدي باهات حرف ميزنم - منم جدي جواب دادم. من ديگه حوصله اين بحث هاي تو رو ندارم مريم – من نميخوام كنكور بدم - چه غلطا! به طرفش برگشتم و گفتم: - اگه به خاطر مشكلات ماليش ميگي كه صد بار بهت گفتم ما خودمون بهت كمك ميكنيم تا جناب عالي محتاج پدرت نشي. تو هم براي پدرم مثل دخترش ميموني تازه خدا رو چه ديدي شايد هر دو تامون دولتي قبول شديم....اصلا چرا شايد؟ حتما دولتي قبول ميشيم. مريم – ترانه من هيچ هدفي براي درس خوندن ندارم. - نكنه ميخواي بري خونه ي شوهر؟ مريم – دوست دارم برم سر كار - خب به نظرت ما قراره براي چي درس بخونيم؟...نميخوايم كه آلبوم مدرك درست كنيم ديوونه... مريم – باور كن ما چه درس بخونيم و چه نخونيم ...هيچ فرقي به حال كردن ما به وجود نمياد - حداقلش اطلاعاتمون بالا ميره مريم – فكر ميكني تو دانشگاه چي آخه بهمون ياد ميدن؟! بيخيال ديگه حوصله ندارم در مورد دانشگاه صحبت كنم - موافقم، منم ديگه حوصله ي حرف هاي تو رو ندارم .....اون ساندويچ رو زودتر كوفت كن بريم. اه تو هم با اين حال گيري هات مريم – بريم بابا ....ديگه نميخورم اون شب خيلي به حرف هاي مريم فكر ميكردم. با خودم ميگفتم بهتره زياد براي درس خوندن بهش گير ندم. شايد واقعا به اصرار من داره درس ميخونه و اينطوري هيچ فايده اي نداره . دوست ندارم دو فردا ديگه بزنه تو سرم و بهم بگه ببين تو منو مجبور كردي آ، من اصلا دوست نداشتم دانشگاه بيام. اما نه.....من نبايد بزارم مريم با دست هاي خودش آينده اش رو خراب كنه. من هيچوقت نميذارم مريم تنهايي با فكرهاش عذاب بكشه. حداقل با درس خواندن فكرش كمي مشغول ميشه و ديگه به پدرش فكر نميكنه. من بايد كمكش كنم. ***  تو اصلا استرس نداري؟!مريم – نه!...تو هم جمع كن خودتو،اين چه قيافه اي هست؟! - واي مريم دارم از استرس ميميرم مريم – دختره ي بدبختِ خرخون...من كه از تو كمتر خوندم چي بايد بگم؟! امروز بايد كنكور بديم و من دارم از خیلی استرس دارم. بقيه ي دوستام هم حالشون مثل من بود .اما مريم از همه بيخيال تر بود ....ديگه داشت حرص من رو بدجور در مياورد. خيلي كفري شده بودم و سرش داد زدم - اه ديگه اعصابمو با اين خونسرديت داري خرد ميكني.....واي به حالت اگه قبول نشي آ ... مريم – چي؟ مثلا قبول نشم چي كار ميخواي بكني؟ ....اي خدا يه كاري كن اين دختره ي پررو قبول نشه... حالش گرفته بشه - اگه من قبول نشم تو هم حق نداري بري دانشگاه مريم – جونم؟ - تو كه برات فرقي نميكنه؟ تا همين جا هم به خاطر من اومدي؟ مريم – پس بايد برم امام زاده ....بحث جدي شد - بري امام زاده چي بگي؟ مريم – كه كاري كنه تو قبول نشي منم راحت بشم....خلاص - دختره ي پررو همه ميرن دعا ميكنن قبول بشن ....هميشه حركاتت پاد ساعت گرده مريم – بابا.... اصطلاحات فيزيكي به كار ميبري؟!...بابا مهندس - حوصله ندارم مريم....لطفا ديگه خفه شو مريم – من اول شروع كردم بچه پررو؟! بالاخره بعد از چند دقیقه کنکور ما شروع شد. تقریبا خودم فکر میکردم که درصد خوبی تونستم از هر درس مخصوصا فیزیک که خیلی دوست داشتم بزنم. با این حال انتظار برای رسیدن نتایج هم خیلی سخت بود. بعد از کنکور مريم بهم گفت احتمال اينكه قبول بشه 50 درصد هست. مریم تقریبا دختر باهوشی بود واحتمال اینکه قبول بشه زیاد بود. نمیدونم با اینکه این همه استعداد برای درس خوندن داره چرا اصلا ازش استفاده نمیکرد. خلاصه روزها ميگذشت و من همچنان منتظر رسيدن نتايج كنكور بودم....بعد از دادن كنكور مهمترين دغدغه ي من جوابش بود اما مريم مثل هميشه بيخيال بود و بالاخره روز اعلام نتايج رسيد. مريم – چيه؟ باز داري پس ميفتي كه تو؟ - پس ميفتم؟! در مرز سكته كردن هستم مريم- دختره ي لوس بدبخت - شايد تو آيندت برات مهم نباشه اما براي من اهميت داره ....بدبخت همين الانشم من دارم آينده ی تو رو راست و ريس ميكنم. مريم- جان؟ تو كي باشي كه آينده ي من رو راست و ريس كني؟ - خيل خب حالا بريم كافي نت نتايج رو ببينيم. مريم – واي بالاخره ميتونيم بريم؟ فقط يه بار ديگه بگي بزار 5 دقيقه ديگه ميريم من ميدونم و تو!! - تا منصرف نشدم! راه بيفت مريم – از خونه میرفتیم می دیدیم دیگه...خير سرت خودت مگه اينترنت نداري؟ - واي جلوي مامان بابا نميتونم.. مريم از روي تاسف سرش رو برايم تكان داد. با هم به كافي نت رفتيم. مريم وارد سايت شده بود. اصلا به صفحه ي كامپيوتر نگاه نميكردم. سرم رو روي ميز گذاشته بودم و سكوت سنگيني وجود داشت. قلبم داشت از دهنم بيرون ميومد. ديگه نميتونستم نفس بكشم. فكر ميكردم الان هست كه غش كنم. سرم رو بالا آوردم اما به صفحه اصلا نگاه نكردم. - چرا اينقدر طول دادي؟ مردم و زنده شدم! مريم – واي تو هم آ. بيا اينم نتايج ولي هول نكني آ با ترس به مريم نگاه كردم و گفتم: - ببينم اسم ما نيست؟! مريم – چي بگم؟ داشتم پس ميفتادم. هنوز در چشمان مريم خيره شده بودم. - مريم؟! مريم- نگاهش كن به نفس نفس افتاده دختره ي گنده!!..........راستش هر دوتامون قبول شديم. یه نگاه به صفحه ی مانیتور بنداز سریع به مانیتور نگاه کردم و بادیدن اسم من و مریم که مریم دستش رو زیرشون گذاشته بود چشمام گرد شده بود. هر دوتامون کنکور سراسری رو قبول شده بودیم. اصلا باورم نمیشد. با دهان باز به مريم خيره شده بودم و نميتونستم اين حقيقت رو باور كنم دلم ميخواست بپرم هوا...دلم ميخواست بزنم زير گريه...دلم ميخواست بخندم و در واقع نميدونستم واقعا كدوم كار رو بايد انجام بدم. عين ديوانه ها شده بودم .....مريم هم خيلي غمگين به صفحه ي كامپيوتر خيره شده بود. براي اطمينان دوباره نگاهي به صفحه انداختم. از خوشحالي اشك توی چشمام جمع شده بود. يكدفعه پريدم روي مريم و محكم فشارش دادم و هي جيغ ميزدم. بيچاره مريم وحشت كرده بود....انگار هنوز باورش نشده بود. وقتي ديوانه بازي هايم رو ديد هي داشت منو مهار ميكرد و هي ميگفت ترانه همه دارن نگاهمون ميكنن.....ترانه؟ تروخدا بس كن آبرومون رو بردي!! مريم رو ول كردم . وقتي مريم ديد دارم از خوشحالي گريه ميكنم خنده اش گرفته بود. - ديوونه شدي؟ هم ميخندي و هم گريه ميكني؟ مريم – آره مريم خيلي خوش حالم.....هم به خاطر قبولي خودم خوشحالم و هم بيشتر به خاطر قبولي تو...اگه تو با من قبول نميشدي ديگه نميتونستم كاري كنم كه بياي دانشگاه.....خيلي خوشحالم....دلم ميخواد فرياد بزنم ....دوست دارم بلند بگم عاشقتم خدا ....دوست دارم بپرم هوا... مريم – مسعود كجاس تو رو اينجوري ببينه....خانوادت تو رو اينجوري ببينن از تعجب شاخ درميارن با شنيدن اسم مسعود چشم غره اي به او رفتم و گفتم: - باز تو شروع كردي....سر هر موضوعي هي منو ياد مسعود ميندازي... مريم – ببخشيد ترانه ...ناراحتت كردم؟ دوباره لبخندي زدم و بغلش كردم و گفتم: - نميتونستم تصور كنم كه دانشگاه رو بدون تو شروع كنم....نميتونم بدون تو طاغت بيارم ...اينو از ته قلبم ميگم.....عاشقتم مريم مريم با زور منو از خودش جدا كرد و گفت: - نميگي يكي ميشنوه دختر؟ بعد فكر ميكنن ما.....لعنت خدا بر شيطان ... - خو چيه؟ دوستت دارم ديگه مريم لبخندي بهم زد و گفت: - مي تو....راحت شدي؟....فقط ميترسم از فردا منو "عشقم" صدا كني... دهن تو رو هم كه نميشه بست خلاصه اون روز رو به افتخار قبولي يه جشن درست و حسابي گرفتيم و تا اخر شب بيرون بوديم . وقتي خونه رسيدم ديگه حال نداشتم. هنوز به پدر و مادرم خبر نداده بودم كه نتايجم اومد. مادرم با ديدن من سريع به طرفم اومد. مادرم – تو خجالت نميكشي تا اين موقع شب بيرون بودي؟هنوز دانشگاه نرفته اينطوري هستي چه برسه به زماني كه دانشجو بشي. مادرم را بغل كردم و آروم گفتم: - من ديگه دانشجو هستم مامان جون .....مامان ....من ....قبول شدم مادرم من رو از بغلش بيرون آورد و با تعجب به من داشت نگاه ميكرد با هيجان گفت: - نتايج رو گرفتي؟ قبول شدي؟ - بله هم من و هم مريم ....هر دوتامون قبول شديم....دارم بال در ميارم. مادرم – دخترم بهت تبريك ميگم عزيزم ....با این خبر بابات خیلی خوش حال میشه... - بابا كجاست؟ مادرم – امشب كه نميشه....بابات خوابه - اشكال نداره فردا صبح به محض اينكه بيدار شد بهش ميگم ...بزار خودم بهش بگم مامان جون به طرف اتاقم رفتم و به محض ورود خودم رو پرت كردم روي تخت وقتي داشتم با اون هيجان و خوشحالي با مادرم حرف ميزدم احساس كردم كه مادرم بيشتر هيجان و تعجبش به خاطر حال و اوضاع روحي من بود كه خيلي بهتر شده بود. مادرم خيلي خوشحال شده بود. حتم دارم كه قبولي من تو دانشگاه اصلا برايش مهم نبود. *** فرداي اون روز تقريبا همه ي خانواده با خبر شده بودن و يكي يكي بهم زنگ ميزدند و تبريك ميگفتند. دیگه آخرش خیلی خسته شده بودم. حرفم با يكيشون تموم ميشد يكي ديگه پشتش زنگ ميزد. فكر ميكنم همه به خاطر حالت روحي كه داشتم و جريان خودكشيم حواس و توجه شون به من بود . بعد از اون همه تلفن جواب دادن بالاخره يه وقفه اي بين زنگ زدنشون افتاد و من روي تخت دراز كشيدم و داشتم به دانشگاه فكر ميكردم . رشته اي كه قبول شدم رو خيلي دوشت داشتم و از همه بيشتر به خاطر همين خوشحال بودم . من و مريم هر دو تا مهندسي كامپيوتر قبول شديم و من عاشق كامپيوتر بودم. مريم هم تا حدودي به كامپيوتر علاقه داشت واين ميتوانست به او كمك كنه. تو همين فكرها بودم كه تلفنم به صدا در اومد. با دیدن اسم مسعود روی گوشیم کمی مضطرب شدم، نميدونستم بايد جوابش رو ميدادم يا نه. خيلي دوست داشتم كه جواب بدم اما جرئتش رو نداشتم. با خودم گفتم حتما ميخواد بهم تبريك بگه ،پس اشكالي نداره .گوشي رو برداشتم. - بفرماييد؟ مسعود – سلام ترانه - سلام مسعود – خوبي؟ - ممنون مسعود - چه عجب يه بار بهم جواب دادي؟ - كاري داشتي که زنگ زدی؟ مسعود – ميخواستم به خاطر قبوليت بهت تبريك بگم - ممنون از توجهت مسعود – چرا اينطوري باهام حرف ميزني؟ - مسعود خواهش ميكنم بس كن ،مگه من چجوري حرف ميزنم؟ - تو هنوز از دستم ناراحتي كه اون كار رو كردم؟ جوابش رو ندادم و ساكت موندم . من هيچ جوابي نداشتم. ازاونموقع احساسم نسبت به مسعود كمرنگتر شده بود. اما ته دلم بازم نميتونستم فراموشش كنم. هنوز هم بهش فكر ميكردم. هنوز هم حرف زدن باهاش برام سخت بود. هنوز هم وقتي مي ديدمش ضربان قلبم تندتر ميشد ... اما ميدونستم كه ديگه اون احساس قبليم هيچوقت برنميگرده. ديگه نميتونم مثل اونموقع عاشقش باشم و من از بابت اين موضوع اصلا ناراحت نبودم. به گونه اي متوجه شدم كه اون فقط يه احساس بچگانه بود...من مطمئن بودم كه واقعا عاشق مسعود نيستم. بنابراين ديگه اونقدر زياد بهش فكر نميكردم و تمام ذهن و فكرم رو دانشگاه پر كرده بود. مسعود- ترانه؟ چرا بهم جواب نميدي؟اگه من كار اشتباهي كردم لطفا منو ببخش - هدفت رو از اون دروغ نميدونم اما برام مهم نيست.....من از دستت ناراحت نيستم...نگران نباش مسعود – اون روز چرا خودتو جلوي ماشين انداختي؟ - به خاطر دعوايي كه كردم كمي عصبي شده بودم و دست خودم نبود....وگرنه دليل خاصي نداشت. همه ي اين حرف ها دروغ بود. با اين حرف ها فقط ميخواستم كه مسعود از احساس گذشته ام نسبت به خودش با خبر نشه. نميتونستم بذارم كه فكركنه من به خاطر اون دست به یه همچين كار احمقانه اي زدم. خلاصه حرف زدن با مسعود رو يه جوري تمومش كردم و سعي كردم كه ديگه بهش فكر نكنم. *** هفته ها ميگذشت و من خودم رو براي رفتن به دانشگاه آماده ميكردم و همچينين مريم رو. شده بودم مثل يك مادر كه بچه اش رو تازه ميخواد به اول دبستان بفرسته. مريم – چي ميگي تو؟ - بيا بريم خريد....يه چند هفته ديگه بايد بريم دانشگاه...بيا بريم ديگه مريم – مگه ميخوايم بريم مدرسه ؟ نكنه ميخواي بري كيف و دفتر بخري؟! - اولا بايد بريم و يه مانتو ي مناسب براي دانشگاه تهيه كنيم...دوما بايد كلاسور و يه سري چيزا رو هم بگيريم ديگه! مريم – من تو خونه يه كلاسور دارم. مانتو هم يه كاريش ميكنم. هنوز دو هفته مونده خيلي شاكي شده بودم، با عصبانيت گفتم: - داري اعصابمو خرد ميكني آ ...يه بار شد من يه حرفي بزنم تو قبول كني؟! مريم – اي بابا .....باشه تسليم بذار برم آماده بشم. مثلا دعوتت كرده بودم خونمون كه كمي با هم حرف بزنيم. كاملا اخلاقت عوض شده آ!! قبلا تا سر كوچتون هم دوست نداشتي بري! - حالا مگه چه اشكالي داره؟! انگار شيفت من تموم شده و حالا نوبت تو هست!يه مدت من افسرده بودم حالا نوبت توهست؟ مريم – چيه مگه فقط تو ميتوني افسرده باشي؟!....من ميرم آماده بشم بعد از اينكه مريم آماده شد. به تاكسي تلفني زنگ زديم. وقتي ماشين رسيد اول به سمت يه پاساژ مانتو فروشي رفتيم. وقتي با مريم وارد پاساژ شدم به او گفتم: - ميتونيم مانتوهاي اينجا رو ببينيم و بعد اونطرف تر هم يه مغازه ي لوازم تحريري هست. چيزاي خوبي داره. قیافه ی مریم خیلی جالب شده بود.کاملا مشخص بود که به زور بیرون آوردمش. به حالت مسخره کردن گفت:احساس ميكنم داريم وسايل مدرسه تهيه ميكنيم. - بس كن آ، دانشگاه هم يه مكان براي تحصيله ديگه!چه فرقي با مدرسه داره؟! مريم آهی کشید و با حرص گفت: بدبخت درس ندیده...تحصیل نیدیده...دانشگاه ندیده...دیگه چی رو نگفتم؟!...خرخون؟...اه اصل کاری داشت یادم میرفت... حسابی مریم حرص من رو در آورده بود. بنابراین توسری درست و حسابی ای بهش زدم. طوری که نزدیک بود وسط پاساژ درگیری پیش بیاد. اون روز حدود يه دو ساعتي گشتيم تا اينكه هر دو تامون يه مانتوي خوب البته با رضايت خودمون ...نه پدر و مادر خريديم . اين اولين باري بود كه بدون پدر و مادرم مانتو ميخريدم. احساس خانم بودن بهم دست داده بود. مريم هم از مانتويش خيلي خوشش اومده بود و تقريبا روحيه اش كمي بالاتر رفته بود. اما اينقدر براي انتخاب طول داد كه ديگه ميخواستم ولش كنم و بذارم برم. كل پاساژ رو سه دور بالا و پايين كرديم تا اينكه خانم افتخار داد و از يه مانتو خوشش اومد! از اونطرف هم رفتيم و براي خودمون كلاسور خريديم. بعد از اينكه خريد هامون تمام شده بود از مغازه خارج شديم. تو مسیرپیاده رو بودیم که يكدفعه يك چهره ي آشنا رو ديدم كه داشت به طرف من و مريم مي اومد. به مريم و زدم با هيجان گفتم: - مريم نگاه كن كي داره مياد... مريم به جلوش نگاه كرد و با تعجب گفت: - كي رو ميگي؟! - اَه خيلي خنگي...ياسمين! مريم – آره خودشه! ياسمين دوست دوره ي راهنمايي ما بود و ما با هم خيلي صميمي بوديم اما از وقتي كه دبيرستان رفتيم و مدرسه هامون جدا شد ....ديگه همديگر رو نديده بوديم. وقتي به ما نزديك شد با هيجان گفت: واي قيافه ي شما خانم ها خيلي برام آشنا هست! - ما؟ من كه شما رو به جا نميارم مريم که جو زده شده بود به سمت من برگشت و گفت: این کیه دیگه؟ اونقدرجدی گفت که منم داشتم باور میکردم. یاسمین چشم غره ای به مریم رفت و لبخندی زد. مریم هم خنده ای کرد که یاسمین با کشیدن جیغ کوتاهی خودش رو تو بغل ما انداخت. ما هم خيلي ذوق زده شده بوديم. دوره ي راهنمايي ما سه تا اينقدر با هم صميمي بوديم و به هم نزديك بوديم..... كه همه اسم مارو گذاشته بودن خواهرهاي سه قلو.....ديگه خودمون هم فكر ميكرديم با هم خواهر هستيم!! بعد از اينكه ياسمين خودش رو از بغل ما درآورد ، تازه متوجه شد كه ما وسط خيابان هستيم. سرخ شد و پيشنهاد داد كه بهتر است به يه كافه بريم. دور ميز نشسته بوديم و داشتيم با هيجان به هم نگاه ميكرديم. - ياسي دلم برات يه ذره شده بود. رفيق نيمه راه به تو ميگن... رفتي و ديگه پشت سرت رو نگاه نكردي؟! ياسمين – به جون شما، من هميشه به يادتون بودم مريم – هنوز تيكه كلام" به جون شما" رو داري؟ چقدر ما سر اين تيكه كلامت دعوا ميكرديم ياسمين – تو هم كه هنوزعوض نشدي؟! ولي خداييش خيلي سخت شناختمتون. وقتي ديدمتون نميتونستم از شدت هيجان نفس بكشم!! - منم خيلي هيجان زده شده بودم. خب حالا بگو ببينم اين طرفا چيكار ميكردي؟ چه خبر؟ چي كارا ميكني؟ ياسمين – حالا اول كدوم يكي سوالت رو جواب بدم؟! مريم – لوس ...زود باش بگو ...چيكارا ميكني؟! ياسمين – هيچي ديگه . هيچ خبر خاصي نشده و زندگي ما هنوز مثل سابق هست . برادرم ازدواج كرده و دارم صاحب خواهر ميشم. - مباركه ....صاحب خواهر؟! ياسمين – آره مادرم دو ماه ديگه يه بچه برامون مياره مريم – باورم نميشه!!! دو تا بس نبود؟...اونم با اين همه تفاوت سني؟!؟! ياسمين – شما كه ميدونيد مادر من عاشق بچه هست و ميترسه من ازدواج كنم و تنها بشه!....اگه راه داشته باشه دوست داره يه دونه ديگه هم بياره....كه چهار تا بشيم....دلم ميخواد از دست مادرم خودمو بكشم. - اشكال نداره! باز از اينكه اصلا خواهر برادر نداشته باشي ، خيلي بهتره. الان وضع من و مريم رو ببين. مريم هم دست كمي از من نداره از وقتي كه برادرش رفته خارج عين من تنها شده..... ياسمين - برادرت رفته خارج؟ براي تحصيل؟ مريم – آره براي ادامه تحصيل رفت خارج....و... حدس زدم كه مريم ميخواد ماجراي طلاق پدر و مادرش رو به ياسي بگه اما براش خيلي سخت بود. براي همين من زودتراز مريم ماجراي طلاق پدر و مادرش رو توضيح دادم و ياسمين خيلي از اين موضوع ناراحت شد. خلاصه اونقدر حرف زديم كه يكدفعه يادم اومد كه از اوضاع درسي ياسمين چيزي نپرسيديم. - بگو ببينم ...كنكور شركت كردي؟! ياسمين – آره ..قبول هم شدم . دانشگاه......رشته ي مهندسي كامپيوتر . الان هم اومده بودم يه سري وسايل تهيه كنم... در همين حال بود كه مريم از شدت تعجب گفت:دروغ ميگي؟ ياسمين – چطور مگه؟! - مثل اينكه فقط اين دوران دبيرستان طلسم شده بود!! ياسمين – براي چي؟! مريم – ما هم دقيقا همون دانشگاه و همون رشته رو قبول شديم ياسي... چشم هاي ياسمين داشت از شدت تعجب از حدقه در ميومد. با خوشحالي و هيجان گفت: - باور نكردنيه...باهات موافقم ترانه....نميدونم اين چهار سال چه مشكلي داشت؟! خيلي خوشحالم كه بازم با هم هستيم. مريم – كار سرنوشت رو ميبيني!..چه بازي ها كه با آدم نميكنه! ياسمين – سخني از خواهر عروس.....ببينم فيلم زياد ميبيني؟! - مريم جو زده شده ولش كن.... مريم - هي.... خودتونو مسخره كنيد!! خلاصه بعد از اينكه كمي سر به سر مريم گذاشتيم و اين كار عادت من و ياسمين از دوران راهنمايي بود تصميم گرفتيم كه برگرديم خونه. ياسمين – بچه ها دارم از خوشحالي بال در ميارم كه بازم ميتونيم با هم باشيم ...تا روز اول دانشگاه لحظه شماري ميكنم....ميبينمتون. - منم خيلي خوشحالم ياسي جون...تا دوهفته ديگه و مريم هم خداحافظي كرد و هر كسي مسير خودش رو رفت. وقتي به خانه رسيدم وماجرا رو براي مادرم تعريف كردم ...اونم خيلي خوشحال شده بود. او ياسمين رو ميشناخت و خيلي برايم خوشحال بود و بيشتر براي اين خوشحال بود كه ديگه اون ترانه ي غمگين نيستم و كاملا عوض شده بودم . شايد اين تغييرمن به خاطر مسعود بود و يا شايد به خاطر رفتن به دانشگاه...چون من ديگه مدت هاست كه مسعود رو به فراموشي سپردم. *** - شبا كه ما ميخوابيم آقا پليسه بيداره ما خواب خوش ميبينيم ..اون در فكر شكاره؟....اي بابا بياد تو رو شكار كنه من راحت بشم... حالا مگه ساكت ميشه ...مامان؟ بيا منو نجات بده لطفا در حالي كه بچه رو داشتم در آغوشم تند تند تكان ميدادم با فرياد به مادرم گفتم: - بابا امروز روز اول دانشگاه هست ....با بچه ها قرار گذاشتيم...ديرم شد...تروخدا به دادم برس...مامان؟...مامان؟! مادرم در حالي كه شيشه شير بچه رو تكان ميداد به طرفم اومد و با خنده گفت: - خيلي خب بابا ...خوبه يه چند دقيقه دادم دستت آ...بدش به من بچه رو به دست مادرم دادم وبا خيال آسوده گفتم: - آخيش شرش كم...من نميفهمم اين زينت خانم بچه آورده تا ما براش بزرگش كنيم؟! مادرم – بنده خدا حال پدرش بد شده بود ... براي دو روز شهرستان رفت. بچه رو داد من نگه دارم...به تو نداد كه حالا داري غرغر ميكيني؟! - خب بچه رو هم ميبرد مادرم – نميشه، مسافرت با بچه ي اينقدي خيلي سخته. آدم بايد به همسايه هاش كمك كنه دختر....اينو ياد بگير - باشه ...چشم...ميشه من ديگه برم دانشگاه ....پس بابا كجاس؟! ....ديرم شد آخه پدرم از اتاق بيرون اومد و كنار ما ايستاد و به من گفت: - چيه حالا روز اول دانشگاه دير كني ...كاريت ندارن كه بچه... و با ديدن بچه شروع كرد به ناز كردنش. - اي داد بيداد....بابا....پدر ...فادر ...برادر من.. با بچه ها قرار دارم ...لطفا افتخار بده منو برسون ...وگرنه تاكسي تلفني بگيرم؟ و خلاصه پدرم راضي شد تا از آن بچه ي لوس دل بكند و يك فكري به حال من بدبخت بكند. پدر من بدقول ترين آدمي هست كه من تا به حال ديدم. هميشه ميخواي باهاش قرار بزاري بايد يك نيم ساعت قرار رو جلوتر بهش بگي تا تاخير نكنه. وقتي به دانشگاه رسيديم از پدرم خداحافظي كردم و جلوي در دانشگاه دنبال مريم و ياسمين ميگشتم. نميدونم چرا،اما استرس عجيبي داشتم. وقتي براي اولين بار تو يه محيط جديد ميرم خيلي هول ميكنم.همينطور كه داشتم دنبال بچه ها ميگشتم يه صدايي رو از پشت سرم شنيدم. - ترانه؟
 
ادامه دارد..........................................................................................................................

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 13:45 ] [ مریم ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه