X
تبلیغات
رمان - عشق کیلویی چند

رمان

رمان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ رمان خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

سلام خوبید قبل از این که ادامش روبزارم می خواستم یه سوال بپرسم می تونید نظر بدید چطوری می تونم حال یکی از خانم هامون رو بگیرم اینقدر باهاش لج دارم امروزم پشت سرش یه سوت زدم 10متر پرید بالا البته زود فرار کردم یه چیزی بگید تا حالش رو بگیرم از این هاس که افاده ها شون طبق طبقه دلم می خواد ضایعش کنم حتما نظر بدید .

 

 

خوب اینم از خواب آرزو جون ...................................

 

وای اینجا کجاس چقدر قبره نکنه قبرستونه وای من اینجا چی کا می کنم چرا اینقدر اینجا تاریکه اه آره . اوا . آره چرازود تر به فکرم نرسید مرده ها می خوان واسم نمایش اجرا کنند آره دیگه این نور زرده که هی می چرخه از ایناس که توی سیرک ها می چرخه وای چقدر باحاله این اسکلته دیگه کیه (ای خاک .خواباتم مثه خودت مزخرفه ......... اه توهم که منوتوی خوابم ولم نمی کنی وای چقدر باحاله تا حالا اسکلت محرک ندیده بودم .ببین ببین چه رقص باحلیم دارن میرن .......... عزیزم تعارف نکن برو وسط ...... باشه من رفتم )

اسکلت – افتخار میدید .

من – چراکه نه عزیزم .(خداوندگارا هیچ وقت یا به کسی عقل نده یا اگرم میدی نستون .)

من – اسم شما چیه ؟

اسکلت – اوه من ادیسونم .(جلل خالق ادیسون اینجا چیکار می کنه )

من – همون ادیسون خودمون که برق رو اختراع کرد؟

اسکلت ادیسون – آره خودمم . پریدم و بغلش کردم .(خجالت بکش آرزو)

من – وای چقدر از دیدنتون خوش وقتم . میشه دوستاتون رو هم معرفی کنید .

اسکلت ادیسون – بله ایشون آقای بل هستند . ایشون انیشتین . ایشون گالیور و ایشون ابوریحان بیرونی وایشونم پتروس فداکارن .

من –وای شما با ایرانی هام دوس بودید ؟

اسکلت ادیسون – بله موقعی که فوت شودم با ایشون اشنا شدم .

من – وای چه با حال همیشه دوس داشتم شما رو ببینم . راستی چطور شد که برق رو اختراع کردین ؟

اسکلت ادیسون – هان هیچی رفته بودم دوزدی توی خونه ی طرف گیر افتاده بودم یه شمعم بیشتر نداشتم از اتفاق آینه جلوی در بود موقعی که من شمع رو روشن کردم نورش دوبرابرشد چون جلوی آینه بودم . بعدم تونستم راحت در وباز کنم و برم خونمون تازه رسیدم خونه دیدم حال مادرم بده دکترم که اومد گفت که نور کمه منم که دیدم وقتی جلوی آینه شمع رو گرفتم نورش دوبرابر شد آینه رو گذاشتم جلوی شمع ها نور افکن راه افتاد.

اسکلت پتروس فداکار – مزاحم نمی خوایند .

من – چه مزاحمتی من می خواستم بیام پیش شما تا از شمام سوال کنم ؟

اسکلت پتروس فداکار- بپرس گلم .(وای آرزو صبر کن کم کم ازت خواستگاری هم می کنند........وایی چقدر خوب شوهرم فیلسوفه ....... برات خیلی متاسفم .)

من – شما چی شد که انگشتتون رو کردین توی سوراخ سد ؟

اسکلت پتروس فداکار – راستشو بخوایند من داشتم از اون طرف رد می شدم دیدم اونجا خیس شده کنجکاویم گل کرد رفتم جلوببینم چیه یکم انگش کلش کردم دیدم داره ازش آب میاد انگشتم وکردم اون تو آخه همیشه وقتی چیزی خراب می شد مینداختند گردن من منم صبر کردم تا مردم بیان سد رو درست کنند منم دیگه خلاص شدم . (واقعا چه راز هایی که توی خواب این بشر لو نرفت . استغفر ا... زبونم لال  . زبونم لال دو دیقه دیکه بگذره پته ی نداشته ی حضرت مریمم میریزه رو آب . )

من – وای چه باحال ولی همیشه توی کتابا جور دیگه ای می گفتند.

اسکلت پتروس فداکار – اون که بله عزیزم . کتاب ها چرت وپرت زیاد میگن . ولی واقعیتش همینی بود که من گفتم .عزیزم یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟

وای یعنی چی می خواد بگه نکنه می خواد ازم خواستگاری کنه الاناس که ذوق مرگ بشم!!

من – نه بپرس .

اسکلت پتروس فداکار – با من ازدواج می کنی .

من – وای اصلا فکر نمی کردم همچین پیشنهادی رو بهم بدین . (می بینید تو رو خدا چقدر خره بابا بیا خودم بچه داداشم که توراه روبهت میدم منتها یه 20 سالی باید صبر کنی تا از آب وگل در بیاد.......... به درد خودت می خوره من اینو می خوام وای چقدر هم به هم میایم . آرزو و پتروس مگه نه مریییییییییییییی.......کوفت .)

اسکلت پتروس فداکار – جوابم رو ندادید آره یا نه .

یه اسکلت دیگه اومد جلو و گفت :

اسکلته – هی چی داری می گی پتروس .

من – شما ؟

اسکلته – من چوپون دروغ گو هستم . (وای الان سر میزارم به گیریه یکی بیاد این خل رو از خواب بیدارش کنه ............ هوی چشم نداری ببینی دارم خوش بخت می شم .)

من – وای شماهم این جایید .

اسکلت پتروس فداکار- جوابم چی شد خانم ؟

من – من جوابم بله اس .

همه برام دست زدند همون موقع یه سفره عقد انداخته شد من وپتروسم سر سفره نشستیم انیشتین و گالیور یه تور بالای سرمون گرفته بودند و چوپون دروغ گو هم قند می سابید بالای سرمون .

اسکلت عاقد – عروس خانم وکیلم شمارو با تمام جلد کتاب هپی پاتر و 2 کیلو بال مگس شمارا به همسریه آقای پتروس فداکار در بیاورم .

من – پ ن پ تو این بیشوهری رفتم گل بچینم . بببببببببببببببببببللللللللللللللللللللللللللللللههههههههههههههههههههههه

(خاک برسرت چرا اینقدر حولی یه موقع سر سفره ی عقدت اینجوری جواب ندی ها .)

اسکلت پتروس فداکار – خیلی دوستت دارم عزیزم .

من – منم همین طور گلم .(اه اه اه اه اه توروجون هر کی که دوسش داری سارا بیا اینو بیدار کن تا نونگولاشم نزاییده .)

اسکلت پتروس فداکار – عزیزم دوست داری ماه عسل ببرمت کجا؟

من - دلم می خواد باکشتیه تایتانیک بریم سفر تا جک و روز رو ببینم .

اسکلت پتروس فداکار – چشم گلم پاشوبریم خونه .

من – بروبریم گلم . (الان دیگه خود کشی می کنم آرزو پاشوووووووووووووووو.)

سارا – آرزو آرزو پاشو پاشو گوشیت سرمو برد از بس زنگ زد  د پاشودیگه . (الهی فدات بشه شوهرت سارا جون که منو از دست این خل نجات دادی . این دختر دیگه نوبره والا )

 

ادامه دارد ..................... .......................

 

اگه شد شبم میزارم ببینم خوشتون اومد یا نه الانم از ساعت 3 تا الان داشتم همین چند صفه رو می تایپیدم پس یکم مراعات کنید اگه خواستم بزارم تا ساعت 11 شب میزارم .

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 17:46 ] [ مریم ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه